تبليغاتX
دل نوشته ها
دل نوشته ها
نقد ها ، یادداشت ها و نوشته هایی پراکنده از امید نجوان
به یاد رسول ملاقلی پور که دیگر در میان ما نیست
زنده ياد رسول ملاقلي پورهفتم بهمن هفتاد و نه ، هفت روز از شروع تصويربرداري مجموعه مستند پرده نقره اي مي گذشت و من هنوز نتوانسته بودم ملاقلي پور را پيدا كنم تا براي گفت و گو درباره فيلمش (هيوا) از او وقت بگيرم. فيلم ملاقلي پور يكي از سيزده فيلمي بود كه بايد در آن برنامه به مخاطبان انگليسي زبان شبكه سحر معرفي مي شد. خوش بختانه قبلاً پلاتوهاي مجري برنامه و بخش هايي از خود فيلم را ضبط كرده بوديم و كافي بود با ملاقلي پور گفت و گو كنم و تصويرش را برسانم به امير حسن ندايي براي ساخت وله و تدوين و آماده سازي نهايي.
با راننده و تصويربردار و دستيارانش در حال رفتن به يوسف آباد (براي گفت و گو با تهيه كننده و فيلم بردار يكي از همان فيلم ها) بوديم كه تصميم گرفتم با تلفن همراه ملاقلي پور تماس بگيرم و به قولي «آچمز» ش كنم.آن روزها مدتي از اكران تازه ترين فيلمش (نسل سوخته) مي گذشت و او شماره اش را عوض كرده بود تا [شايد] از دست خبرنگاران و مزاحمان احتمالي فرار كند. اما من با پي گيري و سماجت، شماره جديد او را پيدا كرده بودم و البته به دوستي كه آن شماره را داده بود قول داده بودم تا به «آقا رسول» نگويم شماره را از كي گرفته ام! چند بار توي ذهنم تصويرش- هنگامي كه گوشي را برمي دارد و توي تله مي افتد- را مجسم كردم و با ته لبخندي از سر شيطنت شماره را گرفتم.آن زمان هنوز نسل تلفن هاي منشي دار فراگير نشده بود و شماره تلفن تماس گيرنده روي نمايش گر نمي افتاد. بنابراين با خيال راحت مي شد زنگ زد و مزاحمت ايجاد كرد. وقتي بعد از بارها و بارها تماس گرفتن و سرانجام؛ راه دادن شبكه، شماره اش گرفت ، دلم براي شنيدن صداي مغلوبش غنج مي زد. خودم را آماده كرده بودم تا مثل خيلي وقت ها كه همديگر را ديده بوديم قضيه را با شوخي برگزار كنم و هر طور شده وقت گفت و گو را از او بگيرم. اما وقتي گوشي را برداشت نه تنها خود را نباخت و بر خلاف تصور من عصباني نشد (فكر مي كردم از اين كه كسي توانسته با اين سرعت شماره اش را گير بياورد شاكي شود و به روش خودش چند تا فحش آب دار نثارم كند) بلكه با خون سردي صدايش را تغيير داد و گفت كه آقاي ملاقلي پور آن جا نيست و او «برادرِ آقاي ملاقلي پور» است و نمي داند ايشان كجاست يا كِي برمي گردد و ... با ته لبخندي از سر شيطنت گوشي را گذاشت؛ بي آن كه حتي لحظه اي ، آشنايي دادن و پارتي بازي و اين جور چيزها روي لحن و كلامش تاثير گذاشته باشد.
وقتي صحبت مان تمام شد احساس خوبي نداشتم و مي دانستم سر كار گذاشته شده ام ؛ ولي كاري هم از دستم بر نمي آمد. و اين حس با من همراه بود تا زماني كه براي گفت و گو با ميهمانان برنامه به يكي از خيابان هاي ابتداي يوسف آباد رسيديم. داشتيم دنبال جاي مناسب براي نورپردازي و تصويربرداري مي گشتيم كه سر صحبت مان با يكي از دوستان باز شد و من هم كه سوژه آقا رسول را آماده داشتم شروع كردم به گله كردن از او. وقتي ماجرا را تعريف كردم دوست مشترك مان خنديد و گفت: «حالا كه اين طوره بايد درست و حسابي حالش رو بگيري.» و اشاره كرد كه دفتر ملاقلي پور درست رو به روي همين جا، دقيقاً آن طرف كوچه است و خودش يك ساعت پيش آن جا بوده و با او صحبت كرده و ... «تا موضوع سرد نشده، برو زنگ دفترش رو بزن.»
