• هيچ چيز بدتر از اين نيست كه احترام آدم ناديده گرفته شود؛ درست مثل اين میماند كه كت و شلوار بپوشی، عطر و ادوكلن بزنی و به يك مهمانی بروی كه ميزبانش با يك پيژامه و زيرپوش به استقبالت آمده باشد. و زمانی كه اعتراض كنی، پاسخ بشنوی كه: «چيزی نشده كه؛ تو يه خورده حساسی!»
يكی داستان؛ پر آب چشم
از انجامدادن مصاحبه بهصورت كتبي چندان دل خوشي ندارم. باوجود آنكه متن نهايي با كمترين زحمت از طرف گفتوگو شونده آمادة حروفچيني و چاپ ميشود، اما نتيجة كار چندان روشن نيست و نميتوان به طرف ديگر، چندان فشار آورد كه ضمن رعايت قاعدة بازي و حفظ لحن ديدار حضوري، از نوشتن پاسخهاي كوتاه و يك كلمهاي و تستي صرف نظر كند. چند سال پيش، زماني كه يكي از فيلمسازان اصرار كرد كه گفتوگو را بهصورت كتبي انجام بدهيم نزديك پنجاه سوال براي او طرح كردم تا در نهايت، وقتي متن را تحويل ميگيرم دستكم به سيتاي آنها جواب داده باشد ولي حاصل كار پاسخهايي يك كلمهاي يا در نهايت، يك جملهاي بود كه حجمي به مراتب كمتر از يك صفحه را در بر ميگرفت! اما خوشبختانه اينبار و در گفتوگو با حسن هدايت چنين اتفاقي نيافتاد و پاسخها كموبيش همان بود كه انتظارش ميرفت. بههرحال در تراكم انبوه روزمرگيها و شدتگرفتن كمبود وقتها، بيش از اين نميشد توقع و انتظار داشت؛ حاصل، همين است كه در ادامه مطلب پيش روي شماست.
مدتهاست به اين نتيجه رسيدهام كه در كشور ما و دربارهی كيفيت تصويری فيلمها تعريف واحدی وجود ندارد و اين كلمه میتواند به تعداد آدمها از معنی متفاوتی برخوردار باشد. بعضیها همين كه تصوير، صاف و شفاف (يا بهعبارتی مندرآوردی، آينه!) باشد برایشان كافی است. بعضی ديگر پای ویسیدیهای چهارخانهدار و تصاوير فشردهشده مینشينند (تازهترين نمونهاش همين نسخههايی است كه بهتازگی از فيلم دعوت توزيع شده) و ميگويند: «عجب كيفيتی!» و بعضی ديگر وقتی تصوير نسبتاً قابلقبول اين فيلمها را با كانالهای تنظيمنشده و خراب تلويزيونهای خود مقايسه میكنند دلشان غنج میزند و حتماً از خوشحالی بال هم در میآورند. در بعضی از اين موارد، سايهی آدمهای توی تصوير از خود آنها پررنگتر است و حدقهي چشمهايشان به سفيدی میزند. و تازه اينها مال تلويزيونهايی است كه در مركز، موفق به دريافت تصوير میشوند. در شهرستانها كه وضع از اينهم بدتر است. عيد امسال كه برای سفر به يكي از شهرهای اطراف اصفهان رفته بودم متوجه شدم سيگنالهای برخی شبكهها با همان كيفيتی كه در تهران قابل دسترسند قابل دريافت و تنظيم نيست و هر وقت بارندگی میشود، دريافت تصاوير، ساعتها ناممكن میشود!
