تبليغاتX
دل نوشته ها
دل نوشته ها
نقد ها ، یادداشت ها و نوشته هایی پراکنده از امید نجوان
آقای هامون در دريای خاطره‌

زنده ياد خسرو شكيبايي

وقتی اسمش را صدا زدند تا جايزه‌ی انجمن‌منتقدان‌ و نويسندگان‌سينمايی را به او بدهند، كمی لرزان و با دشواری از پله‌های تالار وحدت بالا رفت. مثل هميشه و گذشته، پيش از رسيدن به جايگاه، خاك صحنه را بوسيد و به پيشانی برد. و بعد از يك تعظيم جانانه رو به حضار، انگشت اشاره‌اش را رو به آسمان گرفت كه يعنی: «خدايا! اين‌ها همه‌ش كار توئه.» و آهسته گام برداشت تا بعد از دست‌دادن با جعفری جلوه و قالی باف و خزاعی، لوح قدردانی به پاس سی‌سال تلاش عاشقانه را در آغوش بگيرد.
درست همين چند هفته پيش بود. و من از گوشه‌ی بالكن طبقه‌ی دوم تالار وحدت او را ديدم كه جثه‌ی نحيفش چه آب رفته بود و گام‌هايش چقدر معلق و لرزان بود. شايد اين خاصيت نگاه از زاويه‌ی سرازير بود كه آن‌طور می‌ديدمش. ولي نه! خوب كه فكر می‌كردی می‌ديدی اين حس، مال آن‌شب و آن لحظه نبود. چندی آن‌سوتر، وقتی كارگردان پخش زنده‌ی شبكه‌ی خبر و سوئيچر برنامه‌ی دوقدم‌مانده‌به‌صبح چندين و چند نمای نزديك و‌ خيلی نزديك از او گرفتند و روی آنتنِ خانه‌های مردم هوار كردند ديگر همه‌مان شيرفهم شديم كه خسروخان با آن چهره‌ی رنجور و غبار گرفته، و صدای لرزانی كه تن هر عشق فيلم را مي‌لرزاند، ديگر هيچ نشانی از حميد هامون ندارد!
آن شب آقای حميد هامون كه با قامتی خميده، همه‌ را به ياد علی عابدينی [آن رفيق‌ صميمی و آن بچه‌محل قديمی] انداخته بود، با لبخندی به‌رنگ مهتاب، جايزه‌اش را گرفت و رو به تماشاگران برگشت. از نگاهش می‌شد فهميد كه بين رفتن يا آمدن پشت ميكروفن مردد است. معلوم بود دلش می‌خواهد به سنت اين‌گونه جلسات «يك كف مرتب» از حضار دريافت كند و پس از فروكش كردن ابراز احساسات مردم، ميكروفن را با چند جمله‌ی احساس‌برانگيز به آتش بكشد. من اما مثل روبرتو بنينی (در فيلم زندگی‌زيباست) از همان‌جا كه نشسته بودم، از آن بالا و در عمق تاريكی، چشم‌هايم را به او دوختم و در فاصله‌ی دو لحظه‌ی كوتاه، با انرژی عميقی كه احساس می‌كردم از نگاهم زبانه می‌كشد خدا خدا كردم حرفی نزند، چيزی نگويد و در سكوت، سر جای خود برگردد. نگران بودم كه مبادا آن صدای وهم‌ناك و لرزان، ته‌مانده خاطره‌ی حميد هامون را هم مثل سيل با خود بشكند و ببرد و به آن‌سوی پستوهای ترك‌خورده بريزد. بنابراين تمام تمركزم را به كار گرفتم تا او را از انجام اين‌كار منصرف كنم. دلم نمی‌خواست تصوير خسرو هامون، پيش چشم علاقمندان حميد شكيبايی خرد شود و بشكند و ... فرو بريزد. و كارگردان صحنه‌ی زندگي (هم‌او كه خسروخان با انگشت به او اشاره كرده بود) جلوی چشم همه‌ی دوستداران او شكيبا و ‌آرام دستش را گرفت و از پله‌ها پايين آورد تا سرجای خود بنشيند و از بقيه‌ی مراسم لذت ببرد.


صبح فردا تن رنجور خسرو شكيبايی در آرامش‌‌گاه هنرمندان بهشت‌زهرا آرام می‌گيرد و من كه امروز به‌تعبير زيبای او (در فيلم پری) «شوق غريبِ‌ نوشتن» يقه‌ام را گرفته، ناخودآگاه ياد يكی از آخرين جملات او در فيلم كيميا می‌افتم. جايی كه حميد هامون در جامه‌يی جديد و با ته‌ لهجه‌يی جنوبی گفت: «و من با تو خداحافظی نمی‌كنم كه اين وداع، آغاز سلام است...»

