تبليغاتX
امید نجوان

امید نجوان

نقدها، یادداشت‌ها و نوشته‌های پراكنده

زمستان هشت سال پيش، زماني كه فيلم رقص در غبار اكران شده بود به پيشنهاد هوشنگ گلمكاني قرار شد با اصغر فرهادي تماس بگيرم و با او درباره اولين فيلمش گفت‌وگو كنم. اين گفت‌وگو كه قرار بود در ماهنامه فيلم منتشر شود در آخرين روز فيلم‌برداري فيلم دومش (شهر زيبا) و در دفتر توليد اين دو فيلم (شركت نشانه) انجام شد. وقتي براي اولين بار فرهادي را با آن جثه ريزنقش و قد نسبتاً كوتاه ديدم هرگز نمي‌توانستم تصور كنم روزي او را در مقابل چشم ميلياردها تماشاگر مراسم اسكار و بالاي پله‌هاي سالن كداك تيه‌تر خواهم ديد؛ در حالي كه با افتخار، اين تنديس جادويي را به دست گرفته و آن را به ايراني‌هاي خوش‌حالي تقديم مي‌كند كه «در روزهاي تبادل كلماتي نظير جنگ، تهديد و خشونت در ميان سياستمداران» نام ايران عزيز را از «دريچه باشكوه فرهنگ» مي‌شنوند. فرهنگ غني و كهني كه به تعبير زيباي او «زير غبار سياست» پنهان مانده است.
فرهادي در اين گفت‌وگو‌ كه دي ماه 1382 منتشر شده– و گزيده‌اي از آن را مي‌توانيد در ادامه مطلب بخوانيد– به نكته‌هاي جالبي اشاره كرده كه از پيِ گذشت سال‌ها هنوز هم جذاب و خواندني‌ست. او در فيلم اولش به شكل عجيبي داستانش را به مكان خلوتي هدايت كرده بود (تا شايد بهتر بتواند توانايي و استعدادش را به نمايش بگذارد)؛ و در اين خلوت‌گزيني اختياري، به سراغ بياباني رفته بود كه به قول خودش «تخت نباشد و در عين حال، خط افق در آن به صورت يك خط صاف ديده نشود.» سرزميني به گفته او «برآمده از يك زندگي مدفون شده» كه خيلي اتفاقي و در يكي از سفرهايش به حاشيه‌ي كوير يزد آن را يافته بود: «درست پشت يك تپه...روستايي فرورفته در خاك كه گنبدهاي بيرون مانده‌ي چند تا از خانه‌ها تنها نشانه‌هايش بود. روستايي بدون روح زندگي، و البته با كانال آب و قنات كه مارهاي داستان فيلم به راحتي مي‌توانستند در آن نفس بكشند.»

برچسب‌ها: گفت‌وگو با اصغر فرهادي
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه 16 اسفند1390ساعت   توسط امید نجوان  | 

يدالله صمديقرار بود بعد از تمام شدن سريال شوق پرواز با يدالله صمدي گفت‌وگو كنم. اين موضوع را با خود صمدي هم در ميان گذاشته بودم و طبعاً ايشان هم اين نكته را پذيرفته بود. اما وقتي نمايش آخرين قسمت سريال با برگزاري جشنواره– و چاپ ويژه‌نامه آن– مصادف شد، تنها كاري كه مي‌شد انجام داد اين بود كه زمان گفت‌وگو را به كمي جلوتر منتقل كنيم تا دست‌كم، پرداختن به اين سريال– كه در حد و اندازه خودش، لحظه‌هاي قابل تاملي داشت– در هياهوي روزهاي شلوغ جشنواره، گم يا فراموش نشود. حالا با اين تفاصيل تصور كنيد راضي كردن يدالله صمدي به تغيير زمان گفت‌وگو چه‌قدر دشوار بوده است! آن‌هم در مقطعي كه ايشان كمي ناخوش احوال و تحت مداوا بود. در نهايت، ايشان كه روزهاي بسيار شلوغي را پشت سر مي‌گذاشت انجام گفت‌وگو به صورت تلفني را پذيرفت و كار، سر گرفت. آن‌چه در پي‌آمد اين مقدمه مي‌خوانيد حاصل اين گفت‌وگوي شبانه و تلفني‌ست؛ گفت‌وگويي كه شايد از جذابيت‌هاي كم‌تري– نسبت به مصاحبه حضوري– برخوردار باشد اما به هر حال خالي از لطف نيست.


برچسب‌ها: گفت‌وگو
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه 8 اسفند1390ساعت   توسط امید نجوان 

دوست عزيزم اميرحسين ثنايي محبت كرده و يكي از مقاله‌هاي من درباره سينماي مستند جهان را در سايت راي‌بن مستند منتشر كرده. اين مقاله، نگاهي‌ست به تعدادي از مستندهاي شاخصي كه در يك دهه گذشته و در سراسر دنيا نگاه تماشاگران و علاقه‌مندان سينما را به خود جلب كرده است. اگر دل‌تان خواست مي‌توانيد آن را از اين‌جا بخوانيد. يا خيلي راحت‌تر: روي ادامه مطلب كنيد.
گفتني‌ست اين مقاله پيش از اين در شماره 112 ماهنامه صنعت سينما (ويژه بررسي سينماي جهان در نخستين دهه هزاره سوم) به چاپ رسيده است.


برچسب‌ها: سينماي مستند جهان
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه 25 بهمن1390ساعت   توسط امید نجوان 

برج ميلادبرج میلاد تهران، این روزها شاهد تازه‌ترین دستپخت‌های‌ مدیران فعلی در این دوره از معاونت سینمایی‌ و بنیاد فارابی‌ست. دستپخت‌هایی شور و شیرین... نیم پخته و تمام سوخته.... پر از طعم‌های گوناگون و مزه‌های متفاوت! از کمدی نیم‌بند شبه‌نئورئالیستی و ملودرام تمام شعاری بگیر تا ذوزنقه‌ی کمی تا قسمتي عاشقانه، ابسوردیسم نیمه نمادگرایانه، اقتباس سقوط آزادانه و تقلید درام‌گرایانه!‌ می‌دانم به اندازه‌ی کافی نسبت به این مواد ‌تصویریِ جورواجور کنجکاو شده‌اید اما با عرض معذرت نمی‌توانم بگویم جای شما خالی! چون اگر شما هم به دلیل ازدحام خودجوش هنرمندان شاخه‌های مختلف در برج میلاد، از در و دیوار این نماد معماری تهران بالا می‌رفتید الآن به جای حسرت خوردن (آن‌هم از راه دور) کلی نفرین (به صورت حضوری) نثار نگارنده‌ی این سطور می‌کردید! اما از حق نگذریم مهم‌ترین دستاورد این دستپخت‌های هنرمندانه، نوآوری در روش آشپزی سنتی و تغییر بنیادین در آن با استفاده از فن‌آوری‌های نوین ارتباطی‌ست.‌ و ناگفته نماند بهترین نمونه‌اش طبخ آبگوشت‌ بدون استفاده از دیزی سنگی‌ست! روش خاصی که برای آماده شدن آن کافی‌ست به جای یک نصفه روز، تنها چند دقیقه دندان روی جگر بگذارید و منتظر جا افتادن مواد اصلی فیلم‌نامه (آن‌هم به مقدار لازم) در مایکروفر بمانید! این در حالی‌ست که قدیمی‌ها (خصوصاً آن‌ها که سنگ بنای ژانر و سینمای آبگوشتی را بر زمین محکم کردند) معتقد بودند باید مغز تماشاچی را کوبید و از صبح آن را روی یک شعله‌ی کوچک گذاشت تا نم‌نمک بپزد و آماده‌ی تلیت کردن شود. (عنایت دارید که «تلیت» يا «تريت» کردن با «تیلت» کردن فرق دارد!) خلاصه اگر قسمت شد و پایتان به برنامه‌ی جذاب و پرمخاطب شام ایرانی– که خوش‌بختانه هیچ نسبت و کوچک‌ترین شباهتی با بفرمایید شام خارجی ندارد– باز شد حتماً از این غذای لذیذ جلوی مهمان خود بگذارید. از آن منیوهاست که برای استحکام میز مدیریت هیچ خطری ندارد؛ برای سازنده‌اش امتیاز و پول و شهرت می‌آورد و تا مدت‌ها می‌توانید با آن خوش باشید. دیگر خود دانید...