در چنين وضعيتی مقايسه نسخههای ويدئويی فيلمهای ايرانی (كه بهصورت رسمی در كشور ما توزيع شده و ميشود) با دیویدیهای اروپايی و آمريكايی كه به همهجای دنيا قاچاق میشود بيهوده و اتلاف وقت است. درست در زمانی كه سردمداران كمپانیهاي مهم و معتبر توزيع دیویدی در سراسر دنيا برای رقابت با همديگر به طراحی «منو»های متنوع و پربار و افزايش كيفيت بصری فيلمها و طراحی باندهای شفاف و تاثيرگذار صدا (برای توزيع در سينماهای خانگی) روی آوردهاند، تنها هنر موسسات ويدئورسانه در كشور ما توزيع دوباره فيلمهايی است كه پيش از اين توسط موسسههای ديگر منتشر شدهاند؛ آنهم بدون ارتقای كيفيت، اضافهكردن ضمايم و چيزهايی از اين قبيل. برای آسيبشناسی چنين موضوعی میتوان مقالهها نوشت و از اشتباهات فاحش در ترجمه و تلفظ اسامی خارجی روی فيلمها گرفته تا اشكلات نرمافزاری كه در اجرا با آن روبهرو هستند صفحهها قلمي كرد (اين اواخر كه داشتم دی ویدی فيلم سگكشی را ميديدم وقتي به بخش «قسمتهای ويژه» رسيدم با اين پيام مواجه شدم كه: برای تماشای قسمتهای ويژه لطفاً ديسك 2 را داخل دستگاه بگذاريد!) و تازه، كيفيت خود فيلمها و صدايشان كه از اين هم بدتر است. برای دیویدی همين سگكشی مثل دیویدی خانهخلوت و هنرپيشه و آژانس شيشهای و...خيلی فيلمهای ديگر كه میتوان اسمشان را پشت سر هم رديف كرد، از ضعيفترين و خشدارترين كپی موجود استفاده شده و صداها متاسفانه اغلب غيرقابل شنيدناند. و اين در حالی است كه با اضافهكردن مرحله بازسازي فیلمها (كه خوشبختانه امكاناتش در كشور ما موجود است) و طراحی واجرای دقيق دیویدی (به مفهوم دقيق كلمه) میتوان صدها فرصت شغلی ايجاد كرد كه خود به خود در كاهش نرخ تورم نيز موثر خواهد بود.
برای جمعبندی موضوع بد نيست به گفتوگويی كه چندی پيش ميان يكی از توزيعكنندگان همين فيلمها و مشتریاش در گرفته بود اشاره كنم. خريدار در حالی كه داشت به عكسهای روی جلد فيلم نگاه میكرد پرسيد: «كيفيتش چطوره؟» و پاسخ شنيد كه: «از خود فيلم هم بهتره!»
اول اين كه: يادداشت فوق در شماره 393 ماهنامه سينمايی فيلم به چاپ رسيده است.
دوم اين كه: عكسی كه همراه با اين نوشته میبینید تصوير يكی از فيلمهای ايرانی است كه از روی نسخه ویسیدی آن ضبط شده. همانطور كه میبينيد از بس كيفيت اين فيلم «آينه» است اسم كارگردان آن ديده نمیشود!
يك راهنمايی میكنم: اسم فيلم اقليماست؛ اسم كارگردانش را خودتان حدس بزنيد!
يادش بهخير. داوود خدا بيامرز عاشق فيلمهای كيميايی بود. و بيشتر از همه شيفتهی گوزنها. مثل همهی عشقفيلمها تمام ديالوگهای اين فيلم را از بر بود. عاشق اين بود كه بنشيند و ديالوگهای بهروز وثوقی و فرامرز قريبيان را با همان لحن خودشان (توی فيلم) تكرار كند. آخرين بار كه- نمیدانم برای چند هزارمينبار- سكانس ملاقات سيد و قدرت را برايم بازی كرد دو سه روز قبل از رفتنش بود. توی يكی از قهوهخانههای نزديك پيچشميران نشسته بوديم و در حالیكه داشتيم تشنگیمان را با يك كمر باريك لبدوز و لبسوز فرو مینشانديم تمام فكرمان اين بود كه ببينيم اگر تمام محاسباتمان به واقعيت پيوست و پای داوود به آمريكا رسيد چه بايد كرد، چه بايد كرد و چه بايد كرد.
صورتش غرق عرق بود و صدايش از استرسی كه شبانهروز آزارش میداد میلرزيد. همانطور كه داشت از پشت پنجره به خيابان نگاه میكرد چشمهايش مختصر نمی پس داد و گفت:
وقتی گريهم میگيره هنو اميدوار میشم كه جون دارم.
بعد يكی از آن نگاههای ماندگار و سينمايیاش را اجرا كرد و درحالیكه معلوم بود مرا با قدرت اشتباه گرفته گفت:
هنوزم كم حرف میزنی، هنوزم ماتی، هنو تو چشات عشقه، حتماً هنوز هم دروغ نمیگی...عين يه كفتر رو شونهی من...صفای قدمت!
