نمایی از فیلم نقطه کور ساخته‌ی مهدی گلستانهنقطه‌کور (مهدی گلستانه) در ادامه تب فراگیر و عجیب سال‌های اخیر (تبی که ظاهراً به این زودی‌ها فروکش نخواهد کرد) فیلمی درباره تردیدهای عمدتاً بی‌پایه و اساس، و به عبارتی دیگر سایه شوم خیانت بر زندگی زناشویی است. مضمونی متاسفانه تکراری و تکرارشونده که البته به مدد مرزهای ممیزی و محدودیت‌های نمایشی [در کشور ما] تا حد ممکن از نفس افتاده اما چنان که دیده می‌شود، به صورت کامل از دور خارج نشده است! در نقطه‌کور (نوشته احسان بیگلری) به‌عنوان تازه‌ترین محصول این جریان با داستان مرد متعصبی (خسرو/ محمدرضا فروتن) روبه‌روییم که به حرفه جوش‌کاری زیرِ آب مشغول و به همین دلیل مجبور است هفته‌ها از خانه و خانواده دور باشد. مردی که به شهادت صحنه‌های آغاز فیلم (آن‌جا که به مشکل تنفسی او در حین کار اشاره می‌شود) در محل کار خود نیز با معضل‌ها و مشکل‌هایی روبه‌رو است اما فیلم ترجیح می‌دهد به‌جای پرداختن به جزییات مشکل جسمی– یا شاید هم روحی‌‌اش– فقط به رفتارهای غیر قابل پیش‌بینی و عمدتاً غیرمنطقی‌ او بپردازد (فریادها، پرخاش‌ها‌ و توهین‌ها). جالب این که فیلم‌ساز هم به جای این که با حفظ بی‌طرفی، فضای مناسبی برای تعامل و مداخله ذهنی تماشاگر در حوادث و داستان فیلم به وجود بیاورد، تلاش می‌کند به آن دامن بزند (جایی که با ثبت رفتار اغراق‌آمیز او در هنگام باخبر شدن از ورود یک مرد غریبه به حریمِ خانه و استفاده از زخمه‌های موسیقی متن به استقبال از ایجاد چنین توهمی می‌رود).
اگر سکانس افتتاحیه فیلم را یک معرفی سریع و نسبتاً کم‌نقص از شخصیت محوری– و طبعاً آن را مهم‌ترین امتیاز این فیلم به شمار آوریم– باید گفت اصلی‌ترین مشکل این فیلمنامه از همان سکانس ابتدایی رخ می‌نماید. جایی که خسرو پس از خرید هدیه و دارو، و به روایت یکی از دیالوگ‌های فیلم پس از بیست و سه روز به خانه برمی‌گردد. در چنین صحنه‌ای منطق روایی حکم می‌کند ورود او با واکنش شدید و استقبال گرم خانواده مواجه شود؛ در حالی که کم‌رنگ بودن این نکته حتی خود او را نیز به تعجب وامی‌دارد و به دخترش می‌گوید: «از دیدن من خوش‌حال نشدی؟» جالب این که در ادامه، برخورد سرد و حتی می‌توان گفت غیرمودبانه خسرو در هنگام ورود به آشپزخانه (که گویی همین چند دقیقه پیش آن‌جا بوده!) باعث طرح کنایه متقابلی از سوی همسرش می‌شود: «خب [بچه رو] بغلش می‌کردی؛ زنت که نیست!»