برچسب‌ها: جشنواره فيلم فجر
+ نوشته شده در  چهارشنبه 19 بهمن1390ساعت   توسط امید نجوان  | 

امروز اولين روز جشنواره‌ی فيلم فجر و شروع نمايش فيلم‌ها برای مطبوعاتی‌هاست. دلم می‌خواهد مثل هجده سال پيش (زمانی كه براي اولين‌بار، طعم خوش دريافت كارت مطبوعات و مجوز حضور در جشنواره زیر زبانم رفت) خوش‌حال و ذوق‌زده باشم؛ اما هر چه می‌كنم اين حس مطبوع در من ايجاد نمی‌شود. حال و هوای شخصيت‌های آن فيلم داريوش مهرجويی (طهران: روزهای آشنايی) را دارم كه سقف خانه‌شان ريخته بود اما به لطف يكي از تورهای رايگان نوروزی، شاهد زيبايی‌های پايتخت بودند! همان‌طور كه به تعبير يكی از ديالوگ‌های فيلم قيصر «ميوه در عزا طعم ندارد» در نبود خانه‌ی سينمای ايران هم، رفتن به مراسم سال تحويل سينماي ايران با شور و شوقی همراه نيست. مثل اين می‌ماند كه زلزله، سونامی يا چيزی شبيه آن، خانه‌ات را ويران كرده باشد و تو به يك مهمانی مجلل در خانه‌يی مجلل‌تر بروی؛ هر طرف كه سر بچرخانی، تنها، حسرت می‌خوری و جز آه كشيدن (در دل) كار ديگری ازتويژه نامه جشنواره فيلم فجر برنمی‌آيد.
در چنين شرايطی سردبير يكی از سايت‌های سينمايی در سرمقاله‌ی خود نوشته مسدود شدن سایت «مگا آپلود» برایش بسیار تلخ‌تر از بسته شدن خانه سینما بوده است! درست مثل اين كه به بيوه‌ی مرحوم تازه گذشته، آنگلوپولوس نامه بنويسيد و به او بگوييد: «برای من زمين خوردن آن موتورسوار تلخ‌تر از مرگ همسر شما بود.» و شروع كنيد به رديف كردن خوبی‌های آن موتورسوار كه روزگاری، خاطرات خوشی را با هم سپری كرده‌ايد. (گرچه مسدود شدن مگا آپلود و تعطيلي خانه سينما ارتباط تماتيكي با هم ندارند!) البته آن‌چه كه خوش‌بختانه تا حد بسيار زيادی تلخی اين طنز سياه را كم و كم‌رنگ كرد مطالعه‌ی سرمقاله‌ی تازه‌ترين شماره‌ی ماهنامه‌ی سينمايی فيلم بود (پيشنهاد مي‌كنم اين سرمقاله و اين شماره‌ی خواندنی را از دست ندهيد). نويسنده‌ی اين سرمقاله به معاون امور سينمايی مملکت پيشنهاد داده «خردمندانه‌ترين اقدام» را انتخاب کند و ضمن چشم‌پوشی از تعطيلی خانه سينما، خبر لغو انحلال آن را در مراسم افتتاحيه‌ی جشنواره اعلام كند (البته با وعده‌ی رسيدگی به اين موضوع، در سريع‌ترين زمان مقتضی). از مطالعه‌ی اين جملات مصلحانه و مقايسه‌اش با دنيای آن سرمقاله‌- که ذکرش رفت- چنان به وجد آمدم كه نتوانستم بی‌انگيزگی ماه‌های اخير (برای به‌روز كردن اين دفترچه ديجيتالی) را بهانه كنم و چيزی ننويسم. البته همه‌ی كسانی كه اين يادداشت را می‌خوانند می‌دانند خواسته‌ی قلبی سرمقاله‌نويس مجله فيلم در مورد كسانی كه از پشت عينك سياست و با ديدگاه‌های جناحی به اين موضوع نگاه مي‌كنند اثر نمی‌كند؛ با اين وجود چنين آرزويی با تمام ابعاد و البته به قوت خود باقی‌ست. كافی‌ست جناب وزير و مديران زيرمجموعه‌شان به روز‌شمار پايان خدمت خود نگاه كرده و اجرای اين تصميم خردمندانه را در دستور كار خود قرار دهند. حالا افتتاحيه نشد، در اختتاميه! تا پايان جشنواره ده روز باقی‌ست.

نكته:

عنوان اين نوشته، ديالوگي از فيلم قيصر و برگرفته از يكي از شعرهاي قديمي احمدرضا احمدي‌ست.

مرتبط:

باز نشر اين نوشته در سايت پارس‌توريسم


برچسب‌ها: جشنواره فيلم فجر
+ نوشته شده در  پنجشنبه 13 بهمن1390ساعت   توسط امید نجوان  | 

