روزنامهی اعتماد در شمارهی امروز خود نگاهی دارد به قالب و رويكردهای به كار رفته در يك فيلم، يك تجربه؛ مجموعهی مستندی كه با وجود تمام كاستیهايش يك سر و گردن از اغلب برنامههای سينمايی مشابه خود بالاتر است و خوشبختانه از حدود دو سال پيش كه پخش اولين سری آن شروع شد نظر و توجه سينمادوستان بسياری را به خود جلب كرده است. در سری اول اين مجموعه كه سيدرضا ميركريمی تهيهكنندگی آن را برعهده داشت ساخت يكي از قسمتهای آن (دربارهی فيلم جنجالی آژانس شيشهيی) برعهدهی من بود. اين فيلم كه دلواره نام دارد در هفتهی دفاع مقدس امسال بازپخش داشت و بار ديگر واكنشهای جالبی را برانگيخت (از جمله در ضميمهی قابكوچك روزنامه جامجم و سايت پيك مستند كه پيشنهاد میكنم اگر حالش را داشتيد آنها را هم بخوانيد). اما در روزنامهی اعتماد امروز در كنار يك گزارش تحليلی كه خانم نورا حسينی دربارهی اين مجموعه تهيه كردهاند من و دوست عزيزم شهرام مكری هم دربارهی فيلمهايمان توضيحاتی دادهايم كه مكمل مطلب خانم حسينی است. اگر حال خواندن اين يكی را هم داشتيد میتوانيد روی اينجا كليك كنيد. با تشكر از همهی شما عزيزان.
دوست و همكار گرامی، حسين گودرزی در وبلاگ پنهان به نقل از استنلی كوبريك نوشته است: «چگونه میتوانستیم برای تابلوی مونالیزا ارزشی قائل باشیم اگر لئوناردو در پایین بوم آن مینوشت: "میخندد چون رازی را از معشوقش پنهان کرده است." پیچیدهگویی کاملترین شکل بیان است.»
شايد اگر در ميان افرادی كه در كشور ما استاد پيچيدهگويی هستند بخواهيم دست به انتخاب بزنيم جدا از دوست روزنامهنگاری كه چندی است خانهنشين شده و متاسفانه ديگر چيزی نمینويسد (اميدوارم اسمش را نپرسيد؛ چون نميیتوانم او را لو بدهم) مسعود كيميايی اگر در صدر جدول پيچيدهگويان و پيچيدهنويسان نباشد، حتماً در رتبهی دوم «كاملترين افراد بيانكننده» جای دارد!
سالهاست با خودم فكر میكنم چنين هنرمندی چطور میتواند واضحترين چيزها را به پيچيدهترين شكل ارائه كند؟ طوری كه وقتی حرفهای او را میخوانی، به نوشتههايش دقت میكنی يا فيلمهايش را میبينی مجبور شوی به عرقريزی روح تن بدهی، آستين همت بالا بزنی و تمام تلاش خود را به كار بگيری تا از سر و ته حرفهايش چيزی دستگيرت شود. به هر حال صبح فردا (بيستم آبان) بيست و هفتمين فيلم استاد (باور كنيد اين عبارت را به طعنه ننوشتهام و او در اين زمينه واقعاً استاد است) به نمايش عمومی در میآيد و ما علاقهمندان سر خورده از كارهای اخير كيميايی گرد هم میآييم تا بار ديگر شاهد فيلمی باشيم كه سوپراستار واقعیاش خود كيميايی است! (همينجا اجازه بدهيد توی پرانتز اشاره كنم با يكي از دوستان قرار گذاشته بوديم به سنت سالهای گذشته در اولين روز و در اولين سانس نمايش «اثری از مسعود كيميايی» به تماشای آن برويم اما سفر غيرمترقبهی آن دوست به خارج از كشور، اين مراسم آيينی را فعلاً تا هفته ی آینده به تعويق انداخته است؛ شايد هم حكمتی در كار بوده كه ما از آن بیخبريم!)
بعد از اين همه مقدمهچينی قصد دارم به بخشی از گفتوگوی اخير مسعود كيميايی با ماهنامهی نسيم هراز اشاره كنم كه به نظرم اوج هنر پيچيدهگويي است. كيميايی در اين مصاحبه كه توسط نگار مفيد و
نازنين متيننيا انجام شده در پاسخ به اين پرسش كه «سر و كلهی اصغر فرهادی چطور در فيلم آخرتان پيدا شد» گفته است: «داستان دارد اصغر فرهادی. من نمیشناختمش. يك جايی شنيدم در خانه سينما كه او گفته فيلم رييس خيلی فيلم بدی است. الآن اصغر فرهادی ميگويد من كی اين حرف را زدم؟ بعد در فيلم خانم الميرا مقدم كه دربارهی من بود گفت: «من سينما را از گدار ياد نگرفتم، از مسعود كيميايی ياد گرفتم و اگر او نبود من سينماگر نمیشدم» پرسيدم: مگر تو قبلاً حرف ديگری نزده بودی؟ گفت: «نه. من نگفتم.» با هم حرف زديم و بعد فيلمنامهی محاكمه در خيابان را از من اجازه گرفت بخواند. ارشاد آن را رد كرد. او به من گفت كه من از يك زاويه ديگر نگاهش كردم و من آن فيلمنامه را بردم ارشاد و اجازه ساخت گرفتم.»
