
هفتم بهمن هفتاد و نه ، هفت روز از شروع تصويربرداري مجموعه مستند
پرده نقره اي مي گذشت و من هنوز نتوانسته بودم ملاقلي پور را پيدا كنم تا براي گفت و گو درباره فيلمش (
هيوا) از او وقت بگيرم. فيلم ملاقلي پور يكي از سيزده فيلمي بود كه بايد در آن برنامه به مخاطبان انگليسي زبان شبكه سحر معرفي مي شد. خوش بختانه قبلاً پلاتوهاي مجري برنامه و بخش هايي از خود فيلم را ضبط كرده بوديم و كافي بود با ملاقلي پور گفت و گو كنم و تصويرش را برسانم به امير حسن ندايي براي ساخت وله و تدوين و آماده سازي نهايي.
با راننده و تصويربردار و دستيارانش در حال رفتن به يوسف آباد (براي گفت و گو با تهيه كننده و فيلم بردار يكي از همان فيلم ها) بوديم كه تصميم گرفتم با تلفن همراه ملاقلي پور تماس بگيرم و به قولي «آچمز» ش كنم.آن روزها مدتي از اكران تازه ترين فيلمش (
نسل سوخته) مي گذشت و او شماره اش را عوض كرده بود تا [شايد] از دست خبرنگاران و مزاحمان احتمالي فرار كند. اما من با پي گيري و سماجت، شماره جديد او را پيدا كرده بودم و البته به دوستي كه آن شماره را داده بود قول داده بودم تا به «آقا رسول» نگويم شماره را از كي گرفته ام! چند بار توي ذهنم تصويرش- هنگامي كه گوشي را برمي دارد و توي تله مي افتد- را مجسم كردم و با ته لبخندي از سر شيطنت شماره را گرفتم.آن زمان هنوز نسل تلفن هاي منشي دار فراگير نشده بود و شماره تلفن تماس گيرنده روي نمايش گر نمي افتاد. بنابراين با خيال راحت مي شد زنگ زد و مزاحمت ايجاد كرد. وقتي بعد از بارها و بارها تماس گرفتن و سرانجام؛ راه دادن شبكه، شماره اش گرفت ، دلم براي شنيدن صداي مغلوبش غنج مي زد. خودم را آماده كرده بودم تا مثل خيلي وقت ها كه همديگر را ديده بوديم قضيه را با شوخي برگزار كنم و هر طور شده وقت گفت و گو را از او بگيرم. اما وقتي گوشي را برداشت نه تنها خود را نباخت و بر خلاف تصور من عصباني نشد (فكر مي كردم از اين كه كسي توانسته با اين سرعت شماره اش را گير بياورد شاكي شود و به روش خودش چند تا فحش آب دار نثارم كند) بلكه با خون سردي صدايش را تغيير داد و گفت كه آقاي ملاقلي پور آن جا نيست و او «برادرِ آقاي ملاقلي پور» است و نمي داند ايشان كجاست يا كِي برمي گردد و ... با ته لبخندي از سر شيطنت گوشي را گذاشت؛ بي آن كه حتي لحظه اي ، آشنايي دادن و پارتي بازي و اين جور چيزها روي لحن و كلامش تاثير گذاشته باشد.
وقتي صحبت مان تمام شد احساس خوبي نداشتم و مي دانستم سر كار گذاشته شده ام ؛ ولي كاري هم از دستم بر نمي آمد. و اين حس با من همراه بود تا زماني كه براي گفت و گو با ميهمانان برنامه به يكي از خيابان هاي ابتداي يوسف آباد رسيديم. داشتيم دنبال جاي مناسب براي نورپردازي و تصويربرداري مي گشتيم كه سر صحبت مان با يكي از دوستان باز شد و من هم كه سوژه آقا رسول را آماده داشتم شروع كردم به گله كردن از او. وقتي ماجرا را تعريف كردم دوست مشترك مان خنديد و گفت: «حالا كه اين طوره بايد درست و حسابي حالش رو بگيري.» و اشاره كرد كه دفتر ملاقلي پور درست رو به روي همين جا، دقيقاً آن طرف كوچه است و خودش يك ساعت پيش آن جا بوده و با او صحبت كرده و ... «تا موضوع سرد نشده، برو زنگ دفترش رو بزن.»