اینک سال‌ها از زمانی که ماهواره‌ها از آن‌سوی دنیا آمدند و ناگهان بر بام خانه‌های ما باریدند می‌گذرد. زمانی که زمزمه و خبر دریافت نخستین سیگنال‌های ماهواره‌ای در ایران به گوش رسید خیلی‌ها بی‌خیال– و انگار چیزی نشنیده باشند– از کنار آن گذشتند. خیلی‌های دیگر– به مصلحت– خود را به خواب زدند و با پاک کردن صورت مساله، تنها به حفظ میز و منصب خود پرداختند. و خیلی‌های دیگر هم به این بهانه که برای مقابله با این یورش امواج، بودجه و امکانات کافی وجود ندارد زانوی غم بغل گرفتند و به جای چاره‌اندوزی (برای روزهای سخت و دشوارتری که در راه بود و هست) تنها به حجم تاسف و تاثر خود افزودند. در این میان، سیگنال‌ها که پیام‌آور جذابیت و سرگرمی لجام‌گسیخته بودند به شکلی قارچ‌گونه از بالای بام‌ خانه‌ها سُر خوردند و مثل مهمان‌هایی ناخوانده، خود را به اتاق پذیرایی خانه‌ها تحمیل کردند. به گونه‌ای که حالا و بیش از دو دهه استقرار کامل این سربازان خاموش، حتی تصورِ فراموش کردن و دور انداختن بشقاب‌های آهنی و دستگاه‌های گیرنده‌‌ی امواج بیش‌تر به یک توهم شبیه است تا چیزی دیگر. آن‌هم با آن‌ همه شگرد برای سرگرم‌سازی که بی‌وقفه و شبانه‌روزی با خود به خانه‌ها می‌آورند.
ماهواره بر بام خانه‌هاي مابا این همه، ماهواره، همیشه هم، آن‌چنان که می‌نماید با ما و تلویزیون ما نامهربان نبوده است. بدون تعارف، بخش عمده‌ای از جذابیت بصری، تنوع و کیفیتی که این روزها در برنامه‌های تلویزیونی رواج یافته، ناشی از تاثیرگذاری‌ ماهواره‌هاست. شاید اگر ماهواره نبود گرافیک و جلوه‌های بصری فیلم‌ها و برنامه‌های تلویزیونی به این سرعت و با این کیفیت تغییر نمی‌کرد. شاید اگر ماهواره و قدرت پنهان شبكه‌هاي خبري‌اش نبود کارگردانی و ضرباهنگ بخش‌های مختلف اخبار وطني به این زودی‌ها دستخوش تغییر و تحول نمی‌شد. و شايد اگر ماهواره نبود سطح سليقه‌ي تماشاگران نسبت به كيفيت تصوير، اين همه رشد نمي‌كرد. در همین زمینه دقت کنید به افزایش تعداد شبکه‌های تلویزیون و تفکیک دقیق وظایف آن‌ها که بی‌شک آن‌هم از سوی ماهواره‌ها به ما تحمیل شده است. و به تمام این‌ها اضافه کنید تاثیرپذیری آشکار فیلم‌نامه‌نویس‌ها و کارگردان‌ها از داستان‌ها و شیوه‌های ساخت فیلم و سریال‌ها را که بعضی از آن‌ها این روزها نقل محافل مطبوعاتی است و به شکلی قابل پیش‌بینی دردسرهایی را برای سازندگان این آثار و البته ممیزان و ناظران كيفي آن‌ها به وجود آورده است. البته تقلید و تاثیرپذیری از ماهواره، تنها محدود به این موارد نیست و موارد متعدد دیگری را هم در برمی‌گیرد که در حوصله‌ی این یادداشت نیست. اما آن‌چه که متاسفانه باعث می‌شود این تاثیرپذیری‌ها رویه‌ای عمیق و تاثیرگذار نداشته باشد کم‌توجهی مدیران مسئول (در این زمینه) نسبت به حفظ و مراقبت از ریزش و تعداد تماشاگرهاست. تماشاگرهایی که مختارند تا از میان شبکه‌های فارسی زبان مختلفی که از تلویزیون دولتی یا ماهواره‌ها پخش می‌شود یکی را انتخاب کنند؛ گیرم در نوع دوم، با سرپیچی از قانون و تجربه‌ی ظاهراً لذتبخش ناديده‌ گرفتن آن!
البته به نظر مي‌رسد مديراني كه ذكرشان رفت تنها به بهره‌گيري از همين نكته‌ها بسنده كرده‌ و آن را كافي يافته‌اند. در چنين شرايطي راه‌اندازي شبكه‌هايي نظير «مستند»، «بازار» و اين اواخر، «نمايش» كه توسط دستگاه‌هاي تبديل امواج آنالوگ به ديجيتال قابل دريافت است حكايت از جلب نظر و جذب تماشاگران بيش‌تر و گسترده‌تري دارد. غافل از اين كه فعل راه‌اندازي شبكه‌هاي متعدد به خودي خود كافي نيست و به عوامل ديگري نياز دارد تا به عنوان نمونه يك شبكه سر پا بماند و نگاه پرنفوذ مخاطبان را به خود جلب كند. عواملي نظير انتخاب سوژه‌هاي جذاب و جالب، پر سر و صدا و صد البته عامه‌پسند كه ظاهراً در نگاه مديران تلويزيون ما از ارزش چنداني برخوردار نيست اما اتفاقاً مديران ماهواره‌ها تنها با بهره‌گيري از اين موارد روزگار مي‌گذرانند. به هر حال بايد پذيرفت تا زماني كه شبكه‌‌هايي نظير شبكه‌ي «مستند» پر از برنامه‌هاي منفعل، بدون موضع و آنتن‌ پُر‌كني درباره‌ي راز بقا و حيات وحش، صنايع دستي يا معماري باشد ماهواره‌ها قدرتمند و حرفه‌اي‌تر به كار خود ادامه خواهند داد و اتفاقاً آزادانه‌تر مخاطبان واقعي سينماي مستند را به خود جذب خواهند كرد. مخاطباني كه در آينه‌ي سينماي مستند بيش از هر چيز به دنبال جامعه‌ي امروز و مستندات واقعي آن هستند؛ نه برنامه‌هاي تركيبي و فيلم‌هايي كه به اسم مستند بارها و بارها از شبكه‌هاي مختلف پخش شده و حالا نسخه‌ي بي‌كيفيت و گاهي رنگ پريده‌‌شان به اين شبكه‌ رسيده! جالب اين كه در هفته‌هاي اخير، همين نكته در مورد شبكه‌ي تازه راه افتاده‌ي «نمايش» هم تكرار شده و مديران اين شبكه كه ظاهراً با خود فكر كرده‌اند پخش تله‌فيلم و فيلم‌هاي سينمايي بارها و بارها تكرار شده، هم‌چنان براي تماشاگران تلويزيون جذاب است، برخلاف رسم افتتاحيه يا شروع كار با فيلم‌هاي جديد و قابل بحث، پخش نمايشي اين شبكه را با ملغمه‌اي از فيلم‌هاي تكراري ايراني، آمريكايي و هندي جشن گرفته‌اند! البته شايد حاشيه‌ي جنجال‌برانگيز پخش چند لحظه‌ي كوتاه از آواز فيلم خاطره‌انگيز «شعله» توانسته باشد اسم اين شبكه‌ را به صورت موقت سر زبان‌ها بياندازد اما واقعيت اين است كه در شرايط فعلي، شبكه‌ي مورد بحث و شبكه‌‌هاي ديگري كه احتمالاً در راهند نيز براي رسيدن به جايگاهي كه برايشان در نظر گرفته شده راه بسيار درازي در پيش دارند؛ مگر آن‌ كه تنها هدف از راه‌اندازي آنان، افزايش بيلان كار و ارائه‌ي آمار در پايان دوران مديريت فعلي تلويزيون باشد و بس.
با تمام اين‌ها هنوز هم مي‌توان خوش‌بين و اميدوار بود كه براي رفع بحران فعلي (ريزش مخاطبان تصويري) راه چاره‌‌اي پيدا كرد. تنها كافي است بحران جذابيت كه امروزه جدا از تلويزيون، دامن‌گير سينما، تئاتر و ساير رسانه‌هاي تصويري هم شده را درست و كامل تحليل كنيم، با شناخت كافي آن را كنار بزنيم و با تكيه بر دانش، ساختمان خود را بنا كنيم. البته اگر تا آن وقت، قارچ‌هاي ناديده و ديگري روي بام خانه‌ها نروييده باشد و هنوز براي مقابله با امواج تخريب‌گر، وقت كافي داشته باشيم.


