حکایت آرزومندی/ نگاهی اجمالی به سی‌ و هشتمین دوره‌ی جشنواره‌ی فیلم فجر

پوستر سی و هشتمین دوره‌ی جشنواره‌ی فیلم فجر

جشنواره‌ی فیلم فجر امسال سی و هشتمین دوره‌ی خود را پشت سر گذاشت اما حتی اگر به پنجاهمین سال تولد خود هم برسد، بعید است بتواند از مرزهای یک جشنواره‌ با مختصات بومی و محلی فاصله بگیرد. دلیل این ادعا هم حجم بی‌شمار قوانین و تبصره‌هایی است که هر سال به حکم مصلحت‌ها،‌ سلیقه‌های شخصی و قرائت‌های تازه و بی‌سابقه از مفاد و مواد قبلی نادیده گرفته شده یا تغییر کرده است. قوانینی که در طول سی و هشت سال گذشته بارها و بارها تغییر پیدا کرده و به همین دلیل که ذکرش رفت به احتمال قوی باز هم تغییر پیدا خواهد کرد. در چنین شرایطی بعید به نظر می‌رسد در سال‌های آینده و پیشِ رو، هیات انتخاب جشنواره، زمانی فعالیت خود را آغاز کند که نسخه‌ی نهایی و تکمیل شده‌ی فیلم‌ها تحویل دبیرخانه شده باشد و هیات داوران، زمانی بر قضاوت آثار متمرکز شود که دبیر جشنواره از دریافت فیلم‌های ناقص یا تکمیل نشده سر باز زده باشد. همین نکته در دوره‌ی اخیر جشنواره‌ی فیلم فجر نمود بسیار چشم‌گیری داشت و یکی از فیلم‌ها که تا آخرین روزهای برگزاری گفته می‌شد تکمیل نشده و طبعاً آماده‌ی ارائه نیست، سرانجام، زمانی خود را به محدوده‌ی قضاوت‌ داوران رساند که یکی از فیلم‌های رزرو شده نیز به صورت نیم‌بند به جمع فیلم‌های بخش مسابقه اضافه شده بود! در حالی که اگر همین فیلم (منظور «خورشید» به کارگردانی مجید مجیدی است) به جشنواره اضافه نشده بود، به طور حتم اینک فارغ از قابلیت‌ها و کیفیت فیلم مورد بحث، اثر دیگری به عنوان بهترین فیلم جشنواره انتخاب شده بود.
البته این نکته‌ای است که در هر رقابت و مسابقه‌ی دیگری نیز از آن گریزی نیست، مگر آن که مدیران چنین رقابت و مسابقه‌ای عملکرد سختگیرانه‌ای بر رعایت دقیق قوانین آن داشته باشند. کسانی که در طول بیش از سه دهه‌ی گذشته در جشنواره‌ی فیلم فجر شرکت کرده باشند خاطره‌های بسیاری از دوره‌های مختلف آن به یاد دارند که بسیاری از آن‌ها منحصر به فرد و حتی تکرار نشدنی به نظر می‌رسد. خاطره‌هایی که شاید مثل ارسال با تاخیر فیلم از لابراتوار (به صورت حلقه به حلقه!) یا برگزاری سانس‌های فوق‌العاده تا بامداد روز بعد، جالب و حتی باورنکردنی به نظر برسد اما در مجموع، برآمده از نکته‌هایی است که چند سطر بالاتر به آن اشاره شد. یعنی نادیده گرفتن قوانینِ برگزاری و ایجاد قانون‌های تازه‌ای در جهت رفاه حال فیلم‌سازان و هم‌چنین تهیه‌کنندگانِ قدرتمند و پرنفوذ که البته ریشه‌های آن را باید در وضعیت کلیِ تولید و نمایش در سینمای ایران جست‌وجو کرد. وضعیت غریبی که ثابت می‌کند مسئولان حوزه‌ی اکران فیلم و البته در سطحی بالاتر، مدیران سازمان سینمایی تقریباً هیچ برنامه‌ی مدوّن و مشخصی برای برنامه‌ریزی تولید و نمایش عمومی فیلم‌ها ندارند؛ و این همان نکته‌ای است که دامنه‌ی آن به صورت ناگزیر بر جشنواره‌ی فیلم فجر و نحوه‌ی برگزاری آن تاثیر می‌گذارد.
در نهایت آن‌چه باعث می‌شود روزنه‌ای رو به آینده‌ی این جشنواره و نحوه‌ی برگزاری آن گشوده بماند،‌ تداوم آرزومندی برای سخت‌گیری در رعایت قوانین برای شرکت و حضور در جشنواره است. همان نکته‌ی به‌ظاهر ساده و پیش‌پاافتاده‌ای که هر سال باعث می‌شود بسیاری از فیلم‌سازان که متاسفانه از «اعتماد به نفس کاذب» و البته توهمِ «خود بزرگ‌بینی» برخوردارند، تا پایان آخرین روز جشنواره بر مدیران برگزاری بتازند و با ادبیاتی منحصر و متعلق به این‌گونه فیلم‌سازان، آن‌ها را مورد نوازش قرار دهند!
مرتبط: پیوند به همین یادداشت در سایت روزنامه‌ی همشهری

