تبليغاتX
دل نوشته ها
دل نوشته ها
نقد ها ، یادداشت ها و نوشته هایی پراکنده از امید نجوان
باز هم «يك فيلم، يك تجربه» و باز هم «دل‌واره»

اميد نجوان و حسين اسدي در پشت صحنه «دل‌واره» (عكس از: كيان اماني)روزنامه‌ی اعتماد در شماره‌ی امروز خود نگاهی دارد به قالب و رويكردهای به كار رفته در يك فيلم، يك تجربه؛ مجموعه‌ی مستندی كه با وجود تمام كاستی‌هايش يك سر و گردن از اغلب برنامه‌های سينمايی مشابه خود بالاتر است و خوش‌بختانه از حدود دو سال پيش كه پخش اولين سری آن شروع شد نظر و توجه سينمادوستان بسياری را به خود جلب كرده است. در سری اول اين مجموعه كه سيدرضا ميركريمی تهيه‌كنندگی آن را برعهده داشت ساخت يكي از قسمت‌های آن (درباره‌ی فيلم جنجالی آژانس شيشه‌يی) برعهده‌ی من بود. اين فيلم كه دل‌واره نام دارد در هفته‌ی دفاع مقدس امسال بازپخش داشت و بار ديگر واكنش‌های جالبی را برانگيخت (از جمله در ضميمه‌ی قاب‌كوچك روزنامه جام‌جم و سايت پيك مستند كه پيشنهاد می‌كنم اگر حالش را داشتيد آن‌ها را هم بخوانيد). اما در روزنامه‌ی اعتماد امروز در كنار يك گزارش تحليلی كه خانم نورا حسينی درباره‌ی اين مجموعه تهيه كرده‌‌اند من و دوست عزيزم شهرام مكری هم درباره‌ی فيلم‌هايمان توضيحاتی داده‌ايم كه مكمل مطلب خانم حسينی است. اگر حال خواندن اين يكی را هم داشتيد می‌توانيد روی اين‌جا كليك كنيد. با تشكر از همه‌ی شما عزيزان.

مرتبط: لينك مطلب ضميمه روزنامه اعتماد در سايت بن راي مستند.
|+| نوشته شده در  پنجشنبه 1388/08/21ساعت 16  توسط امید نجوان  | 