اين مقاله پيش از اين، در صفحه تلويزيون روزنامه اعتماد (پنجشنبه نوزدهم آبان) به چاپ رسيده است.
+ نوشته شده در  یکشنبه 22 آبان1390ساعت   توسط امید نجوان  | 

توزيع فيلم در سوپرماركت‌هااین روزها شبکه نمایش خانگی وضعیت نگران‌كننده‌اي دارد. از یک سو رونق اقتصادی این شبکه که در یکی دو سال اخیر و به لطف توزیع گسترده فیلم‌ها (در سوپرمارکت‌ها، روزنامه‌فروشی‌ها و فروشگاه‌هاي محصولات فرهنگي) با ثبات نسبی روبه‌رو بوده، خیلی از تهيه‌كننده‌ها را به فکر بازگشت بخشی از سرمایه خود از این طریق انداخته و از سوی دیگر، توزیع موفقیت‌آمیز برخي سریال‌های طنزآمیز و خانوادگی در این شبکه باعث شده بخش عمده‌اي از چرخش مالي اين شبكه به جاي پرداخت حق پخش و تكثير و توزيع فيلم‌هاي سينمايي، به جلب رضايت علاقه‌مندان اين نوع مجموعه‌ها اختصاص داده شود. اين اتفاق در حالي صورت مي‌گيرد كه در كشور ما به دليل غيبت شبکه‌های کابلی و تلویزیون‌های خصوصی، وظيفه ايجاد تنوع در شيوه‌هاي سرگرم‌سازي و البته پاسخ‌دهي به متقاضيان آن، به دوش شبكه نمايش خانگي افتاده است. اختصاص بخشي از امكانات فني و نيروي انساني فعال در اين شبكه، در عين حال كه باعث ترغيب مديران ويدئورسانه‌ها به توليد و توزيع مجموعه‌هاي مشابه شده، بي‌ميلي آشكار آن‌ها براي پخش و توزيع فيلم‌هاي سينمايي را نيز به همراه داشته است. اگر بخش‌نامه معاونت سينمايي براي اختصاص دست‌كم يك مهلت چهارماهه (از پايان نمايش عمومي تا تكثير و توزيع فيلم‌ها) را ملاك قرار بدهيم اين پرسش مطرح مي‌شود كه چرا نسخه ويدئويي بعضي فيلم‌ها با گذشت مدت زماني بيش از مهلت مقرر شده، هنوز وارد شبكه نمايش خانگي نشده است؟ آيا اين موضوع، نشانه بي‌نيازي تهيه‌كننده‌ها از اين نوع بازگشت سرمايه است يا دليل و دلايل ديگري دارد؟ البته بخشي از اين بي‌ميلي ناشي از افزايش روزافزون نرخ تورم، تاثير مستقيم آن بر توليد، تكثير، توزيع، و مهم‌تر از همه، خارج‌ شدن محصولات فرهنگي (پيش از ساير محصولات) از سبد اقتصادي خانواده‌هاست. خانواده‌هايي كه با اين كار (خريد سريال‌ از شبكة ويدئويي) ناخواسته، بخش عمده‌اي از نقدينگي اين بازار محدود را اشغال كرده و مي‌كنند. از اين ‌نظر، تصور زماني كه مخاطبان شبكه خانگي توان مالي بيش‌تري براي تهيه نسخه‌هاي رسمي نداشته باشند چندان دور از ذهن نيست. طبعاً در چنين شرايطي، مديران شركت‌هاي ويدئورسانه هم نه تنها علاقه خود به خريد و توزيع فيلم‌‌هاي سينمايي در شبكه نمايش خانگي را از دست خواهند داد بلكه در آينده نزديك و به دليل بضاعت محدود اين شبكه، امكان افزايش حق نمايش خانگي (متناسب با نرخ تورم) را نيز نخواهند داشت. و به تمام اين‌ها بيافزاييد توزيع برخي تله‌فيلم‌هاي عامه‌پسند در اين شبكه را كه برخي از آن‌ها به شكلي عجيب، بعد از چند بار پخش و بازپخش از تلويزيون، حالا دوباره از شبكه نمايش خانگي سر درآورده‌اند! به نظر مي‌رسد اگر مديران سينماي ايران، نياز به وجود اين شبكه گسترده و قدرتمند را باور كرده‌اند، براي حفظ و مراقبت از آن نيز بايد برنامه‌هاي ويژه‌اي داشته باشند. برنامه‌ها‌يي كه فقط به امروز و اين لحظه مربوط نباشد؛ بلكه آينده را هم در نظر داشته باشد.


اين يادداشت در صفحه خشت و آينه شماره آبان‌ ماه ماهنامه سينمايی فيلم به چاپ رسيده است.
+ نوشته شده در  یکشنبه 22 آبان1390ساعت   توسط امید نجوان  | 