پنجره‌های بی‌افق/ نگاهی به فیلم «خورشید» (مجید مجیدی)

پوستر فیلم «خورشید» (مجید مجیدی)

«خورشید» را می‌توان بازگشت موفق و دوباره‌ی مجید مجیدی به کوچه پس کوچه‌های جنوب تهران قلمداد کرد. جایی که او با خلق «بچه‌های آسمان» و ایجاد فضایی تکان‌دهنده در قلب فقر اصیل و قابل ستایش موفق شد جدا از تماشاگران ایرانی، قلب میلیون‌ها انسان روی زمین را نیز تسخیر کرده و تا یک قدمی فتح اسکار پیشروی کند. «خورشید» ثابت می‌کند فیلم‌ «محمد رسول‌ الله» با تمام عظمت و جلوه‌گری‌ بیهوده‌اش و «آن‌سوی ابرها» با تمام نگاه عمیق و انسانی‌اش برای او تنها در حکم وادی‌هایی بین راه بوده تا به محدوده‌ی این اثر برسد. فیلمی که بی‌شک محصول دوران پختگی مجید مجیدی و حاصل تجربه‌های پیشین و گران‌قدر او در زمینه‌ی فیلم‌سازی است.
مجیدی که با فیلم‌های اولیه‌اش («بدوک»، «پدر» و «بچه‌های آسمان») ثابت کرده بود در زمینه‌ی بازی گرفتن از نابازیگران و خصوصاً کودکان و نوجوانان به تبحر رسیده، در این فیلم نیز یک‌بار دیگر این استعداد را به نمایش می‌گذارد و با معرفی روح‌ا... زمانی (نوجوان محور داستان) در کنار تلفیق بازیگران حرفه‌ای و غیرحرفه‌ای این مهارت ستودنی را به رخ می‌کشد. مهارتی که اوج آن، تلاش برای هم‌سان‌سازی جنس بازی‌ این دسته از بازیگران (خصوصاً جواد عزتی) و در راس آن‌ها بهره‌گیری از هنر علی نصیریان (در نقش هاشم) به عنوان بازیگری کارآزموده و قدیمی است. هنرمندی که در تک لحظه‌های «خورشید» بار دیگر ثابت می‌کند پنجره‌های بی‌افق رو به تجربه‌های بزرگ و کوچک، هنوز و همیشه باز است و باز هم خواهد ماند. 
یکی دیگر از این تجربه‌ها بی‌شک، حضور واقع‌بینانه و غیرشعاریِ دوربین این فیلم در قلب خیابان‌هایی است که متاسفانه از حضور کودکانِ کار، مهاجران کشورهای همسایه و انواع و اقسام آسیب‌های اجتماعی، خجالت‌زده است. خیابان‌هایی که دست‌کم این فیلم ثابت می‌کند پر از کودکان و نوجوانان مستعد، خستگی‌ناپذیر و پرتلاشی است که متاسفانه به دلیل همان آسیب‌ها– که ذکرش رفت– از بهره‌وری اجتماعی بازمانده‌اند؛ و البته سازنده‌ی «خورشید» می‌کوشد تا حد بضاعت خود، زبان حال آن‌ها باشد. کافی است نوع نگاه دردمندانه و مصلحانه‌ی فیلم‌ساز به مقوله‌ی مهاجران افغان‌تبار و کوچ اجباری آن‌ها به کشورشان را با محصول برادران محمودی در این‌باره (یعنی «مردن در آب مطهر») مقایسه کنید تا دریابید فیلم تازه‌ی مجیدی در چه جایگاهی قرار دارد. 
شاید اگر فیلم‌نامه‌نویسان فیلم (مجید مجیدی و نیما جاویدی) یکی دو حفره‌ی ریز فیلم‌نامه را پر کرده و از پیش افتادن مخاطب (در مقصود اصلیِ هاشم و دار و دسته‌اش از پیدا کردن گنج!) جلوگیری کرده بودند امروز با «خورشید» فروزنده و درخشان‌تری روبه‌رو بودیم. فیلمی که طراحی صحنه و فیلم‌برداری درخشانی دارد و تا همین‌جا هم یک سر و گردن بالاتر از اغلب آثار حاضر در بخش رقابتی جشنواره ایستاده است.
مرتبط: پیوند به همین یادداشت در سایت روزنامه‌ی همشهری
 