به استقبال از بيست‌وهفتمين فيلم مسعود كيميايي

دوست و همكار گرامی، حسين گودرزی در وبلاگ پنهان به نقل از استنلی كوبريك نوشته است: «چگونه می‌توانستیم برای تابلوی مونالیزا ارزشی قائل باشیم اگر لئوناردو در پایین بوم آن می‌نوشت: "می‌خندد چون رازی را از معشوقش پنهان کرده است." پیچیده‌گویی کامل‌ترین شکل بیان است.»
شايد اگر در ميان افرادی كه در كشور ما استاد پيچيده‌گويی هستند بخواهيم دست به انتخاب بزنيم جدا از دوست روزنامه‌نگاری كه چندی است خانه‌نشين شده و متاسفانه ديگر چيزی نمی‌نويسد (اميدوارم اسمش را نپرسيد؛ چون نميی‌توانم او را لو بدهم) مسعود كيميايی اگر در صدر جدول پيچيده‌گويان و پيچيده‌نويسان نباشد، حتماً در رتبه‌ی دوم «كامل‌ترين افراد بيان‌كننده» جای دارد!مسعود كيميايي
سال‌هاست با خودم فكر می‌كنم چنين هنرمندی چطور می‌تواند واضح‌ترين چيزها را به پيچيده‌ترين شكل ارائه كند؟ طوری كه وقتی حرف‌های او را می‌خوانی، به نوشته‌هايش دقت می‌كنی يا فيلم‌هايش را می‌بينی مجبور ‌شوی به عرق‌ريزی روح تن بدهی، آستين همت بالا بزنی و تمام تلاش خود را به كار بگيری تا از سر و ته حرف‌هايش چيزی دستگيرت شود. به هر حال صبح فردا (بيستم آبان) بيست و هفتمين فيلم استاد (باور كنيد اين عبارت را به طعنه ننوشته‌ام و او در اين زمينه واقعاً استاد است) به نمايش عمومی در می‌آيد و ما علاقه‌مندان سر خورده از كارهای اخير كيميايی گرد هم می‌آييم تا بار ديگر شاهد فيلمی باشيم كه سوپراستار واقعی‌اش خود كيميايی است! (همين‌جا اجازه بدهيد توی پرانتز اشاره كنم با يكي از دوستان قرار گذاشته بوديم به سنت سال‌های گذشته در اولين روز و در اولين سانس نمايش «اثری از مسعود كيميايی» به تماشای آن برويم اما سفر غيرمترقبه‌ی آن دوست به خارج از كشور، اين مراسم آيينی را فعلاً تا هفته ی آینده به تعويق انداخته است؛ شايد هم حكمتی در كار بوده كه ما از آن بی‌خبريم!)
بعد از اين همه مقدمه‌چينی قصد دارم به بخشی از گفت‌وگوی اخير مسعود كيميايی با ماهنامه‌ی نسيم هراز اشاره كنم كه به نظرم اوج هنر پيچيده‌گويي است. كيميايی در اين مصاحبه كه توسط نگار مفيد و روي جلد مجله نسيم هرازنازنين متين‌نيا انجام شده در پاسخ به اين پرسش كه «سر و كله‌ی اصغر فرهادی چطور در فيلم آخرتان پيدا شد» گفته است: «داستان دارد اصغر فرهادی. من نمی‌شناختمش. يك جايی شنيدم در خانه سينما كه او گفته فيلم رييس خيلی فيلم بدی است. الآن اصغر فرهادی مي‌گويد من كی اين حرف را زدم؟ بعد در فيلم خانم الميرا مقدم كه درباره‌ی من بود گفت: «من سينما را از گدار ياد نگرفتم، از مسعود كيميايی ياد گرفتم و اگر او نبود من سينماگر نمی‌شدم» پرسيدم: مگر تو قبلاً حرف ديگری نزده بودی؟ گفت: «نه. من نگفتم.» با هم حرف زديم و بعد فيلمنامه‌ی محاكمه در خيابان را از من اجازه گرفت بخواند. ارشاد آن را رد كرد. او به من گفت كه من از يك زاويه ديگر نگاهش كردم و من آن فيلمنامه را بردم ارشاد و اجازه ساخت گرفتم.»
چيزی كه واضح به نظر می‌رسد اين نكته است كه كيميايی می‌خواهد بگويد اصغر فرهادی پشت سر او چيزهايی گفته كه وقتی خودش را از نزديك ديده آن حرف‌ها را تكذيب كرده و به تعبيری، از آن‌ لحظه به بعد به جامه‌ی عشاق و حلقه‌ی طرفداران او در آمده است. اما نكته‌يی كه وجود دارد اشاره‌ی كيميايی به مطالعه (و نه بازنويسی) فيلمنامه از سوی فرهادی است. آخر ما نفهميديم ارشاد، فيلمنامه را به خاطر خوانده‌شدن از سوی اصغر فرهادی رد كرده يا به خاطر آن كه او از يك زاويه‌ی ديگر به اين موضوع نگاه كرده مهر تصويب روی آن زده؟ به نظر می‌رسد اين كه كسی با ويژگی‌های اصغر فرهادی در حين مطالعه (حالا كاری به بازنويسی نداريم) بتواند كاری كند كه فيلمنامه‌ی رد شده‌ی مسعود كيميايی به تصويب برسد خودش نشانه‌ی نوعی نبوغ است. اما جالب آن كه كيميايی درست پس از اين حرف‌ها و در پاسخ به اين پرسش كه: «پيش خودتان فكر كرديد اين هم می‌تواند نابغه‌ی ديگری باشد؟» گفته است: «من اين طوری فكر نكردم. اصلاً آن نابغه‌يی كه می‌گويی را ما در همان بچگی تقسيم كرديم و تمام شد و ديگر به كسي نمی‌رسد!»
البته می‌توان اين حرف را ادامه داد و به پاسخ‌های ناياب ديگری از كيميايی رسيد. از جمله جايی در همين مصاحبه كه او در مقابل اين نكته كه «ما در كشوری زندگي می‌كنيم كه اجبارهايش كم نيست» گفته است: «حالا اين سوال پيش مي‌آيد كه پس چرا فيلم می‌سازيم؟!»