يك بام، دو هوا و چند نكته

ماهواره‌ها بر فراز ايرانماه گذشته بحث درباره فعاليت يا ممنوعيت برخي شبكه‌هاي ماهواره‌اي كه در داخل كشور، دفتر هماهنگي و جانشينيِ مديريت دارند يكي از داغ‌ترين سوژه‌هاي روز بود. جدا از كيفيت نه چندان مطلوب و عملكرد اين كانال‌ها كه با اجاره سيگنال از ماهواره‌هاي سرويس دهنده روزگار مي‌گذرانند آن‌چه كه بيش از هر چيز مهم و قابل توجه به نظر مي‌رسد واضح نبودن سياست‌هاي برخي معاونت‌هاي زيرمجموعه وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي نسبت به آن‌هاست. عدم شفافيتي كه هر سه ضلع اين ماجرا (صادر كننده و دريافت كننده مجوز، و مهم‌تر از همه، افكار عمومي) را در ابهام و ايهام فرو برده و نمايش‌‌دهنده‌ يك بام و دو هواي حاكم بر اين‌گونه سياست‌هاست. اين در حالي‌ست كه با گذشت سال‌ها از هجوم امواج ماهواره‌اي به آسمان ايران هنوز هيچ سياست مدوني نسبت به شيوه‌هاي بهره‌گيري يا مقابله فرهنگي با اين كانال‌ها پي‌ريزي نشده است.
به تعبيري ديگر اين‌گونه مجوزهاي صادر شده (گيرم قاب شده و به ديوار نصب شده) را نمي‌توان چندان جدي گرفت؛ چرا كه هر لحظه بنا به دلايلي مي‌تواند لغو شده يا حتي صدور آن با تكذيب مدير مربوطه مواجه شود. در اين زمينه مجبورم به تجربه شخصي خودم اشاره كنم: در تابستان سال 1385 دوست و همكارم ناصر صفاريان مجوز فعاليت رسمي و قانوني يكي از شبكه‌هاي اينك تعطيل شده ماهواره‌اي را نشانم داد و از من دعوت كرد تا در ساخت فيلم‌هاي مستند و برنامه‌هاي سرگرم‌‌كننده به او كمك كنم. گرچه ديدن مجوز رسمي وزارت ارشاد پاي آن نامه خيلي تعجب‌‌برانگيز بود اما حتي براي لحظه‌اي فكر جعلي بودن آن سند به سرم نزد و به آن‌چه با چشم خودم روي كاغذ ديده بودم شك نكردم. جداي از اين، آن‌چه كه جاي هيچ شك و شبهه‌ ديگري باقي نمي‌گذاشت فعاليت آشكار و علني، برخورداري از تجهيزات قابل اعتناي فني، و هم‌چنين ملاقات حضوري با مدير آن شبكه ماهواره‌اي در يكي از ساختمان‌هاي مجهز بالاي شهر بود. به همه اين‌ها بيافزاييد پخش سيگنال‌هاي آزمايشي همان شبكه را كه خط بطلاني بود بر تمام حرف و حديث‌‌ها و شايعه‌ها.
قرار شد براي اولين گام در اين هم‌كاري، از مراسم جشن سينماي آن سال گزارش تهيه كنيم و براي افتتاح شبكه (در تعطيلات كريسمس) آماده نگه‌داريم. به پيشنهاد من و از آن‌جا كه ميان جشن سينما و جشن سال نوي ميلادي چند ماه فاصله بود تصميم گرفتيم به جاي ضبط گزارش و پرداختن به برگزيد‌ه‌هاي جشن كه حتماً تا زمان شروع فعاليت رسمي شبكه، كهنه و غيرجذاب مي‌شد به يكي از برنامه‌هايي كه در حاشيه جشن سينما در جريان بود بپردازيم. برنامه‌اي براي گرامي‌داشت آكيرا كوروساوا و ارسال نمادين تنديس جشن سينماي ايران به زادگاه اين فيلم‌ساز بزرگ. ناگفته نماند وقتي كُپي مجوز آن شبكه را زير بغل زديم و براي هماهنگي قبلي به خانه سينما مراجعه كرديم دوستان و مديران وقت خانه سينما، تنها به لبخند زدن بسنده كردند و يكي از آن‌ها گفت: «توي كشوي ميز من پر از اين‌ مجوزهاست!» با اين وجود اين‌بار هم دوستي‌ها مانع ناديده ‌گرفتن چنين مجوزي نشد و آشنايي قبلي مديران خانه سينما با من و صفاريان تمام موانع را از سر راه توليد برداشت. تصويربرداري اين مستند تلويزيوني با امكانات و تجهيزاتي كه همان شبكه ماهواره‌اي در اختيار ما گذاشت انجام شد و كساني كه فيلم مورد بحث را ديده‌اند حتماً آرم آن شبكه را روي ميكروفني كه در دست گفت‌وگوكننده ديده مي‌شود به ياد دارند. در حقيقت بايد گفت ساختار تلويزيوني و مبتني بر گفت‌وگوي هم‌زمان مترجم ژاپني با دوستان كوروساوا اصلاً بر همين مبنا طراحي شد؛ تا به نوعي، معرفي و تبليغ آن شبكه كذايي هم انجام شده باشد.
خوش‌بختانه تصويربرداري ظرف چند روز و كم‌وبيش بدون دردسرهاي رايج به پايان رسيد اما زماني كه امپراتور و ما واپسين مراحل تدوين را پشت سر مي‌گذاشت خبر رسيد كه مجوز شبكه لغو شده و گردانندگان آن براي تعطيلات به مسافرتي اجباري رفته‌اند! اين خبر با وجود آن‌ كه بسيار ناراحت‌كننده بود اما خوش‌بختانه ساختار چند قسمتي برنامه– و طراحي زمان مناسب براي پيام‌هاي بازرگاني در لابه‌لاي آن– را دستخوش تغييرات مثبتي كرد. آن فيلم حالا و با استفاده از برخي منابع تصويري موجود (از آرشيو فيلم‌هاي كوروساوا) قابليت آن را داشت كه به يك مستند بلند و مستقل تبديل شود. ناگفته نماند در غيبت مديران آن شبكه‌ كذايي، صفاريان مردانگي كرد و با پرداخت دستمزدها و هزينه‌ها، يك‌تنه، بار حقوقي فيلم را به دوش گرفت. در اين فراغت و فاصله، معاونت مربوطه در وزارت ارشاد هيچ توضيح قانع‌كننده و روشن‌گرانه‌اي ارائه نكرد و بعدها كه مدير شبكه مورد بحث آفتابي شد تنها كاري كه انجام داد نشان‌ دادن رديف دندان‌هايش به ما بود! سرانجام يكي دو سال بعد از آن‌ كه مراكز دولتي و شبكه‌هاي تلويزيوني داخل كشور، عدم تمايل خود به خريد و پرداخت هزينه‌هاي اين مستند را اعلام كردند صفاريان تصميم گرفت با توزيع محدود اين فيلم در برخي كتاب‌فروشي‌ها و مراكز معتبر فرهنگي، بخش كوچكي از اين خسارت مادي و معنوي را جبران كند (در صورت تمايل به خريد اينترنتي يا معرفي اين فيلم به دوستان خود لطفاً روي اين‌جا يا اين‌جا كليك كنيد). جالب آن كه يكي ديگر از معاونت‌هاي تحت امر وزارت‌خانه‌اي كه پنج سال پيش، مجوز فعاليت رسمي يكي از شبكه‌هاي ماهواره‌اي را صادر و سپس لغو كرده بود اين‌بار مجوز توزيع مستندي كه توليد همان شبكه بود را براي پخش در شبكه ويدئويي كشور صادر كرد. و روي جلد دي‌وي‌دي امپراتور و مااينك DVD اين فيلم مستند از زمستان سال گذشته تا كنون به شكلي آبرومند (با جلد، منوي انتخابي و طراحي شكيل) در شبكه محصولات فرهنگي توزيع شده تا نااميدانه و دست‌كم بعد از پنج سال، بخشي از سرمايه صرف شده براي ساخت اين فيلم را برگرداند. و اين در حالي‌ست كه شبكه ويدئورسانه كشور اين روزها با اعتراف به تقليد آشكار از يكي از شبكه‌‌هاي ماهواره‌اي، در حال آماده شدن براي استقبال پرشور تماشاگران از بفرماييد شامِ ايراني‌ست (چه تركيب تاسف‌برانگيز غريبي!)
نكته جالب‌تر اين‌ كه چند ماه پيش، من و ناصر از سوي مدير يكي از شبكه‌هاي ماهواره‌اي– كه اين روزها بحث بر سر قانوني يا غيرقانوني بودن مجوز آن بالا گرفته– دعوت شديم تا در دفتر نمايندگي آن شبكه در تهران با او ديدار و ملاقات كنيم. ايشان با صداقت گفت خيلي دلش مي‌خواهد فيلم‌هاي مستند را از ماهواره پخش كند ولي به دليل ناتواني مالي نمي‌تواند بابت اين كار، مبلغي را پرداخت كند. در حقيقت در زمانه‌اي كه تعهد اخلاقي تا حد ممكن كم‌رنگ شده ايشان صادقانه مي‌خواست رضايت ما را براي پخش رايگان فيلم‌هايمان جلب كند و در مقابل، حاضر بود با توافق، تبليغات ساير كارهاي تازه و بعدي را پخش كند. البته متاسفانه اين بار ديگر نوبت ما بود كه زيرچشمي به مجوز قاب شده او روي ديوار دفترش نگاه كنيم و لبخند بزنيم. لبخند معناداري از آن نوع كه پنج سال پيش با ديدن مجوز وزارت ارشاد (براي شبكه‌‌اي كه ذكرش رفت) بر لب دست‌اندركاران سينماي ايران ديده مي‌شد و امروز حتماً با ديدن مجوزهاي تازه (براي شبكه‌هاي تازه) به تعجب نيز آميخته است. لبخندهايي كه گويي به نحوي پيش‌گيرانه مي‌خواست به ما (مخاطبان سردرگم اين‌ گونه مجوزها) بگويد خود كرده را تدبير نيست.