و رفت.
• سهشنبه بيستوهفتم اسفندماه 1387 است. خيابانها دارد آرامآرام شلوغ میشود. ياد چهارشنبهسوری هشت سال پيش میافتم؛ آنسال كه داوود مجبورمان كرد توی آن شلوغی سهشنبهی آخر سال برويم ميدان انقلاب و بچپيم توی يكی از سينماها كه جغدخاكستری (ريچارد آتنبورو) را نمايش میداد. وقتی فيلم تمام شد و آمديم توی كوچهپشتی سينما، باران فشفشه و ترقه و نارنجك و بمبخوشهيی بود كه بر سرمان باريد. و ما هيچ راهی نداشتيم جز اينكه دم دهانهی سينما كمين بگيريم تا اهالی خيابان جمالزاده آتشبس بدهند. بعدش هم آنقدر همهی خيابانها شلوغ و پر از ماشين بود كه تصميم گرفتيم تا جايی كه میشود پياده برويم. اين شد كه از ميدان انقلاب تا پيچشميران پياده آمديم. و در اوج شلوغی جنگ چهارشنبهسوری پذيرای انفجارها و بوی باروتی شديم كه ديگر هيچوقت يادمان نرفت.
گوشی را برمیدارم و مثل تمام اين هفت سال كه داوود به آمريكا رفته، به ياد چهارشنبهسوری آن سال شمارهاش را میگيرم. صدای ضبطشدهاش روی تلفندستی میگويد:
Davood…David…Please leave your message after the beep!
• شبجمعه سیام اسفند است. توی تمام سالهای دوری و جدايی اين اولينبار است كه شب چهارشنبهسوری نتوانستهام گيرش بياورم و با هم دربارهی آن خاطرهی معروف و كذايی صحبت كنيم. تلفن را برمیدارم و شمارهاش را میگيرم. خواهرش گوشی را برمیدارد. میفهمم شب عيدی رفته مهمانی منزل پريوشخانم و همانجا هم خوابش برده. بيدارش میكنند. صدايش كسلتر از هميشه و گذشته است. در ميانهی خواب و بيداری دوباره لب به شكايت میگشايد و میگويد: «حالم خيلي بده!» با حالتی كشدار، تكيهكلام خودش را تحويلش میدهم: «برو خجالت بكش!» و اضافه میكنم: «شد من زنگ بزنم و تو موج منفی نفرستی؟!» ميگويد: «بهخدا حالم خيلی بده. فقط قرص و دواهای جلوگيری از افسردگی سرپا نگهم داشته.» و بی آنكه من حرفی زده باشم میگويد: «البته خودم ميدونم دردم چيه. دكترم گفته اگه میخوای حالت خوب شه بايد يه سفر برگردی ايران. گفته اگه دوست و رفيقات دور و اطرافتو بگيرن حالت خوب میشه.» میدانم چند وقتی است گرينكارتش را گرفته و مشكل اقامت و مجوز كارش حل شده. میپرسم: «خب دردت چيه؟ پس چرا برنمیگردي؟» از ته دل آه میكشد و میگويد: «میترسم. میترسم بيام هوايی بشم. می ترسم ديگه نتونم برگردم. میترسم...»
• پنجشنبه ششم فروردين 1388 است. پای كامپيوتر نشستهام و دارم ايميلها را چك میكنم. يكی از ايميلها از داوود است. با تنبلیيی كه از او سراغ دارم برايم خيلی عجيب است كه دست به كامپيوتر برده باشد. بازش میكنم. نوشته است: «بوی تهران اين روزها بدجوری توی دماغم است. اگه مسيرت خورد و رفتی خيابون بهار؛ توی اون ساندويچفروشی دم خانهسينما به ياد من يه سوسيس بخور. میدونی كه من خيلی سوسيس دوست دارم. توی اين سالها و اينجا هم خيلی سوسيس خوردم ولی نمیدونم چرا مزهی سوسيسهای اون ساندويچفروشی خيابون بهار يه چيز ديگهس؛ يه طعم ديگهس!»
دكمهي Reply را میزنم و سرخوشانه به شوخی ميزنم: «بس كه توش آشغال گوشت و مواد نگهدارنده میريزن! برا همينه كه بهنظرت متفاوت مياد؛ وگرنه سوسيس همهجای دنيا يه مزه میده. اونهم برای توی شكمو!»
