فرصت هاي سوخته و نسوخته
در فصلي از فيلم سنتوري (داريوش مهرجويي) پدر علي ( شخصيت اصلي داستان كه اعتياد تمام وجودش را فرا گرفته و كارش به تزريق كشيده) پس از سال ها قهر و طرد و جدايي پا به خانه پسرش مي گذارد تا جوياي احوال او شود.اما ناخواسته زماني با پسرش رودررو مي شود كه وي آماده است تا مواد مخدر را به رگ خود تزريق كند. پسر كه ثانيه هاي سخت خماري را تحمل مي كند و در ضمن تشنه نشئگي بعد از تزريق نيز هست هر طور شده پدر را وادار مي كند تا در تزريق آن اكسير مرگبار به او كمك كند. پدر، مستاصل و درمانده با چشمي گريان، رگ بازوي پسر را آماده مي كند تا هروئين همراه با بالا و پايين رفتن خون به تمام جانش جاري شود و نفسي به آرامش، جان خسته اش را دمي آرام كند...
به جرات مي توان گفت اگر تمام سكانس هاي درخشان تاريخ سينماي ايران را بگرديد و تمام فيلم هايي كه درباره بلاي خانمان سوز اعتياد ساخته شده اند را دوباره مرور كنيد نمي توانيد نمونه اين لحظه را گير بياوريد. از اين فرصت ها نصيب كم تر فيلم سازي مي شود كه بتواند به سينه تماشاگرانش چنگ بياندازد و لحظه مورد نظرش را در حافظه جمعي آن ها به يادگار بگذارد. اما داريوش مهرجويي اين سوي ديوار حايل ميان شصت و هفت سالگي خود را جواني مي يابد؛ جوياي تجربه و آماده ويران گري عليه خود. پس قيد همه چيز را مي زند و چنين سكانس تكان دهنده اي را با گفتارهايي دو پهلو و مورد علاقه عوام پر مي كند تا هم ، زهر چنين فصل گزنده اي را گرفته باشد و هم مايه تفريح تماشاگران (خصوصاً تماشاگران عادت كرده به طنزهاي شبانه و غير شبانه) را فراهم كرده باشد. و به همين سادگي فرصت از كف مي رود ؛ آن هم فرصت ماندگار شدن دست كم فصلي از يك فيلم ضعيف در كارنامه فيلم سازي مهم و جريان ساز.
اين فرصت سوزي بزرگ را به راحتي مي توان به كل جشنواره تعميم داد و بدون صرف انرژي زياد، نمونه هايي از اين دست را در ذهن خود سبك و سنگين كرد. مثل از كف دادن فرصت «خود» نمايي توسط فيلم سازان جواني كه خيلي هاي شان آمده بودند راه رفتن كساني ديگر را تقليد كنند و به همين سادگي راه رفتن خود را نيز فراموش كرده بودند.
مثل از بين رفتن امكان بازيگوشي و تجربه هاي تازه در فرم و تكنيك درفيلم چند روز بعد كه نيكي كريمي با خالي كردن پشت دوربين و تنها گذاشتن تماشاگران در كنار داستاني شخصي و بي رمق فرصت لذت بردن را از آن ها گرفته است.
مثل از بين رفتن امكان شناخت (دست كم نسبي) و بازنگري نسبت به افغانستان (پيش و پس از سقوط طالبان) در آخرين ملكه زمين كه مي توانست نخستين ساخته محمد رضا عرب را به نگين فيلم هايي از اين دست تبديل كند.
مثل قوام نيافتن اثري درخشان از كابوسي طنز آميز به نام باز هم سيب داري؟ كه ظاهراً بايرام فضلي آن را در لابه لاي يك خواب شوم بعد از ظهر (از نوع گروتسك حسن كچلي) به حافظه سپرده است.
