<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>                             دل نوشته ها</title>
<link>http://najvan.blogfa.com/</link>
<description>       نقد ها ، یادداشت ها و نوشته هایی پراکنده از امید نجوان</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Thu, 15 May 2008 16:26:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>ماجرای فسفر مغز ، بندباز ناشی و لرزش خفيف چارلی چاپلين در گور!</title>
<link>http://najvan.blogfa.com/post-79.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;IMG alt=&quot;چاپلين و خانواده‌اش&quot; hspace=3 src=&quot;http://www.americanheritage.com/assets/images/articles/web/20070919-Tramp-Aboard.jpg&quot; align=right vspace=3 border=4&gt;چهل سال پس از انتشار در هفته‌نامه‌ی &lt;STRONG&gt;روشنفكر&lt;/STRONG&gt; و سی‌ويك‌ سال پس از يك اعتراف تكان‌دهنده در نشريه‌ی &lt;STRONG&gt;جوانان رستاخيز&lt;/STRONG&gt; ، بار ديگر نامه‌ی فرج‌الله صبا به &lt;A href=&quot;http://www.imdb.com/name/nm0001036/&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;جرالدين چاپلين&lt;/STRONG&gt; &lt;/A&gt;در قالب نامه‌ی‌‌ چاپلين به دخترش (البته اين‌بار با ترجمه‌ی محمدرضا كيا!) در يكی از آخرين شماره‌های هفته‌نامه‌ی &lt;STRONG&gt;&lt;A href=&quot;http://www.salamat.ir/&quot;&gt;سلامت&lt;/A&gt;&lt;/STRONG&gt; منتشر شده است ؛ نشريه‌يی كه سه‌‌چهار سالی است با هدف انتشار مطالبی درباره‌ی مباحث پزشكی و بهداشتی منتشر می‌شود و به‌تازگی (در صدوپنجاه‌وششمين شماره‌ی خود) به قصد انتقال «تجربه‌هايی از زندگی بزرگان هنر» و با اندكی تغيير و تحريف و تقطيع (!) اقدام به &lt;A href=&quot;http://salamatiran.com/NSite/FullStory/?Id=5810&amp;Title=نامه%20چارلي%20چاپلين%20به%20دخترش&amp;type=2&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;انتشار مجدد&lt;/STRONG&gt; &lt;/A&gt;اين نامه‌ی جعلي كرده است.نامه‌ی معروف چاپلين به دخترش آن‌قدر در طول سال‌ها و دهه‌های گذشته در قالب‌هايی متنوع منتشر شده (از جزوه و كتاب و چاپ در نشريات بگيريد تا قرائت سر صف مدارس و حتی پخش از راديو و تلويزيون) كه بعيد به نظر می‌رسد تن چاپلين (دست‌كم به قدرت سابق!) توی گور بلرزد. اين‌ نامه كه با قدری جست‌وجو در اينترنت، انواع و اقسامش را می‌توان يافت به قدری مسير خود را باز كرده كه شايد اگر روح چاپلين هم از اين‌‌همه تحريف خبر داشته باشد سرش را به ديوار بكوبد! (بعضی نمونه‌‌هايش را &lt;FONT color=#cc0033&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;A href=&quot;http://www.darvag.com/sher-ghese/charli.htm&quot;&gt;اين‌جا&lt;/A&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt; ،&lt;A href=&quot;http://www.ketabkhaneh.i8.com/dastan/CHARLI.HTM&quot;&gt;&lt;FONT color=#993333&gt;&lt;STRONG&gt; ا&lt;FONT color=#0033ff&gt;ين‌جا&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/A&gt;و &lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#0000ff&gt;&lt;A href=&quot;http://persianlit.schoolnet.ir/sokhanpara/everything.htm&quot;&gt;اين‌جا&lt;/A&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt; بخوانيد و از تغييرات اين نامه در هربار انتشار لذت ببريد) به‌هرحال اين نامه هربار كه در نشريات منتشر شده‌ ، متناسب با حال‌وهوا و خطوط قرمز و نارنجی آن دوران به دست چاپ سپرده شده و طبيعی است هر ناشری اين حق را داشته باشد كه «در ويرايش مطالب رسيده» آزاد باشد! خود من پيش از اين و در همين وبلاگ به يكی از آخرين موارد اين پديده‌ پرداخته‌‌ بودم كه &lt;STRONG&gt;&lt;A href=&quot;http://www.najvan.blogfa.com/8509.aspx&quot;&gt;اين‌جا&lt;/A&gt;&lt;/STRONG&gt; می‌توانيد آن‌را بخوانيد. به‌هرحال شايد مهم‌ترين امتياز اين نامه، گذر از زمان و پيوستنش به اسطوره‌ باشد. و شايد به قول يكي از دوستان، ما بی‌خودی داريم زور می‌زنيم و حالا كه مردم عادی، اين نامه را به قلم شخص چاپلين فرض كرده‌اند ما چرا بی جهت خودمان را ضايع كنيم؟ بگذار اين وسط، بعضی‌ها هم لقمه نانی به كف آرند و... !&lt;BR&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=3 src=&quot;http://chaplin.bfi.org.uk/images/global/nav/chaplin/nav_1.gif&quot; align=left vspace=3 border=1&gt;خود فرج‌الله صبا در گفت‌وگو با مجله‌ی &lt;STRONG&gt;جوانان رستاخيز&lt;/STRONG&gt; (كه در تاريخ ششم بهمن 1356) به چاپ رسيده در اين‌باره گفته است: «ظاهراً همان آسان پسندی مردم اين نامه را با قبول پذيرا شده است در حالی‌كه همين خواننده توجه ندارد كه چقدر فسفر مغز مصرف شده است تا مطالبی با محتوای ارزشمند به او عرضه شود و سليقه‌ی او متاسفانه به صورتی است كه به مطالب پيش‌پاافتاده‌تر توجه بيش‌تر دارد و نامه‌ی چاپلين به دخترش يكی از آن‌هاست؛ نامه‌يی كه تنها به دليل جبر تحرير و براساس يك تصادف نوشته شده است!»