• شنبه بيستونهم فروردين است. دو روز است ايميلهايم را چك نكردهام. يكی از ايميلها نامهيی به انگليسی است كه دنيل (خواهرزادهی داوود) از لندن فرستاده است. در نامهيی كوتاه از سفر احتمالیاش به ايران گفته و نوشته است: «متاسفم كه اين را مینويسم. مادرم گفت دايی داوود درگذشته است. او خيلی بيمار بود و متاسفانه نتوانست دوام بياورد. عميقاً بهخاطر اين اتفاق متاسفم و میدانم كه دلم خيلی برايش تنگ خواهد شد. مطمئنم كه شما هم چنين احساسی داريد. دايی خيلی از شما تعريف ميكرد...»
هرچه بيشتر سعی میكنم كمتر موفق میشوم بقيهاش را بخوانم. كلمات در هالهيی از نور شناورند. با هزار بدبختی متوجه میشوم تهش نوشته است: «او از ميان ما رفته ولی من ايمان دارم كه هميشه با ما خواهد بود.» ديگر دلم نمیخواهد ادامه بدهم. چشمهايم را روی هجوم كلمات می بندم. مژهها همديگر را محكم در آغوش میگيرند.
• داوود يحياييان، عكاس قديمی و پرسابقهی مطبوعات، روز جمعه بيستوهشتم فروردين، در آستانهی چهل و شش سالگی، پس از تحمل چهار روز كما، بر اثر سكتهی ناشی از افزايش بيش از حد كلسترول، در كنج عزلت و تنهايی و در گوشهی كوچكی از اَبَرشهر لوسآنجلس درگذشت. بخش عمدهيی از كارنامهی حرفهيی زندهياد يحياييان در ايران به فعاليت در واحد عكاسی روزنامهی رسالت گذشت. او در سالهای آخر پيش از مهاجرتش به آمريكا جدا از تجربهی بازيگری (مثلاً در فيلم مستند/ داستانی شهاب شريعت بهكارگردانی محسن رزقی) و یکی دو طنز شبانه عكاسی تعدادی فيلم مستند و برنامهی تلويزيوني را برعهده داشت كه از آن ميان میتوان به مجموعهی پردهی نقرهيی (بهكارگردانی بنده) و مستند فريدون گُله كجاست؟ (ساختهی رضا درستكار) اشاره كرد. داوود يحياييان در سالهای اخير نيز بهصورت پراكنده به عكاسی و نگارش يادداشتهايی از سر تنهايی سرگرم بود اما مثل اغلب مهاجران ايرانی، برخلاف ميل خود از علاقهی اصلیاش بازمانده و سرگرم كارهای نامربوط و ديگری بود.
روحش آرام، خاطرش سبز و يادش هميشه گرامی.
زندهياد فروغ فرخزاد در آخرين مجموعه شعرش قطعهی معروفی دارد به نام «كسی كه مثل هيچكس نيست» و در آن اشارهی كنايهآميزی دارد به جذابيت ظاهری سينمای فردين:
چقدر دور ميدان چرخيدن خوب است
چقدر روی پشتبام خوابيدن خوب است
چقدر باغملی رفتن خوب است
چقدر مزهی پپسي خوب است
چقدر سينمای فردين خوب است
و من چقدر از همهی چيزهای خوب خوشم میآيد...
همين تكه، اندكی پس از مرگ اين اَبَرستارهی سينمای قبل از انقلاب عنوان فيلم مستندی شد بهنام چقدر سينمای فردين خوب است به كارگردانی محسن رزقی.