چيزی كه واضح به نظر میرسد اين نكته است كه كيميايی میخواهد بگويد اصغر فرهادی پشت سر او چيزهايی گفته كه وقتی خودش را از نزديك ديده آن حرفها را تكذيب كرده و به تعبيری، از آن لحظه به بعد به جامهی عشاق و حلقهی طرفداران او در آمده است. اما نكتهيی كه وجود دارد اشارهی كيميايی به مطالعه (و نه بازنويسی) فيلمنامه از سوی فرهادی است. آخر ما نفهميديم ارشاد، فيلمنامه را به خاطر خواندهشدن از سوی اصغر فرهادی رد كرده يا به خاطر آن كه او از يك زاويهی ديگر به اين موضوع نگاه كرده مهر تصويب روی آن زده؟ به نظر میرسد اين كه كسی با ويژگیهای اصغر فرهادی در حين مطالعه (حالا كاری به بازنويسی نداريم) بتواند كاری كند كه فيلمنامهی رد شدهی مسعود كيميايی به تصويب برسد خودش نشانهی نوعی نبوغ است. اما جالب آن كه كيميايی درست پس از اين حرفها و در پاسخ به اين پرسش كه: «پيش خودتان فكر كرديد اين هم میتواند نابغهی ديگری باشد؟» گفته است: «من اين طوری فكر نكردم. اصلاً آن نابغهيی كه میگويی را ما در همان بچگی تقسيم كرديم و تمام شد و ديگر به كسي نمیرسد!»
البته میتوان اين حرف را ادامه داد و به پاسخهای ناياب ديگری از كيميايی رسيد. از جمله جايی در همين مصاحبه كه او در مقابل اين نكته كه «ما در كشوری زندگي میكنيم كه اجبارهايش كم نيست» گفته است: «حالا اين سوال پيش ميآيد كه پس چرا فيلم میسازيم؟!»
همين زمستان پارسال بود كه ديدمش؛ رفته بودم تجريش تا دفترچه بيمهام را مُهر تمديد اعتبار بزنم و اگر ازدحام جمعيت بگذارد، پس از سالها تنبلی، براي انتقال پروندهام به نيمه جنوبی شهر درخواست بدهم. بيرون، برف سنگينی ميآمد كه ساعتی بعد وقتی به خيابان دماوند رسيدم متوجه شدم فقط متعلق به همان بالای شهر بوده است! صفی كه بايد توی آن میايستادم آنقدر طولانی بود كه از خدا میخواستم يكي را پيدا كنم و با او گپ بزنم. توي آن صف عريض و طويل كه از روی پلههاي دم در تا ته اولين راهرو پيچ خورده بود يك دفعه نگاه من و او كه تنها دو قدم با هم فاصله داشتيم به هم گره خورد؛ چند لحظه كوتاه، بدون واكنش به همديگر نگاه كرديم بعد در حالی كه ناخودآگاه لبخند ميزديم سرمان را تكان داديم و از آنجا كه متوجه شده بوديم همديگر را میشناسيم كمی خم شديم و با هم دست داديم. البته در آن سرمای استخوانسوز و توی آن وضعيت، به طرز عجيبی اسمش يادم رفته بود ولی مطمئن بودم درباره يكی از كارهايش مطلب نوشتهام. البته از نگاه او هم معلوم بود من را به جا نياورده يا شايد هنوز داشت به اسمم فكر میكرد. خودش را از تك و تا نيانداخت و شروع كرد به باز كردن سر صحبت و حرفزدن درباره مشكلات زندگی در شرايط اين روزگار؛ شرايطی كه به قول او هر آدم سالمی را دير يا زود از پا میانداخت چه برسد به ماها كه طبق تعبير او خيلی وقت بود مرده بوديم و خودمان خبر نداشتيم!