&lt;BR&gt;البته صبا چند سال پيش‌ هم در مصاحبه‌يی با خبرگزاری ميراث فرهنگی لب به شكايت گشود كه آن را هم می‌توانيد &lt;STRONG&gt;&lt;A href=&quot;http://www.chn.ir/news/?section=4&amp;id=1654&quot;&gt;اين‌جا&lt;/A&gt;&lt;/STRONG&gt; بخوانيد.&lt;BR&gt;به‌هرحال امشب كه اين نامه در داخل يك بطری مجازی به اقيانوس اينترنت انداخته می‌شود شب جمعه است. شايد بهتر باشد به جای غر زدن و دست گذاشتن روی مسائل پيش‌پاافتاده‌يی (!) نظير اين ، برای روح چاپلين بزرگ فاتحه بفرستيم و بخشی از شاه‌نامه ی او به دخترش را (البته از روی نسخه‌ی اصلی) بازخوانی كنيم؛ باشد كه اين‌‌بار واقعاً چشم و چراغ راه آيندگان باشد!&lt;BR&gt;دخترم! اين حقيقت را بايد به تو بگويم كه مردم به‌روی زمين استوار بيش‌تر از بندبازان به‌روی ريسمان نااستوار سقوط می‌كنند. شايد كه شبی، درخشش گرانبهاترين الماس اين جهان تو را فريب دهد. آن شب است كه اين الماس آن ريسمان نااستوار زير پای تو خواهد شد و سقوط تو حتمی است. شايد روزی چهره‌ی زيبای شاهزاده‌يی تو را بفريبد. آن روز است كه تو بندبازی ناشی خواهی بود و بندبازان ناشی، هميشه سقوط می‌كنند. از اين رو دل به زر و زيور مبند. زيرا بزرگ‌ترين الماس اين جهان آفتاب است كه خوش‌بختانه اين الماس بر گردن همه می‌درخشد... چارلی&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 15 May 2008 16:26:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=najvan&amp;postid=79</comments>
<dc:creator>najvan</dc:creator>
<guid>http://najvan.blogfa.com/post-79.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>نگاهي به مجموعه‌های تلويزيوني پخش شده در نوروز 1387</title>
<link>http://najvan.blogfa.com/post-78.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;می‌دانم. شايد در نگاه اول كمی دير يا غيرعادی به نظر برسد كه آدم در نيمه‌های ارديبهشت ماه يادداشتی درباره‌ی مجموعه‌های تلويزيونی پخش شده در نوروز بخواند. ولی وقتی &lt;A href=&quot;http://http://www.massoudmehrabi.com/weblog/?id=1964163570&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;مجله فيلم&lt;/STRONG&gt; &lt;/A&gt;در تازه‌ترين شماره‌ی خود به بهانه‌ی &lt;STRONG&gt;مرد هزار چهره&lt;/STRONG&gt; با مهران مديری گفت‌وگو می‌كند حتماً خيلی هم برای اين‌كار دير نيست!&lt;BR&gt;بگذريم. ماهنامه‌ی &lt;STRONG&gt;صنعت‌سينما&lt;/STRONG&gt; كه اين يادداشت به سفارش سردبير آن نوشته شده شماره‌ی قبل (پانزدهم فروردين) به‌جای شماره‌های عادی، يك ويژه‌نامه (درباره‌ی موسيقی فيلم در ايران و جهان) داشت و طبعاً چاپ اين مقاله كشيد به تازه‌ترين شماره اين نشريه كه از نيمه‌ی ارديبهشت روی دكه‌هاست. &lt;BR&gt;به هرحال اگر حوصله‌‌ی خواندنش را داشتيد و دل‌تان خواست می توانيد &lt;STRONG&gt;&lt;A href=&quot;http://http://www.najvan.blogfa.com/post-78.aspx&quot;&gt;اين‌جا&lt;/A&gt;&lt;/STRONG&gt; را بخوانيد يا روی ادامه مطلب كليك كنيد.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 15 May 2008 15:57:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=najvan&amp;postid=78</comments>
<dc:creator>najvan</dc:creator>
<guid>http://najvan.blogfa.com/post-78.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>هفت آرزوی محال</title>
<link>http://najvan.blogfa.com/post-77.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;IMG alt=&quot;هفت آرزوي محال&quot; hspace=5 src=&quot;http://www.myimagehosting.com/5103LtvZ7-78514.pic&quot; align=left vspace=5 border=4&gt;جعفر تكبيری عزيز در وبلاگ &lt;A href=&quot;http://divaneh.blogfa.com/&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;ديوانه&lt;/STRONG&gt;&lt;/A&gt; مرا به يك بازی دعوت كرده و ازم خواسته تا هفت آرزوی محال خود را در اين‌‌جا بنويسم. البته خود او هم در &lt;A href=&quot;http://divaneh.blogfa.com/post-225.aspx&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;نوشته‌يی كوتاه&lt;/STRONG&gt; &lt;/A&gt;به آرزوهای محالی پرداخته كه بعضی‌هايش مثل «كار كردن در روزنامه‌ی گاردين يا نيويورك تايمز» و «مصاحبه با رييس جمهور آمريكا» بيش‌تر يك آرزوی سوزان هستند تا آرزوی محال و ناممكن!&lt;BR&gt;به هرحال از آن‌جا كه توی عالم فاميلی و مهم‌تر از آن؛ در دنيای اينترنت ، چشم‌مان توی چشم هم می‌افتد ، ناچار اين دعوت را قبول كردم و اين‌هم هفت آرزوی محال من كه از عمق وجودم آرزو می‌كنم دست‌كم روزی يكی‌شان به حقيقت بپيوندد:&lt;BR&gt;اول اين‌كه مردم ايران در انتخابات مهم بعدی دست از لج و لج‌بازی بردارند و به‌جای آن‌كه فقط به نيت رای‌نياوردن كس خاصی به ديگری رای بدهند ، عين بچه‌ی آدم با خود فكر كنند و دقيقاً به كسی كه بايد رای بدهند ، نه به كسی كه نبايد!