مستند يادشده با دوبارهخوانی همين شعر آغاز میشود و فيلمساز كه گويی راوی آن كلام را از جهانی ديگر احضار كرده، برای اينكار از صدايی كموبيش شبيه صدای فروغ بهره گرفته است. اين فيلم سراسر ستايشآميز كه از يك گفتوگوی تصويری با مرحوم فردين و تركيب آن با فيلمها و تصاوير مورد بحث فراهم آمده، با نمايش برشهايی از تشييعجنازهی او و حواشی آن (چاپ ويژهنامههای مطبوعاتی در ستايش از فردين و فروش تیشرتهايی با تصوير او) آغاز میشود و سپس گفتار متن- با صدای خود فيلمساز- ضمن مرور تاريخ سينمای ايران به جايگاه ويژهی فردين در كمك به رشد اقتصادی اين سينما اشاره میكند. فردين در بخش گفتوگو- كه البته در مجموع فيلم، از ده دقيقه فراتر نمیرود- تمام سعی خود را به كار میگيرد تا نشان بدهد سينمای امروز در ادامهی سينمايی است كه او و ساير پديدآورندگان فيلمفارسی در شكلگيری آن نقش داشتهاند. تاكيد او بر ريشههای موجود و مشترك ميان سينمای قبل و بعد از انقلاب (از جمله؛ حضور پررنگ ابتذال در توليدات سالهای اخير) حكايت از آن دارد كه اين سوپراستار سينمای پيش از انقلاب، غيبت طولانی خود از صحنهی سينما را ناشی از سليقهی دستاندركاران عوامل بيرونی میداند، نه چيزی ديگر. تفسير جالب او در دفاع از عنوان «سينمای آبگوشتی» (كه معتقد است: «آبگوشت غذای ملی ما ايرانیهاست و مگر چنين غذايی بد است؟») از مهمترين فرازهای اين مستند به حساب میآيد. در بخش ديگری از اين فيلم، فردين از جلوههای ابتذال در فيلمهای مردمپسند و خانوادگی سينمای امروز، و نمايش فقر و فلاكت و بدبختی در فيلمهای جشنوارهيی انتقاد میكند و فيلمساز با قطع حرفهای او به فرازهايی از فيلمهای واجد اين مضمون، حرف او را تاييد میكند.
سازندهی مستند مورد بحث حتی زمانی كه فردين به جلوههای بيرونی رقص و تاثير روانی آن بر بيننده اشاره میكند، بدون توجه به ميزان تحمل مخاطب و صد البته بار محتوايی فيلم، يك فصل كامل از گنجقارون (سيامك ياسمی) و همچنين فصل رقصيدن آنتونی كويين و آلن بيتس در زوربای يونانی (مايكل كاكويانيس) را در كار خود میگنجاند تا ستايشش از اين بازيگر/ كارگردان/ تهيهكنندهی قديمی سينمای ايران را تكميل كرده باشد.
اما درخشانترين لحظهی فيلم، زمانی است كه فيلمساز موفق میشود واكنش احساسی مرحوم فردين را در هنگام تماشای نسخهی ويدئويی گنجقارون به ثبت برساند؛ لحظههايی كه فردين، تصوير جوانیهای خود را روی پردهی بزرگ سينما تصور میكند و پلكهای نمدارش به سختی قطره اشكهايش را تاب میآورد.
مستند 72 دقيقهيی چقدر سينمای فردين خوب است به ناصر ملكمطيعی تقديم شده است؛ بازيگری كه به روايت تقديمنامهی دستنوشت فيلم و آنگونه كه خود فردين در فيلم تعريف ميكند «با لوطیگری و بدون توجه به عامل رقابت» او را به سينمای ايران معرفی كرده است.
نكتهی اول: بیخود زحمت نکشید. نسخهيی از اين فيلم را در هيچكجا نخواهيد يافت! اين جناب رزقی كه همان سالهای تکمیل شدن این فیلم بنده و چند نفر ديگر را برای تماشای کارش دعوت کرده بود، فيلم را در يك محيط ايزوله (زيرزمين خانهاش!) برای ما به نمايش گذاشت و از ترس اين كه دوربين مخصوص جاسوسی همراه داشته باشيم يا قدرتی داشته باشيم كه بتوانيم بهطور همزمان اثرش را به ماهوارههای لوسآنجلسی تقديم كنيم، حتی كيفهايمان را مورد تفتيش قرار داد. و شايد اگر ما كمی وا داده بوديم كار تا تفتيش بدنی هم بيخ پيدا میكرد!
نكتهی دوم: اين نوشته، بخشی از يك تحقيق مفصل و طولانی است كه در نيمهی ارديبهشت چهار سال پيش و در قالب گزارشی بلند بالا در مجلهی فيلم (شمارهی 332) به چاپ رسيد. نهمين سالمرگ مرحوم فردين بهانهيی شد تا اين بخش از آن گزارش را (با اندكی تغيير و دستكاری) تقديم خوانندگان اين وبلاگ كنم.
نكتهی سوم: تا چه پيش آيد و چه در نظر افتد.