اين بار ديگر واقعاً آقا رسول را توي تله انداخته بودم. كافي بود زنگ دفترش را بزنم و خودم را معرفي كنم تا عصبانيتش ( كه مشخصه جالب و در عين حال دوست داشتني او بود) گل كند و هر طور شده سر صحبت مان باز شود. تا به آن طرف كوچه برسم بارها و بارها تصويرش را جلوي چشمم تصور كردم و از سر شيطنت لبخند زدم. وقتي زنگ را زدم قلبم به شدت مي تپيد و نمي دانستم از كجا بايد شروع كنم. تا گوشيِ در بازكن را بر دارد بيش تر از يك سال و نيم گذشت. معلوم بود با اين كار چيني نازك تنهايي او ترك برداشته؛ صداي خشم آلودش از پشت بلندگو گفت: «كيه؟» و من كه موقعيت را مناسب ديده بودم لبخند زدم و گفتم: «با آقا رسول كار دارم» با كمي مكث گفت: «بفرماييد؟» شيطنت كرده و پرسيدم: «خودتون هستيد؟» گفت: «بله. فرمايش؟» خنديدم و گفتم: «من برادرِ همون كسي هستم كه چند دقيقه پيش تلفني با شما صحبت كرد؛ درباره برنامه…» معطل نكرد و مرا بست به يك مشت ناسزاي تركي كه از بد حادثه معنايش را مي دانستم اما آن دفعه اصلاً مرا ناراحت نمي كرد كه هيچ، به خنده وا مي داشت. خنديدم و گفتم: «مي دوني كه ، تركي بلد نيستم. حالا اجازه مي دي بيام تو يا نه؟» و... سرانجام ، دروازه دفتر او به روي من گشوده شد. وقتي وارد شدم توي راهرو ايستاده بود و از ميان آن ابروهاي پر پشت و گره كرده با عصبانيت مرا مي پاييد: « بابا تو ديگه چه موجودي هستي… تو يكي من رو از رو بردي!» و گفت كه داشته فيلم نامه مي نوشته و من پابرهنه دويده ام وسط افكار او.
فاتحانه و مغرور از اين كه توانسته بودم به دژ تنهايي او نفوذ كنم وارد دفترش شدم. من مي خنديدم و او با عصبانيت بيش تر، جملاتي را به زبان مي آورد كه در اين جا نمي توانم به آن ها اشاره كنم و فقط دوستان نزديكش منظور و دليل مرا مي فهمند. اين شايد جزو معدود دفعات زندگي باشد كه عصبانيت طرف مقابل باعث خنده آدم شود و هر چه او بيش تر عصباني شود تو بيش تر بخندي.
حالا كه دارم اين خاطره را می نویسم احساس عجيبي دارم و دقيقاً نمي دانم بازخواني اين حرف ها به چه كار مي آيد. شايد تنها حُسنش اين باشد كه به قول ايرج كريمي عزيز و گرامي- كه پاييز گذشته در مراسم يادبود مرحوم فريدون گله كوشيد تا برخلاف رسم رايج در اين جور محافل ، تصويري ملموس و واقعي از آن مرحوم را به نمايش بگذارد- كاري كنيم تا از آدم هاي رفته و درگذشته يك فرشته نسازيم. به هر حال رسول ملاقلي پور هم يك آدم بود با تمام ضعف و قوت هايش. شايد هر كس ديگر جاي او بود به جاي آن كودك پر جنب و جوش دروني كه در كالبد بي قرارش دست و پا مي زد (و آقا رسول در پشت قلب خود از او محافظت مي كرد) بذر تفرعن و كينه مي كاشت و اصلاً آن روز به من و گروهم راه نمي داد تا سر زده وارد دفترش شويم و براي يك گفت و گوي تلويزيوني غافل گيرش كنيم. مهم ترين نكته آن گفت و گوي به ياد ماندني با آقا رسول، امضا كردن و هديه دادن فيلم نامه نسل سوخته به من بود تا شايد از دلم در آورده و به قول خودش « گلايه اي باقي نمانده باشد». از اين به بعد هر وقت كتاب را باز كنم تاريخ امضاي صفحه اول آن زخم عجيبي به من خواهد زد: هفتم بهمن هفتاد و نه.
|+| نوشته شده در  یکشنبه 1385/12/20ساعت 11  توسط امید نجوان  | 