&lt;BR&gt;دوم اين كه بخش عمده‌يی از مردم كشورم به طبقه بالای خط فقر نقل مكان كنند و متناسب با رشد تورم ، دست‌كم از ته جدول فاصله بگيرند!&lt;BR&gt;سوم اين‌كه يك شير پاك خورده‌يی پيدا شود و اين كلمه‌ی آزادی بيان را به صورت مشروح برای ما تفريف كند تا بفهميم اصلاً آزادی يعنی چی!&lt;BR&gt;چهارم اين كه بروكراسی و فساد اداری براي هميشه از اين مملكت رخت بربندد. (ببخشيد كه شبيه بيانيه‌های سياسی شد!)&lt;BR&gt;پنجم اين كه در تمام جهان ، صلح و صفا برقرار شود و زمانی برسد كه به صورتی كاملاً واقعی «چوعضوی به درد آورد روزگار/ دگر عضوها را نماند قرار!»&lt;BR&gt;ششم اين كه مردم وطنم از خير اين‌ يكی بگذرند و مقدس‌ترين شهر دنيا را به مكانی براي گذران ماه‌عسل خود تبديل نكنند!&lt;BR&gt;و آخر هم اين كه خداوند به پاس اين قدر‌شناسی – كه در آرزوی قبلی ذكرش رفت – از زلزله‌ی تهران چشم‌پوشي كند و زمان تخريب اين شهر را كه سال‌هاست چندثانيه مانده به نقطه‌ی صفر متوقف مانده ، به عقب برگرداند.&lt;BR&gt;آمين يا رب‌العالمين! &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 17 Apr 2008 09:01:45 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=najvan&amp;postid=77</comments>
<dc:creator>najvan</dc:creator>
<guid>http://najvan.blogfa.com/post-77.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>سانسور به سبك ايرانی!</title>
<link>http://najvan.blogfa.com/post-76.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;اين روزها تلويزيون برای سرگرم كردن ميليون‌ها تماشاگری كه در تعطيلات آغاز سال نو به سر می‌برند دست به يك بمباران (از نوع تصويری) زده و در راستای حمايت از سينمای ملی ، اغلب فيلم‌های روز سينمای آمريكا (همان‌ها كه كنار پياده‌روها با يك اسكناس هزارتومانی قاچاق می‌شود) را به صورت دوبله‌ فارسی در اختيار گيرنده‌های امواج تلويزيونی قرار داده است. ميزان اين حمايت از سينمای نوين ايران به حدی است كه تبليغات فيلم‌های اكران نوروز (البته فقط برخی از آن‌ها كه فروش‌شان نيازمند تبليغات تلويزيونی است) زير سايه‌ی &lt;STRONG&gt;مرد هزارچهره&lt;/STRONG&gt; و &lt;STRONG&gt;پيامك از ديار باقی&lt;/STRONG&gt; به يك مرخصی اجباری رفته‌اند. و اين در حالی است كه به صورتی باورنكردنی زوروی نامسلمان از سرزمين كفار به كمك &lt;STRONG&gt;ملت&lt;/STRONG&gt; آمده تا هرچه بيش‌تر بتواند به مستضعفان جامعه ياری برساند!&lt;BR&gt;در اين ميان ، تماشای نسخه‌ی ايرانی فيلم‌هايی نظير &lt;STRONG&gt;پيرمردها سرزمينی ندارند&lt;/STRONG&gt; (به كارگردانی برادران كوئن) بسيار جالب توجه و سرگرم‌كننده است؛ فيلم‌هايی كه در كشور توليد كننده‌شان و به دليل درجه‌بندی‌های خاصی كه (به دليل نمايش خشونت) بر آن‌ها اعمال شده مخاطبان محدودتری دارند اما در اين‌جا چنان تغيير شكل پيدا می‌كنند كه همه «تماشاگران عزيز و محترم سيما» (از بزرگ و كوچك گرفته تا خرد و كلان) بتوانند پاي جعبه جادو بنشينند و مخاطب آن باشند؛ تغييرات اندكی كه در مورد بعضی آنها از ديالوگ‌نويسی و تفاوت‌های [بسيار بسيار] جزيی در داستان گرفته تا دكوپاژ ، تدوين و حتی نوع پوشش بازيگران زن را نيز در بر می گيرد.&lt;BR&gt;&lt;IMG alt=&quot;عكس تزييني است!&quot; hspace=5 src=&quot;http://www.inroozha.com/khabar/pooshesh.jpg&quot; align=right vspace=5 border=3&gt;راستش دلم نمی‌آيد در اين روزهای پرترنم نوروز ، شما همراهان عزيز اين وبلاگ را در حیرتی كه همين يكی دو روز پيش و هنگام چشم دوختن به قاب كوچك تلويزيون نصيبم شد شريك نكنم. واقعيت اين است كه در يكی از كانال‌گردی‌هاي معمول اين روزها به صورتی غيرمنتظره چشمم افتاد به يك فيلم خارجی كه تصوير يك دختر و پسر جوان را در حدفاصلی كم‌وبيش غيراستاندارد از همديگر به نمايش گذاشته بود (اصلاً شايد همين فاصله‌ي غيراستاندارد ميان آن‌ها بود كه در يك نگاه توجهم را به خود جلب كرده بود!) چند لحظه بعد پسر جوان خط قرمزها را هم پشت سر گذاشت و كمی جلوتر ، با يك فوت نرم و هنري (!؟) موهای كوتاه پشت گردن دختر جوان را به بازی گرفت (باور كنيد تعبيری بهتر از اين پيدا نكردم كه اين‌جا بنويسم!) جالب اين كه وقتي دختره برگشت ، آرتيسته به او گفت: «سلام خواهر كوچولو!» فقط نمی‌دانم چرا تدوين‌گر فيلم به جای تصوير واكنش دختره ، اينسرت كوتاهی از آشپزخانه و وسايل آن را توی فيلم جا داده بود. حتماً حكمتی در كار است يا اين ، يك شگرد تازه در دنياي تدوين تلويزيونی است كه ما تابه‌حال از آن بی‌خبر بوده‌ايم!