يك- ده پانزده سال پيش، زمانی كه به همراه منصور ملكی عزيز و نازنين در تحريريهی روزنامهی اخبار كار میكرديم يكبار همزمان با توزيع رسمی نوار ويدئويی فيلم مسافران (بهرام بيضايی) ايشان در مطلبی نوشته بود كيفيت نسخهی قاچاقشدهی اين فيلم (كه آرم بنياد فارابی را بر خود داشت) از كيفيت نسخهی رسمی آن بهتر است! و اين موضوع باعث شد روابطعمومی موسسهی رسانههای تصويری جوابيهيی بدهد و اين موضوع را تكذيب كند. تكذيبهيی كه خود، مايهی يادداشتی ديگر و البته جوابيهی داغ و مفصل ديگری شد. و اين قصه ادامه داشت تا اين كه يك روز به شكلی اتفاقی ديداری دست داد و با مدير مربوطه ملاقات كردم. به ايشان گفتم: «درست است كه شما بايد نسبت به جايی كه برايش كار ميكنيد تعصب داشته باشيد و از آن دفاع كنيد ولی از جادهی انصاف هم نبايد منحرف شويد و چيزی كه عيان است چه حاجت به حاشا و فرافكنی است؟ در ضمن از آنجا كه تخصص شما مديريت (در همهی سطوح) است بهطور حتم بهزودی از اين جا به جای ديگری نقل مكان خواهيد كرد و ميز و صندلی و منصب تازهيی خواهيد گرفت كه میتواند هيچ ربطی هم به فعاليت شما در اين موسسه نداشته باشد. اما ما خواهيم ماند و تا زمانی كه زنده هستيم و توانايی نوشتن داريم دربارهی فيلمها و كيفيتهايشان خواهيم نوشت!»
مدتها پيش، از يكي از بچهها سراغ ايشان را گرفتم. گفت: «تا دو سه سال پيش كه خبرش را داشتم توی وزارت نيرو كار ميكرد. بعدش ظاهراً رفت سازمان تربيتبدنی. اما امروز ديگه ازش خبر ندارم!»
دو- اين روزهای عيد (البته اگر فرصت كنيد از دوران «پيك» صلهیرَحِم، جان سالم به در ببريد!) جان میدهد برای تماشای فيلمهايی كه از مدتها قبل كنارشان گذاشتهايد و آنقدر توی كشوی ميز يا پشت شيشههای كتابخانهتان ماندهاند كه ديگر جزيی از آن شده و دارند فراموش میشوند. برای خود من، اين چند روز كه از عيد گذشته فرصتی بود تا دیویدی فيلم سگكشی (بهرام بيضايی) كه چند ماه پيش، ضميمهی مجلهی سينمای پويا بود را توی دستگاه بگذارم و از تازهترين پديدهی صنعت سرگرمیسازی كشورم لذت ببرم! واقعيت اين است كه در وهلهی اول با ديدن اين نسخه از سگكشی كمی جا خوردم و تعجب كردم. چون برخلاف همهجای دنيا كه از بیعيب و نقصترين كپی موجود براي تهيهی نسخهی ويدئويی فيلمها استفاده میشود، از ضعيفترين كپی موجود برای اينكار بهره گرفتهاند (میدانم. اشكال از اولين كسی است كه چنين نسخهيی از اين فيلم را توی دستگاه تلهسينما گذاشته نه موسسه جوانه پویا!) اما جالبتر از آن زمانی بود كه تصميم گرفتم براي مشاهدهی ضميمهی قسمتهای ويژه (يا همان Special Features معروف) روي «منو»ی مخصوص آن كليك كنم. همانطور كه میبينيد با چنين تصويری مواجه شدم كه خواهش كرده بود برای تماشای قسمتهای ويژه، ديسك 2 را توی دستگاه بگذارم. واقعاً اين ديگر از آن حرفهاست. آخر كجای دنيا قسمتهای ويژهی يك دی وی دی در ديسك دومی است كه اصلاً همراه فيلم نيست؟!
اول: سلام.
