جادوی خط نگاه
سالها پيش، زماني كه دو فيلم هامون و باشو... به صورت همزمان در شهر واشنگتنديسي (پايتخت آمريكا) به نمايش درآمده بود نويسندة يكي از رسانههاي فارسيزبان ضمن تاكيد بر احساسات متناقضي كه از تماشاي اين دو فيلم – بيارتباط اما ظاهراً متصل به هم– نصيبش شده بود اشاره كرده بود كه حميد هامون با تمام زبانداني و فلسفهبافياش راهي به عمق قلب تماشاگرِ رهاشده از ريشة ايرانيِ خود پيدا نميكند، اما باشوي گريخته از آتش جنگ با همة زبانندانياش، چنان از همان نگاه اول مهرش را در دل تماشاگر انداخته و باقي ميگذارد كه باوركردني نيست!
بهنظر ميرسد اينك كه بيش از دو دهه از ساختهشدن باشو؛ غريبة كوچك و بيست سال از دوران كوتاه نمايشعمومي آن ميگذرد راز ماندگاري و پويايي عمر اين فيلم را بايد در همين نكته جستوجو كرد. بهطور حتم معرفي كوتاه، موجز و صد البته بسيار موثر شخصيتهاي اصلي داستان سهم عمدهاي در اين تاثيرگذاري داشته است. شخصيتهايي كه فيلمساز، تنها برش كوچكي از طومار زندگي آنها را به چشمخانة تماشاگران خود دعوت كرده است. بهياد بياوريم نماي زيبا و جادويي معرفي ناييجان را كه در حال گرهزدن شال و روسري خود، و در حالي كه از آيينة روبهروي مخاطبان فيلم به چشمهايشان خيره شده از جا برميخيزد تا يكي از فرازهاي مهم و شاخص سينماي پس از انقلاب شكل بگيرد. و نماي ديگري كه در آن، نوجوان عربزبان داستان بهسوي تماشاگران سرك ميكشد تا خط نگاهش– براي هميشه– در ياد و حافظة تماشاگران عاشق سينما باقي بماند.
يكي ديگر از هوشمنديهاي سرشار فيلمنامهنويس و فيلمساز، پيوند دادن اين دو شخصيت از دو قطب شمال و جنوب كشور است كه جوهر كمياب و نگاه اصيل هنرمند را در وراي ايدة اصلي آشكار ميكند. در اين زمينه، تامل بر سكانس فعاليت كارگران راهسازي، راهگشا و مناسبترين مدخل براي ورود به چنين فيلمي است. چنانكه سازندة فيلم با ايجاد پيوند ميان اين دو نوع انفجار، بهانه مناسبي بهوجود ميآورد تا ضمن پرداختن به تاثيرات رواني وقوع جنگ (پديدهاي كه از زمان ساختهشدن فيلم تاكنون زنده و جاري است) قهرمان داستانش به ستوه آمده و فريادزنان به عمق سكوت و سكون جنگل و شاليزارهاي اطراف آن بگريزد. از اين نظرگاه، انفجار بخشهاي نخست فيلم كه به قصد تحميل جنگ بر سر رهگذران زندگي فرود ميآيد با انفجارهايي كه – به هر بهانهاي– آرامش و اصالت طبيعت را نشانه رفته در يك راستا قرار ميگيرد. و دست در دست هم، باشوي نوجوان را در مسير پرسنگلاخي قرار ميدهد كه شايد از منطقروايي كمتري– نسبت به بقية فيلم– برخوردار باشد ولي برخلاف نمونههاي مشابه و پيش از اين ساخته شده، چندان آزاردهنده نيست، و دستكم همسو با خود داستان، راه باز كرده و پيش ميرود.
بهنظر ميرسد آنچه كه باعث شده تا اين فيلم همچون نگيني درخشنده در ميان آثار سازندهاش و نيز يادگارهاي سه دهة گذشته استوار و پابرجا بماند حضور عناصر مطلوب فيلمساز در قالبي يگانه و كمتر تجربه شده از سوي اوست. نوجوان قهرمان داستان و فيلم، مثل ديگر تجربة باشكوه و درخشانِ سازندهاش (غريبهومه) كه قهرمانش ريشه در طبيعت كمياب جنگل و درياي شمال داشت، غريبهاي است كه از جايي ناشناس در همين سرزمين ميآيد؛ با اين تفاوت كه از نظر رنگدانههاي پوست خود نيز با محيط سبز رنگ حاشية جنگل سازگار نيست و حتي نميتواند به زبان تاليفشده از سوي فيلمساز (زباني كه ديگر در پي چهار دهه فيلمسازي، شناسنامه و هويت جداناشدني او به شمار ميآيد) سخن بگويد. غريبة كوچكِ ششمين فيلم از كارنامة پربار بهرام بيضايي كه در نگاهي دوباره ميتوان گفت با آمدنش رنگ و جلاي تازهاي به مسير فيلمسازي او بخشيده، مسافري است كه شايد به حكم غريزه پاي در دنياي ذهني فيلمساز گذاشته باشد اما آنقدر مهربان و جذاب هست كه براي تحميل خود به ذهن و انديشههاي او تلاش نكرده باشد. همانگونه كه براي چشيدن مهر مادري (آنچه كه فريادِ نبود و غيبتش هر لحظه در جان اوست) ذره ذره و در پيِ فرمان غريزه زير چتر حمايت او قرار ميگيرد.
بههرحال اگر امروز غبار از چهرة روايتهاي گذشته ميزداييم و همآغوش با ناييجان (يكي از جذابترين شخصيتهاي سينماي ايران در سالهاي پس از انقلاب) به غربت باشو ميانديشيم دليل و ريشهاش را بايد در نگاه پرنفوذ و خوندار اين نوجوان جنوبي جستوجو كرد؛ غريبهاي از جنس آب و زمين و عشق اين سرزمين كه بهجاي همة فلسفهبافيها و حرفها و كلمات، شعر ناب «فرزندان ايران» را سر ميدهد و در سكوت سرشار طبيعت، نيلبكش را براي همة بچههايي به صدا در ميآورد كه فرصت بچگي نيافتهاند.