چند دقيقه كه گذشت ازش پرسيدم: «چرا ديگه فيلم نمیسازيد؟» وقتي اين جمله را شنيد لحنش تغيير كرد و گفت: «شما كه دليلشو بايد بهتر بدوني!» گفتم: «من؟...از كجا بايد بدونم؟» گفت: «مگه شما تو [بنياد] فارابي نيستی؟» گفتم: «نه» گفت: «پس كجا ديدمت؟ تو ارشاد؟» گفتم: «نه» گفت: «خانهسينما؟» گفتم: «شايد، ممكنه. ولي فكر كنم آخرين بار، زمان جشنواره يا توی يكي از جلسات نمايش فيلم همديگه رو ديديم» گفت: «اسم شريفتون؟» اسمم را كه گفتم لبخند معناداری زد و گفت: «آهان، اون منتقده؟!» به شوخی گفتم: «خودشه!» هنوز مطلبی كه توی دنيایتصوير درباره اولين فيلمش نوشته بودم يادش بود. جالب است كه هرچه بيشتر درباره فيلمش و به قول او «چيزهای مثبتی كه بر و بچههای منتقد دربارهاش نوشته بودند» حرف میزد اسمش بيشتر از ذهنم دور میشد. داشتم از خجالت میمردم و رويم نمیشد اين موضوع را بهش بگويم. او هم كه سفره دلش باز شده بود و معلوم بود بعد از مدتها گوش شنوايی پيدا كرده، بیوقفه میگفت و میجوشيد و میخروشيد و راهروی خيس و شلوغ سازمان تامين اجتماعی را فرش میكرد: «كارهايی كه ما ارائه میكنيم رد میشه، كارهايی هم كه اونا از ما میخوان تكليفش معلومه... سينماها هم كه پر شده از يه مشت فيلم مثلاً خندهدار با ساختار تلويزيونی!» بعد به نشانه تاسف سر تكان داد و گفت از سر بيكاری و به خاطر مشكلات مالی، دارد برای شبكه سه، سريال میسازد. گفت در طول اين سالها به هر دری زده كه فيلم بسازد ولی نشده؛ و به طعنه گفت خيلی وقتها هم «بعضی همكاران محترم» جلوی پای او سنگ انداختهاند كه «انشاءالله در روز قيامت جواب خواهند داد». و گفت و گفت و گفت تا همراه موج جمعيت، آخرين پيچ راهرو را هم پشت سر گذاشتيم و به خوان آخر رسيديم؛ وقتی داشتم دفترچه بيمه را از زير شيشه تو میدادم، در حالی كه چشمم پی مهر و تاريخی بود كه تا چند لحظه ديگر توی صفحه اول دفترچهها میخورد فرصت را براي مقدمات خداحافظی مناسب ديدم. برگشتم، لبخند زدم و گفتم: «آقا شرمنده! من توی اين مدت هرچی به ذهنم فشار آوردم اسمتون يادم نيومد؛ شرمندهها! ببخشيد. توی اين سرما حافظهام پاك يخ زده!» خنديد و در حالی كه توی آن همهمه داشت دفترچه بيمههای من را میگرفت تا دفترچههای خودش را جاي آنها بگذارد گفت: «من نوربخش هستم...مهدی نوربخش.»
و من كه هميشه اين اسم برايم با فيلم تلخ و سياه و سفيد رای باز مترادف بود، از خجالت آب شدم!
درگذشت ناباورانه مهدی نوربخش (در چهل و سه سالگی؛ بر اثر سكته قلبی) و خداحافظی جنجالی مجيد شاهحسينی از بنياد سينمايی فارابی (در حالی كه خشم و نفرت برخی سينماگران، بدرقه راه او شده بود) از آن دست رخدادها است كه همزمانیشان ميتواند معانی مختلف و متعددی داشته باشد. يكي از آنها تجسم عينی و باورپذير نقطه پايان بر زندگی هر انسان و بنیبشری است كه به قول سهراب سپهری میتواند «پايان كبوتر» هم نباشد و زمانی كه از راه میرسد كاری كند تا «پاسبانها همه شاعر» باشند. و البته معنای ديگرش میتواند يادآوری اين نكته برای همه ما باشد كه مرگ فقط برای همسايه نيست و سرانجام يك روز يقه ما را هم خواهد گرفت؛ پس چه بهتر كه كاری كنيم تا وقتی وادی زندگی را پشت سر گذاشتيم در تشريح بدرقهمان- بهسوی خانه ابدی- بگويند: «خدا بيامرزدش!» تا اينكه زير لب زمزمه كنند: «گور به گور شده!»
در پست قبلي بخشي از محبتهايي كه پس از چاپ كتاب سيمرغ در آشيانه بر من رفته بود را بازگو كرده بودم. گفتوگو با روزنامه «اعتماد» بهانهاي شد تا پس از مدتها لاي دفترچه ديجيتال خود را باز كنم و با خوانندگان اين وبلاگ حرف بزنم. البته بخشهايي از اين مصاحبه به دليل كمبود جا چاپ نشده. در آن بخش و در پاسخ به اين نكته كه نسبت به كتاب خودم چه نظري دارم گفته بودم: «سيمرغ در آشيانه اولين كتاب من است و طبعاً بايد دوستش داشته باشم. اما هربار كه به آن نگاه ميكنم احساس ميكنم چيزي كمتر از ده درصد از تواناييهاي من در آن به ثبت رسيده است. متاسفانه اين كتاب، آن چيزي كه دلم ميخواست از كار در نيامد و اگر بخواهم قضاوت درستي داشته باشم فقط ميتوانم بخشهايي از فصل اول كتاب را به تصورات خودم نزديك بدانم و ديگر هيچ!»