مثل از كف رفتن فرصت براي ساخت يك تريلر پرهيجان جاده اي در آفتاب بر همه مي تابد ( عباس رافعي) كه با خنثي و كم رنگ كردن حواشي سياسي ماجرا، بيش و پيش از آن كه تلنگري به تماشاگران باشد ، بيهوده جلوه مي كند.
مثل خام دستي هاي مسعود ده نمكي در پرداخت نهايي فيلم و فيلم نامه اخراجي ها و نزديك نشدن به بازيگران و نقش ها در موقع ضروري كه به همين راحتي امكان ديده شدن بازيگران را از فيلم گرفت.
و مثل بي نظمي و اغتشاش كم سابقه اي كه همچون گرداب ، برنامه جشنواره و سينماي مطبوعات امسال را درخود فرو برده بود و تا پيش از شنيده شدن بيانيه هيات داوران براي اهداي جايزه بهترين فيلم ( كه به شكلي بي سابقه «علي رغم وجود برخي شتابزدگي ها» سيمرغ بلورين جشنواره را به تهيه كننده فيلم روز سوم اهدا كردند) آدم به دشواري مي توانست باور كند كه بعد از بيست و چهار سال اجرا و برگزاري (كه براي خود، عمري است)، وضع هنوز اين گونه باشد.
اما در مقابل، برخي فرصت ها هم نصيب برخي فيلم ها و برخي سينماگران ديگر شد تا استعداد خود را به نمايش بگذارند ؛ مثل فرصت نابي كه نصيب بايرام فضلي شد تا نشان بدهد با ارتقاي استانداردهاي فيلم برداري در ايران (از الوار و ابزار دست ساز به وسايل و لوازمي ديگر) هم مي توان تصاوير فيلم را ساخت و پرداخت و هم، كارگردان بود و هم، فيلم بردار.
مثل فرصتي كه نصيب باران كوثري شد تا نشان بدهد براي بازيگر بودن (و ماندن) چشم هاي رنگي اصلاً پيش نياز نيست و بازيگر اگر «هنر» پيشه باشد با تخريب چهره و فيزيك خود نيز مي تواند به قلب تماشاگران نفوذ كند؛ حتي اگر فيلم، سياه و سفيد باشد.
مثل فرصتي كه نصيب مازيار ميري شد تا نشان بدهد با ايمان به انجام و فرجام كار مي توان روي خط قرمزها پا گذاشت و پاداش سكوت گرفت.
مثل فرصتي كه اخراجي ها به وجود آورد تا نشان بدهد ميزان شوخي با آن ها كه ميدان جنگ را با پيك نيك اشتباه گرفته اند از اين بيش تر نيست و به راحتي مي توان اين محدوده را براي فيلم هايي با مضامين مشابه باز كرد. و... بسياري فرصت هاي ديگر كه شايد در محدوده اين يادداشت ناديده يا نانوشته مانده باشد.
بايد پذيرفت كه جشنواره اصلاً محل بروز اين فرصت هاست؛ فرصت هايي براي تامل و تصحيح يا تشويق و ترغيب. فرصت هايي براي ايستادن، ماندن و به پشت سر نگاه كردن كه در ظاهر شايد انگيزه برگزاري جشنواره باشد، اما در حقيقت جزيي از قاعده بازي سينماي ما است. سينمايي كه ظاهراً به همان اندازه كه ژانر پذير نيست ، در مقابل نظم و انضباط هم مقاومت به خرج مي دهد.هياهوي تمام شدن جشنواره از پي سال هاي متمادي نشان مي دهد كه دژ مديران و برنامه ريزان جشنواره تسخيرناپذيرتر از آن است كه با اين حرف ها بتوان در آن خللي ايجاد كرد؛ پس بايد به جشن و جشنواره هاي در راه و بعدي دل خوش داشت و اميدوار بود كه روزي روزگاري ما نيز صاحب جشنواره اي استاندارد خواهيم شد؛ با فرصت هايي در راه، فرصت هايي ناشكفته و البته نيم نگاهي به فرصت هاي طلايي سوخته و نا تمام.