دوم اينكه: نيازی به گفتن ندارد؛ چندی است ناخواسته از وبلاگنويسی دور افتادهام. اين اتفاق دليل مشخص و سر راست و واضحی ندارد. البته پهنهی وسيع گرفتاری و مشغلههای ذهنی حتماً يكي از مانعهاست ولی شايد بتوان به اين عوامل، دلزدگی مفرط را هم افزود. ضمن اينكه خوشبختانه (يا متاسفانه) به اينترنت وابستگی و اعتياد ندارم و خيلی راحت ميتوانم دور از اين هيولای زيبا به زندگی ادامه بدهم!
سوم:
بهار فرصت مناسبی است برای خانهتكانی، از همهنوع؛ از شيوهی سنتیاش (كه با زدودن گرد و غبار همراه است) گرفته تا مدرن و امروزی (كه شامل استخدام كارگر با بخارشو و ملحقات آن است!) خانهتكانی وبلاگی البته از نوع ديگری است؛ نوعی كه فقط به ايدهها ارتباط ندارد و شامل پشتكار هم هست. اميدوارم در سال جديد اين دفترچهی مجازی را از دعای خير و انتقادهای خود بینصيب نگذاريد. استقبال شما ضامن اين پراكندهنويسی جدی است. اصلاً از قديم هم گفتهاند: «مستمع صاحب سخن را بر سر ذوق آورد» حالا ديگر خود دانيد!
چهارم:
در واپسين روزهای سال كهنه به طور اتفاقی دو كتاب را كه چند سال پيش (در زمان انتشارشان) از دست داده بودم در گوشهی يكی از كتابفروشیهاي دنج و پرت پيدا كردم. اسمشان اينهاست: در گرگ و ميش راه (نوشتهی مستندساز برجسته؛ ابراهيم مختاری) و ليلي گلستان (گفتوگوی اميد فيروزبخش با ايشان) از مجموعهی تاريخ شفاهی ادبيات معاصر ايران.
مطالعهی همزمان اين دو كتاب چند نكتهی جالب داشت كه شايد اشاره به آنها بتواند شما را نيز در لذت مطالعهشان شريك كند. اول اين كه هر دو كتاب در قالب جذاب گفتوگو نوشته شده؛ يعنی نويسنده پای مصاحبه با سوژهی كتاب نشسته و پس از پيادهكردن نوار و تنظيم گفتوگو، نوشتهی نهايی را به دست چاپ سپرده. و دوم اين كه سوژهی هر دو كتاب از ميان زنان موفق، سختكوش و در بعضی موارد ستمديدهی جامعهی ما انتخاب شده: يكی خانم ليلی گلستان (مترجم سرشناس و پرسابقه) از خانوادهيی نامدار، مرفه و فرهنگی در محلههای قديمی شمال تهران و ديگری خانم زينت دريايی (بهورز و عضو سابق شورای شهر قشم) از يك خانوادهی سنتی با ديدگاههای ارتجاعی- و در بعضی موارد كوتهبينانه و واپسگرايانه- در يكی از دورافتادهترين روستاهای اين جزيره.
تفاوت زندگی اين دو زن بيش از آنكه بازتابدهندهی يك اشتقاق عميق فرهنگی در كشور ما باشد نشاندهندهی تاثير عميق خانواده (و در راس آنها پدر) بر دخترهای امروز و زنهای فرداست؛ همانها كه بهشت زير پايشان است و از دامنشان مردها به معراج میروند. توصيهی من در آغاز بهار، مطالعهی اين كتاب به همهی خانمهايی است كه دچار ياس و نااميدی شدهاند و در مقابل دنيای مردسالارانهی اجتماع ما فقط ناله میكنند!
و در آخر اينكه:در بخشی از كتاب در گرگ و ميش راه ، خانم دريايی كه خود طبع شاعری هم دارد بخشی از ترجمهی زندهياد احمد شاملو از شعر مارگوت بيكل (در كتاب معروف سكوت سرشار از ناگفتههاست) را بازخوانی ميكند كه بهنظر میرسد زبان حال من و شماست. و البته میتواند مقدمهی خوبی برای شروع اين وبلاگ در سال جديد باشد:
برای تو و خويش چشمانی آرزو میكنم
كه چراغها و نشانهها را
در ظلمتمان ببيند
گوشی كه صداها و شناسهها را
در بیهوشيمان بشنود
و زبانی كه در صداقت خود
ما را از خاموشی خويش بيرون كشد
و بگذارد
از آن چيزها كه در بندمان كشيده است
سخن بگوييم.
يا حق...