و اشاره كرده بودم دشواريهاي فراواني كه بر سر انتشار اين كتاب تحمل كردم برايم تبديل به تجربههاي گرانقدر، عزيز و بزرگي شدهاند اما نميتوانم درك كنم كه اصلاً چرا بايد چنين اتفاقاتي به وجود بيايد: «به عنوان مثال زماني كه سيمرغ در آشيانه مرحلهي صفحهآرايي را پشت سر ميگذاشت خانم آرزو باباگلي و پدرشان (محمدرضا باباگلي) خيلي در حق اين كتاب و بنده لطف كردند و به بهترين شكل اين كار را انجام دادند. اما ماهها بعد از آن كه نسخهي صفحهآرايي شده تحويل داده شد از سيمافيلم با من تماس گرفتند و خواستند فايل اوليهي متن را تحويل انتشارات جامجم بدهم. وقتي دليلش را پرسيدم گفتند قرار است اينبار با سليقهي مسوولان انتشارات و در يك قطع ديگر آن را صفحهآرايي كنند. اما وقتي من نسخهي نهايي و در حال ارسال به چاپخانه را بازبيني كردم متوجه شدم فقط به ميزان كمي از طول و عرض كتاب كم شده و سرفصلها و عكسهاي صفحهآرايي قبلي، اِسكنشده، همان سر جاي اول خودش قرار دارد. به تعبير بهتر به جاي آن كه به صفحهآراي اصلي كتاب بگويند «با استفاده از نرمافزار مخصوص اين كار، طول و عرض آن را تغيير بده» به قول خودشان دوباره آن را صفحهآرايي كرده بودند؛ بدون هيچ تغييري!»
اين نكته و تكهاي جا مانده از آن مصاحبه بود كه آن را ميتوانيد اينجا بخوانيد.
• هيچ چيز بدتر از اين نيست كه احترام آدم ناديده گرفته شود؛ درست مثل اين میماند كه كت و شلوار بپوشی، عطر و ادوكلن بزنی و به يك مهمانی بروی كه ميزبانش با يك پيژامه و زيرپوش به استقبالت آمده باشد. و زمانی كه اعتراض كنی، پاسخ بشنوی كه: «چيزی نشده كه؛ تو يه خورده حساسی!»
يكی داستان؛ پر آب چشم
از انجامدادن مصاحبه بهصورت كتبي چندان دل خوشي ندارم. باوجود آنكه متن نهايي با كمترين زحمت از طرف گفتوگو شونده آمادة حروفچيني و چاپ ميشود، اما نتيجة كار چندان روشن نيست و نميتوان به طرف ديگر، چندان فشار آورد كه ضمن رعايت قاعدة بازي و حفظ لحن ديدار حضوري، از نوشتن پاسخهاي كوتاه و يك كلمهاي و تستي صرف نظر كند. چند سال پيش، زماني كه يكي از فيلمسازان اصرار كرد كه گفتوگو را بهصورت كتبي انجام بدهيم نزديك پنجاه سوال براي او طرح كردم تا در نهايت، وقتي متن را تحويل ميگيرم دستكم به سيتاي آنها جواب داده باشد ولي حاصل كار پاسخهايي يك كلمهاي يا در نهايت، يك جملهاي بود كه حجمي به مراتب كمتر از يك صفحه را در بر ميگرفت! اما خوشبختانه اينبار و در گفتوگو با حسن هدايت چنين اتفاقي نيافتاد و پاسخها كموبيش همان بود كه انتظارش ميرفت. بههرحال در تراكم انبوه روزمرگيها و شدتگرفتن كمبود وقتها، بيش از اين نميشد توقع و انتظار داشت؛ حاصل، همين است كه در ادامه مطلب پيش روي شماست.