پوستر فیلم نقطه کورنکته این‌جاست که فیلمنامه نقطه‌کور به‌شدت تحت‌تاثیر و در تاکیدی صادقانه‌تر بسیار شبیه داستان کوتاهی از محمد صالح‌علاست. داستانی که به طور حتم نقطه‌کور چه در جزییات و چه در پیچ و خم‌های داستانی‌ از آن وام گرفته (با این وجود متاسفانه در تیتراژ فیلم هیچ اشاره‌ای به این موضوع نشده) و چه بسا اگر از نظر روایت و انسجام درونی از آن پیروی می‌کرد اکنون با اثر بهتر و قابل تامل‌تری مواجه بودیم. این داستان که تحت عنوان «بن‌بست آینه» [در مجموعه‌داستان «اجازه می‌فرمایید گاهی خواب شما را ببینم؟»] منتشر شده (نشر پوینده، 1392) ماجرای مردی را روایت می‌کند که مثل شخصیت محوری نقطه‌کور جوش‌کار سایت‌های نفتی در عمق آب‌های خلیج فارس است (شباهت از این واضح‌تر؟!) و طرح خاطره‌ای از سوی یکی از همکارانش (مبنی بر وقوع سوء‌تفاهمی که اشاره یکی از آشناها به وجود برخی موارد مشکوک در سطل زباله خانه‌شان رقم زده) آن‌هم تقریباً هم‌زمان با پیدا کردن کاغذ خشک‌شویی در یقه پیراهن خود (که در آن به جای فامیلی، نام کوچک همسرش نوشته شده) او را به تردیدی ناخواسته وامی‌دارد. تردیدی که در مسیر بازگشت ناگهانی به تهران (به‌دلیل کمبود کپسول اکسیژن) تا زمانِ روبه‌رو شدن با اصل واقعیت، گریبانش را رها نمی‌کند. البته در فیلم، عامل تردید خسرو نسبت به رفتار همسرش، حرف‌های ضد و نقیض کوچک‌ترین فرزندشان (مبنی بر حضور یک مرد غریبه در خانه) عنوان می‌شود و فیلمساز به بهانه پیروی از یک ضرب‌المثل قدیمی– که حرف راست را باید از بچه شنید– تا انتها نیز بر این موضوع پافشاری می‌کند؛ و در نهایت با به هم بافتن آسمان و ریسمان (نمایش تصویرهایی از پشت گردنِ دو مرد در دو وضعیت و محیط متفاوت) تمهیدی ایجاد می‌کند تا مثلاً توهم کودک در اشتباه گرفتن آن‌ها از همدیگر را موجه جلوه دهد! در حالی که در داستان اصلی، این موقعیت با طراحی داستانکی مبنی بر اخراج برادر کوچک‌تر (یک شباهت دیگر میان فیلم و داستان) و سپس آمدن آن‌ها از کنگاور به تهران، از منطق بهتری برخوردار است. در این بخش از کتاب، قهرمان ماجرا پس از رسیدن به خانه‌شان (در بن‌بست آینه) و دیدن سایه زن و مردی که در پنجره طبقه بالای خانه روبه‌روی هم ایستاده‌اند اجازه می‌دهد توهم و تصور خیانت، ذهن‌اش را آلوده کند: «قلبم از کار می‌افتد، پاهایم جان ندارند، چمدان سنگین است، بی‌اختیار آن را زمین می‌گذارم...[ ]...نمی‌دانم چه‌کار کنم، خون به مغزم نمی‌رسد، حرف‌های همکارانم مثل فیلم سینمایی از جلوی چشمم می‌گذرد. می‌خواهم حرکت کنم، پاهایم را گم کرده‌ام. پس چه‌جوری رفتم؟» (صفحه 78 کتاب)
داستان «بن‌بست آینه» با گشوده شدن درِ خانه و استقبال زن از بازگشت غیرمنتظره همسرش به پایان می‌رسد: «...شاخه گُل را از لای دندان‌هایم درآوردم، پرت کردم توی صورتش، او هم با آغوش باز، میانِ در منجمد شد. دیگر نمی‌خواستم او را نگاه کنم. سراسیمه برگشتم، هیچ نمی‌دانم تا سر کوچه چه‌جوری رفتم. سر کوچه یادم افتاد چمدان را وسط بن‌بست گذاشته‌ام. برگشتم چمدان را بردارم...[ ]...نمی‌دانم چرا به آن‌چه نمی‌خواستم نگاه کنم نگاه کردم. اول درِ خانه را دیدم که همسرم با آغوش گشوده هم‌چنان میان آن ایستاده است، پس از آن به بالا نگاه کردم؛ ای‌وای، آن‌ بالا آن زن و مرد هم‌چنان در قاب پنجره روبه‌روی هم ایستاده‌اند.» (همان صفحه) در حالی که در فیلم، این مشکل و سوء‌تفاهمی که ایجاد شده با مراجعه حضوری خسرو به منزل تعمیرکار حمام، سین جیم کردن او و در نهایت، کنترل مبلغ فاکتور با رقمی که از فهرست هزینه‌های جاری کم شده بود برطرف می‌شود؛ بی آن که هیچ‌کدام از داستانک‌ها و ماجراهای فرعی، تاثیری بر عمق فیلم و انطباق محدود آن با واقع‌گرایی داشته باشد.
