اين روزها اگر از خيابان شلوغی كه زمانی تپه های عباس آباد را به هم می دوخته عبور كنيد كارگرانی را می بينيد كه سخت مشغول كارند تا حفره ای كه زمانی نه چندان دور خلوتگاه عاشقان سينما بوده را به روز اولش برگردانند ؛ حفره بزرگی كه از چند سال پيش به اين طرف ، مثل جای يك دندانِ كشيده شده ، خالی بود و هميشه نگاه دردمند كسانی را كه زيباترين سال های عمرشان را در خلوت تاريك و نمور و سكر آور سينما آزادی – و البته همزاد آن ؛ سينما شهرقصه – گذرانده بودند به خود جلب می كرد.
در حال حاضر ماه ها از زمانی كه كلنگ ساخت سينما آزادی به زمين زده شد می گذرد. (راستی چرا در طول اين سال ها كم تر كسی به ياد سينمای دنج و كوچك شهرقصه افتاد و چرا در مراحل بازسازی اين سينما هيچ وقت از همزاد دوست داشتنی شهر فرنگ – يا همان سينما آزادی خودمان – يادی به ميان نيامد؟) اگر اين روزها از كنار بنای در حال ساخت اين سينما عبور كنيد ستون های فولادی اين سازه را می بينيد كه دست برافراشته اند و رو به آسمان برای تولد دوباره ی آزادی دعا می كنند.
نمی خواهم منفی بافی كنم و بگويم كه محال است طبق قول های داده شده ، سينما آزادی تا بهمن ماه امسال برای ميزبانی جشنواره فيلم فجر آماده باشد ، اما روند كند و بی شتابِ ساخت اين سينما به گونه ای است كه تا امروز تنها پايه ريزی بخشی از ستون های آن انجام شده و تصور تكميل و تحويل اين سينما تا هفت ماه آينده خيلی آرمان گرايانه و رويايی است.
دوستی می گفت ترسم از اين است كه راه اندازی سينما آزادی – كه از بد حادثه با دشواری های معمول و هميشگی فصل زمستان همراه است – به سرنوشت سالن اجلاس سران دچار شود و مثلاً در يك برنامه ی پخش زنده ی تلويزيونی ببينيم كه قطره های باران ، از يك ناكجا در سقف ، تن پوش مدعوين افتتاح سينما را مورد لطف قرار داده است! اما بياييد اين بار چشم هايمان را ببنديم و خود را در آينده ای بسيار نزديك تصور كنيم. زمانی كه بی تاب و بي قرار و بی طاقت از خستگی های اين هيولاشهر پهناور و مهيب بتوانيم به درون اين عمارت رويايی بخزيم و در تاريكی رخوت انگيز و سكر آور تالار نمايشش خود را به آغوش ضيافت مجلل رنگ و نور و عشق بسپاريم ؛ رنگ و نور و عشقی كه همه ی سينماست...