اين نوشته با اندكي تغيير و تلخيص در شماره 432 مجله فيلم به چاپ رسيده است.

+ نوشته شده در  سه شنبه 3 آبان1390ساعت   توسط امید نجوان  | 

در طول بيش‌ از يك سالی كه از شروع برنامه‌ هفت مي‌گذرد شايد بتوان گفت بيش‌ترين واكنش‌ها به اين برنامه و انتقادهاي جنجال‌برانگيز منتقد ثابت آن در اولين روزهاي هفته بوده است. البته بعضي هفته‌ها دامنه‌ اين جنجال– و حاشيه‌هاي آن– تا چند روز و چند هفته بعد هم ادامه داشته اما از آن‌جا كه در كشور ما جنجال‌ها و حاشيه‌‌ها از توليد انبوه برخوردار است اغلب واكنش‌هايي كه نسبت به اين برنامه نشان داده مي‌شود در وسط هفته كم‌رنگ شده و آخر هفته كه خيلي وقت‌ها جملات قصار اهل ورزش و سياست و اقتصاد پشت سر هم رديف مي‌شود خاموش مي‌شود تا هفته‌ي بعد و برنامه‌ي بعد. اما براي نگارنده، اين موضوع، شكلي ديگر داشته است. به جرات مي‌توانم بگويم در طول بيش از يك سالي كه از شروع برنامه‌ي هفت مي‌گذرد هيچ شنبه‌‌يي را بدون پرسش درباره‌ اين برنامه و انتقادهاي جنجال‌برانگيز منتقد آن نگذرانده‌ام. منتقد سازش‌ناپذيري كه شايد بتوان گفت يكي از مهم‌ترين امتيازهاي برنامه‌ هفت مجبور كردن او به تماشاي فيلم‌ها تا انتهاست! به ياد مي‌آورم اولين بار كه از صراحت كلام او به وجد آمدم و در دل، شجاعت و جسارتش در ابراز مكنونات قلبي را ستودم ابتداي دوران جواني‌ و حدود بيست سال پيش بود. زماني كه تازه افتخار آن را پيدا كرده بودم تا به عنوان عضو كوچكي از خانواده‌ نشريات سينمايي، كارت مخصوص داشته باشم و در سينماي ويژه‌ مطبوعات (سينما شهرقصه‌ آن سال‌ها) فيلم ببينم. آن وقت‌ها مسعود فراستي هم‌سن امروز من بود و در جريان جشنواره فيلم فجر، گاهي وقت‌ها او را مي‌ديدم كه بعد از تماشاي چند دقيقه از فيلم يا حتي چند لحظه بعد از تمام شدن تيتراژ– به نشانه‌ي اعتراض– سالن را ترك مي‌كرد. گاهي وقت‌ها هم در هنگام خروج از سالن با همديگر روبه‌رو مي‌شديم كه اگر زمان و موقعيت مناسب بود مي‌پرسيدم: «چطور بود؟» او هم در اغلب موارد در حالي كه به نشانه‌ي تاسف سر تكان مي‌داد تكيه‌كلام معروفش را تحويل مي‌داد: «فاجعه!» و مي‌رفت تا سيگار بكشد و با عصبانيت و ناراحتي فوت كند توي سالن انتظار! حالا كه در بيش از يك سال گذشته به تناوب شاهد برنامه‌ي او هستم و گاهي وقت‌ها مي‌بينم درباره‌ي پايان و پايان‌بندي فيلم‌ها هم نظر مي‌دهد باورم مي‌شود كه آن عادت قديمي را كنار گذاشته و به خاطر برنامه‌ي «هفت» هم كه شده فيلم‌ها را تا آخر نگاه مي‌كند؛ حتي اگر با معيارهاي امروز او آن فيلم‌ها «يك سوپر فاجعه» باشد!

مسعود فراستي


برگرديم به موضوع: در طول مدت زماني كه از پخش برنامه‌ي هفت مي‌گذرد، برخي دوستان، آشنايان، همكاران، همسايه‌ها و حتي كسبه و اهل محل كه از سابقه‌ي روزنامه‌نگاري من در مطبوعات و خصوصاً نشريات سينمايي مطلعند در اقدامي هماهنگ و خودجوش روزهاي شنبه را به پرسش درباره‌ي اين برنامه اختصاص داده‌اند. پرسش‌ها معمولاً با اين جمله آغاز مي‌شود: «ديشب هفتو ديدي؟!» و اغلب اين‌طوري (با عصبانيت و ناراحتي) ادامه پيدا مي‌كند: «آقا اين فراستي اصلاً كي هست؟» [كه اين‌جوري برخورد مي‌كنه!] و ديگري مي‌پرسد: «اين بابا [منظورش فراستي‌ است] پشتش به كجا گرمه؟!» بعضي ديگر هم كه به صورت مكرر اين پرسش را مطرح كرده‌اند جور ديگري سر صحبت را باز مي‌كنند. مثلاً مي‌گويند: «ديشب رفيقتو ديدي؟!» يا «باز كه اين بابا ديشب آتيش به پا كرد!» و چيزهايي نظير اين. در شب‌هاي جشنواره‌ فيلم فجر پارسال كه وضع، خيلي بد‌تر بود. يك شب كه فراستي درباره‌ي آخرين فيلم يكي از فيلم‌سازان قديمي يك جمله‌ي مشعشع– و در اين‌جا غير قابل چاپ!– به كار برده بود اظهارنظرها پايان نداشت: «آخ‌آخ‌آخ...ديدي چي گفت؟!»، «تو خبر داري كي پشتشه؟!» و: «بالاخره دُم خروس بيرون زد! معلوم شد زير چتر [حمايت] كجاست!» يا چيزهايي شبيه اين كه اغلب باعث مي‌شد يك خريد كوتاه از فروشگاه يا تحويل لباس‌ها به خشك‌شويي يا حتي ملاقات اتفاقي با يكي از دوستان در خيابان يا دفتر كار، بدون اغراق يك ساعت يا بيش‌تر‌ طول بكشد! البته در طول بيش‌ از يك سالي كه از شروع هفت مي‌گذرد به نظرم اين برنامه، آن شلختگي و بدقوارگي اوليه را تقريباً پشت سر گذاشته و جدا از ايجاد تغيير در دكور، و طراحي ميزانسن و نورپردازي، سر و شكل و اجراي بهتري پيدا كرده است. اما همچنان از سياست تك‌قطبي و عدم تنوع ديدگاه‌ها رنج مي‌برد و اگرچه در بعضي برنامه‌ها– كه نياز به تلطيف نقد شفاهي بوده– پاي ساير منتقدها هم به استوديوي ضبط اين برنامه باز شده، اما تقريباً محور تمام بحث‌هاي انتقادي، ديدگاه‌ها و نظرهاي تلخ و زهرآگين منتقد ثابت اين برنامه بوده است. منتقدي كه اين روزها خود به يك ستاره‌ تلويزيوني تبديل شده و البته كم‌تر كسي به ياد مي‌آورد كه همين ديدگاه‌ها– گيرم در بعضي موارد، تندتر، تلخ‌تر و گزنده‌تر– نتوانست «نقد سينما» و ساير نشريات ادواري را كه فراستي سردبيري آنان را برعهده داشت به پرتيراژترين، پرفروش‌ترين و طبعاً پرخواننده‌ترين مجله‌هاي سينمايي تبديل كند. بدون شك اين تاثير، مديون رسانه‌ فراگير تلويزيون و مهم‌تر از آن، نفس جذابيت سينماست كه مخاطب را ترغيب مي‌كند تا بامداد شنبه‌ خود را به جاي ذخيره‌ انرژي (براي هفته‌ بعد) با هفت پر كند و نگران باشد همان‌‌طور كه مسعود فراستي، در گفت‌وگو با آزاده نامداري اعتراف كرد، مبادا فيلم‌ساز پريشان احوال و ناراحتي كه با نقدهاي فراستي تَرَك خورده و فرو ريخته، در خيابان او را زير بگيرد يا خداي ناكرده با استخدام شر خر، او را كاردي كند!
به جرات مي‌توان گفت سينما و تلويزيون ايران، در طول تاريخ، نه تنها هيچ‌گاه و تا اين اندازه، نگران جان منتقد خود نبوده بلكه– با عرض معذرت– چه بسا در دل، آرزوي سر به نيست شدن او را هم كرده است! من خودم در جريان يكي از اين نقدهاي شفاهي كه چند سال پيش با حضور يكي از بانوان فيلمساز برگزار شد شاهد واكنش عجيبي از سوي ايشان بودم كه شايد اگر آن‌جا نبودم و ماجرا را با چشم‌هاي خودم نديده بودم محال بود بتوانم آن را باور كنم. در جريان اين نقد/گفت‌وگوي كذايي كه به بهانه پايان نمايش يكي از سريال‌هاي تلويزيوني برگزار شده بود آن بانو كه تحمل انتقادهاي مرا نداشت (آن‌هم انتقاد‌هايي كه به شهادت دوست و آشنا، با تندي و تلخي نهفته در ادبيات مسعود خان فراستي كيلومترها فاصله دارد) درست در وسط ضبط برنامه از جا بلند شد و در حالي كه دست همكار فيلم‌نامه‌نويسش را با خود مي‌كشيد با عتاب و ناراحتي از استوديو بيرون رفت! از اين ديدگاه و با رشد حفره‌هاي عميقي كه متاسفانه در سال‌هاي اخير و در بهداشت رواني جامعه‌ ايجاد شده هيچ بعيد نيست در آينده و در برنامه‌هايي مشابه، شاهد دوئل فيلم‌ساز و منتقد در برابر چشم ميليون‌ها تماشاگر باشيم. دوئل ناباورانه‌‌يي كه شايد به بهاي مرگ و زندگي يكي از دو طرف تمام شود!