|+| نوشته شده در  شنبه 1387/04/29ساعت 14  توسط امید نجوان  | 

جسدهای شيشه‌‌يی

خبر مرگ سينما رودكی (متروپل) در گوشه‌یی از خيابان لاله‌زار تهران– كه در يكی از شماره‌های قبل مجله‌ی فيلم به چاپ رسيد– بيش از آن‌كه بر آمار كشف جسدهای‌شيشه‌یی و تالارهای نور و رويا تاكيد كند نشان‌دهنده ی مرگ تدريجی عنصری است كه چند دهه قبل همين خيابان را به يكی از فرهنگی‌ترين خيابان‌های پايتخت تبديل كرده بود اما حالا در لابه‌لای سيم‌ و لامپ‌ و كابل‌ برق، ظاهراً در انتظار فراموشی و نابودی است؛ مرگ تدريجی عنصری به نام جذابيت كه سال‌ها قبل باعث تجمع و صف‌های عريض و طويل مردم همين منطقه در مقابل گيشه سينماها می‌شد، اما حالا...

سينما رودكي لاله‌زار (عكس از: اميد نجوان)

بايد پذيرفت آن‌چه كه باعث شده رويابين‌های ديروز ديگر رغبتی به قدم گذاشتن در سالن نمايش فيلم نداشته باشند و فيلم ديدن پای تلويزيون را به سرگرم شدن در سينما ترجيح بدهند بخار شدن جذابيت فيلم‌هاست كه در نبود جذابيت بصری و صوتی فيلم‌ها (همان سلاحی كه سال‌هاست سينمای آمريكا با آن به جنگ با فرسايش سوژه‌ها رفته است) بيش‌تر و بيش‌تر به چشم می‌‌آيد. چندی پيش برای ديدن يكی از فيلم‌های روی پرده به نو‌‌سازترين سينمای موجود در شهر رفته بودم؛ سينمايی با ساختمانی بسيار شيك كه يكی از فيلم‌های رنگی شده‌ی چند دهه قبل (!) را نمايش می‌داد و صدای سالن با وجود نو بودن تجهيزات، گويی از حلقوم يك قيف بزرگ به گوش سينماروهای بخت برگشته می‌رسيد. در چنين شرايطی بايد از خود پرسيد اصلاً چرا بايد مردم برای تماشای فيلم، مكافات نبرد با اژدهای ترافيك را به جان بخرند و با صرف وقت و هزينه‌های جنبی، پا به سالن سينما بگذارند؟ به‌خاطر كمك به زنده‌ ماندن سينما؟ حمايت از فيلم‌ها؟ يا چيزی غير از اين‌؟
اگر كمی منصف– و البته منعطف– باشيم بايد بپذيريم آن‌چه كه امروز بر سر اقتصاد سينما آمده، محصول عملكرد خود سينماگران و حاصل دست‌كم گرفتن جذابيت از سوی آن‌هاست؛ عواملی كه به طور حتم بايد بی‌توجهی به هوش و دانش تماشاگران و ناديده گرفتن تاثيرات صوتی و بصری در تالارهای نمايش فيلم را هم به آن افزود. بدون‌اغراق، گاهی وقت‌ها آدم حيرت می‌كند از اين كه كسی حاضر شده باشد براي سوژه‌هايی چنين بی‌ظرافت ، بی‌طراوات و فاقد جذابيت، سرمايه و مهم‌تر از آن؛ وقت خود را به هدر داده باشد ولی متاسفانه سينمای امروز پر از اين‌گونه فيلم‌هاست؛ فيلم‌هايی كه با كمی تغيير از روی دست سوژه‌های محبوب تلويزيونی كپی می‌شوند و باز هم متاسفانه حتی به اندازه ی تجاری‌ترين فيلم‌های دو سه دهه پيش جذابيت ندارند. (فكر نمی‌كرديم روزی برسد كه در نبود فيلم‌های قابل تحمل، دل‌مان برای سينمای عرفان‌زده و سه‌تار به دستِ دهه‌ی 1360 تنگ بشود!) به هرحال در شرايط بحرانی امروز برای جلوگيری از سقوط خطرناكی كه بنيان سينما را تهديد می‌كند بايد كاری كرد. شايد برای توجه دوباره و غبارروبی از عنصر جذابيت به عزمی ملی نياز باشد و شايد به شوكی درخور. هرچه كه هست امروز بايد كاری كرد. فردا كه بر تعداد جسدهای شيشه‌‌يی افزوده شد ديگر خيلی دير است؛ خيلی دير...


نكته‌ی اول: اين يادداشت در تازه‌ترين شماره‌ی مجله‌ی فيلم (تيرماه 87) به‌چاپ رسيده است.
نكته‌ی دوم: عكس ضميمه، بهار سال گذشته گرفته شده است؛ زمانی كه سينما رودكی هنوز به جسدی در خيابان لاله‌زار تبديل نشده بود!
|+| نوشته شده در  یکشنبه 1387/04/02ساعت 11  توسط امید نجوان  | 

 
business articles