نكته اول: پيدا كنيد فيلمنامه‌نويس را...
نكته دوم: بي‌دليل نيست كه گوزن‌ها هنوز هم در صدر برگزيده‌هاي منتقدان (نظرخواهی چهارصدمين شماره مجله فيلم) قرار دارد. جهت اطلاع بايد عرض كنم بنده نيز اين فيلم را در فهرست بهترين فيلم‌های زندگی‌ام قرار داده‌ام!
نكته سوم: نكته‌ی قبلی به‌خاطر باج‌دهی به طرفداران كيميايی نوشته نشده و اين يك واقعيت است؛ گوزن‌ها هنوز هم بهترين فيلم عمر استاد مسعود كيميايی است.

|+| نوشته شده در  سه شنبه 1388/08/19ساعت 14  توسط امید نجوان  | 

داستان «اون منتقده»، «اون فيلمسازه» و «آن جناب مدير»

همين زمستان پارسال بود كه ديدمش؛ رفته بودم تجريش تا دفترچه بيمه‌ام را مُهر تمديد اعتبار بزنم و اگر ازدحام جمعيت بگذارد، پس از سال‌ها تنبلی، براي انتقال پرونده‌ام به نيمه جنوبی شهر درخواست بدهم. بيرون، برف سنگينی مي‌آمد كه ساعتی بعد وقتی به خيابان دماوند رسيدم متوجه شدم فقط متعلق به همان بالای شهر بوده است! صفی كه بايد توی آن می‌ايستادم آن‌قدر طولانی بود كه از خدا می‌خواستم يكي را پيدا كنم و با او گپ بزنم. توي آن صف عريض و طويل كه از روی پله‌هاي دم در تا ته اولين راهرو پيچ خورده بود يك دفعه نگاه من و او كه تنها دو قدم با هم فاصله داشتيم به هم گره خورد؛ چند لحظه كوتاه، بدون واكنش به همديگر نگاه كرديم بعد در حالی كه ناخودآگاه لبخند مي‌زديم سرمان را تكان داديم و از آن‌جا كه متوجه شده بوديم همديگر را می‌شناسيم كمی خم شديم و با هم دست داديم. البته در آن سرمای استخوان‌سوز و توی آن وضعيت، به طرز عجيبی اسمش يادم رفته بود ولی مطمئن بودم درباره يكی از كارهايش مطلب نوشته‌ام. البته از نگاه او هم معلوم بود من را به جا نياورده يا شايد هنوز داشت به اسمم فكر می‌كرد. خودش را از تك و تا نيانداخت و شروع كرد به باز كردن سر صحبت و حرف‌زدن درباره مشكلات زندگی در شرايط اين روزگار؛ شرايطی كه به قول او هر آدم سالمی را دير يا زود از پا می‌انداخت چه برسد به ماها كه طبق تعبير او خيلی وقت بود مرده‌ بوديم و خودمان خبر نداشتيم!
چند دقيقه كه گذشت ازش پرسيدم: «چرا ديگه فيلم نمی‌سازيد؟» وقتي اين جمله را شنيد لحنش تغيير كرد و گفت: «شما كه دليلشو بايد بهتر بدوني!» گفتم: «من؟...از كجا بايد بدونم؟» گفت: «مگه شما تو [بنياد] فارابي نيستی؟» گفتم: «نه» گفت: «پس كجا ديدمت؟ تو ارشاد؟» گفتم: «نه» گفت: «خانه‌‌سينما؟» گفتم: «شايد، ممكنه. ولي فكر كنم آخرين بار، زمان جشنواره يا توی يكي از جلسات نمايش فيلم همديگه رو ديديم» گفت: «اسم شريف‌تون؟» اسمم را كه گفتم لبخند معناداری زد و گفت: «آهان، اون منتقده؟!» به شوخی گفتم: «خودشه!» هنوز مطلبی كه توی دنيای‌تصوير درباره اولين فيلمش نوشته بودم يادش بود. جالب است كه هرچه بيش‌تر درباره فيلمش و به قول او «چيزهای مثبتی كه بر و بچه‌های منتقد درباره‌اش نوشته بودند» حرف می‌زد اسمش بيش‌تر از ذهنم دور می‌شد. داشتم از خجالت می‌مردم و رويم نمی‌شد اين موضوع را بهش بگويم. او هم كه سفره دلش باز شده بود و معلوم بود بعد از مدت‌ها گوش شنوايی پيدا كرده، بی‌وقفه می‌گفت و می‌جوشيد و می‌خروشيد و راهروی خيس و شلوغ سازمان تامين اجتماعی را فرش می‌كرد: «كارهايی كه ما ارائه می‌كنيم رد می‌شه، كارهايی هم كه اونا از ما می‌خوان تكليفش معلومه... سينماها هم كه پر شده از يه مشت فيلم مثلاً خنده‌دار با ساختار تلويزيونی!» بعد به نشانه تاسف سر تكان داد و گفت از سر بيكاری و به خاطر مشكلات مالی، دارد برای شبكه سه، سريال می‌سازد. گفت در طول اين سال‌ها به هر دری زده كه فيلم بسازد ولی نشده؛ و به طعنه گفت خيلی‌ وقت‌ها هم «بعضی همكاران محترم» جلوی پای او سنگ انداخته‌اند كه «انشاء‌الله در روز قيامت جواب خواهند داد». و گفت و گفت و گفت تا همراه موج جمعيت، آخرين پيچ راهرو را هم پشت سر گذاشتيم و به خوان آخر رسيديم؛ وقتی داشتم دفترچه بيمه را از زير شيشه تو می‌دادم، در حالی كه چشمم پی مهر و تاريخی بود كه تا چند لحظه ديگر توی صفحه اول دفترچه‌ها می‌خورد فرصت را براي مقدمات خداحافظی مناسب ديدم. برگشتم، لبخند زدم و گفتم: «آقا شرمنده! من توی اين مدت هرچی به ذهنم فشار آوردم اسمتون يادم نيومد؛ شرمنده‌ها! ببخشيد. توی اين سرما حافظه‌ام پاك يخ زده!» خنديد و در حالی كه توی آن همهمه داشت دفترچه بيمه‌های من را می‌گرفت تا دفترچه‌های خودش را جاي آن‌ها بگذارد گفت: «من نوربخش هستم...مهدی نوربخش.»
و من كه هميشه اين اسم برايم با فيلم تلخ و سياه و سفيد رای باز مترادف بود، از خجالت آب شدم!