گفت وگو با عليرضا زرين؛ تهيهكننده
توليد باشو؛ غريبةكوچك در كانون چطور به جريان افتاد؟
فيروز ملكزاده كه مدير فيلمبرداري چندتا از توليدات كانون بود يك روز به دفتر ما آمد و گفت بهرام بيضايي طرحي دارد و براي آن دنبال تهيهكننده ميگردد. مدتي بعد آقاي بيضايي طرح خود را آوردند كه البته پس از بررسي در شوراي سينمايي اعلام شد چنين طرحي مناسب گروه سني موردنظر كانون نيست. جزييات طرحي كه ايشان نوشته بود چندان خاطرم نيست ولي يادم ميآيد در آن نوشته تصوير يك تختهسياه در كانون توجه بود كه ميچرخيد و مخاطبان را با خود به عمق تاريخ ميبرد. بههرحال جلسهاي گذاشته شد تا دلايل عدم تمايل مديران كانون نسبت به آنطرح به ايشان گفته شود. آنزمان جنگ ايران و عراق هنوز با شدت ادامه داشت و تعداد يتيمها و خانوادههاي بيسرپرست خيلي زياد شده بود. بههمين دليل مسير گفتوگو با ايشان در اينباره تغيير كرد و پيشنهاد شد اگر ايشان چنين طرحي داشته باشند، در وضعيت آن دوره ضرورت بيشتري براي طرح آن احساس ميشود. مدتي بعد از اين ملاقات، آقاي بيضايي طرح ديگري را آوردند كه بعداً تبديل شد به همين باشو؛ غريبةكوچك. باتوجه به اينكه آقاي بيضايي در آن دوره مجوز فعاليت نداشت ما تصميم گرفتيم براي توليد آن فيلمنامه از فيروز ملكزاده بهعنوان مجريطرح استفاده كنيم. به اينترتيب آقاي ملكزاده طرف قرارداد كانون شدند و...كار به جريان افتاد.
با توجه به محدوديتي كه براي فعاليت آقاي بيضايي در نظر گرفته شده بود كانون چطور چنين تصميمي گرفت؟
كانون بنا بر مصوبة هيات وزيران، اختيارات مستقلي براي توليد فيلم داشت اما براي اينكه نسبت به ساير مراكز فرهنگي ذيربط بياحترامي نشود بعد از ساختهشدن فيلم با آنها هم هماهنگي صورت گرفت.
تمهيد شما بهعنوان تهيهكننده و نمايندة كانون پرورش فكري براي به سرانجام رساندن اين طرح چه بود؟
در گروهي كه براي توليد اين فيلم ايجاد شد احترام متقابلي به وجود آمده بود كه تا انتها نيز ادامه پيدا كرد. و اين در حالي بود كه آقاي بيضايي بهدليل مسائلي كه وجود داشت دچار كمي بدبيني بود و طبعاً به دشواري ميتوانست به هر كسي اعتماد كند. البته ما هيچوقت به مسائل شخصي ايشان نپرداختيم ولي شرايط خاصي كه پيش آمده بود باعث شد تا يك اعتماد جمعي شكل بگيرد. ميخواهم بگويم شايد تكتك افراد دچار ديدگاههاي خاصي در زمينههاي مختلف بودند ولي در گروهي كه براي توليد اين فيلم دور همديگر جمع شده بودند اين ديدگاهها وجود نداشت و همه يكدست شده بودند. معناي درستش انسجام و يكپارچگي عمومي است. يعني نوعي وجدانِ كاريِ خاص در توليد اين فيلم ايجاد شد؛ نوعي احترام كه حاصل كنار زدن سوء تفاهمات و ارائة اعتماد به سازندة فيلم بود.
ديدگاه خود شما نسبت به اين طرح چه بود؟ بههرحال باشو كمتر جزو فيلمهاي موسوم به «كانوني» (آثاري كه بازتاب دهندة دنياي كودكان و نوجوانان بود) به حساب ميآيد و بيشتر فيلمي است دربارة آنها.
در طبقهبندي توليدات كانون در آن زمان، فيلمهاي مربوط به كودكان و نوجوانان از آثاري كه مخاطبشان اولياي تربيتي بودند جدا بود. درست است كه باشو براي كودكان و نوجوانان ساخته شده ولي مخاطبان آن ميتوانند بزرگسالان هم باشند؛ بزرگسالاني كه فيلم قرار است بهصورت تلويحي نحوة نگهداري و آموزش به كودكان يتيم را در اختيار آنها قرار بدهد.
نام بهرام بيضايي همواره با صفت دقتنظر و وسواس همراه بوده و اين نكتهاي است كه براي اغلب تهيهكنندهها عامل بازدارنده به شمار ميرفته. شما بهعنوان تهيهكننده براي كمك به يك توليد كم دردسر و بيحاشيه چه تمهيدي بهكار بستيد؟
همدلي و همراهي موجود در نيروهاي كانون به اضافة اعتماد، انعطاف و جو مثبتي كه عوامل بيرون از اين دايره با خود آورده بودند باعث شد اينكار بدون دردسر به پايان برسد؛ آنهم در كاري مثل توليد فيلم و فيلمبرداري كه ذات آن با گرفت و گيرهاي معمول آميخته است. اما فضاي حاكم بر توليد باشو فضاي صميمي و زيبايي بود كه همة افراد حاضر در آن، خود را با نيروي مثبتِ جاري در فضاي آن هماهنگ ميكردند. البته منظورم اين نيست كه اصلاً مشكل نداشتيم ولي نتيجه و برآيند آن بسيار مثبت و خوب بود. بايد بگويم لطفي كه خداوند به من كرده اين است كه تمام كارهايي كه تا امروز انجام دادهام با كمترين ميزان مشكل و اختلاف مواجه بوده؛ حتي اگر حتي زمينههايش فراهم بوده سعي كردهام با گفتوگو، سازش را برقرار كنم.
بين ساختهشدن باشو؛ غريبةكوچك (در 1364) و نمايش عمومي آن (در 1368) يك فاصلة چهار ساله وجود دارد. دليل اين اتفاق چيست؟
ما به استناد مصوبة شوراي انقلاب، از اختيار توليد فيلم، مستقل از ساير نهادها و ارگانهاي ذيربط برخوردار بوديم. به همين ترتيب نمايش فيلمهاي توليد شده در سينماي كانون و اماكن مربوط به آن با مشكل صدور مجوز روبهرو نبود. اما براي نمايش عمومي باشو بايد مسير قانوني نمايش فيلم در سينماها طي ميشد و طبيعي بود كه مقامات ذيربط با توجه به قوانين نظارتي و نمايشي موجود سعي كنند نظر خود را اعمال كنند. بههرحال با توجه به مسائلي كه در حاشية توليد اين فيلم جريان داشت ما با مديران وزارت ارشاد وارد مذاكره و مكاتبه شديم تا بتوانيم مشكل را حل كنيم. و سرانجام هم آنها مجاب شدند كه خود فيلم يك اثر فرهنگي قابلتوجه است و نمايش آن بدون مانع بهنظر ميرسد.
