تبليغاتX
دل نوشته ها
دل نوشته ها
نقد ها ، یادداشت ها و نوشته هایی پراکنده از امید نجوان
رفقای خوب شمیرانی و ... اسكار كارگرداني مارتين اسكورسيزي

نمي دانم چرا وقتي توي مراسم اسكار امسال، اسكورسيزي از جايش بلند شد تا در آغوش رفقاي خوب و قديمي اش (فرانسيس فورد كاپولا ، جرج لوكاس و استيون اسپيلبرگ) به آن تنديس طلايي – كه واقعاً حقش بود- برسد ناخودآگاه ياد خدابيامرز علي رضا وزل شميراني افتادم ؛ سينمايي نويس و منتقد فقيد سينماي ايران كه عاشق سينه چاك اسكورسيزي بود و جايش اين روزها خيلي خيلي خيلي خالي است. خصوصاً در اين محدوده ي زماني كه به قول ابوالفضل جليلي ، سينما و زندگي اين بار به كام اسكورسيزي است و... چند روزي است كه عكس و خبرش از تيترهاي بزرگ خبرگزاري ها و نشريات سراسر دنيا پايين نمي آيد.
ياد كتاب فيلمداستان رفقاي خوب افتادم كه تركيبي از فيلم نامه و داستان آن فيلم بود و زنده ياد شميراني ، خودش براي اولين بار اين «گونه» را بدعت گذاشته بود؛ اين كه فيلم را كامل و به دقت ببيند ، سپس بنشيند ديالوگ هايش را ترجمه كند و در پايان بر اساس تصاوير  فيلم ، صحنه ها را تشريح كند. آن هم در زماني كه براي پيدا كردن يك نسخه ي با كيفيت از فيلم ، مدت ها بايد مي دويدي و با افراد مختلف ارتباط برقرار مي كردي.
خوب يادم هست زماني كه هنوز چيزي به نام DVD اختراع نشده يا به بازار نيامده بود ( تا با فشار يك دكمه به راحتي بتوان زيرنويس فيلم را فعال كرد و با اندك دانش انگليسي و دست كم به كمك ديكشنري از ديالوگ ها سر در آورد! ) خدا بيامرز شميراني با آن توانايي فوق العاده اش در فهميدن گويش هاي مختلف زبان انگليسي آن قدر فيلم را عقب و جلو مي كرد و آن قدر به دقت به صداي فيلم گوش مي داد تا بتواند ديالوگ ها را خوب بفهمد و ترجمه كند.
خوش بختانه اين افتخار را داشتم تا در هنگام ترجمه و نگارش كتاب رفقاي خوب در ركابش باشم ، از دانش سينمايي و علاقه ي وافرش به اسكورسيزي لذت ببرم و به اندازه ي يك سر سوزن هم كه شده ، به توان و قلم و استعدادش ناخنك بزنم. به همين خاطر نام مارتين اسكورسيزي همواره براي من مترادف و يادآور نام زنده ياد شميراني است؛ مردي كه اگر زنده بود مي نشست و با احترام و علاقه ي قلبي لحظه لحظه ي اسكار امسال (خصوصاً لحظه ي اسكار گرفتن انيو موريكونه كه در مطلب بالايي توضيح داده ام) را مثل يك شربت مي نوشيد و يك جاهايي چشم هايش پر از اشك مي شد و... انگار كه تصوير بستگان خود را روي سن تالار "كداك" ديده باشد از ديدن موفقيت هايشان سرمست مي شد. و آن وقت مي نشست و با آن انرژي غريبي كه از تماشاي يك فيلم خوب ( مثل رفقاي خوب ، مثل تنگه ي وحشت ، مثل راننده تاكسي، مثل گاو خشمگين و مثل خيلي ديگر از فيلم هاي اسكورسيزي) نصيبش مي شد ما را در جشن كوچك خود سهيم مي كرد.
تنها چيزي كه در اين لحظه بغض قلمم اجازه مي دهم بنويسم اين است كه جايش خيلي خيلي خيلي خالي است...

|+| نوشته شده در  جمعه 1385/12/11ساعت 11  توسط امید نجوان  | 

 
business articles