به بهانه ي اسكار افتخاري انيو موريكونه ؛ آهنگساز برجسته ي ايتاليايي

كلينت ايست وود در كنار انيو موريكونه ي عزيز و گراميزماني محسن مخملباف گفته بود كه اين CNN و BBC درست مثل طالبان عمل مي كنند و همان طور كه طالبان برقع را به زور روي صورت زنان افغاني كشيد آن ها هم نقش حجاب اطلاع رساني را برعهده دارند و كاري مي كنند تا اخبار ، آن گونه كه خود مي خواهند به گوش مردم دنيا برسد ؛ نه آن گونه كه هست.
اخبار مربوط به اسكار امسال را بايد تازه ترين مصداق اين حرف دانست. اسكاري كه « به حق» در دستان استاد مارتين اسكورسيزي جاي گرفت و تمام شبكه هاي خبري و غير خبري و نشريات سينمايي و غير سينمايي و سايت ها نوشتند كه:

 « بله...سرانجام بعد از شش بار نامزدي، اين تنديس طلايي و جادويي به استاد اسكورسيزي رسيد!»
اما دريغ از يك خبر ناقابل كه درباره ي اهداي اسكار افتخاري امسال به انيو موريكونه (‌ آهنگساز سرشناس و شايسته ي ايتاليايي) منتشر شده باشد. در حقيقت بايد گفت خبرنگاران سراسر دنيا با Copy و سپس Paste كردن خبرهايي كه خبرگزاري هاي بزرگ و جهاني براي شان دست و پا كرده بودند به راحتي از كنار خبري به اين بزرگي و مهمي گذشتند. آن هم در كنار يك مشت جوايز قابل پيش بيني ( مثل اسكار فارست ويتاكر براي آخرين پادشاه اسكاتلند ) كه حتي نيازي به حدس زدن هم نداشت.
تمام اين ها را گفتم تا شما را براي تشريح لحظه اي كه انيو موريكونه ي عزيز و نازنين ( خالق تعدادي از شاخص ترين قطعات موسيقي فيلم در جهان؛ از جمله سينما پاراديزو ، روزي روزگاري در آمريكا و ... مالنا ) اسكار گرفت آماده كنم. وقتي موريكونه روي صحنه رفت كلينت ايست وود كه روزگاري خيلي دور با حضور در وسترن اسپاگتي هاي ايتاليايي ( خوب ، بد ، زشت ، به خاطر يك مشت دلار و چيزهايي نظير آن) براي خود شهرتي دست و پا كرده بود او را همراهي مي كرد (شايد به خاطر اين كه هنوز كمي ايتاليايي بلد بود و مي توانست نقش مترجم  «انيو» را بازي كند). تنها جمله اي كه  موريكونه به انگليسي گفت اين بود: « متشكرم ... ممنونم... از شما خيلي ممنونم.» و سپس شروع كرد به صحبت كردن به زبان ايتاليايي.
در اين هنگام ايست وود لبخند زد و گفت: « بله ، من به شما مي گم كه اون چي مي گه. انيو مي خواد از آكادمي تشكر كنه. و از تموم افرادي كه واقعاً و از صميم قلب دل شون مي خواست اين افتخار نصيب اون بشه ... ايشون مي خواد تشكر عميق قلبي اش رو نثار فيلم سازهايي كنه كه همواره به كارش اعتقاد داشته اند و مي گه بدون اون ها امروز نمي تونست اين جا باشه ... اون مي گه ذهنش درگير هنرمنداني يه كه هرگز چنين افتخاري نصيب شون نشده تا چنين جايزه اي بگيرن... كساني كه با هوش و مسووليت فراواني كار مي كنن ... و ايشون آرزو مي كنه كارهاي اون ها هم يك شب مثل الآن مورد توجه و شناسايي قرار بگيره ... انيو مي گه براي اون اين اسكار نقطه ي رسيدن نيست بلكه نقطه ي شروعه تا بتونه نوشتن قطعات موسيقي رو ادامه بده؛ با همون اشتياق و احساس تعهدي كه از همون اول كارش به پرده ي سينما ارائه داده ... اون اين اسكار رو تقديم مي كنه به همسرش ماريا كه در تموم اين سال ها با مسووليت پذيري و عشق در كنارش مونده ... ماريا!»
و به اين صورت يكي از جذاب ترين بخش هاي اسكار امسال به پايان رسيد؛ بخشي كه دست كم مي تواند سرمشق و الگوي برخي هنرمندان كشور ما قرار بگيرد. كساني كه بعضي وقت ها صحن اهداي جوايز را با ميدان كشتي اشتباه مي گيرند و آن قدر خود را محق مي دانند كه فكر مي كنند اگر ناديده گرفته شده اند بايد به زور چماق حق خود را بگيرند ، نه با (احتمالاً) شايستگي!