با توجه به اينكه بيست سال از توليد اين فيلم گذشته وقتي اسم آن را ميشنويد چه احساسي پيدا ميكنيد؟
احساسم اين است كه باشو نتيجة يك كار گروهي و هماهنگي و همدلي يك مجموعه افراد بود كه با تمام وجود دلشان ميخواست اينكار را انجام بدهند. خوشبختانه از اين افراد يك اثر خوب و ماندگار باقي مانده كه در گذر زمان راه خود را باز كرده و متوقف نشده است. بهنظر من باشو؛ غريبةكوچك حتي در كارنامة بهرام بيضايي نيز اثر مقبول و ماندگاري است. و اين اصلاً امتياز كم و كوچكي نيست.
اولين مواجهة شما با باشو؛ غريبة كوچك چگونه بود؟
يادم ميآيد سوسن تسليمي يك داستان كوتاه خوانده بود و بهدرستي ميگفت اين داستان واقعاً به درد ساخته شدن فيلم ميخورد. جالب اينكه مدتها بعد كه مضمون آن داستان را با بهرام بيضايي در ميان گذاشت او هم همين نظر را داشت.
داستاني كه شما به آن اشاره ميكنيد احتمالاً بايد كتاب «مادر» باشد كه همان سالها منتشر شده بود.
نميدانم. من آن را نخواندم. ولي نظرم اين است كه رمز و رازي در آن بود كه آن را از داستانهاي مشابه متمايز ميكرد. همين رمز و راز را در فيلم باشو هم ميبينيد. بهعنوان مثال لهجة درست و گيلكي سوسن تسليمي اولين بار بود كه در سينماي ايران اتفاق ميافتاد ولي بعد از اين فيلم استفاده از لهجه آنقدر در فيلمهاي ديگر تكرار شد كه حالا ديگر خيلي عادي و بديهي بهنظر ميرسد. در صورتي كه قبل از اين فيلم اغلب بازيگران با طنز و كمي لودگي از لهجة شمالي استفاده كرده بودند. بهنظرم بيضايي با هوشمندي نهتنها از كاربرد لهجه در فيلم خود استقبال كرد بلكه بهخوبي هم آن را پرورش داد. همينكه دو نفر اهل يك كشور، اما با دو گويش و لحن متفاوت (به گونهاي كه حتي نميتوانند زبان هم را بفهمند) با يكديگر روبهرو ميشوند، به خودي خود ماية داستان جذابي است. مايهاي كه در خود فيلم هم به سادهترين و موجزترين شكل تنيده شده است. از اين نگاه، سكانس رويارويي ناييجان (سوسن تسليمي) و باشو (عدنان عفراويان) كه از طريق اشيا با هم ارتباط برقرار ميكنند يكي از جاودانترين صحنههاي اين فيلم است. به عقيده من اگر كسي به دنبال رمز و راز نهفته در برخي فيلمها باشد، تحليل اين صحنه يكي از نكتههاي كليدي است.
چطور شد در اين فيلم بهعنوان دستيار با بهرام بيضايي همكاري كرديد؟
واقعيت اين است كه من و سوسن تسليمي قرار بود در چند فيلم براي بيضايي بازي كنيم كه يكي از آنها طرح شبسمور بود كه بعدها توسط مسعود كيميايي با نام خطقرمز ساخته شد. چند سال بعد قرار شد ما در پروژة روز واقعه با بيضايي همكاري داشته باشيم كه باز هم اين اتفاق نيفتاد. در اين فاصله من رفتم و مجموعه سلطانوشبان را كارگرداني كردم كه جزو پربينندهترين برنامههاي زمان خودش بود اما هيچگاه وسوسة حضور در سينما رهايم نكرد. بنابراين بهفكر افتادم تا بهعنوان اولين گام، خودم را با دستياري آزمايش كنم و ببينم اصلاً ميتوانم اينكار را انجام بدهم يا نه. البته با جرات ميگويم كه من مغرورتر از آن بودم كه بخواهم دستيار كس ديگري باشم ولي حساب بيضايي جدا بود. او كسي بود كه خيلي دلم ميخواست در كنارش باشم و خيلي چيزها از او بياموزم. ضمن اينكه دلم ميخواست مديريت يك فيلم كه بهنظر من مهمتر از خلاقيت يك فيلم محسوب ميشود را از نزديك ببينم.
به هرحال با وجود آنكه واروژ كريممسيحي دستيار ثابت و هميشگي بيضايي بود اين مساله را با ايشان در ميان گذاشتم و در نهايت قرعه به نام من افتاد كه دستيار اول او باشم. بهاينترتيب حسن آقاكريمي دستيار دوم كارگردان شد و كار به جريان افتاد. بايد بگويم در جريان توليد اين فيلم تمام مسووليت مراقبت از بازيگر نقش باشو (عدنان عفراويان) با من بود؛ از آمادهكردن او براي حضور در جلوي دوربين و بازيكردن گرفته تا مراقبتهاي عمومي و مراقبههاي روحي روانياش. بههرحال خود آن نوجوان هم مثل باشو از جنوب به شمال آمده بود؛ بيآنكه يك كلمه زبان شماليها را بفهمد يا حتي به اين زبان صحبت كند.
تمهيد شما براي ارتباط برقرار كردن با او چه بود؟
همانطور كه در خود فيلم هم ديدهايد نوجوان جنوبي وقتي به شمال ميرسد زبان مشتركي با آدمهاي اطرافش ندارد و اين دقيقاً مشابه وضعيتي بود كه ما سرصحنه فيلمبرداري با عدنان (بازيگر آن نقش) داشتيم. حتي خود بيضايي هم عربي بلد نبود كه بتواند با او حرف بزند. بنابراين درست مثل خود فيلم سعي ميكرديم بهزبان اشاره با همديگر ارتباط برقرار كنيم. و جالب اينكه اواخر فيلمبرداري او ديگر داشت به زبان شمالي حرف ميزد! البته او هم مثل همة ما گاهي وقتها دلتنگ مادر، پدر و خانوادهاش ميشد و شايد بهتر باشد بگويم از هفته دوم به بعد، جذابيتهاي حضور در مقابل دوربين فيلمبرداري ديگر براي او معنايي نداشت.