مدتهاست به اين نتيجه رسيدهام كه در كشور ما و دربارهی كيفيت تصويری فيلمها تعريف واحدی وجود ندارد و اين كلمه میتواند به تعداد آدمها از معنی متفاوتی برخوردار باشد. بعضیها همين كه تصوير، صاف و شفاف (يا بهعبارتی مندرآوردی، آينه!) باشد برایشان كافی است. بعضی ديگر پای ویسیدیهای چهارخانهدار و تصاوير فشردهشده مینشينند (تازهترين نمونهاش همين نسخههايی است كه بهتازگی از فيلم دعوت توزيع شده) و ميگويند: «عجب كيفيتی!» و بعضی ديگر وقتی تصوير نسبتاً قابلقبول اين فيلمها را با كانالهای تنظيمنشده و خراب تلويزيونهای خود مقايسه میكنند دلشان غنج میزند و حتماً از خوشحالی بال هم در میآورند. در بعضی از اين موارد، سايهی آدمهای توی تصوير از خود آنها پررنگتر است و حدقهي چشمهايشان به سفيدی میزند. و تازه اينها مال تلويزيونهايی است كه در مركز، موفق به دريافت تصوير میشوند. در شهرستانها كه وضع از اينهم بدتر است. عيد امسال كه برای سفر به يكي از شهرهای اطراف اصفهان رفته بودم متوجه شدم سيگنالهای برخی شبكهها با همان كيفيتی كه در تهران قابل دسترسند قابل دريافت و تنظيم نيست و هر وقت بارندگی میشود، دريافت تصاوير، ساعتها ناممكن میشود!
در چنين وضعيتی مقايسه نسخههای ويدئويی فيلمهای ايرانی (كه بهصورت رسمی در كشور ما توزيع شده و ميشود) با دیویدیهای اروپايی و آمريكايی كه به همهجای دنيا قاچاق میشود بيهوده و اتلاف وقت است. درست در زمانی كه سردمداران كمپانیهاي مهم و معتبر توزيع دیویدی در سراسر دنيا برای رقابت با همديگر به طراحی «منو»های متنوع و پربار و افزايش كيفيت بصری فيلمها و طراحی باندهای شفاف و تاثيرگذار صدا (برای توزيع در سينماهای خانگی) روی آوردهاند، تنها هنر موسسات ويدئورسانه در كشور ما توزيع دوباره فيلمهايی است كه پيش از اين توسط موسسههای ديگر منتشر شدهاند؛ آنهم بدون ارتقای كيفيت، اضافهكردن ضمايم و چيزهايی از اين قبيل. برای آسيبشناسی چنين موضوعی میتوان مقالهها نوشت و از اشتباهات فاحش در ترجمه و تلفظ اسامی خارجی روی فيلمها گرفته تا اشكلات نرمافزاری كه در اجرا با آن روبهرو هستند صفحهها قلمي كرد (اين اواخر كه داشتم دی ویدی فيلم سگكشی را ميديدم وقتي به بخش «قسمتهای ويژه» رسيدم با اين پيام مواجه شدم كه: برای تماشای قسمتهای ويژه لطفاً ديسك 2 را داخل دستگاه بگذاريد!) و تازه، كيفيت خود فيلمها و صدايشان كه از اين هم بدتر است. برای دیویدی همين سگكشی مثل دیویدی خانهخلوت و هنرپيشه و آژانس شيشهای و...خيلی فيلمهای ديگر كه میتوان اسمشان را پشت سر هم رديف كرد، از ضعيفترين و خشدارترين كپی موجود استفاده شده و صداها متاسفانه اغلب غيرقابل شنيدناند. و اين در حالی است كه با اضافهكردن مرحله بازسازي فیلمها (كه خوشبختانه امكاناتش در كشور ما موجود است) و طراحی واجرای دقيق دیویدی (به مفهوم دقيق كلمه) میتوان صدها فرصت شغلی ايجاد كرد كه خود به خود در كاهش نرخ تورم نيز موثر خواهد بود.
برای جمعبندی موضوع بد نيست به گفتوگويی كه چندی پيش ميان يكی از توزيعكنندگان همين فيلمها و مشتریاش در گرفته بود اشاره كنم. خريدار در حالی كه داشت به عكسهای روی جلد فيلم نگاه میكرد پرسيد: «كيفيتش چطوره؟» و پاسخ شنيد كه: «از خود فيلم هم بهتره!»
اول اين كه: يادداشت فوق در شماره 393 ماهنامه سينمايی فيلم به چاپ رسيده است.
دوم اين كه: عكسی كه همراه با اين نوشته میبینید تصوير يكی از فيلمهای ايرانی است كه از روی نسخه ویسیدی آن ضبط شده. همانطور كه میبينيد از بس كيفيت اين فيلم «آينه» است اسم كارگردان آن ديده نمیشود!
يك راهنمايی میكنم: اسم فيلم اقليماست؛ اسم كارگردانش را خودتان حدس بزنيد!