مسیر دشوار، کار دشوار/ نگاهی به فیلم «آتابای» (نیکی کریمی)

آتابای (نیکی کریمی)

در سکانسی از تازه‌ترین فیلم نیکی کریمی، کاظم که بی‌جهت خود را آتابای نامیده (تقریباً همه‌ی آدم‌های ماجرا به جای این که او را آتابای بنامند کاظم صدایش می‌کنند!) برای کمک به روحیه‌ی دوست قدیمی‌اش (یحیا که به تازگی همسرش را از دست داده) او را بالای یک تپه‌ی مرتفع می‌بَرَد. آن‌ها برای تغییر حال و هوای یحیا و تکرار شیطنتی که شاید در دوران کودکی انجام می‌داده‌اند یک حلقه لاستیک کهنه را آتش می‌زنند و رهایش می‌کنند تا از آن بالا قِل بخورد، پایین برود، بوته‌های خشک را بسوزاند و...یحیا لبخند بزند! نوعی بی‌خیالی و بی‌قیدی که اگر در این زمینه بی‌توجهی فیلم‌ساز به قوانین حفظ محیط زیست را نادیده بگیریم، باید اشاره کرد که متاسفانه به تمام اجزای «آتابای» نیز رسوخ کرده است. فیلمی که بر اساس گفته‌های سازنده‌اش ظاهراً قرار بوده اقتباسی از یکی از داستان‌های علی‌اشرف درویشیان (درباره‌ی عشق کودکانه‌ی یک کودک روستایی به دختر جوان شهری) باشد اما عملاً به داستان مرد میانسالی تبدیل شده که به صورت ناگهانی و بی آن که هیچ پیش‌زمینه‌ی منطقی و مستدلی وجود داشته باشد عاشق زن مطلقه‌ای می‌شود که همراه پدر و خواهرش برای خرید باغ به روستای محل زندگی او آمده‌اند. البته همین ماجرای عاشقانه هم چنان در لابه‌لای داستانک‌ها و خرده‌پیرنگ‌های مختلف و رنگارنگ فیلم‌نامه پنهان شده که به سختی می‌توان از آن به هسته‌ی اصلی فیلم یاد کرد. فیلمی که اگر آن را حاصل نهایی سال‌ها حضور و فعالیت نیکی کریمی در عرصه‌ی بازیگری و کارگردانی دانست باید اشاره کرد از ضعف‌های عمده‌ای در ساخت و ساختار برخوردار است. یکی از مهم‌ترین نقطه‌ضعف‌ها در این‌باره به تلاش ناکام فیلم‌ساز برای ایجاد علاقه میان مخاطب و شخصیت اصلی فیلم (کاظم/ آتابای) برمی‌گردد. مردی که نه تنها در میانسالی هنوز تکلیف‌اش با خودش روشن نیست بلکه هنوز شغل و حرفه‌ی درست و حسابی ندارد. گاهی آن‌قدر خشن و عصبی می‌شود که حتی در مورد ضرب و شتم اطرافیان خود تا مرز جنون پیش می‌رود؛ و البته آن‌قدر لاقید و بی‌منطق است که در برابر دختر شهری همسایه خود را می‌بازد و به بروز احساسات رقیق و بی‌پایه رو می‌آوَرَد! شاید تنها امتیاز شخصیت او دل‌سوزی برای همان دوستی قدیمی است که در ابتدای این نوشته ذکرش رفت. نوعی از همراهی و همدلی که چکیده‌ی تمام موهبت‌های آن در فیلم «آتابای» به حضوری دوستانه بر مزار شمس تبریزی (در شهر خوی) منجر شده است. حضور کوتاهی که بعید به نظر می‌رسد به غیر از ایده‌ی «کمک به گردشگری منطقه» آن‌هم در یک فیلم با ظاهر عاشقانه، دلیل مشخص و خاص دیگری داشته باشد!
در حقیقت باید اعتراف کرد «آتابای» انتظار سینماروها و تماشاگران سینمای ایران را از نیکی کریمی برآورده نمی‌کند و اگر کاربرد زبان آذری (که به کاربرد زیرنویس در بیش از هشتاد درصد فیلم منجر شده) را مانعی برای ارتباط همه‌جانبه‌ی مخاطبان و فیلم بدانیم باید گفت این کارگردان و بازیگر پرسابقه‌ی سینمای ایران مسیر دشواری را برای رسیدن به کاری دشوارتر برگزیده است. مسیری که البته برای اطلاع از نتیجه‌‌ی آن، تا هنگام نمایش عمومی باید صبر کرد و منتظر ماند و دید.
مرتبط: پیوند به همین یادداشت در سایت روزنامه‌ی همشهری