از بيضايي چه آموختيد؟
من از بهرام بيضايي، ديدن و البته خوب ديدن را آموختم اما جالب است بدانيد كه وقتي ميخواستم اولين فيلم سينماييام (طلسم) را بسازم برخلاف رويه اغلب شاگردان و دستياران يك استاد اصلاً دلم نميخواست حتي يك پلان از فيلمم شبيه كارهاي بيضايي شود. شايد اين ادامهء همان بلندپروازيهايي بود كه داشتم و هنوز و هميشه همراه من است. البته گاهي وقتها پيش ميآيد كه آدم يك صحنه از فيلم يا اثر ديگري در ذهنش رسوب كرده و هنگام خلق اثر رهايش نميكند. اما در مورد من اينطوري است كه حتي اگر يكنفر اين موضوع را يادآوري كند بهطور حتم آن صحنه را تغيير خواهم داد. با اينوجود دستياري كارگردان؛ آنهم كارگرداني با شرايط بهرام بيضايي يكبار براي هميشه بود. و البته تجربهاي بس ارزشمند.
با توجه به اينكه پس از تجربهء سلطانوشبان سر صحنه باشو رفته بوديد بهعنوان كارگردان با بيضايي اختلافنظر پيدا نميكرديد؟
مگر ميشود در سينما اختلافنظر نداشت؟! البته وقتي اينجور وقتها پيش ميآمد بيضايي به من ميگفت: «ببين. در اين فيلم تو دستيار هستي. هر وقت خواستي عقيده و سليقة خودت را در يك فيلم بهكار ببري برو و فيلم خودت را بساز!» البته بايد اشاره كنم كه بيشتر اين درگيريها از كلهشقي هر دوي ما ناشي ميشد ولي اين حرف آنقدر درست بود كه پذيرفتم و سعي كردم تا انتها پايبندش باشم. بد نيست اين را هم اضافه كنم كه وقتي ميخواستم طلسم را بهعنوان اولين فيلم سينماييام بسازم براي پرهيز از هر نوع مشابهت با سينماي بيضايي هيچ مشورتي از او نگرفتم و او هم فقط يكبار خيلي كوتاه سر صحنة اين فيلم آمد. شايد جاي ديگري اين را نگفته باشم ولي براي ساخت طلسم بيش از هركس با شميم بهار (منتقد قديمي سينماي ايران) مشورت كردم. بههرحال همانطور كه گفتم برخلاف بسياري از جوانان امروز كه خواسته يا ناخواسته دنبالهروي كيارستمي شدهاند اصلاً دلم نميخواست دنبالهروي بيضايي باشم. چون بهنظر من اصل بيضايي بهتر از كپي اوست!
روش كار بيضايي چگونه است؟
همانطور كه ميدانيد او صحنهها را بسيار دقيق و با جزييات دكوپاژ ميكند. در فيلم باشو يادم هست او نسبت به اينكه برگه دكوپاژ دست كس ديگري نيفتد خيلي سختگير بود. اصولاً بيضايي اهل مشورت و پذيرفتن نظر كس ديگري نيست. و همه اينها باعث ميشد دستياري او براي من كه قرار بود اولينبار اينكار را انجام بدهم بسيار سخت باشد. زماني كه دكوپاژ را از او ميگرفتم و به اعضا ميدادم ديگر دستم آمده بود كه ويژگيهاي مورد علاقه بيضايي چهجور چيزهايي است؛ چه من دوست داشته باشم و چه نه. البته بههرحال آدم وقتي فيلم را ميبيند به او حق ميدهد كه حتي كوچكترين حركت دوربين را زير نظر داشته باشد. از نظر من در كنار ناصر تقوايي، بهرام بيضايي يكي از فنيترين و متخصصترين كارگردانهاي سينماي ايران است. او خيلي دقيق خاصيت تمام عدسيها را ميداند و از نتيجة استفاده از آنها در حالتهاي مختلف مطلع است. ميتوان گفت روش كار او با بسياري از كارگردانها متفاوت است. در روش او صحنة فيلمبرداري بسيار بسيار دقيق و با جزييات چيده ميشود و سپس بازيگر وارد قاب ميشود. در حالي كه خود من برعكس كار ميكنم و از خود بازيگرها ميزانسن و حركت دوربين را به دست ميآورم. از ايننظر بيترديد ميتوان گفت ديدگاههاي تكنيكي آلفرد هيچكاك بر وجه فني تمام فيلمهاي بيضايي سايه انداخته است. او قبل از اين كه فيلم را بسازد روي كاغذ آن را ديده و اين مهمترين وجه تشابه اين دو فيلمساز محسوب ميشود.
تماشاگري كه باشو را ميبيند احساس ميكند صحنههاي فيلم، همانطور كه باشو وارد زندگي ناييجان شده، پشت سر هم فيلمبرداري شده. آيا در زمان فيلمبرداري رج ميزديد يا اين صحنهها واقعاً پشت سر هم توليد شده؟
شما بهتر ميدانيد كه به دليل شرايط توليد، آدم مشكل بتواند چنين تمهيدي را به كار ببندد و تمام صحنهها را پشت سر هم بگيرد. البته اگر بتواند كه چه بهتر. ولي شرايط توليد، آنهم در شمال كشور (كه به طور طبيعي با تغييرات دما و وضعيت نابسامان نور طبيعي مواجه است) اين اجازه را به فيلمساز نميدهد كه بدون رجزدن كار كند. بهعنوان مثال يادم هست صحنهاي از فيلم در يكي از شاليزارها ميگذشت. بعد از چند روز كه نتوانستيم كار كنيم وقتي به آن محل برگشتيم متوجه شديم تمام شاليزار را درو كردهاند! بنابراين پرسانپرسان به سراغ شاليزار ديگري رفتيم كه ميشد تصوير مشابهي با آنچه گرفته بوديم از آن دريافت كنيم. يا مثلاً در سكانسي كه در بازار ميگذرد يكبار مجبور شديم صحنهاي را تكرار كنيم. طراحصحنه به دليلي كه يادم نيست به تهران برگشته بود و ما مجبور شديم آن نماها را در محل اقامت گروه فيلمبرداري كنيم.
نظر شخصي خود شما نسبت به اين فيلم چيست؟
از نظر من باشو؛ غريبة كوچك بهترين فيلم بهرام بيضايي است. اين فيلم در ميان كارنامة بهرام بيضايي بيشترين ميزان ارتباط با مخاطب را دارد و دليلش اين است كه از يك عمق و غناي بكر و عاطفي ريشه گرفته است. نظر شخصي من اين است كه در بسياري موارد وجهه ادبي بيضايي موفقتر از وجهه سينمايي او بوده است. البته بايد اشاره كنم فيلم باشو نگذاشت مهارت بيضايي در پيرايشها و آرايههاي ادبي گفتارها مثل هميشه جلوه كند و آنچه بيش از هر چيز ديگري در فيلم حاكم شده بود آرايشهاي عاطفي بود كه در سينماي او كمسابقه بود.