زنده ياد مهدي نوربخشدرگذشت ناباورانه مهدی نوربخش (در چهل و سه سالگی؛ بر اثر سكته قلبی) و خداحافظی جنجالی مجيد شاه‌حسينی از بنياد سينمايی فارابی (در حالی كه خشم و نفرت برخی سينماگران، بدرقه راه او شده بود) از آن دست رخدادها است كه همزمانی‌شان مي‌تواند معانی مختلف و متعددی داشته باشد. يكي از آن‌ها تجسم عينی و باورپذير نقطه پايان بر زندگی هر انسان و بنی‌بشری است كه به قول سهراب سپهری می‌تواند «پايان كبوتر» هم نباشد و زمانی كه از راه می‌رسد كاری كند تا «پاسبان‌ها همه شاعر» باشند. و البته معنای ديگرش می‌تواند يادآوری اين نكته برای همه ما باشد كه مرگ فقط برای همسايه نيست و سرانجام يك روز يقه ما را هم خواهد گرفت؛ پس چه بهتر كه كاری كنيم تا وقتی وادی زندگی را پشت سر گذاشتيم در تشريح بدرقه‌مان- به‌سوی خانه ابدی- بگويند: «خدا بيامرزدش!» تا اين‌كه زير لب زمزمه كنند: «گور به گور شده!»
امروز حدود یک هفته است كه جسم بی روح مهدی نوربخش در قطعه هنرمندان بهشت زهرا آرام گرفته است. كسی می‌داند امثال نوربخش، چند ساعت، چند روز، چند ماه يا حتا چند سال پشت اتاق مديران فرهنگی، منتظر نشسته‌اند؟ و آيا تا به حال كسی به اين نكته فكر كرده كه خسارت اين همه زيان‌های روحی و روانی چگونه و با چه محاسبه‌يی قابل ارزيابی است؟ ای كاش مديران می‌دانستند به چه هدف و برای چه انتخاب شده‌اند و چرا بايد هنرمندان را ولی نعمتان خود بدانند. ای كاش...

|+| نوشته شده در  دوشنبه 1388/08/04ساعت 10  توسط امید نجوان  | 

 
business articles