&lt;BR&gt;&lt;STRONG&gt;پي‌نوشت اول:&lt;/STRONG&gt; ديروز فيلم &lt;STRONG&gt;ستاره‌ساز&lt;/STRONG&gt; (جوزپه تورناتوره) كه مبنايش نكوهش تحميق و تن‌فروشي به خاطر حضور بر پرده سينماست درست مثل &lt;STRONG&gt;سينماپاراديزو &lt;/STRONG&gt;(كه هديه‌ی چند سال پيش تلويزيون بود) بدون هيچ مشكلی از شبكه سراسری رسانه‌ی ملی پخش شد و آب از آب تكان نخورد. به اين‌ترتيب می‌توان انتظار داشت مسوولان محترم يك فكری هم به حال برخی آثار مطرح برناردو برتولوچي ، رومن پولانسكی و كريستف كيسلوفسكی كنند تا «مخاطبان گرامی» تلويزيون از تماشای سينمای اروپا هم بی نصيب نمانند. &lt;BR&gt;&lt;STRONG&gt;پي‌نوشت دوم:&lt;/STRONG&gt; روز اول فروردين ، تلويزيون دو فيلم از ساخته‌های استاد قدرت‌الله صلح‌ميرزايی(&lt;STRONG&gt;دختری&lt;/STRONG&gt; &lt;STRONG&gt;در قفس&lt;/STRONG&gt; و &lt;STRONG&gt;شاخه‌گلی براي عروس&lt;/STRONG&gt;) را به نمايش گذاشت كه در نوع خود (پخش دو فيلم از يك كارگردان در يك روز) بی‌سابقه است. می‌گويند «سالی كه نكوست از بهارش پيداست» اما ظاهراً بايد دست به دعا برداشت و دعا كرد كه سال نكوی جديد ، بهاری چنين كولاك ، چنين كولاك و چنين كولاك نداشته باشد. &lt;BR&gt;&lt;STRONG&gt;پي‌نوشت سوم:&lt;/STRONG&gt; نياز به توضيح ندارد. عكس متعلق به یکی از مجموعه های تلویزیونی ولی تزيينی است. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 29 Mar 2008 12:39:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=najvan&amp;postid=76</comments>
<dc:creator>najvan</dc:creator>
<guid>http://najvan.blogfa.com/post-76.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://najvan.blogfa.com/post-75.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;سال 67  كه من يك دانش‌آموز دبيرستانی بودم مثل خيلی‌ ديگر از بر و بچه‌هاي آن سن و سال ، سودای سينما رهايم نمی‌كرد. البته شايد يكی از دلايلش اين بود كه دبيرستان ما (دبيرستان دکتر شريعتی تهران‌پارس) پر از افراد هنرمند يا علاقمندان رشته‌های هنری بود (حالا مي‌توانم با افتخار بگويم كياوش صاحب‌نسق و كيوان جهانشاهی ؛ از آهنگسازان موفق سال‌های بعد و محمد سبكرو ؛ از گرافيست‌های خوش‌فكر امروز كه جزو هم دوره‌يی هاي من –  البته با حدود يك سال اختلاف - به حساب می‌آيند از همين مدرسه بيرون آمده‌اند). &lt;BR&gt;يادم هست يكي از روزهاي بهار آن سال ، يكی از بچه‌های كلاس ما كه خانه‌شان در يكی از فرعی‌های پشت فلكه دوم تهران‌پارس بود آمد و گفت چند روزی است يك گروه فيلم‌برداری سر كوچه‌شان بيتوته كرده‌اند و دارند يك فيلم‌سينمايی می‌سازند. با وجود آن‌كه بين خانه‌ی ما و آن‌ها فاصله‌ی نسبتاً زيادی بود دل را به دريا زدم و به عشق ديدن حوادث پشت‌صحنه با او راه افتادم طرف يكی از فرعی‌های خيابان زرين كه ظاهراً يكی از اصلی‌ترين محل‌های فيلم‌برداری آن فيلم بود. وقتی رسيديم ، تعداد خيلی زيادی از اهل محل و كسبه ، كار و زندگی خود را تعطيل كرده بودند و ايستاده بودند به تماشای مرحوم جمشيد اسماعيل‌خانی كه با داد و فرياد ، خيابان را گذاشته بود روی سرش و داشت نقش يك روزنامه فروش آب زيركاه را بازي می کرد (اجازه بدهيد توی پرانتز بگويم درست يك هفته پيش از سكته و مرگ غيرمنتظره‌ی اسماعيل‌خانی، او را سر صحنه‌ي سريال &quot;&lt;STRONG&gt;رستوران خانوادگی&lt;/STRONG&gt;&quot; ديدم و با او درباره‌ی آن روز و آن صحنه حرف زدم. با وجود آن‌‌كه سال‌ها گذشته بود برايش خيلی جالب بود كه حوادث آن روز را هنوز با تمام جزييات به خاطر داشتم. پرانتز بسته!) در آن شلوغی، دوستم به خود جرات داد و از يكی از عوامل توليد كه با خشم و ناراحتی آمده بود تا ما – تماشاگران صحنه – را از محدوده‌ی كار گروه دور كند اسم فيلم را پرسيد. و جواب شنيد: « &lt;STRONG&gt;زير بام‌های شهر&lt;/STRONG&gt;... حالا بريد عقب!»&lt;BR&gt;اين اسم هرگز فراموشم نشد ؛ تا زمستان همان سال كه فيلم را در جشنواره و توی سينما آزادی آن سال‌ها ديدم. آن قدر از فيلم و صحنه‌هايی كه در حوالی تهران‌پارس فيلم‌برداری شده بود (از فلكه دوم و خيابان جشنواره بگير تا حوالی خاك‌سفيد و نزديكی‌هاي پارك جواديه و... خيلی جاهای ديگر) خوشم آمده بود كه هنوز هم تمام جزييات آن را به ياد دارم. به تعبير بهتر ، از آن به بعد اسم اصغر هاشمي -كه البته قبلاً از او فيلم &lt;STRONG&gt;روزهای انتظار&lt;/STRONG&gt; را ديده بودم - برايم جدی شد و سعی كردم كارهايش را با اشتياق دنبال ‌كنم. اما فيلم‌های بعدی‌اش هركدام به نوبت از راه رسيدند و تقريباً من را مطمئن كردند كه در كارنامه‌ی فيلم‌سازی او &lt;STRONG&gt;زير بام‌های شهر&lt;/STRONG&gt; تنها يك جرقه و يك حادثه بوده است (البته به غير از فيلم‌ &lt;STRONG&gt;دو&lt;/STRONG&gt; &lt;STRONG&gt;همسفر &lt;/STRONG&gt;كه هنوز هم معتقدم فيلم جسورانه‌يی است). در ميان آثار او سريال خاطره‌انگيز &lt;STRONG&gt;آپارتمان&lt;/STRONG&gt; تاحدی توانست اين ديدگاه را تغيير بدهد ولی واپسين ساخته‌ی او (فيلم سينمايی &lt;STRONG&gt;نگين&lt;/STRONG&gt;) تير خلاصی بود بر ذهنيت تمام كسانی كه اصغر هاشمی را در فضای طناز و در عين حال معترض &lt;STRONG&gt;زير بام‌های شهر&lt;/STRONG&gt; جست‌و جو می‌كردند.