شايد مهمترين دليل اين اتفاق اين باشد كه در باشو از گويش محلي استفاده شده و اين خود، نكتهاي است كه باعث شده فيلمساز نتواند جملههايي كه امضاي او را بر خود دارند بر زبان شخصيتها جاري كند.
ممكن است همينطور كه شما ميگوييد باشد. در همين ارتباط بايد بگويم سوسن تسليمي نقش مهمي در شكلگيري ديالوگهاي اين فيلم داشت؛ ديالوگهايي كه بايد متناسب با گويش محلي نوشته ميشد. شخصيت ناييجان در فيلم، مثل خود طبيعت، سيال و روان بود و اشارات و كنايههاي بيضايي – كه در بعضي فيلمهايش تحميلي بهنظر ميرسد – نيازي نداشت به آن اضافه شود. بههرحال بيضايي خيلي دوست دارد به سوژههايش از متفاوتترين زاويه نگاه كند و اين اصلاً جزو امضاي اوست.
وقتي اسم فيلم باشو؛ غريبة كوچك را ميشنويد چه خاطرهاي ذهن شما را پر ميكند؟
خاطرة جالبي يادم ميآيد. يادم ميآيد وقتي قرار بود سكانسهاي اوليه و صحنههاي بمباران فيلم فيلمبرداري شود جر و بحث من و بيضايي بالا گرفته بود. بيضايي به من گفت: «اصلاً اگر راست ميگي برو و خودت اين صحنهها را كارگرداني كن تا ببينم چي ميگي!» اين در حالي بود كه همانطور كه گفتم بيضايي به هيچعنوان با كسي دربارهء كار خود مشورت نميكند. به همين دليل كمي ذوقزده شدم. ضمن اينكه بدم هم نميآمد با استاد خودم در چنين مبارزهاي شركت كنم. بههرحال وقتي قرار شد من اينكار را انجام بدهم مجبور شدم تنهايي به جنوب كشور سفر كنم تا محلهاي مناسب فيلمبرداري را پيدا كنم. در راه كه ميرفتم مدام از خودم ميپرسيدم آيا بيضايي با اينكار ميخواسته از شر غرغرهاي من خلاص شود و بهاينترتيب مرا دنبال نخود سياه فرستاده يا واقعاً ميخواسته به عنوان يك معلم، فرصتي هم براي عرضاندام شاگرد خود در نظر بگيرد؟ خوشبختانه حالا كه بيست سال از ساختهشدن اين فيلم گذشته ميتوانم افتخار كنم در نماهاي ابتداي فيلم كه بمباران و صحنههاي انفجار را در برميگيرد چند پلان هم از من به يادگار مانده. هنوز كه به گذشته برميگردم ميبينم هيجان اين مبارزه هنوز هم براي من تازگي دارد. و يادم هست وقتي كارم تمام شد و برگشتم بيضايي كمي نرمتر شده بود و من هم ياد گرفتم كه بايد كمي نرمتر باشم.
شايد باور نكنيد ولي هنوز هم اين مبارزه را دوست دارم. چند سال پيش كه مجموعة راهشب را ساخته بودم يكي از قسمتهاي آن (بهنام «كژال») براي من يك نوع زورآزمايي با فضاسازي روستايي و محلي باشو بود و جنبههاي يك نوع دوئل فرهنگي را در من زنده ميكرد. بههمين دليل شبي كه قرار بود آن قسمت از تلويزيون پخش شود به بيضايي زنگ زدم و گفتم «قسمت امشب را ببين» دلم ميخواست به استاد خودم بگويم آن وجه از كارهاي تو كه در آن به اسطورهها نزديك ميشوي خيلي ديدني است و مختص خود تو است اما من دوست دارم راهي پيدا كنم كه بتوانم اسطوره را در زندگي جاري كنم. شايد ناخودآگاه اين مبارزه همچنان ادامه داشته باشد؛ مبارزهاي توام با احترام. البته زماني كه بهعنوان دستيار با بيضايي همكاري ميكردم متوجه شدم اين مبارزه از سالها قبل و از دوران فعاليت در تئاتر آغاز شده و ريشه در مصاحبة من با يكي از روزنامهها دارد. در مصاحبة مورد بحث كه متناسب با سن و سال من كمي جواني و خامي هم در آن وجود داشت گفته بودم «هفتمين سفر سندباد را نميشود تا انتها خواند» و آن روزنامه هم كه دنبال مسائل جنجالي بود حرف من را با تيتر درشت بهكار برده بود! سالها بعد در زمان فيلمبرداري باشو بيضايي تيتر اين مصاحبه را به من يادآوري كرد و گفت: «تو هموني نيستي كه اين حرف را زده بودي؟» و من با شهامت گفتم «آره خودم هستم. و خب، اين عقيده من بوده؛ گيرم كمي خام و شتابزده!» اما متوجه شدم مبارزة بين من و او از گذشته شروع شده و سالها ادامه داشته است؛ مبارزهاي كه همواره توام با احترام بوده است.
ظاهراً باشو؛ غريبة كوچك اولين فعاليت شما در سينماست.
بله همينطور است. البته باشو را در سال 1364 كار كرديم ولي متاسفانه تا 1368 نمايش داده نشد.
همكاري شما در اين پروژه چگونه پيش آمد؟
پيش از آنكه باشو را شروع كنيم، سريال معروف و پرطرفدار سلطانوشبان را براي داريوش فرهنگ صدابرداري كرده بوديم. البته با خود آقاي بيضايي هم آشنايي داشتم ولي داريوش فرهنگ اطمينان خاطري براي ايشان فراهم كرد كه صدابرداري همزمان ميتواند نظر مساعد ايشان را جلب كند. بايد اشاره كنم من خودم يكي از افرادي بودم كه هر وقت امكانش پيش ميآمد درباره صدابرداري همزمان توضيح ميدادم و تلاش ميكردم كاري كنم كه عقيدة فيلمسازان مبني بر استفاده نكردن از عنصر صدابرداري را تغيير بدهم.
مهمترين ويژگي كاري كه شما انجام داديد چه بود؟
صدابرداري اين فيلم، اولين كاري بود كه به صورت كاملاً حرفهاي در سينماي پس از انقلاب انجام ميشد. من خودم صدابرداري ميكردم و اصغر شاهوردي و بهروز معاونيان بهعنوان دستياران من بومها را ميگرفتند. يادم هست اواسط فيلمبرداري باشو عباس كيارستمي چند روز سر صحنه فيلمبرداري آمد. خيلي وقتها كه دقت ميكردم ميديدم ايشان بيشتر از آنكه نگاهش به صحنة در حال فيلمبرداري باشد زيرچشمي كار من و همكارانم را دنبال ميكند. شايد به همين دليل بود كه وقتي فيلمبرداري باشو به پايان رسيد خيلي زود رفتيم سرصحنه فيلم خود ايشان؛ خانة دوست كجاست؟ بههرحال از نظر خود من مهمترين ويژگي اين فيلم حضور استاد بيضايي در راس آن بود. استادي كه با تيزبيني و دقتنظري مثالزدني نحوة بيان گفتارها را دنبال ميكرد. بههرحال همانطور كه گفتم باشو اولين كار صدابرداري من در سينما بود و دلم ميخواست به بهترين نحوي كه ميتوانم انجامش بدهم.