|+| نوشته شده در  جمعه 1385/12/11ساعت 11  توسط امید نجوان  | 

رفقای خوب شمیرانی و ... اسكار كارگرداني مارتين اسكورسيزي

نمي دانم چرا وقتي توي مراسم اسكار امسال، اسكورسيزي از جايش بلند شد تا در آغوش رفقاي خوب و قديمي اش (فرانسيس فورد كاپولا ، جرج لوكاس و استيون اسپيلبرگ) به آن تنديس طلايي – كه واقعاً حقش بود- برسد ناخودآگاه ياد خدابيامرز علي رضا وزل شميراني افتادم ؛ سينمايي نويس و منتقد فقيد سينماي ايران كه عاشق سينه چاك اسكورسيزي بود و جايش اين روزها خيلي خيلي خيلي خالي است. خصوصاً در اين محدوده ي زماني كه به قول ابوالفضل جليلي ، سينما و زندگي اين بار به كام اسكورسيزي است و... چند روزي است كه عكس و خبرش از تيترهاي بزرگ خبرگزاري ها و نشريات سراسر دنيا پايين نمي آيد.
ياد كتاب فيلمداستان رفقاي خوب افتادم كه تركيبي از فيلم نامه و داستان آن فيلم بود و زنده ياد شميراني ، خودش براي اولين بار اين «گونه» را بدعت گذاشته بود؛ اين كه فيلم را كامل و به دقت ببيند ، سپس بنشيند ديالوگ هايش را ترجمه كند و در پايان بر اساس تصاوير  فيلم ، صحنه ها را تشريح كند. آن هم در زماني كه براي پيدا كردن يك نسخه ي با كيفيت از فيلم ، مدت ها بايد مي دويدي و با افراد مختلف ارتباط برقرار مي كردي.
خوب يادم هست زماني كه هنوز چيزي به نام DVD اختراع نشده يا به بازار نيامده بود ( تا با فشار يك دكمه به راحتي بتوان زيرنويس فيلم را فعال كرد و با اندك دانش انگليسي و دست كم به كمك ديكشنري از ديالوگ ها سر در آورد! ) خدا بيامرز شميراني با آن توانايي فوق العاده اش در فهميدن گويش هاي مختلف زبان انگليسي آن قدر فيلم را عقب و جلو مي كرد و آن قدر به دقت به صداي فيلم گوش مي داد تا بتواند ديالوگ ها را خوب بفهمد و ترجمه كند.
خوش بختانه اين افتخار را داشتم تا در هنگام ترجمه و نگارش كتاب رفقاي خوب در ركابش باشم ، از دانش سينمايي و علاقه ي وافرش به اسكورسيزي لذت ببرم و به اندازه ي يك سر سوزن هم كه شده ، به توان و قلم و استعدادش ناخنك بزنم. به همين خاطر نام مارتين اسكورسيزي همواره براي من مترادف و يادآور نام زنده ياد شميراني است؛ مردي كه اگر زنده بود مي نشست و با احترام و علاقه ي قلبي لحظه لحظه ي اسكار امسال (خصوصاً لحظه ي اسكار گرفتن انيو موريكونه كه در مطلب بالايي توضيح داده ام) را مثل يك شربت مي نوشيد و يك جاهايي چشم هايش پر از اشك مي شد و... انگار كه تصوير بستگان خود را روي سن تالار "كداك" ديده باشد از ديدن موفقيت هايشان سرمست مي شد. و آن وقت مي نشست و با آن انرژي غريبي كه از تماشاي يك فيلم خوب ( مثل رفقاي خوب ، مثل تنگه ي وحشت ، مثل راننده تاكسي، مثل گاو خشمگين و مثل خيلي ديگر از فيلم هاي اسكورسيزي) نصيبش مي شد ما را در جشن كوچك خود سهيم مي كرد.
تنها چيزي كه در اين لحظه بغض قلمم اجازه مي دهم بنويسم اين است كه جايش خيلي خيلي خيلي خالي است...