جدا از شباهت‌های آشکاری– که ذکرشان رفت– آن‌چه فیلم و فیلمنامه نقطه‌کور را از نفس انداخته، طرح ماجراها و داستانک‌های فرعی و عمدتاً غیرمنطقی است که نه تنها هیچ ربطی به داستان اصلی (تردید مرد نسبت به زن) ندارند بلکه طبعاً نمی‌توانند بر آن تاثیرگذار هم باشند. داستانک‌هایی نظیر حمل بی‌‌دلیلِ نوشیدنی الکلی (بخوانید: زهرماری!) توسط برادر خسرو، سفر او و خانواده‌اش به دوبی (درست پس از دریافت حکم اخراج!)، فروختن طلا توسط خواهر خسرو (برای خرید تبلت به‌عنوان کادوی تولد!)، فرار شوهر خواهر (به دلیل بدهی سنگین)، ماجرای دوقلوهایی که مادرشان به بهانه فال قهوه تنهایشان می‌گذارد و...بسیاری موارد دیگر، از آن جمله‌اند. مواردی که شاید در انتهای فیلم می‌توانست به عنوان دانه‌های کاشته شده، مورد مصرف– و البته برداشت– قرار بگیرد اما متاسفانه فیلمنامه‌نویسان فیلم و هم‌چنین بازنویس نهایی به سادگی از کنار آن عبور کرده‌اند.
در نگاهی کلی نقطه‌کور را می‌توان جزو فیلمنامه‌هایی به حساب آورد که از عدم پرورش داستان و نادیده گرفتن ویژگی‌های هسته اصلی آن ضربه خورده است. نکته‌ای که ظاهراً در سینمای کشور ما و در زمینه فیلمنامه‌نویسی به معضلی حل‌ناشدنی تبدیل شده است. این معضل البته از یک روحیه جمعی (در نادیده و دست‌کم گرفتن بضاعت‌ها و قابلیت‌های سینمای ایران) ناشی می‌شود و نگاهی اجمالی به کیفیت فیلمنامه‌های نوشته شده در سال‌های اخیر نشان می‌دهد تولد و ظهور شهاب‌گونه برخی پدیده‌ها (نظیر اصغر فرهادی که سندروم او در چند سال گذشته توی بورس بوده!) شاید در مقطعی بتواند جریان فیلمنامه‌نویسی را تحت‌تاثیر خود قرار دهد (فیلمنامه‌هایی که تحت‌تاثیر سینمای فرهادی نوشته شده می‌تواند سوژه تحقیق جداگانه‌ای باشد) اما از نگاهی واقع‌بینانه کمی بعید به نظر می‌رسد به این راحتی‌ها بتواند تاثیری در استانداردهای آن داشته باشد. استانداردهای ضعیف و شکننده‌ای که در برابر فضای «نقد» جبهه دارند؛ و طبعاً نمی‌توانند به‌عنوان عنصری پویا و پیشرو انجام وظیفه کنند.
نکته: این نوشته پیش از این در ماهنامه‌ی فیلمنگار (نشریه تخصصی فیلمنامه‌نویسی) منتشر شده است.