تا اين كه بعد از چند سال انتظار ، دومين كار او در تلويزيون (مجموعه‌ی تلويزيوني &lt;STRONG&gt;يك مشت پر عقاب&lt;/STRONG&gt;) به پخش رسيد و تا حد قابل قبولی توانست خاطرات مكدر فيلم و فيلم‌های ضعيف قبلی‌اش را از ذهن‌ها پاك كند. شايد بايد گفت اين سريال در ميان كارهای متاخر او يك سر و گردن بالاتر بود. و همين باعث شد تا از پيشنهاد سردبير صنعت‌سينما براي گفت‌وگو با اصغر هاشمی استقبال كنم؛ فيلم‌سازی كه برخلاف آن سال‌ها ديگر ساكن تهران‌پارس نيست و من مجبور شدم برای ديدار با او از فلكه‌ی چهارم تهران‌پارس به اكباتان بروم. &lt;BR&gt;تمام اين‌ها را نوشتم تا بگويم اگر شما هم مثل من به كارهای اوليه‌ی اصغر هاشمی علاقه داريد و اگر شما هم مثل من از برخی ضعف‌های آشكار &lt;STRONG&gt;يك‌مشت‌پرعقاب&lt;/STRONG&gt; (مثل قابل‌پيش‌بينی بودن داستانش ، اجرای بد و ضعيف صحنه‌های رانندگی در آن ، ناهماهنگ بودن برخی شخصيت‌های داستان و...) آزرده خاطر شده‌ايد مصاحبه‌يی كه با سازنده‌ی &lt;STRONG&gt;يك‌مشت‌پرعقاب&lt;/STRONG&gt; انجام داده‌ام را در &lt;STRONG&gt;&lt;A href=&quot;http://www.najvan.blogfa.com/post-75.aspx&quot;&gt;اين‌جا&lt;/A&gt;&lt;/STRONG&gt; بخوانيد. البته با ذكر اين نكته كه گفت‌و‌گوی مورد بحث پس از پخش ششمين قسمت مجموعه انجام شده است. حيف كه شماره‌ی نوروزی مجله‌ی &lt;STRONG&gt;صنعت‌سينما&lt;/STRONG&gt; فرصت بيش‌تری برای تكميل مطالب نداشت. اگر اين قيد زمانی وجود نداشت بهتر بود گفت‌و گو در پايان نمايش سريال انجام شود تا دست‌كم از فيلم‌ساز درباره‌ی جابه‌جايی غيرمنتظره‌ی بازيگرانش (جايگزينی بدون پيش‌زمينه و غيرقابل‌باور پرويز پورحسينی به جای احمدآقالو) و پايان سرهم‌بندی‌شده‌ی آن هم توضيح بخواهم؛ پايانی كه متاسفانه جزو سرنوشت اغلب مجموعه‌های پر بيننده‌ شده (&lt;STRONG&gt;ساعت‌شنی&lt;/STRONG&gt; را كه هنوز يادتان نرفته) و البته با تلاقی اعمال نظر ناظران (در پخش) به ساده‌انگاری برنامه‌سازان تلويزيونی ظاهراً فعلاً از آن گريزی نيست!&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG alt=&apos;اصغر هاشمي در پشت صحنه مجموعه تلويزيوني &quot;يك مشت پر عقاب&quot;&apos; hspace=4 src=&quot;http://www.myimagehosting.com/5103LtvZ7-76539.pic&quot; align=bottom vspace=4 border=5&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 17 Mar 2008 11:20:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=najvan&amp;postid=75</comments>
<dc:creator>najvan</dc:creator>
<guid>http://najvan.blogfa.com/post-75.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>نگاهی به مهم ترین مجموعه های تلویزیون در فصل گذشته</title>
<link>http://najvan.blogfa.com/post-74.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;از ابتدای راه‌اندازی صفحه‌ی تلويزيون در مجله‌ی صنعت‌سينما قصدمان اين بوده – و هست – كه ضمن شناسايی مجموعه‌های تلويزيونی قابل بحث و شايسته‌ی اشاره (منظورم آثاری است كه قابل «نقد» كردن باشند و در ضمن‌، خصوصيات تكنيكی شاخصی هم داشته باشند) سازندگان‌شان را به گفت‌و‌گو دعوت كنيم و به جای نوشتن نقد يا يادداشت‌هاي كوتاه و بلند ، درباره‌ ويژگی‌های آن‌ها بحث كنيم. &lt;BR&gt;تشكيل پرونده‌ی نسبتاً كاملی برای مجموعه‌‌يی با ويژگی‌های &lt;STRONG&gt;مدارصفردرجه &lt;/STRONG&gt;(حسن فتحی) در ادامه‌ی همين‌مسير نشان از عزم اين نشريه براي پرداختن به مجموعه‌های پربيننده و قابل نقد در همين‌زمينه داشت (و دارد). به همين‌دليل و به‌دليل تراكم و ترافيك مجموعه‌هايی كه چنين قابليتی داشتند از مدت‌ها قبل برنامه‌ريزی و دورخيز كرده بوديم ؛ دورخيزی براي شماره‌ی‌ نوروز87 كه البته به‌دليل بدقولی‌و بدعهدی برخی از دوستان فيلم‌ساز بی‌نتيجه ماند و با‌وجود اعلام انجام گفت‌و‌گوها (در شماره‌ی ‌قبل) موفق به انجام‌شان نشديم.&lt;BR&gt;واقعيت‌اين‌است‌كه‌برای ‌انجام‌ گفت‌‌و‌گو ‌با بهرام‌بهراميان (كارگردان‌ مجموعه‌ی‌ &lt;STRONG&gt;ساعت‌شنی&lt;/STRONG&gt;) و سامان‌مقدم(كارگردان &lt;STRONG&gt;پريدخت&lt;/STRONG&gt;) از مدت‌ها قبل تماس‌هايمان را گرفته بوديم و ضمن جلب موافقت دوستان، قول‌و‌قرارهايمان را هم گذاشته بوديم. جالب آن كه در مورد آقاي بهراميان، انجام گفت‌و‌گو به گذاشتن قرار ضمنی هم رسيده بود. اما ناگهان... بنا به دلايل نامعلومی همه چيز به فراموشی سپرده شد ؛ انگار از اول هيچ قول و قراري در ميان نبوده است! به همين دليل صراحت و صداقت احمد مرادپور(كارگردان مجموعه‌ی &lt;STRONG&gt;رقص‌پرواز&lt;/STRONG&gt;) كه از همان ابتدای تماس ، دعوت به گفت‌و‌گو را رد كردند و اشاره كردند كه «اهل مصاحبه» نيستند شايسته احترام و قدردانی است. شايد اگر آقایان بهراميان و مقدم هم با همين صراحت و صداقت، دعوت به انجام گفت‌و‌گو را رد كرده ‌بودند امروز اين گلايه از ايشان وجود نداشت.&lt;BR&gt;آن‌چه در پی‌آمد اين مقدمه و &lt;STRONG&gt;&lt;A href=&quot;http://www.najvan.blogfa.com/post-74.aspx&quot;&gt;اين‌جا&lt;/A&gt;&lt;/STRONG&gt; می‌خوانيد يادداشت‌های كوتاهي درباره‌ی مجموعه‌های قابل بحثی است كه در مورد سه‌تای آن‌ها قرار بود اين نوشته‌ها مبناي مصاحبه‌هايی با سازندگان‌شان باشد ، اما متاسفانه اين اتفاق نيفتاد و... فقط حسرتش باقی ماند.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 17 Mar 2008 10:35:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=najvan&amp;postid=74</comments>