|+| نوشته شده در  جمعه 1385/12/11ساعت 11  توسط امید نجوان  | 

یادداشتی درباره ی بیست و پنجمین جشنواره ی فیلم فجر

               فرصت هاي سوخته و نسوخته

در فصلي از فيلم سنتوري (داريوش مهرجويي) پدر علي ( شخصيت اصلي داستان كه اعتياد تمام وجودش را فرا گرفته و كارش به تزريق كشيده) پس از سال ها قهر و طرد و جدايي پا به خانه پسرش مي گذارد تا جوياي احوال او شود.اما ناخواسته زماني با پسرش رودررو مي شود كه وي آماده است تا مواد مخدر را به رگ خود تزريق كند. پسر كه ثانيه هاي سخت خماري را تحمل مي كند و در ضمن تشنه نشئگي بعد از تزريق نيز هست هر طور شده پدر را وادار مي كند تا در تزريق آن اكسير مرگبار به او كمك كند. پدر، مستاصل و درمانده با چشمي گريان، رگ بازوي پسر را آماده مي كند تا هروئين همراه با بالا و پايين رفتن خون به تمام جانش جاري شود و نفسي به آرامش، جان خسته اش را دمي آرام كند...
به جرات مي توان گفت اگر تمام سكانس هاي درخشان تاريخ سينماي ايران را بگرديد و تمام فيلم هايي كه درباره بلاي خانمان سوز اعتياد ساخته شده اند را دوباره مرور كنيد نمي توانيد نمونه اين لحظه را گير بياوريد. از اين فرصت ها نصيب كم تر فيلم سازي مي شود كه بتواند به سينه تماشاگرانش چنگ بياندازد و لحظه مورد نظرش را در حافظه جمعي آن ها به يادگار بگذارد. اما داريوش مهرجويي اين سوي ديوار حايل ميان شصت و هفت سالگي خود را جواني مي يابد؛ جوياي تجربه و آماده ويران گري عليه خود. پس قيد همه چيز را مي زند و چنين سكانس تكان دهنده اي را با گفتارهايي دو پهلو و مورد علاقه عوام پر مي كند تا هم ، زهر چنين فصل گزنده اي را گرفته باشد و هم مايه تفريح تماشاگران (خصوصاً تماشاگران عادت كرده به طنزهاي شبانه و غير شبانه) را فراهم كرده باشد. و به همين سادگي فرصت از كف مي رود ؛ آن هم فرصت ماندگار شدن دست كم فصلي از يك فيلم ضعيف در كارنامه فيلم سازي مهم و جريان ساز.
اين فرصت سوزي بزرگ را به راحتي مي توان به كل جشنواره تعميم داد و بدون صرف انرژي زياد، نمونه هايي از اين دست را در ذهن خود سبك و سنگين كرد. مثل از كف دادن فرصت «خود» نمايي توسط فيلم سازان جواني  كه  خيلي هاي شان آمده بودند راه رفتن كساني ديگر را تقليد كنند و به همين سادگي راه رفتن خود را نيز فراموش كرده بودند.
مثل از بين رفتن امكان بازيگوشي و تجربه هاي تازه در فرم و تكنيك درفيلم چند روز بعد كه نيكي كريمي با خالي كردن پشت دوربين و تنها گذاشتن تماشاگران در كنار داستاني شخصي و بي رمق فرصت لذت بردن را از آن ها گرفته است.
مثل از بين رفتن امكان شناخت (دست كم نسبي) و بازنگري نسبت به افغانستان (پيش و پس از سقوط طالبان) در آخرين ملكه زمين كه مي توانست نخستين ساخته محمد رضا عرب را به نگين فيلم هايي از اين دست تبديل كند.
مثل قوام نيافتن اثري درخشان از كابوسي طنز آميز به نام باز هم  سيب داري؟ كه ظاهراً بايرام فضلي آن را در لابه لاي يك خواب شوم بعد از ظهر (از نوع گروتسك حسن كچلي) به حافظه سپرده است.