يادش بهخير. داوود خدا بيامرز عاشق فيلمهای كيميايی بود. و بيشتر از همه شيفتهی گوزنها. مثل همهی عشقفيلمها تمام ديالوگهای اين فيلم را از بر بود. عاشق اين بود كه بنشيند و ديالوگهای بهروز وثوقی و فرامرز قريبيان را با همان لحن خودشان (توی فيلم) تكرار كند. آخرين بار كه- نمیدانم برای چند هزارمينبار- سكانس ملاقات سيد و قدرت را برايم بازی كرد دو سه روز قبل از رفتنش بود. توی يكی از قهوهخانههای نزديك پيچشميران نشسته بوديم و در حالیكه داشتيم تشنگیمان را با يك كمر باريك لبدوز و لبسوز فرو مینشانديم تمام فكرمان اين بود كه ببينيم اگر تمام محاسباتمان به واقعيت پيوست و پای داوود به آمريكا رسيد چه بايد كرد، چه بايد كرد و چه بايد كرد.
صورتش غرق عرق بود و صدايش از استرسی كه شبانهروز آزارش میداد میلرزيد. همانطور كه داشت از پشت پنجره به خيابان نگاه میكرد چشمهايش مختصر نمی پس داد و گفت:
وقتی گريهم میگيره هنو اميدوار میشم كه جون دارم.
بعد يكی از آن نگاههای ماندگار و سينمايیاش را اجرا كرد و درحالیكه معلوم بود مرا با قدرت اشتباه گرفته گفت:
هنوزم كم حرف میزنی، هنوزم ماتی، هنو تو چشات عشقه، حتماً هنوز هم دروغ نمیگی...عين يه كفتر رو شونهی من...صفای قدمت!
و رفت.
• سهشنبه بيستوهفتم اسفندماه 1387 است. خيابانها دارد آرامآرام شلوغ میشود. ياد چهارشنبهسوری هشت سال پيش میافتم؛ آنسال كه داوود مجبورمان كرد توی آن شلوغی سهشنبهی آخر سال برويم ميدان انقلاب و بچپيم توی يكی از سينماها كه جغدخاكستری (ريچارد آتنبورو) را نمايش میداد. وقتی فيلم تمام شد و آمديم توی كوچهپشتی سينما، باران فشفشه و ترقه و نارنجك و بمبخوشهيی بود كه بر سرمان باريد. و ما هيچ راهی نداشتيم جز اينكه دم دهانهی سينما كمين بگيريم تا اهالی خيابان جمالزاده آتشبس بدهند. بعدش هم آنقدر همهی خيابانها شلوغ و پر از ماشين بود كه تصميم گرفتيم تا جايی كه میشود پياده برويم. اين شد كه از ميدان انقلاب تا پيچشميران پياده آمديم. و در اوج شلوغی جنگ چهارشنبهسوری پذيرای انفجارها و بوی باروتی شديم كه ديگر هيچوقت يادمان نرفت.
گوشی را برمیدارم و مثل تمام اين هفت سال كه داوود به آمريكا رفته، به ياد چهارشنبهسوری آن سال شمارهاش را میگيرم. صدای ضبطشدهاش روی تلفندستی میگويد:
Davood…David…Please leave your message after the beep!
• شبجمعه سیام اسفند است. توی تمام سالهای دوری و جدايی اين اولينبار است كه شب چهارشنبهسوری نتوانستهام گيرش بياورم و با هم دربارهی آن خاطرهی معروف و كذايی صحبت كنيم. تلفن را برمیدارم و شمارهاش را میگيرم. خواهرش گوشی را برمیدارد. میفهمم شب عيدی رفته مهمانی منزل پريوشخانم و همانجا هم خوابش برده. بيدارش میكنند. صدايش كسلتر از هميشه و گذشته است. در ميانهی خواب و بيداری دوباره لب به شكايت میگشايد و میگويد: «حالم خيلي بده!» با حالتی كشدار، تكيهكلام خودش را تحويلش میدهم: «برو خجالت بكش!» و اضافه میكنم: «شد من زنگ بزنم و تو موج منفی نفرستی؟!» ميگويد: «بهخدا حالم خيلی بده. فقط قرص و دواهای جلوگيری از افسردگی سرپا نگهم داشته.» و بی آنكه من حرفی زده باشم میگويد: «البته خودم ميدونم دردم چيه. دكترم گفته اگه میخوای حالت خوب شه بايد يه سفر برگردی ايران. گفته اگه دوست و رفيقات دور و اطرافتو بگيرن حالت خوب میشه.» میدانم چند وقتی است گرينكارتش را گرفته و مشكل اقامت و مجوز كارش حل شده. میپرسم: «خب دردت چيه؟ پس چرا برنمیگردي؟» از ته دل آه میكشد و میگويد: «میترسم. میترسم بيام هوايی بشم. می ترسم ديگه نتونم برگردم. میترسم...»
