بيش از يك سال از زماني كه جعفر پناهي دلش مي خواست واپسين ساخته اش را در ايران اكران كند مي گذرد. در اين مدت آفسايد جوايز متعدد و مهمي ( از جمله ؛ خرس طلاي جشنواره فيلم برلين) را دريافت كرد و موضوع نه چندان جنجالي فيلم ( نسبت به فيلم هاي قبلي پناهي مثل دايره يا طلاي سرخ ) باعث مناقشات فراواني شد.
اينك آفسايد در آمريكا به نمايش گذاشته شده و آن طور كه من شنيده ام ، دارد جواب اعتماد مسوولان كمپاني « سوني پيكچرز» را مي دهد. اين نوشته يادداشت كوتاهي درباره آفسايد است كه آن را به مناسبت نمايش اين فيلم در جشنواره فيلم فجر نوشته بودم و حالا كه اين فيلم در آمريكا به نمايش در آمده بازخواني آن خالي از لطف نيست.
در ادبيات فوتبال در کشور ما گاهي کلمات و عباراتي به کار مي رود که در حالت عادي ، بار منفي دارد ولي وقتي به عنوان صفت بازيکن ها – آن هم بازيکن هايي که گاهي وقت ها « دوران بازيگري شان» هم به پايان مي رسد – به کار مي رود ، نه تنها بار منفي ندارد که اصلاً امتياز آن ها محسوب مي شود. يکي از آن ها « فرصت طلبي » است که به صورت عمده براي مهاجمان تيز هوش و تيزپاي تيم ها به کار مي رود ؛ زماني که به صورتي باورنکردني و مثلاً « با يک شليک سرکش » توپ را به « کنج دروازه حريف مي دوزند.»
از اين نقطه نظر جعفر پناهي ، فيلم ساز فرصت طلبي است. و اين که در گذر از بلاتکليفي و ديگر تعابير توقف و توقيف نمايش فيلم هايش به فکر شکار لحظه يا سوژه جذاب و فراگير ديگري بوده ، جاه طلبي او را نشان مي دهد ( باز هم جدا از بار منفي کلمات). او در ساخت فيلم تازه اش نشان مي دهد مثل بسياري از هم تيمي هايش تکنيک توليد فيلم سريع و کم دردسر را به خوبي مي شناسد، و البته مثل اکثر آن ها تاکتيک پذير نيست؛ وقتي راهي به سوي دروازه پيدا مي کند سعي مي کند با دريبل زدن هاي پياپي( البته از نوع سينمايي اش) « از کمند مدافعان» ( بخوانيد: مخالفان) بگريزد، اما وقتي به محوطه نتيجه گيري مي رسد، کمي هول مي شود و نمي تواند آن طور که از او انتظار مي رود ( با خود داري از تک روي مثلاً) هدف را نشانه بگيرد.
او در هدايت سوژه انتخابي اش براي اين فيلم، گاهي در آفسايد قرار مي گيرد ( نمونه اش: فصل کم جان ِ گريز قهرمان ماجرا از دست ماموران انتظامي در گلوگاه ورزشگاه آزادي ) اما با وجود حياتي بودن عنصر نفس گيرِ زمان ( براي نتيجه گيري و تاثيرگذاري در مدت زماني نزديک به مسابقه فوتبال) خود را نمي بازد و به تلاش ادامه مي دهد ؛ تلاش براي نزديک شدن به فضايي کم و بيش بي شباهت به آثار قبلي خود و دور شدن از فضاهايي که شائبه سياه نمايي و غمزه او را براي « آن طرفي ها» کم رنگ کند. اتفاقاً آفسايد جان مي دهد که قسمت دوم دايره باشد و مثل فصل پاياني آن فيلم، با نمايش دختران غمگين و دستگير شده به پايان برسد. اما فيلم ساز که ديگر چشمش ترسيده ، همراه همکارش در نگارش فيلم نامه (شادمهر راستين) با زيرپا گذاشتن منطق روايي ( حياتي ترين عنصر در يک فيلم با ديدگاه اجتماعي ) ميني بوس حامل شخصيت هاي داستان را به کانوني براي روشن کردن فشفشه و ترقه هاي جاسازي شده تبديل مي کند و با به کارگيري بدون پيش زمينه سرود ملي « اي ايران» طوري حواس مخاطبان خود را پرت مي کند که بازکردن دست بند يکي از دخترها ( هم او که مي ترسد به دليل پوشيدن غير قانوني لباس سربازان وظيفه در دادگاه نظامي محاکمه شود!) و پيوستن غير منطقي همه آن ها به موج شادي چندان به چشم نيايد.
پي رنگ ذهني سازنده فيلم که بر مدار مسابقه حساس ايران و بحرين شکل گرفته ، گاه بي آن که پيش برود ، گسترش مي يابد؛ مثل فصل بي جهت کِش آمده همراهي کردن سرباز با يکي از دخترها تا دستشويي مردانه و باز کردن نامودبانه درها توسط او که کارکردي به جز افزودن به وقت اضافه فيلم ندارد. با اين وجود، آن چه که تماشاي فيلم را به تجربه اي سرگرم کننده و کم و بيش لذت بخش تبديل مي کند ، تلاش قابل ستايش و موفقيت آميز فيلم ساز است براي دست يابي به زباني نسبتاً دور از فيلم و فيلم هاي قبلي. و البته افزودن چاشني زبان کميک و طنز به هسته اي که شايد در درون خود، تلخي گزنده و آزاردهنده اي داشته باشد، اما خوشبختانه با حضور فوتبال، از پوسته اي شيرين برخوردار شده است. گويي قهوه و عسل به هم آميخته باشند ؛ البته به قصد توليد يک معجون ويژه.