يادش بهخير. داوود خدا بيامرز عاشق فيلمهای كيميايی بود. و بيشتر از همه شيفتهی گوزنها. مثل همهی عشقفيلمها تمام ديالوگهای اين فيلم را از بر بود. عاشق اين بود كه بنشيند و ديالوگهای بهروز وثوقی و فرامرز قريبيان را با همان لحن خودشان (توی فيلم) تكرار كند. آخرين بار كه- نمیدانم برای چند هزارمينبار- سكانس ملاقات سيد و قدرت را برايم بازی كرد دو سه روز قبل از رفتنش بود. توی يكی از قهوهخانههای نزديك پيچشميران نشسته بوديم و در حالیكه داشتيم تشنگیمان را با يك كمر باريك لبدوز و لبسوز فرو مینشانديم تمام فكرمان اين بود كه ببينيم اگر تمام محاسباتمان به واقعيت پيوست و پای داوود به آمريكا رسيد چه بايد كرد، چه بايد كرد و چه بايد كرد.
صورتش غرق عرق بود و صدايش از استرسی كه شبانهروز آزارش میداد میلرزيد. همانطور كه داشت از پشت پنجره به خيابان نگاه میكرد چشمهايش مختصر نمی پس داد و گفت:
وقتی گريهم میگيره هنو اميدوار میشم كه جون دارم.
بعد يكی از آن نگاههای ماندگار و سينمايیاش را اجرا كرد و درحالیكه معلوم بود مرا با قدرت اشتباه گرفته گفت:
هنوزم كم حرف میزنی، هنوزم ماتی، هنو تو چشات عشقه، حتماً هنوز هم دروغ نمیگی...عين يه كفتر رو شونهی من...صفای قدمت!
و رفت.