سینما به روایت ساموئل خاچیکیان/ نگاهی به کتاب «پروندهی یک جناییساز: ساموئل خاچیکیان»
پروندهی یک جناییساز: ساموئل خاچیکیان در حالی به پیشخوان کتابفروشیها عرضه شده که چاپ نخست آن (با نام ساموئل خاچیکیان؛ یک گفتوگو) در سال 71 توسط انتشارات «نگاه» منتشر و تقریباً از اواسط همان دهه نایاب شده بود. این کتاب چنان که از نامش هم برمیآید شامل گفتوگو با یکی از تاثیرگذارترین کارگردانهای نسل اول تاریخ سینمای ایران است و همانطور که عباس بهارلو در یادداشت مقدمه توضیح داده، انجام چنین تجربهای (تالیف کتابی سراسر گفتوگو با یک کارگردان ایرانی) در زمان انتشار آن بیسابقه بوده است. وی در بخش دیگری از این یادداشت با اشاره به مشغلههای خود به عنوان عامل تاخیر در تجدید چاپ کتاب تاکید کرده: «متن فعلی، عیناً همانی است که در چاپ نخست منتشر شده بود؛ بدون هیچگونه ویرایش یا تجدید نظری.» (صفحهی 10) بهارلو در ادامه اشاره کرده که فقط در چاپ عکسها تغییرهایی داده و چند سند و یک مقاله (در معرفی کارنامهی سینمایی خاچیکیان) به کتاب اضافه کرده که به گمان او برای این چاپ ضرورت داشته. اما واقعیت این است که نسخهی جدید این کتاب، از حالت مصور خارج شده اما مهمترین امتیاز آن، تصویر سندهایی (نظیر درخواست مجوز برای فیلمهای مرگ در باران و اضطراب) است که در چاپ قبلی وجود نداشت. متن کامل را در ادامهی مطلب بخوانید.
جشنوارهی فیلم فجر برای نسل من که نوجوانیاش در انتهای دههی شصت گذشت، یادآور صفهای طولانی در کنار دیوار بلند سینما آزادی و شهرقصه، سرمای آن سالهای تهران، برفهای درشت و بیوقفه، آتش روشن کردنها، انتظار طولانی برای رسیدن به پلههای گیشه و مهمتر از همه، خریدن بلیتی بود که به دست آوردن آن در حکم بینهایت خوشبختی بود. بلیتی که در زمستانِ بسیار سردِ سال 66 به یک خاطرهی عجیب گره خورده بود. آن سال از بیست کیلومتر آنطرفتر، خودم را به سینما آزادی رسانده بودم تا فقط از صبح تا شب فیلم ببینم؛ درست مثل یک کارمند موظف! و صف، مثل یک حلزون فربه و تنبل علاقهای به جلو رفتن نداشت. نرسیده به داربستهای نزدیک سینما خبر آمد که: «بلیت تمام شده.» از آنجا که هنوز نیمساعت به شروع سانس مانده بود چنین خبری خیلی عجیب به نظر میرسید. رفتم جلو تا ببینم اوضاع از چه قرار است. وقتی به گیشه رسیدم دیدم هیچکس روی پلهها نیست. پرسیدم: «بلیت تموم شده؟» کسی گفت: «نه. ما برای سانس بعد وایسادیم. اگه میخوای بری تو، از اونور برو.» و آنسوی داربست را نشان داد که معمولاً کسی از آنطرف نمیرفت. معطل نکردم. سریع خودم را به گیشه رساندم، بلیت خریدم و با ناباوری وارد سالنی شدم که گرمای مطبوعی از آن بیرون میزد. روی صندلی نشستم و خود را به تاریکی سُکرآوری سپردم که مرا در خود بلعیده بود. سرانجام، پردههای بلند و مخملی کنار رفت و نور مخروطی شکل و جادویی، تالار نمایش را پر کرد. تازه متوجه شدم اسم فیلم آنسوی آتش است و کارگردان آن، کیانوش عیاری. احساس عجیبی بود که در سرمای استخوانسوزِ آن سالها تصویرهایی از جنوب ببینی. تصویرهایی از سرزمین نفت و گرما و پول که با والس «دانوب آبی» در هم آمیخت و به زمستان هفده سالگی من رنگ دیگری زد. سالهاست این فیلم را دوباره ندیدهام اما کشف این شاهکار کوچک، آنهم در سانس و روزی که به تهیهی بلیتِ آن هیچ امیدی نبود احساس لذتبخشی است که متاسفانه سالهاست دیگر تکرار نشده؛ درست مثل سرما و برف آن سالهای تهران که همراه با شوق فیلم دیدن در جشنواره به خاطرهها پیوسته است!
فیلم شَنِل که نسخه ویدئویی آن این روزها به شبکه نمایش خانگی آمده نخستین فعالیت مستقل حمیدرضا بابابیگی در زمینه فیلمنامهنویسی است. او که دانشآموخته ادبیات فارسی در مقطع کارشناسی است، پیش از این در کانون سینماگران جوان تحت نظر کامبوزیا پرتوی و احمد طالبینژاد مبانی فیلمنامهنویسی را آموخته؛ و در سالهای گذشته، جدا از کارگردانی چند فیلم کوتاه، فعالیتهای مختلفی در این زمینه داشته که نگارش فیلمنامههای چند تلهفیلم، بازنویسی فیلمنامه روایت ناپدید شدن مریم (محمدرضا لطفی)، مشاوره فیلمنامه اینجا کسی نمیمیرد (حسین کُندُری) و همچنین ترجمه فیلمنامههای رفتگان (مارتین اسکورسیزی) و سایه یک شک (آلفرد هیچکاک) برای ماهنامه فیلمنگار، تنها بخشی از آنهاست. بنفشه آفریقایی عنوانِ احتمالاً موقتِ تازهترین فیلمنامه بابابیگی است که توسط مونا زندیحقیقی کارگردانی شده است. متن کامل این گفتوگو که در شمارهی آذرماه مجلهی فیلمنگار منتشر شده را در
هفتاد و شش دقیقه و پانزده ثانیه... با نمایی از تلاشِ عباس کیارستمی برای کنار زدن برف از روی پاترولِ معروف خود آغاز میشود و با تصویری از دویدن و دور شدن او در یک بیشهزار پر از درختهای زیتون به پایان میرسد. آنچه در فاصلهی این دو نما پیش چشم تماشاگر رژه میرود برشهای کوتاه و بلندی از زندگی این فیلمساز سرشناس و جهانی است که شاید در نگاه نخست، معمولی و در برخی موارد حتی پیش پا افتاده به نظر برسد اما عمیقتر که نگاه کنیم، برشهای کوتاه و بلندی از سبک زندگی یا به تعبیری بهتر، نوع نگاه خاص کیارستمی به دنیای اطرافش را به نمایش میگذارد که به لطف مشاهدهگریها و البته نگاه کنجکاوانهی سیفالله صمدیان به پردهی سینمای مستند راه یافته است. نگاهی که گاهی مثل همین نمای آغاز فیلم– که ذکرش رفت– تلاشهای فردی و عمدتاً یکنفرهی کیارستمی برای لذت بردن از زندگی را بازتاب میدهد و گاهی مثل نمای آخر آن، تعبیری از آغوش گشودن او رو به طبیعت و به نوعی، گردن نهادن به مشیت الهی است. متن کامل در
این وبلاگ تلاش ناچیزیست برای انتشار نوشتههایی دربارهي سینما، تلویزیون و ادبیات.