<dc:creator>najvan</dc:creator>
<guid>http://najvan.blogfa.com/post-74.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>در حاشيه‌ی پخش فيلم مستند «مسيرسبز»</title>
<link>http://najvan.blogfa.com/post-73.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;IMG alt=&quot;حميد فرخ نژاد در تصويري از حلقه سبز (عكس از:اسماعيل حاتمي كيا)&quot; hspace=5 src=&quot;http://tv.hakfilm.com/en/Halge-Sabz10.jpg&quot; align=left vspace=5 border=5&gt;تمام تابستان و اوايل پاييز امسال (كه البته آخرين روزهای آن را می‌گذرانيم!) مشغول تدوين ، و طراحی خطی براي به هم پيوند دادن تصاوير پشت صحنه‌ی مجموعه تلويزيونی &lt;STRONG&gt;حلقه‌سبز&lt;/STRONG&gt; بودم؛ نوعی از كارگردانی و هدايت مسير فيلم كه در كنار گفت‌و‌گو با برخی عوامل توليد و به هم ربط دادن تصاوير پشت صحنه با حرف‌های آن‌ها قرار بود به شكل جذابی برسد. در تمام روزهايی كه در دفتر &lt;STRONG&gt;&lt;A href=&quot;http://www.hakfilm.com/&quot;&gt;حك‌فيلم&lt;/A&gt;&lt;/STRONG&gt; در خيابان دربند تهران مشغول بازبينی راش‌ها و تدوين اين فيلم بودم ابراهيم حاتمی‌كيا در يكی از اتاق‌های بغلی ، مشغول تحقيق ، برگزاری جلسه و نوشتن فيلم‌نامه فيلم جديدش (&lt;STRONG&gt;دعوت&lt;/STRONG&gt;) بود و با وجود اصرارهای فراوان من (برای تماشای بخش‌هايی از فيلم) هرگز اين‌كار را نكرد. دليلش هم اين بود كه نمی‌خواست روي كار من تاثير بگذارد و همان‌طور كه خودش می‌‌گفت ، دلش می خواست بعد از تمام شدن كامل فيلم، مثل يك تماشاگر عادی جلوی تلويزيون بنشيند و آن را نگاه كند.&lt;BR&gt;حالا و پس از يك سری اتفاقات ريز و درشت فراوان و البته پشت سرگذاشتن استرس‌ مربوط به زندگی ما ايرانی‌ها در دقيقه ی نود ، مستند 57 دقيقه‌يی &lt;STRONG&gt;مسيرسبز&lt;/STRONG&gt; (درباره مراحل توليد و‌ آماده‌سازی &lt;STRONG&gt;حلقه‌سبز&lt;/STRONG&gt;) آماده نمايش است و آن‌طور كه در خبر &lt;STRONG&gt;&lt;A href=&quot;http://www.isna.ir/Main/NewsView.aspx?ID=News-1097875&amp;Lang=P&quot;&gt;ايسنا&lt;/A&gt;&lt;/STRONG&gt; هم آمده، عصر جمعه اين هفته (هفدهم اسفند) از شبكه سوم پخش خواهد شد.&lt;BR&gt;بدون آن كه قصد پيش‌داوری برای خوانندگان اين نوشته را داشته باشم ، از بازديد كنندگان اين وبلاگ دعوت می‌كنم جمعه شب تماشای اين فيلم مستند را از دست ندهند و بدون هيچ‌گونه خودسانسوری نظرشان را در بخش اظهارنظر اين پست ارائه كنند. منتظر انتقادها و پيشنهادهای شما خواهم بود.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 05 Mar 2008 05:37:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=najvan&amp;postid=73</comments>
<dc:creator>najvan</dc:creator>
<guid>http://najvan.blogfa.com/post-73.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>نگاهی به فیلم آواز گنجشک ها ؛ تازه‌ترين ساخته مجيد مجيدی</title>
<link>http://najvan.blogfa.com/post-72.aspx</link>
<description>&lt;P align=center&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot; size=7&gt;در فاصله میان چشم و ذهن&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;IMG alt=&quot;نمايي از فيلم آواز گنجشك ها (عكس از: علي تبريزي)&quot; hspace=5 src=&quot;http://www.fajrfestival.ir/images/fajr/film_image/avaze-gonjeshkha-3.jpg&quot; align=right vspace=5 border=3&gt;همين چند سال پيش ، زمانی كه سازنده ی &lt;STRONG&gt;بيد مجنون &lt;/STRONG&gt;در گفت‌و‌گوهای مطبوعاتی پس از نمايش آن فيلم ، كور شدن ناگهانی قهرمان داستان و به خفت و خواری كشيده شدن‌اش از پی عشقی ناكام و يك سويه را نشانه‌ای از رحمت و محبت الهی برای جلوگيری از غوطه خوردن او در مرداب گناه می‌دانست (در حالی كه تماشاگر چيز ديگری روی پرده می‌ديد!) بايد متوجه می شديم فاصله عميقی ميان ذهنيت – صد البته قابل احترام – فيلمساز  و آن‌‌چه كه در مقابل ديد مخاطبان او ، روی پرده راه می‌رود به وجود آمده است. البته شايد اگر برخی منتقدان علاقمند به مجيدی و سينمای او به جای ارائه تحليل‌های گمراه كننده و ستايش‌آميز ، نوع نگاه او را مورد تحليل و بررسی عميق‌تری قرار داده بودند كار به اين جا نمی‌كشيد كه تنها فيلمساز ايرانی نامزد اسكار در هفتمين گام ، ستايش شده‌ترين ساخته‌ خود (&lt;STRONG&gt;بچه‌های آسمان&lt;/STRONG&gt;) را روی ميز گذاشته و از روی دست خود كپی برداری كند.