براي صدابرداري اين فيلم از چه امكاناتي بهره برديد؟
براي ضبط صداهاي باشو يك ميكسر داشتم و يك ناگرا. ولي گاهي وقتها از سه چهار ميكروفن استفاده ميكردم كه از طريق ميكسر به ناگرا وصل ميشد.
بهنظر خودتان دشوارترين صحنة فيلم (از نظر صدابرداري) كدام بود؟
از اين نظر، سكانس حضور بازيگران در بازار يكي از دشوارترين صحنههاي فيلم بود. يادم هست از آنجا كه بدون هماهنگي وارد بازار شده بوديم يك دستگاه ضبط HF به خانم تسليمي دادم تا اگر مشكلي پيش آمد و ما نتوانستيم چيزي ضبط كنيم دستكم بتوانيم از صداهاي آن دستگاه استفاده كنيم. ضمن اينكه اصغر شاهوردي آن صحنه را با بوم ميگرفت. بههرحال تنها كاري كه ميتوانستم انجام بدهم اين بود كه بروم و از استاد بيضايي بپرسم خانم تسليمي قرار است كجاي بازار بنشيند و چه اتفاقي قرار است بيفتد. وقتي موقعيت را فهميدم بهاتفاق مدير تداركات پيش دستفروشان بازار رفتيم و با دادن كمي پول به آنها خواهش كرديم برخلاف هميشه كالاي خود را فرياد نزنند و اجازه بدهند كه ما هم به كارمان برسيم! بههرحال وقتي صدابرداري آن صحنه به پايان رسيد به آقاي بيضايي گفتم: «ميخواهيد صداها را بشنويد؟» ايشان گفت: «مگر توي اين شلوغي توانستي صدايي هم ضبط كني؟» گوشي را به ايشان دادم و خواهش كردم نظرشان را بگويند. وقتي صداها را برايشان پخش كردم همينطور كه نشسته بود و داشت به صداها گوش ميداد محكم زد روي زانوي خودش. باور كنيد دلم هري ريخت! بههرحال اولين كار من در سينما بود و ميترسيدم اشتباه كرده باشم. پرسيدم: «اتفاقي افتاده؟» ايشان گفت: « نه. فقط ايكاش صداهاي چريكة تارا را هم به همين روش ضبط كرده بودم. آنجا بود كه انگار دنيا را به من دادند و فهميدم كارم را درست انجام دادهام.
نظر ايشان درباره ضبط صداهاي مختلف چه بود؟
آقاي بيضايي از جمله فيلمسازاني است كه به همان اندازه به صدا بها ميدهد كه به تصوير. خودشان هميشه ميگفتند پنجاه درصد صدا و پنجاه درصد تصوير. بنابراين مجبور بودم براي تمام صحنهها رضايت ايشان را جلب كنم. و خب، ايشان با دقت، صداهايي را كه ميخواست توضيح ميداد تا من و همكارانم ضبط كنيم.
باوجود آنكه بيست سال از توليد اين فيلم گذشته، از آن چه خاطرهاي داريد؟
همانطور كه خودتان هم گفتيد از زمان ساختهشدن اين فيلم بيش از بيست سال گذشته. و البته توليد اين فيلم براي من سراسر خاطره است. بههرحال باشو براي من يك كلاس درس بود و من نميتوانم خاطراتم را از لحظه لحظة خود فيلم جدا كنم. باشو براي من همهش خاطره است.
در عنوانبندي فيلم و در مقابل اسم شما نوشته شده: صداهاي افزوده، رديفسازي صداها و همخواني صدا و تصوير. ميشود در اينباره توضيح بدهيد؟
در واقع صداگذاري فيلم با من بود. ضمن اينكه در هنگام تدوين هم به آقاي بيضايي كمك ميكردم. وقتي فيلم با صدا تدوين ميشود صداها از دو باند مجزا تشكيل ميشوند و از آنجا كه ايشان نسبت به برش صداها چندان مسلط نبودند در سراسر دوران تدوين به ايشان كمك ميكردم تا اينكار انجام شود. بهعبارت ديگر برش صداها با من بود و برش تصاوير با خود ايشان.
بهنظر شما باند صداي اين فيلم چه ويژگيهايي داشت؟
بهنظر من ويژگي خاصي نداشت. هر فيلم صداي خاص خود را ميطلبد و اگر تصوير يك فيلم ويژگي خاصي داشته، صداي آنهم از همان ويژگي برخوردار بوده. بههرحال از توليد اين فيلم بيش از بيستسال گذشته و من براي يادآوري جزييات آن حافظة خوبي ندارم.
در مورد صداهاي افزوده كه در عنوانبندي به آن اشاره شده چه كرده بوديد؟
صداهايي كه به آن اشاره شده بهصورت طبيعي در محيط نبوده و بهعنوان مثال براي القاي حس خاصي به فيلم اضافه شده. بهعنوان نمونه ميتوانم به سكانسي از فيلم (جايي كه باشو براي اولينبار نزديك خانة نايي ميشود) اشاره كنم. براي آن صحنه كه در حاشية جنگل ميگذشت صدايي اضافه شده بود تا فضاي وهمانگيز آن را تقويت كند.
كار با بهرام بيضايي چگونه بود؟
اغلب كساني كه با ايشان كار كردهاند به وسواس فراوان ايشان اشاره ميكنند ولي من اسم اين خصيصه را وسواس نميگذرام چون نهايت دقت فيلمساز است. و البته تيزبيني و استادي ايشان كه نسبت به همهچيز احاطه دارند. بههرحال باشو اولين تجربة همكاري من با بهرام بيضايي بود و من در طول اينكار چيزهاي فراواني از ايشان ياد گرفتم. اين چيزها مهمترين خاطرات من از توليد باشو به حساب ميآيند و اين خاطرات با هيچ چيزي عوض نميشوند.