* نكته: اين يادداشت پيش از اين در صفحه‌ی تلويزيون روزنامه‌ی اعتماد به چاپ رسيده است.
+ نوشته شده در  شنبه 30 مهر1390ساعت   توسط امید نجوان  | 

ماهنامه سينمايي فيلم، ويژه روز ملي سينماي ايرانچهارصد و سی و يكمين شماره ماهنامه سينمايی فيلم كه اواخر شهريورماه گذشته و به مناسبت روز ملی سينما منتشر شد جدا از آن كه به موضوع جذاب بازيگری و بازيگران دهه هشتاد پرداخته بود يكی از خواندنی‌ترين شماره‌های اين مجله بود. دبيری اين شماره را علی‌رضا معتمدی برعهده داشت و دو سه تا از جذاب‌ترين گفت‌وگوهايی كه انجام شده بود (از جمله گفت‌وگوی دو نفره ليلا حاتمی و هانيه توسلی، و رضا كيانيان و حامد بهداد) بدون شك تحت تاثير حضور و حاصل خوش‌ذوقی و مديريت او بود. نظرخواهی از پنجاه و سه منتقد و سينمايی‌نويس مطبوعات هم بخش ديگری از اين شماره بود كه بايد اعتراف كنم با سماجت و پی گيری علی‌رضا شانه خالی كردن از آن ممكن نبود. البته از آن‌جا كه فكر می‌كردم ابتدا به ماندگارترين نقش‌های سينما در يك دهه گذشته و سپس به بازيگران آن نقش‌ها پرداخته می‌شود انتخاب‌هايم را به همين ترتيب انجام داده بودم. اما حالا كه فكر می‌كنم می‌بينم به هم خوردن اين ترتيب، تاثير چندانی در اصل ماجرا نداشته و به تعبيری می‌توان گفت بازيگران مهم‌ترين اجزای سينما به حساب می‌آيند و بدون آن‌ها سينما اصلاً معنا ندارد. در حقيقت اين بازيگران هستند كه برای ما (عاشقان سينما) به نقش‌ها جلوه داده‌اند و اگر آن‌ها نبودند نقش‌ها نيز اعتبار و جلوه‌ای نداشتند. به‌هرحال آن‌چه در پی‌آمد اين مقدمه می‌خوانيد همان انتخاب‌هاست؛ به اضافه دو يادداشت كوتاه. يكی درباره دكتر سپيدبخت (از ماندگارترين شخصيت‌های اين دهه) و ديگری درباره محمدرضا فروتن كه تعدادی از جذاب‌ترين شخصيت‌های سينمايی حاصل عشق و حضور او بر پرده تا انتها سپيد سينماست.


نقش‌ها
[به ترتيب تاثيرگذاری]:
۱. گيلانه/ فاطمه معتمدآريا (گيلانه) ۲. دكتر سپيدبخت/ رضا كيانيان (خانه‌ای روي آب)۳. حاجی نقدی/ داريوش ارجمند (سگ كشی)۴. حامد احمدزاده/ محمدرضا فروتن (شب يلدا) ۵. مارگير/ فرامرز قريبيان (رقص در غبار) ۶. رضا/ پرويز پرستويي (مارمولك) ۷. فواد/ حامد بهداد (روز سوم) ۸. سارا/ باران كوثري (خون بازی) ۹. سپيده/ گل‌شيفته فراهانی (درباره الی) ۱۰. كوروش زند/ شهاب حسينی (سوپر استار)
بازیگرها
[به ترتيب نقش‌ها]:
۱. فاطمه معتمدآريا ۲. رضا كيانيان ۳. داريوش ارجمند ۴. محمدرضا فروتن ۵. فرامرز قريبيان ۶. پرويز پرستويی ۷. حامد بهداد ۸. باران كوثری ۹. گل‌شيفته فراهانی و ۱۰. شهاب حسينی