&lt;BR&gt;در نگاهي كلي &lt;STRONG&gt;آواز گنجشك‌ها&lt;/STRONG&gt; را بايد بازگشت مجيد مجيدی به دنياي صادقانه و جذاب آدم‌های قشر فقير اجتماع دانست؛ آدم‌هايی از همان جنس و همان اصالت و ايمان آگاهانه در بچه‌های‌آسمان كه برخلاف برخی ساخته‌های بهمن‌قبادی يا ابوالفضل‌جليلی فقر آزاردهنده‌ای ندارند. اما واقعيت اين است كه همان رخداد درونی &lt;STRONG&gt;بيد مجنون&lt;/STRONG&gt; اين بار به نوعی ديگر در &lt;STRONG&gt;آواز گنجشك‌ها&lt;/STRONG&gt; به وقوع پيوسته و چيزی كه فيلمساز روی پرده به نمايش گذاشته دقيقاً آن چيزی نيست كه در ذهن پروانده و اين گونه – با اين همه جزييات – برايش زحمت كشيده. به عنوان مثال ظاهراً قرار بوده ارتباطی ميان قهرمان داستان (كريم) و شترمرغ‌های مزرعه و محل كار او برقرار باشد (و اگر نه ، چهره پرداز فيلم ، آن همه براي ايجاد اين شباهت وقت و انرژی نمی گذاشت) و قرار بوده فرار شترمرغ ، زندگی بی فردای او را دچار حوادث و دشواری‌های فراوانی كند (و &lt;IMG alt=&quot;رضا ناجي در لحظه اي از فيلم آواز گنجشك ها (عكس از: علي تبريزي)&quot; hspace=5 src=&quot;http://www.massoudmehrabi.com/e/375g.jpg&quot; align=right vspace=5 border=1&gt;اگر نه ، نيازی نبود از چشم آسمان و از لا‌به‌لای آن نماهای هوايی ، ذلت او را در پوشيدن جامه‌ای شبيه شترمرغ و گشتن به دنبال آن ببينيم) و در جايی از فيلم قرار بوده وسوسه‌های طبيعی يك آدم فقير و نيازمند برای دزديدن چيزی كه اتفاقی روی دوش او قرار گرفته به نمايش گذاشته شود (و اگر نه نيازی نبود كريم وسط يكی از ميدان‌هاي شلوغ شهر برای سرقتی به همين سادگی با خود خلوت كند) و قرار بوده حمل در و پنجره‌هاي مستعملِ خانه‌های مخروبه و قديمی شهر تهران نشانه‌ای از تغيير روحيه قهرمان فيلم و آزاردهنده و دست‌و‌پاگير بودن عناصر زندگی شهری باشد (و اگر نه ، نيازی نبود تحقيرشدن او در فصل به دوش كشيدنِ يك درِ قديمی با آن نماهای سرازير به تماشاگر نشان داده شود) و قرار بوده همان آت ‌و آشغال‌های زندگی شهری – كه گوشه‌ زندگی كريم را آلوده كرده – سرانجام او را در كام خود ببلعد (و اگر نه ، نيازی نبود او در حفره ميان همان‌ها سقوط كند و ماه‌ها زمين‌گير شود و... از سر ناچاری شاهد تلاش‌های دردناك همسر و فرزندانش براي گذران زندگی باشد).&lt;BR&gt;در شكل فعلی ، سازنده &lt;STRONG&gt;آواز گنجشك‌ها&lt;/STRONG&gt; همان فرمول و قالب حساب پس‌داده &lt;STRONG&gt;بچه‌های آسمان&lt;/STRONG&gt; را تكرار می‌كند و البته اين مسير را چنان طراحی می‌كند تا اين بار به جای ماهی‌‌های قرمز آن حوض آبی‌رنگ – كه آرزومندانه به پای پينه بسته علی بوسه زدند – شترمرغِ فراری داستان در برابر قهرمان داستان سر خَم كرده و كرنش كند. و اگر نه ، نيازی نبود آن شترمرغ بی‌نوا كه به لطف يك ديالوگ از پشت ديوار ، با پای خود به مزرعه برگشته، در سكانس نهايی فيلم به سايه‌سار تك درخت درخت وسط بيابان پناه بياورد و برای بازگشت به مزرعه از كريم رخصت بطلبد؛ آن هم آقا‌كريمی كه با ساده‌انگاری تعجب‌بر‌انگيز فيلمساز نه تنها براي سوم شدن تلاش نكرده ، بلكه از همان ابتدا روی سكوی اول ايستاده است! 
&lt;HR&gt;
اين نوشته در تازه‌ترين شماره ماهنامه‌ سينمايی &lt;STRONG&gt;&lt;A href=&quot;http://www.massoudmehrabi.com/weblog/&quot;&gt;فيلم &lt;/A&gt;&lt;/STRONG&gt;(اسفند 86) به چاپ رسيده است.</description>
<pubDate>Sat, 01 Mar 2008 05:40:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=najvan&amp;postid=72</comments>
<dc:creator>najvan</dc:creator>
<guid>http://najvan.blogfa.com/post-72.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>در حاشيه‌ي درخشش «آواز گنجشك‌ها» ي مجيد مجيدي در جشنواره‌ي فيلم برلين</title>
<link>http://najvan.blogfa.com/post-70.aspx</link>
<description>&lt;P align=center&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot; size=7&gt;اكسير سينما&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;IMG alt=&quot;رضا ناجي پس از دريافت خرس نقره يي جشنواره فيلم برلين&quot; hspace=5 src=&quot;http://www.kargozaaran.com/NewsImage/8611282335181-1.jpg&quot; align=left vspace=5 border=2&gt;ديروز كه عكس خوش‌حال و فاتح رضا ناجي را در صفحه‌ي اول اغلب روزنامه‌ها ديدم ياد حرف ابوالفضل جليلي افتادم كه به درستي مي‌گفت: «سينما هر روز به كام يك نفر است.» (راستي جليلي كجاست و چرا جشنواره‌ها ديگر او را تحويل نمي‌گيرند؟!)&lt;BR&gt;تصوير ناجي با آن بوسه‌ي آرتيستيكي كه به خرس نقره‌يي جشنواره‌ي فيلم برلين زده بود هيچ شباهتي به اولين عكس‌هاي او كه حدود ده سال پيش در مطبوعات منتشر شده بود نداشت. رضا ناجي ؛ بازيگر آذري زبان و خوش قلب فيلم &lt;STRONG&gt;بچه‌هاي‌آسمان&lt;/STRONG&gt; (مجيد مجيدي) با آن چهره‌ي آفتاب سوخته و نتراشيده – كه مشخصه‌ي او در آن فيلم بود –  در اغلب عكس‌ها بيش‌تر شبيه يك كارگر ساختماني بود تا هنرپيشه‌يي كه به راحتي بتواند قلب تماشاگران سينما را تسخير كند. اما گذر زمان نشان داد انتخاب مجيدي براي چنين نقشي آن قدر درست بوده كه هنوز و پس از گذشت ده سال از ساخته شدن تنها فيلم ايراني نامزد تنديس اسكار ، تجسم پدر فقير - اما به شدت شريف و پاك - آن فيلم يكي از اولين چيزهايي است كه به طور حتم ، ذهن هشيار علاقمندان سينما را به خود مشغول مي‌كند. من كه خودم هر وقت ياد صحنه‌ي خرد كردن كله قند توسط رضا ناجي مي‌افتم عقرب بغض به گلويم خراش مي‌اندازد ؛ جايي كه او به راحتي يك آب خوردن مي‌توانست قندان‌ خانه‌ي خود را از قند‌هاي خرد شده براي مسجد محل پر كند ، اما اين كار را نكرد.