چهشد كه ميكس صداي باشو؛ غريبةكوچك به شما سپرده شد؟
صدابرداري باشو را جهانگير ميرشكاري بههمراه اصغر شاهوردي و بهروز معاونيان انجام داده بودند. آنها اينكار را با تكيه بر ابزاري محدود، اما به بهترين نحو انجام داده بودند. زماني كه توليد اين فيلم در جريان بود استوديوي كانون در دست بازسازي بود و باتوجه به دستگاههاي موجود و قديمي در آن استوديو، امكان انجام ميكس صدا وجود نداشت. ميرشكاري با من صحبت كرد تا ميكس صداي باشو را در تلويزيون و با دستگاههاي جديدي كه در آنزمان بهتازگي آنجا راهاندازي شده بود انجام بدهيم. من هم با شوق و ذوق از اين پيشنهاد استقبال كردم و بعد از اينكه كارهاي صداسازي و باندسازي آن توسط چنگيز صياد انجام شد ميكس آن را برعهده گرفتم.
دستگاههايي كه با آن ميكس صدا را انجام داديد چه ويژگيهايي داشت؟
سيستمهاي آن روزگار برخلاف امروز آنالوگ بود و هنوز از فنآوريهاي ديجيتالي خبري نبود. شايد امروز بهراحتي بتوان دستگاهها را تنظيم كرد و آنها بهطور خودكار دستورات شما را اجرا كنند ولي آنزمان چنين امكاناتي وجود نداشت و براي فيدآوت و فيدكردن موسيقيها يا برشهاي صدا و موسيقي بايد بهصورت دستي عمل ميشد. در آن شرايط ميتوانم بگويم فقط من بودم، ده باند صدا و ده انگشتي كه بايد آنها را متناسب با همديگر تنظيم ميكرد. مثلاً در صحنهاي كه باشو براي كمك به شفاي ناييجان (سيروس تسليمي) بايد بهروش جنوبيها بر طبل ميكوفت و ضمن اجراي يكنوع مراسم شبيه «زار» او را مداوا ميكرد، من بايد صداها را روي برشهايي كه به نماهاي نزديك و متوسط باشو و نايي خورده بود تنظيم ميكردم و اين اصلاً كار سادهاي نبود.
نظر آقاي بيضايي در اينباره چه بود؟
من تا قبل از اين فيلم افتخار همكاري با آقاي بيضايي را نداشتم ولي خانم ژيلا ايپكچي كه بهعنوان دستيار تدوين با ايشان همكاري كرده بود ميگفت اگر بيضايي از كار كسي راضي باشد، در آخرين روز كار به ايشان خسته نباشيد ميگويد و از او تشكر ميكند وگرنه برخورد او خيلي سرد خواهد بود. و من يادم هست آخرين شبي كه كار ميكس صداي باشو به پايان رسيده بود و داشتيم از سرازيري جامجم پايين ميآمديم ايشان وقتي من را ديد بهگرمي دستم را فشرد، خسته نباشيد گفت و با من روبوسي كرد. طبعاً من هم خيلي خوشحال شدم كه توانسته بودم آنكار را به نحو احسن انجام بدهم.
حاشية صوتي اين فيلم چه ويژگيهاي ديگري داشت؟
در آنزمان براي داشتن صداي اپتيك بايد به اجبار به فرانسه سفر ميكرديم ولي زماني كه توليد باشو در جريان بود تصميم گرفته شد تا با همت جهانگير ميرشكاري و اكبر عالمي – كه آنزمان مسوول لابراتوار تلويزيون بود – اينكار را انجام بدهيم. براي اينكار صدا بايد از طريق دستگاههاي قديمي و موجود در تلويزيون پخش ميشد و هِد اين دستگاهها نيازمند تعويض و خريداري قطعات بود تا صداي موجود روي نوارها، بدون كم و كاست بهصورت اپتيك به حاشية فيلم انتقال پيدا كند. خوشبختانه آنكار هم بهخوبي انجام شد و براي اولينبار (تا آنزمان) به يك صداي اپتيك خوب و قابل اعتنا دست پيدا كرديم؛ صدايي كه خيليها باورشان نميشد در داخل كشور توليد شده باشد. خدا را شكر اينكار به خوبي انجام شد و خدا را شكر خاطرهاش هنوز با من است.
معمولاً سر صحنة فيلمبرداري اتفاقاتي ميافتد كه بازتاب آن كوتاهي كردن منشيصحنه شمرده ميشود ولي در اغلب مواقع اين اتفاقات از اختيارات عوامل توليد و خصوصاً منشيصحنه خارج است. آيا در باشو؛ غريبةكوچك صحنهاي هست كه چنين مشخصاتي داشته باشد و شما با ديدن آن حسرت بخوريد؟
بههرحال من تمام سعي خودم را به كار بستم تا منشي خوبي براي صحنههاي فيلم باشو؛ غريبةكوچك باشم و تا جايي كه يادم ميآيد چنين مشكلي پيش نيامد. شايد هم پيش آمد و من خبر ندارم. چون آقاي بيضايي خودشان تدوين فيلم را برعهده داشتند ممكن است مشكلي بوده و ايشان آن را پوشاندهاند. من خبر ندارم.
از كار در باشو چه نتيجهاي به دست آورديد؟
باشو اولين تجربة من در سينما بود و آنجا بود كه فهميدم هنر سينما بسيار جدي است و فيلمي كه من دارم در آن كار ميكنم از سطحي حرفهاي برخوردار است. سالها بود كه فكر ميكردم تمام سينماي ايران اينگونه است و همه عوامل سينما اينگونه عمل ميكنند. با خودم فكر ميكردم سينما در وهلة اول يك هنر است و براي كار در آن بايد همة زندگيات را خرج كني. بنابراين با درسي كه از كار در باشو گرفته بودم عاشقانه وارد كار در سينما شدم ولي به مرور متوجه شدم اينگونه نيست و چنين تجربهاي تنها در مورد اين فيلم مورد بحث اتفاق افتاده است. متاسفانه بعد از كار در اين فيلم متوجه شدم سينما براي ساير افراد چندان جدي نيست و بيشتر به شوخي شبيه است تا چيزي ديگر! به اينترتيب تجربهاي كه از ساختهشدن باشو داشتم ديگر هرگز تكرار نشد.
چه شد كه به گروه سازندة اين فيلم پيوستيد؟
زمان توليد اين فيلم من در رشت زندگي ميكردم و از آنجا كه دوران كودكيام را در آن منطقه گذرانده بودم با گويش طالشي و گيلكي آشنا بودم. ضمن اينكه در زمينة سينما تحصيل كرده بودم و به دليل شناختي كه آقاي بيضايي از من داشت براي كار در اين فيلم دعوت شدم.