رضا كيانياندكتر سپيدبخت (خانه‌ای روی آب)
در صحنه‌ای از خانه‌ای روی آب دكتر سپيدبخت در پاسخ به گلايه‌های يكي از پرستارها نسبت به رفتار سرد خود با او می‌گويد: «هرچی بگی حق داری ولی من اين روزا مثل آدم‌‌های در حال غرق شدنم؛ هرچی بيش‌تر دست و پا می‌زنم بيش‌تر فرو می‌رم.» در حقيقت، اين جمله به تنهايی، چكيده تشريح اين شخصيت در فيلمی‌ست كه تلاش می‌كند چگونگی دست و پا زدن، غوطه‌ور شدن و فرو رفتن يك انسان در باتلاقی از اعمال خود را به نمايش بگذارد. انسانی كه به تعبير اسماعيل نوری‌علا «مسئول ديوارهای زندان تنگ خويش است» و از پشت ديوار تنگنا حادثه‌ها را به نظاره می‌نشيند: «و حادثه/ چيزی به‌جز اراده انسان نيست.»
اين‌كه دكتر سپيدبخت در سكانس ابتدای خانه‌ای روی آب يك فرشته خردسال را زير می‌گيرد نه نخستين اشاره بلكه آخرين نشانه برای هدايت او به مسير اصلی‌ست. و در همين زمينه، لكه بنفش‌رنگ روی دست دكتر كه او برای جلوگيری از عفونی‌شدن، حتی آن را پانسمان هم می‌كند بيش‌تر از آن كه نشانه‌ای از نوعی بيماری پوستی باشد يك داغ ننگ است. داغی كه هميشه و همه جا همراه اوست و گذشته سراسر گناه و اشتباه او را يادآوری مي‌كند. خانه‌ای روی آب داستان زندگی مردی‌ست كه به ظاهر آراسته، بسيار مرفه و مبادی آداب است اما در باطن مُرده و جز انحطاطي پوسيده در جهانی افسرده‌حال، فقير و بی‌افق چيز ديگری براي او نمانده است. دكتر سپيدبخت در يكی از صحنه‌های فيلم خطاب به پسر معتادش كه او را تنها اميد خود می‌داند می‌گويد: «آخه اين چه دنيايی‌يه كه من توش آخرين اميد يك نفرم!» اين موضوع نشان می‌دهد اين شخصيت بيش از هر كس ديگر نسبت به وضعيت مبهم خود اطلاع دارد و شايد از همين روست كه از دل‌بستن به اميدهای واهی اجتناب می‌كند. البته سازنده فيلم با اشاره به بخشندگی خداوند به عنوان يك اصل مهم تلاش می‌كند جدال مغلوبه دكتر سپيدبخت و نيروهای ماورايی را به نمايش بگذارد تا تماشاگر نيز با مسير دشوار و در عين حال جذاب حركت او (از سياهی زندگی به روشنايی مرگ) همراه شود. مسيری كه به درستی و با دقت طراحی شده تا تاثيرگذاری آرام گرفتن او در لحظه ديدار با خالق خود، تماشاگر را با منقلب‌كننده‌‌ترين لحظه فيلم مواجه سازد. و از چنين نقطه‌نظری‌ست كه انتخاب شعري از مولانا براي فصل افتتاحيه، يكی از موجزترين و گوياترين معرفی‌ها را رقم زده است: «گفتم اين روی فرشته‌ست عجب يا بشر است/ گفت اين غير فرشته است و بشر هيچ مگو/ گفتم اين چيست؟ بگو زير و زبر خواهم شد/ گفت می‌باش چنين زير و زبر، هيچ مگو.»


محمدرضا فروتنمحمدرضا فروتن
شبی كه داستان تماشاخانه از  مجموعه سرنخ از تلويزيون پخش شد در شكل‌گيری كارنامه محمدرضا فروتن از اهميت ويژه‌ای داشت. او در كنار اهل خانه نشسته بود و در حالی كه شش دانگ حواسش به تلويزيون بود نقش‌ حامد احمدزاده را دنبال می‌كرد كه خودش اجرای آن را برعهده داشت. او احتمالاً در آن لحظه‌ها با خود فكر مي‌كرد چه مي‌شد اگر پس از چند حضور كم‌رنگ و حاشيه‌ای (در فيلم‌هايی نظير هدف، آخرين بندر، فاتح و ماه و خورشيد) نقش اصلی فيلمی از يك فيلم‌ساز سرشناس به او سپرده شود. فروتن حتی تصورش را هم نمی‌كرد كه تنها چند دقيقه پس از اين آرزوی قلبی و رها شدن در خلسه آرامش‌بخش تماشای تصوير خود از قاب تلويزيون، تندبادی بوزد و او را در مسير يك روياي شيرين و باورنكردنی، به يكی از فيلم‌سازان محبوبش (مسعود كيميايی) برساند. مرسدس و فرياد كه در ميانه دهه ۱۳۷۰ و پشت سر هم ساخته شد گرچه عيار بازی فروتن را به شكل كامل و مطلوب مشخص نكرد اما آغازگر مسيری بود كه او را به شهرت و البته خواسته ذهنی خود از جهان بازيگری نزديك‌تر كرد. به گونه‌ای كه وقتی به رسم– اينك منسوخ شده– آن روزها يكی از اولين فيلم‌هايش به اكران دوم رسيد، تصوير او بر سر در سينماهاي نمايش دهنده، از حاشيه به متن آمد و اسم او بزرگ‌تر از بازيگر نقش اصلی آن فيلم به نمايش گذاشته شد. در حقيقت فروتن پس از قرمز و دست‌يافتن به شمايل يك جوان اولِ عاشق‌پيشه و عصبانی كه با همين فيلم و نقش چاقوكش فيلم دو زن به او رسيد آگاهانه گام به مرحله ديگري از فعاليت بازيگري خود گذاشت تا به نوعی تصوير خود در اذهان عمومی را تصحيح كند. البته بايد پذيرفت نقش‌های متفاوتی كه در زير پوست شهر، اعتراض و متولد ماه مهر به محمدرضا فروتن پيشنهاد داده شد همگی پيش‌درآمدی بود تا در شب يلدا او را به يكی از مهم‌ترين و تاثيرگذارترين ‌نقش‌های خود برساند. شاه‌نقشی كه به يادگار از جادوی سرنخ و همكاری دوباره‌اش با كيومرث پوراحمد حامد احمد‌زاده ناميده شد و در كارنامه بازيگري او بدون ‌شك يك نقطه‌عطف به حساب می‌‌آيد. فروتنِ سی و سه ساله در اين فيلم با قدرت و تسلطی كه ريشه در مهارت فيلم‌ساز (در انتقال زوايای يك تجربه شخصی به دنيای ذهنی او) داشت نقش مردی حدود چهل ساله را برعهده داشت كه برای مرور و بازنگری در زندگی از هم پاشيده خود به يك چله‌نشينی طولانی روي می‌آوَرَد.
از برخی اعوجاج‌ها و انتخاب‌های به ظاهر اشتباه فروتن در پذيرش نقش كه بگذريم (نمونه‌اش حضور او در ملاقات با طوطی، سربازهای جمعه و هشت‌پاست) تنوع و كيفيت اجرای او از شخصيت‌های دشوار و پر پيچ و خم (نظير نقش او در وقتی همه خواب بودند) نشان می‌دهد در سال‌های اخير سقف محدود پرواز رويا (در ميان فيلم‌نامه‌نويسان و فيلم‌سازان) مانع خلق نقش‌هاي مهم‌تر و هم‌چنين سپردن وظيفه‌ای به‌مراتب دشوارتر از اين به او بوده است. بازيگری كه با پشت سر گذاشتن تب و تاب شهرت و محبوبيت– كه ويژگي همه سوپراستارها در سراسر دنياست– تلاش می‌كند تا برای ورود به سومين دهه حضور خود در سينما گام‌های محكم و دقيق‌تری بردارد. گام‌هايی فراتر از هيجان حضور بر پرده سينما.

+ نوشته شده در  شنبه 16 مهر1390ساعت   توسط امید نجوان  |