&lt;BR&gt;همين چند وقت پيش - وسط‌هاي جشنواره‌ي فيلم فجر - بود كه يك روز اتفاقي رضا ناجي را ديدم. با حسين عابديني (ديگر بازيگر آذري‌زبان كشف مجيد مجيدي) به سينما استقلال آمده بود تا پس از فيلم &lt;STRONG&gt;باران&lt;/STRONG&gt; (مجيدي) تازه‌ترين هم‌كاري خود با حسين را روي پرده ببيند ؛ در فيلم &lt;STRONG&gt;باد در علفزار مي‌پيچد&lt;/STRONG&gt; ساخته‌ي خسرو معصومي و در نقش شيرين و جذاب خياط دوره‌گردي كه براي شاگردش به خواستگاري مي‌رود. وقتي خوب به خطوط چهره‌اش دقت كردم متوجه شدم اكسير سينما (همان چيزي كه سميرا مخملباف را يك شبه از نوجواني ساده و معمولي به چهره‌ي مورد علاقه‌ي عكاسان خبري دنيا تبديل كرد) در مورد او هم كارگر افتاده و اين رضا ناجي كه ما مي‌شناختيم كم‌ترين شباهتي با آن بازيگر گم‌نام ديروز ندارد ؛ نابازيگري كه سوار بر باد به جلوي دوربين &lt;STRONG&gt;بچه‌هاي آسمان&lt;/STRONG&gt; راه يافت و امروز به لطف بي‌طرفي داوران آلماني – كه درخشش او در &lt;STRONG&gt;آواز&lt;/STRONG&gt; &lt;STRONG&gt;گنجشك‌ها&lt;/STRONG&gt;ي مجيد مجيدي را قدر دانستند – جزو معدود بازيگران مطرح سينماي ايران در عرصه‌ي بين‌المللي به حساب مي‌آيد.&lt;BR&gt;شك نكنيد كه با شهرت فرامرزي رضا ناجي از اين پس او را در فيلم‌ها و نقش‌هاي متعدد و بيش‌تري خواهيم و خواهيد ديد (خدا را چه ديديد؟ شايد سال آينده ؛ نامزد اسكار هم شد!) فقط خدا به روياي ما رحم كند كه دوست نداريم مصرف شدن ، تمام شدن و تكرار كردن و به پايان رسيدنش را در تله فيلم‌هاي سينما – ويدئويي (چه تركيب نامانوسي!) و سريال‌هاي آبكي و شبه خانوادگي ببينيم. همين!&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 19 Feb 2008 08:07:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=najvan&amp;postid=70</comments>
<dc:creator>najvan</dc:creator>
<guid>http://najvan.blogfa.com/post-70.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://najvan.blogfa.com/post-69.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;IMG alt=&quot;پوستر فيلم آن سوي آتش&quot; hspace=5 src=&quot;http://www.myimagehosting.com/5103LtvZ7-73895.pic&quot; align=right vspace=5 border=1&gt;همه چیز با یک «اتفاق» شروع شد ؛ وقتی دوان دوان و پر شتاب به پلکان باشکوه سینما رسید ، در نهایت ناباوری هیچ کس توی صف نبود و این سوی گیشه از تماشاگر خالی بود. احتمالاً با خود اندیشید خواب می بیند. اما نه ؛ خیال و رویا نبود و تمام مسیر فلزی کنار سینما آزادی (که سالی یک بار آن را برای کمک به صف علاقمندان جشنواره ایجاد می کردند) جز تک و توکی آدم در چند ده متری – و لابد برای گپ و گفت – خالی بود. بلیت فروش سینما وقتی بهت و حیرت را در چشم های او دید خندید و گفت: « همین یک بلیت مونده ؛ همه رفقات رفته ن تو!» و نوجوان دبیرستانی که آن روز به نیت جشنواره مرخصی استعلاجی گرفته بود اسکناس را داد ، بلیت را گرفت و باز ، ناباورانه خزید به تالار تاريك‌ و سکر آور سینما ؛ جایی که دو برادر در همسایگی شعله های داغ و سوزان و سرکش ، بر سر سهم شرکت نفت (از خرید خانه پدری) با هم درگیر بودند و... فقط ذرات پراکنده باران و موسیقی می توانست مرهمِ جان رنجور و خسته آن ها باشد.&lt;BR&gt;تدارک یک پرونده کوچک و جمع و جور برای فیلمی که هنوز و در گذر خاطرات ، عطر آن سال های شیرین – و ظاهراً تکرار نشدنی سینمای دهه 1360 – را در ذهن تکرار میکند کم ترین کاری است که از دست آن عشق سینمای سابق بر می آمده و آن را در اين وبلاگ می خوانید ؛ پرونده ای شامل گفت و گو با کیانوش و داریوش عیاری ، مسعود بهنام ، پرویز آبنار ، سیامک اطلسی ، عاطفه رضوی و مهرداد وفادار که البته جای خسرو شجاع زاده (به دلیل عدم علاقه به انجام گفت و گو) در میان آن ها خالی است.
&lt;HR&gt;
اين نوشته و ساير مطالب درباره ي &lt;STRONG&gt;آن سوي آتش&lt;/STRONG&gt; (كيانوش عياري) در تازه ترين شماره ي ماهنامه &lt;EM&gt;&lt;STRONG&gt;صنعت سينما&lt;/STRONG&gt;&lt;/EM&gt; (شماره ۶۷ ؛ ويژه جشنواره فيلم فجر ) به چاپ رسيده است.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 01 Feb 2008 14:13:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=najvan&amp;postid=69</comments>
<dc:creator>najvan</dc:creator>
<guid>http://najvan.blogfa.com/post-69.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