به دليل تسلط بر گويشهايي كه اشاره كرديد، در ايجاد ارتباط ميان كارگردان و بازيگران هم كمك ميكرديد؟
نه بهعنوان بازيگردان يا دستيار. ولي گاهي پيش ميآمد كه مجبور بودم بين افراد بومي، سياهيلشگرها و كارگردان ارتباط كلامي برقرار كنم.
بعد از بيستسال از توليد اين فيلم نكتة ديگري هم مانده كه بر ذهن شما سنگيني كند؟
نه. فقط ميتوانم بگويم اين فيلم بهترين تجربة من در سينما بود و متاسفانه هرگز تكرار نشد.
گفتوگو با پرويز پورحسيني
بازي شما در باشو؛ غريبة كوچك چگونه اتفاق افتاد؟
آقاي بيضايي براي شخصيتهاي فيلمشان دنبال بازيگراني ميگشتند كه بتوانند به گويش گيلكي صحبت كنند و من اين افتخار را داشتم كه براي يكي از نقشها انتخاب شوم. خب قسمت اين بود كه من در باشو با همسرم (رضا هوشمند) همبازي شوم و در آن فيلم نقش خودمان (زن و شوهر) را بازي كنيم. البته من در فيلم، نقش خواهر شوهر ناييجان (سوسن تسليمي) را بازي ميكردم و مرحوم هوشمند نقش همسرم را. البته يكي ديگر از عواملي كه باعث شده بود خيلي دلم بخواهد در باشو بازي كنم اين بود كه سوسن تسليمي قرار بود بازيگر اصلي باشد. من سوسن را از بچگي ميشناختم و بههمراه همسرم با پدر و مادر ايشان (منيره و خسرو تسليمي) رفتوآمد خانوادگي داشتيم. اصلاً زماني كه منيره، پسرش (سيروس) را به دنيا آورده بود، بهدليل آنكه خيلي لاغر بود و نميتوانست بچه را شير بدهد من به سيروس شير دادم. سيروس تقريباً همسن پسر خودم بود و من اين امكان را داشتم كه به هردوي آنها شير بدهم. يادم هست روزهايي كه سرِ كار بوديم سيروس را ميآوردند پشت سِن تا من او را شير بدهم. بنابراين در حقيقت بايد گفت سيروس تسليمي برادر رضاعي فرزندان من محسوب ميشود؛ هرچند ايشان ديگر مدتهاست كملطف شده و كمتر سراغي از ما ميگيرد!
بههرحال منيره و خسرو تسليمي كه متاسفانه فوت شدهاند زوجهاي هنري بودند كه در تئاتر گيلان فعاليت ميكردند. زماني كه آنها به تهران آمدند منيره خيلي به من نامه نوشت و خواهش كرد كه اگر ميخواهم فعاليت بازيگريام را ادامه بدهم بهتر است به تهران و پيش آنها بروم. اما متاسفانه من زماني به تهران سفر كردم كه ايشان بر اثر يك حادثه فوت شده بود.
همه اينها را گفتم تا بگويم خيلي دلم ميخواست با سوسن [تسليمي] در يك فيلم همبازي شوم و باشو اين فرصت را به من ميداد. زمان فيلمبرداري فرصت مناسبي بود تا خاطرات قديميمان را زنده كنيم و خيلي حرفها كه توي دلمان مانده بود را با همديگر در ميان بگذاريم. بههرحال سالها از مرگ منيره ميگذشت ولي در طول اين سالها با عمه و مادربزرگ سوسن و خسرو – كه آنها را بزرگ كرده بودند- در تماس بودم. بههمين دليل بايد بگويم من از فيلم باشو خاطرات بسيار خوبي دارم كه هيچوقت فراموششان نميكنم.
سر صحنه فيلمبرداري رابطة شما و سوسن تسليمي چگونه بود؟
خانوادة سوسن اهل حومة شهر رشت بودند و طبعاً لهجه خاصي داشتند كه مورد نظر بهرام بيضايي نبود. ضمن اينكه خود سوسن از بچگي در تهران بزرگ شده بود و خيلي كم بلد بود گيلكي حرف بزند. بنابراين من شبها مينشستم و با او تمرين ميكردم؛ تمرينهايي كه پر بود از خندهها و شوخيها و خاطرات بسيار شيرين و بهيادماندني. متاسفانه بعد از فيلم باشو من و سوسن تسليمي همكاري ديگري با همديگر نداشتيم.
با بهرام بيضايي چطور؟ با ايشان همكاري نكرديد؟
چرا. براي ايشان در مسافران هم بازي كردم كه يكي ديگر از مهمترين خاطرات سينمايي من به حساب ميآيد. نميتوانم بگويم چقدر براي اين هنرمند عزيز و محترم احترام قائل هستم. اينقدر ايشان را دوست دارم كه حد ندارد. هر جا كه عكس يا نوشتهاي از ايشان ميبينم واقعاً احساس ميكنم پسر خودم است؛ برايش دعا ميكنم و عكسش را ميبوسم. بهنظر من ما در ايران لنگه بيضايي نداريم. چون او فيلمسازي است كه خيلي خوب ميداند چگونه بايد با هنرپيشهاش كار كند. اصلاً نحوه كار كارگردان، تاثير بسيار مهمي دارد بر واكنش هنرپيشه دارد و بيضايي خيلي خوب اين را ميداند. مهمترين ويژگي او اين است كه با وجود تكيه بر تمرينهاي فراوان بازيگرانش را خسته نميكند و محيط را بهگونهاي فراهم ميكند كه هيچكس استرس و اضطراب نداشته باشد. البته بيضايي هميشه رعايت حال من را ميكرد و هرجا كه متوجه ميشد خسته هستم هوايم را داشت و نميگذاشت بيطاقت شوم. يادم هست سر فيلمبرداري مسافران يكبار بهدليل مشكل تنفسي كه برايم پيش آمده بود حالم بد شد و محكم به زمين افتادم. باورتان نميشود. بيضايي آنقدر ناراحت شده بود كه نگو. بندة خدا حال و روزي پيدا كرده بود كه گفتني نيست. اينها همهاش نشاندهنده منش و شخصيت والاي ايشان است. خدا حفظش كند.
چند سال است كه ديگر در هيچ فيلمي ظاهر نشدهايد؟
من الآن بيشتر از پنج سال است كه ديگر كار نكردهام. بههرحال بيماري، خستگي مفرط و حافظة ضعيف ديگر نميگذارد به حرفة مورد علاقهام برسم. تمام عشقم اين است كه بنشينم و با كمك دخترم (فرشته هوشمند) خاطرات روزهاي خوش گذشته را مرور كنم. خاطراتي مثل بازي در يكي از زيباترين فيلمهاي كارنامهام: باشو؛ غريبة كوچك.