اين بار ديگر واقعاً آقا رسول را توي تله انداخته بودم. كافي بود زنگ دفترش را بزنم و خودم را معرفي كنم تا عصبانيتش ( كه مشخصه جالب و در عين حال دوست داشتني او بود) گل كند و هر طور شده سر صحبت مان باز شود. تا به آن طرف كوچه برسم بارها و بارها تصويرش را جلوي چشمم تصور كردم و از سر شيطنت لبخند زدم. وقتي زنگ را زدم قلبم به شدت مي تپيد و نمي دانستم از كجا بايد شروع كنم. تا گوشيِ در بازكن را بر دارد بيش تر از يك سال و نيم گذشت. معلوم بود با اين كار چيني نازك تنهايي او ترك برداشته؛ صداي خشم آلودش از پشت بلندگو گفت: «كيه؟» و من كه موقعيت را مناسب ديده بودم لبخند زدم و گفتم: «با آقا رسول كار دارم» با كمي مكث گفت: «بفرماييد؟» شيطنت كرده و پرسيدم: «خودتون هستيد؟» گفت: «بله. فرمايش؟» خنديدم و گفتم: «من برادرِ همون كسي هستم كه چند دقيقه پيش تلفني با شما صحبت كرد؛ درباره برنامه…» معطل نكرد و مرا بست به يك مشت ناسزاي تركي كه از بد حادثه معنايش را مي دانستم اما آن دفعه اصلاً مرا ناراحت نمي كرد كه هيچ، به خنده وا مي داشت. خنديدم و گفتم: «مي دوني كه ، تركي بلد نيستم. حالا اجازه مي دي بيام تو يا نه؟» و... سرانجام ، دروازه دفتر او به روي من گشوده شد. وقتي وارد شدم توي راهرو ايستاده بود و از ميان آن ابروهاي پر پشت و گره كرده با عصبانيت مرا مي پاييد: « بابا تو ديگه چه موجودي هستي… تو يكي من رو از رو بردي!» و گفت كه داشته فيلم نامه مي نوشته و من پابرهنه دويده ام وسط افكار او.
فاتحانه و مغرور از اين كه توانسته بودم به دژ تنهايي او نفوذ كنم وارد دفترش شدم. من مي خنديدم و او با عصبانيت بيش تر، جملاتي را به زبان مي آورد كه در اين جا نمي توانم به آن ها اشاره كنم و فقط دوستان نزديكش منظور و دليل مرا مي فهمند. اين شايد جزو معدود دفعات زندگي باشد كه عصبانيت طرف مقابل باعث خنده آدم شود و هر چه او بيش تر عصباني شود تو بيش تر بخندي.
حالا كه دارم اين خاطره را می نویسم احساس عجيبي دارم و دقيقاً نمي دانم بازخواني اين حرف ها به چه كار مي آيد. شايد تنها حُسنش اين باشد كه به قول ايرج كريمي عزيز و گرامي- كه پاييز گذشته در مراسم يادبود مرحوم فريدون گله كوشيد تا برخلاف رسم رايج در اين جور محافل ، تصويري ملموس و واقعي از آن مرحوم را به نمايش بگذارد- كاري كنيم تا از آدم هاي رفته و درگذشته يك فرشته نسازيم. به هر حال رسول ملاقلي پور هم يك آدم بود با تمام ضعف و قوت هايش. شايد هر كس ديگر جاي او بود به جاي آن كودك پر جنب و جوش دروني كه در كالبد بي قرارش دست و پا مي زد (و آقا رسول در پشت قلب خود از او محافظت مي كرد) بذر تفرعن و كينه مي كاشت و اصلاً آن روز به من و گروهم راه نمي داد تا سر زده وارد دفترش شويم و براي يك گفت و گوي تلويزيوني غافل گيرش كنيم. مهم ترين نكته آن گفت و گوي به ياد ماندني با آقا رسول، امضا كردن و هديه دادن فيلم نامه
نسل سوخته به من بود تا شايد از دلم در آورده و به قول خودش « گلايه اي باقي نمانده باشد». از اين به بعد هر وقت كتاب را باز كنم تاريخ امضاي صفحه اول آن زخم عجيبي به من خواهد زد: هفتم بهمن هفتاد و نه.
|
+|
نوشته شده در یکشنبه
1385/12/20ساعت 11  توسط امید نجوان
|