• پنجشنبه ششم فروردين 1388 است. پای كامپيوتر نشستهام و دارم ايميلها را چك میكنم. يكی از ايميلها از داوود است. با تنبلیيی كه از او سراغ دارم برايم خيلی عجيب است كه دست به كامپيوتر برده باشد. بازش میكنم. نوشته است: «بوی تهران اين روزها بدجوری توی دماغم است. اگه مسيرت خورد و رفتی خيابون بهار؛ توی اون ساندويچفروشی دم خانهسينما به ياد من يه سوسيس بخور. میدونی كه من خيلی سوسيس دوست دارم. توی اين سالها و اينجا هم خيلی سوسيس خوردم ولی نمیدونم چرا مزهی سوسيسهای اون ساندويچفروشی خيابون بهار يه چيز ديگهس؛ يه طعم ديگهس!»
دكمهي Reply را میزنم و سرخوشانه به شوخی ميزنم: «بس كه توش آشغال گوشت و مواد نگهدارنده میريزن! برا همينه كه بهنظرت متفاوت مياد؛ وگرنه سوسيس همهجای دنيا يه مزه میده. اونهم برای توی شكمو!»
• شنبه بيستونهم فروردين است. دو روز است ايميلهايم را چك نكردهام. يكی از ايميلها نامهيی به انگليسی است كه دنيل (خواهرزادهی داوود) از لندن فرستاده است. در نامهيی كوتاه از سفر احتمالیاش به ايران گفته و نوشته است: «متاسفم كه اين را مینويسم. مادرم گفت دايی داوود درگذشته است. او خيلی بيمار بود و متاسفانه نتوانست دوام بياورد. عميقاً بهخاطر اين اتفاق متاسفم و میدانم كه دلم خيلی برايش تنگ خواهد شد. مطمئنم كه شما هم چنين احساسی داريد. دايی خيلی از شما تعريف ميكرد...»
هرچه بيشتر سعی میكنم كمتر موفق میشوم بقيهاش را بخوانم. كلمات در هالهيی از نور شناورند. با هزار بدبختی متوجه میشوم تهش نوشته است: «او از ميان ما رفته ولی من ايمان دارم كه هميشه با ما خواهد بود.» ديگر دلم نمیخواهد ادامه بدهم. چشمهايم را روی هجوم كلمات می بندم. مژهها همديگر را محكم در آغوش میگيرند.
• داوود يحياييان، عكاس قديمی و پرسابقهی مطبوعات، روز جمعه بيستوهشتم فروردين، در آستانهی چهل و شش سالگی، پس از تحمل چهار روز كما، بر اثر سكتهی ناشی از افزايش بيش از حد كلسترول، در كنج عزلت و تنهايی و در گوشهی كوچكی از اَبَرشهر لوسآنجلس درگذشت. بخش عمدهيی از كارنامهی حرفهيی زندهياد يحياييان در ايران به فعاليت در واحد عكاسی روزنامهی رسالت گذشت. او در سالهای آخر پيش از مهاجرتش به آمريكا جدا از تجربهی بازيگری (مثلاً در فيلم مستند/ داستانی شهاب شريعت بهكارگردانی محسن رزقی) و یکی دو طنز شبانه عكاسی تعدادی فيلم مستند و برنامهی تلويزيوني را برعهده داشت كه از آن ميان میتوان به مجموعهی پردهی نقرهيی (بهكارگردانی بنده) و مستند فريدون گُله كجاست؟ (ساختهی رضا درستكار) اشاره كرد. داوود يحياييان در سالهای اخير نيز بهصورت پراكنده به عكاسی و نگارش يادداشتهايی از سر تنهايی سرگرم بود اما مثل اغلب مهاجران ايرانی، برخلاف ميل خود از علاقهی اصلیاش بازمانده و سرگرم كارهای نامربوط و ديگری بود.
روحش آرام، خاطرش سبز و يادش هميشه گرامی.
زندهياد فروغ فرخزاد در آخرين مجموعه شعرش قطعهی معروفی دارد به نام «كسی كه مثل هيچكس نيست» و در آن اشارهی كنايهآميزی دارد به جذابيت ظاهری سينمای فردين:
چقدر دور ميدان چرخيدن خوب است
چقدر روی پشتبام خوابيدن خوب است
چقدر باغملی رفتن خوب است
چقدر مزهی پپسي خوب است
چقدر سينمای فردين خوب است
و من چقدر از همهی چيزهای خوب خوشم میآيد...
همين تكه، اندكی پس از مرگ اين اَبَرستارهی سينمای قبل از انقلاب عنوان فيلم مستندی شد بهنام چقدر سينمای فردين خوب است به كارگردانی محسن رزقی.