مثل از كف رفتن فرصت براي ساخت يك تريلر پرهيجان جاده اي در آفتاب بر همه مي تابد ( عباس رافعي) كه با خنثي و كم رنگ كردن حواشي سياسي ماجرا، بيش و پيش از آن كه تلنگري به تماشاگران باشد ، بيهوده جلوه مي كند.
مثل خام دستي هاي مسعود ده نمكي در پرداخت نهايي فيلم و فيلم نامه اخراجي ها و نزديك نشدن به بازيگران و نقش ها در موقع ضروري كه به همين راحتي امكان ديده شدن بازيگران را از فيلم گرفت. 
و مثل بي نظمي و اغتشاش كم سابقه اي كه همچون گرداب ، برنامه جشنواره و سينماي مطبوعات امسال را درخود فرو برده بود و تا پيش از شنيده شدن بيانيه هيات داوران براي اهداي جايزه بهترين فيلم ( كه به شكلي بي سابقه «علي رغم وجود برخي شتابزدگي ها» سيمرغ بلورين جشنواره را به تهيه كننده فيلم روز سوم اهدا كردند) آدم به دشواري مي توانست باور كند  كه بعد از بيست و چهار سال اجرا و برگزاري (‌كه براي خود، عمري است)، وضع هنوز اين گونه باشد.
اما در مقابل، برخي فرصت ها هم نصيب برخي فيلم ها و برخي سينماگران ديگر شد تا استعداد خود را به نمايش بگذارند ؛ مثل فرصت نابي كه نصيب بايرام فضلي شد تا نشان بدهد با ارتقاي استانداردهاي فيلم برداري در ايران (از الوار و ابزار دست ساز به وسايل و لوازمي ديگر) هم مي توان تصاوير فيلم را ساخت و پرداخت و هم، كارگردان بود و هم، فيلم بردار.
مثل فرصتي كه نصيب باران كوثري شد تا نشان بدهد براي بازيگر بودن (و ماندن) چشم هاي رنگي اصلاً پيش نياز نيست و بازيگر اگر «هنر» پيشه باشد با تخريب چهره و فيزيك خود نيز مي تواند به قلب تماشاگران نفوذ كند؛ حتي اگر فيلم، سياه و سفيد باشد.
مثل فرصتي كه نصيب مازيار ميري شد تا نشان بدهد با ايمان به انجام و فرجام كار مي توان روي خط قرمزها پا گذاشت و پاداش سكوت گرفت.
مثل فرصتي كه اخراجي ها به وجود آورد تا نشان بدهد ميزان شوخي با آن ها كه ميدان جنگ را با پيك نيك اشتباه گرفته اند از اين بيش تر نيست و به راحتي مي توان اين محدوده را براي فيلم هايي با مضامين مشابه باز كرد. و... بسياري فرصت هاي ديگر كه شايد در محدوده اين يادداشت ناديده يا نانوشته مانده باشد.
بايد پذيرفت كه جشنواره اصلاً محل بروز اين فرصت هاست؛ فرصت هايي براي تامل و تصحيح يا تشويق و ترغيب. فرصت هايي براي ايستادن، ماندن و به پشت سر نگاه كردن كه در ظاهر شايد انگيزه برگزاري جشنواره باشد، اما در حقيقت جزيي از قاعده بازي سينماي ما است. سينمايي كه ظاهراً به همان اندازه كه ژانر پذير نيست ، در مقابل نظم و انضباط هم مقاومت به خرج مي دهد.هياهوي تمام شدن جشنواره از پي سال هاي متمادي نشان مي دهد كه دژ مديران و برنامه ريزان جشنواره تسخيرناپذيرتر از آن است كه با اين حرف ها بتوان در آن خللي ايجاد كرد؛ پس بايد به جشن و جشنواره هاي در راه و بعدي دل خوش داشت و اميدوار بود كه روزي روزگاري ما نيز صاحب جشنواره اي استاندارد خواهيم شد؛ با فرصت هايي در راه، فرصت هايي ناشكفته و البته نيم نگاهي به فرصت هاي طلايي سوخته و نا تمام. 

|+| نوشته شده در  چهارشنبه 1385/12/09ساعت 7  توسط امید نجوان  | 

 
business articles