• نوزده سالگی من پای پلههای سينما آزادی منتظر ايستاده و چشم به بالا دوخته است؛ جايی كه تصوير يك نوجوان سيهچرده – با چشمهايی باهوش– به نگاه پرنفوذ زني پيچيده در حجاب شرقی پيوند خورده است. بيست و سوم بهمنماه 1368 است و من كه برگه اعزام نيرو توی جيبم است بايد خودم را به پادگان جی معرفی كنم ولي باد عشق، آتش كنجكاویام را بهحال خود رها نمیكند و سرانجام بیآن كه خود بفهمم، بهجای قدم گذاشتن در مسير پادگان، خدمت سينما میرسم؛ روز اول و سانس اول نمايش باشو؛غريبةكوچك در تهران. فيلمی كه شبهای سرد دوران آموزشی را برايم رنگ ديگری میزند و آنقدر عميق دلداریام میدهد كه وقتی در محوطه پشت گروهان دارم سينهخيز و پاكلاغی میروم فراموش میكنم بهخاطر عشق به سينما يك روز غيبت خوردهام!
• شامگاه بيستودوم بهمن است. در آخرين سانسِ آخرين روزِ هشتمين جشنواره فيلم فجر دارم با حسرت، سينما آزادی را پشت سر رها كرده و با آن وداع ميكنم (مثل يك محكوم كه با پای خود بهسوی زندان قدم بردارد!) متوجه میشوم كارگران سينما در حال نصب سردر و پوسترهای باشو هستند. نام بيضايی مثل هميشه كنجكاویبرانگيز است و با خود هيجان و اضطراب میآورد. بنابراين طبيعی است كه قدم سست كنم و ته و توی ماجرا را درآورم. پيش از اين، در يكی از كانونهای نمايش فيلم و در حضور چندين جفت چشم وقزده ديگر زل زده بوديم به يك دستگاه ويدئو كه آن روزگار در حكم قاچاق بود و در پستوی خفا فيلمهای توقيفشده ی مرگ يزدگرد و چريكه تارا را براي ما – عاشقان هيجانزده و سينهچاك راز بيضايی– به نمايش گذاشته بود. وقتي لذت پيادهروی بعد از آن فيلمها يادم آمد دلم میخواست همانجا كنار ميلههای جا مانده از صفهای عريض و طويل جشنواره بنشينم تا صبح شود، بليت بخرم و وارد سينما شوم.
• پاي پلههای سينما آزادی منتظر ايستادهام و نگاهم به نمايشگر ديجيتالی تارك آن است. از سينمای شوقانگيز دو دهه قبل خبري نيست؛ انگار افسانهای بوده كه اينك خاموش شده و به پايان رسيده است. جای تصوير باشو و نايیجان را عروسكانی با چشمهای رنگی و خواستگاران رنگ و وارنگ گرفتهاند. جايی برای درنگ نيست. در يك مراسم آيينی– نظير اين– بايد شمع روشن كرد و ياد سينمای واقعی را در قاب نگه داشت. گفتوگوهايی كه به پاسداشت بيستسالگي باشو – اين غريبه باوقار و كوچك – فراهم آمده و میتوانيد آنها را در ادامهی مطلب بخوانيد حاصل بازخوانی و گريستن بر مزار سينماست؛ سينمای اصيلی كه انگار افسانه بوده و اينك خاموش شده و به پايان رسيده است.
از زمان اكران قدمگاه به اينسو اين دومين بار بود كه با عسگرپور گفتوگو ميكردم. در اين فاصله او اقليما را ساخت كه چندان موفق نبود و در فرانسه فيلمي را كارگرداني كرد كه هنوز به نمايشعمومي درنيامده. ملاقات ما در خانهسينما و در فاصلهي كوتاه برگزاري دو جلسه انجام شد؛ گفتوگويي كه شايد بهتر بود دربرگيرندهي نكات ريز و مهمتري باشد ولي با وجود زمان كوتاه و نيمساعتهيي كه براي مصاحبه در نظر گرفته شده بود حرفهاي خوب براي شنيدن – و خواندن- كم نداشت.
اين مصاحبه در تازهترين شمارهي ماهنامهي صنعتسينما (شمارهي 78) بهچاپ رسيده و براي مطالعهي آن ميتوانيد روي ادامهي مطلب كليك كنيد.