مستند يادشده با دوبارهخوانی همين شعر آغاز میشود و فيلمساز كه گويی راوی آن كلام را از جهانی ديگر احضار كرده، برای اينكار از صدايی كموبيش شبيه صدای فروغ بهره گرفته است. اين فيلم سراسر ستايشآميز كه از يك گفتوگوی تصويری با مرحوم فردين و تركيب آن با فيلمها و تصاوير مورد بحث فراهم آمده، با نمايش برشهايی از تشييعجنازهی او و حواشی آن (چاپ ويژهنامههای مطبوعاتی در ستايش از فردين و فروش تیشرتهايی با تصوير او) آغاز میشود و سپس گفتار متن- با صدای خود فيلمساز- ضمن مرور تاريخ سينمای ايران به جايگاه ويژهی فردين در كمك به رشد اقتصادی اين سينما اشاره میكند. فردين در بخش گفتوگو- كه البته در مجموع فيلم، از ده دقيقه فراتر نمیرود- تمام سعی خود را به كار میگيرد تا نشان بدهد سينمای امروز در ادامهی سينمايی است كه او و ساير پديدآورندگان فيلمفارسی در شكلگيری آن نقش داشتهاند. تاكيد او بر ريشههای موجود و مشترك ميان سينمای قبل و بعد از انقلاب (از جمله؛ حضور پررنگ ابتذال در توليدات سالهای اخير) حكايت از آن دارد كه اين سوپراستار سينمای پيش از انقلاب، غيبت طولانی خود از صحنهی سينما را ناشی از سليقهی دستاندركاران عوامل بيرونی میداند، نه چيزی ديگر. تفسير جالب او در دفاع از عنوان «سينمای آبگوشتی» (كه معتقد است: «آبگوشت غذای ملی ما ايرانیهاست و مگر چنين غذايی بد است؟») از مهمترين فرازهای اين مستند به حساب میآيد. در بخش ديگری از اين فيلم، فردين از جلوههای ابتذال در فيلمهای مردمپسند و خانوادگی سينمای امروز، و نمايش فقر و فلاكت و بدبختی در فيلمهای جشنوارهيی انتقاد میكند و فيلمساز با قطع حرفهای او به فرازهايی از فيلمهای واجد اين مضمون، حرف او را تاييد میكند.
سازندهی مستند مورد بحث حتی زمانی كه فردين به جلوههای بيرونی رقص و تاثير روانی آن بر بيننده اشاره میكند، بدون توجه به ميزان تحمل مخاطب و صد البته بار محتوايی فيلم، يك فصل كامل از گنجقارون (سيامك ياسمی) و همچنين فصل رقصيدن آنتونی كويين و آلن بيتس در زوربای يونانی (مايكل كاكويانيس) را در كار خود میگنجاند تا ستايشش از اين بازيگر/ كارگردان/ تهيهكنندهی قديمی سينمای ايران را تكميل كرده باشد.
اما درخشانترين لحظهی فيلم، زمانی است كه فيلمساز موفق میشود واكنش احساسی مرحوم فردين را در هنگام تماشای نسخهی ويدئويی گنجقارون به ثبت برساند؛ لحظههايی كه فردين، تصوير جوانیهای خود را روی پردهی بزرگ سينما تصور میكند و پلكهای نمدارش به سختی قطره اشكهايش را تاب میآورد.
مستند 72 دقيقهيی چقدر سينمای فردين خوب است به ناصر ملكمطيعی تقديم شده است؛ بازيگری كه به روايت تقديمنامهی دستنوشت فيلم و آنگونه كه خود فردين در فيلم تعريف ميكند «با لوطیگری و بدون توجه به عامل رقابت» او را به سينمای ايران معرفی كرده است.
نكتهی اول: بیخود زحمت نکشید. نسخهيی از اين فيلم را در هيچكجا نخواهيد يافت! اين جناب رزقی كه همان سالهای تکمیل شدن این فیلم بنده و چند نفر ديگر را برای تماشای کارش دعوت کرده بود، فيلم را در يك محيط ايزوله (زيرزمين خانهاش!) برای ما به نمايش گذاشت و از ترس اين كه دوربين مخصوص جاسوسی همراه داشته باشيم يا قدرتی داشته باشيم كه بتوانيم بهطور همزمان اثرش را به ماهوارههای لوسآنجلسی تقديم كنيم، حتی كيفهايمان را مورد تفتيش قرار داد. و شايد اگر ما كمی وا داده بوديم كار تا تفتيش بدنی هم بيخ پيدا میكرد!
نكتهی دوم: اين نوشته، بخشی از يك تحقيق مفصل و طولانی است كه در نيمهی ارديبهشت چهار سال پيش و در قالب گزارشی بلند بالا در مجلهی فيلم (شمارهی 332) به چاپ رسيد. نهمين سالمرگ مرحوم فردين بهانهيی شد تا اين بخش از آن گزارش را (با اندكی تغيير و دستكاری) تقديم خوانندگان اين وبلاگ كنم.
نكتهی سوم: تا چه پيش آيد و چه در نظر افتد.