خاطره‌بازی با پرده‌های نقره‌ای/ نگاهی به «سینما شهرقصه» (کیوان علی‌محمدی و علی‌اکبر حیدری)

پوستر فیلم «سینما شهرقصه»

سال‌ها پیش که منصور ضابطیان طرح مجموعه برنامه‌ی «نقره» را به تلویزیون ارائه داد هرگز با خودش فکر نمی‌کرد ایده‌ی غوطه‌ور شدن در برکه‌ی خاطرات و نوستالژی‌بازی با دنیای فراموش نشدنیِ دهه‌ی 1360 تا این حد پرطرفدار و سودآور از کار درآید. آن‌قدر پرطرفدار و آن‌قدر سودآور که اگر کسی حال و حوصله‌ی جمع زدن فروش فیلم‌هایی نظیر «اخراجی‌ها»، «نهنگ عنبر» و «هزار پا» و سری‌های مشابه آن‌ها را داشته باشد بعید به نظر می‌رسد به آسانی موفق به شمارش کهکشان صفرهای این فیلم‌ها شود! فیلم‌هایی که آبشخور همه‌شان در تناقض‌های رفتاری، نوع خاصِ پوشش و آرایش خاص مردم، و هم‌چنین سیاست‌های انقباضی دولت در آن دهه‌ی نمونه‌ای و مثال‌زدنی است.
این‌ روزها کیوان علی‌محمدی با فاصله گرفتن موقتی از دوست قدیمی‌اش (امید بنکدار) و البته انتخاب همکار دیگرشان (علی‌اکبر حیدری) برای کارگردانی فیلم، یک‌‌بار دیگر در آب خنک و لذت‌بخش این برکه‌ی جادویی شیرجه زده است. حاصل‌ این آب‌تنی، فیلم نوستالژیک «سینما شهرقصه» با اشاره‌هایی به تاریخ سینمای ایران است. فیلمی که عنوان آن برای نسل ما یادآور یکی از کوچک‌ترین، دنج‌ترین و جذاب‌ترین سالن‌ها برای تماشای شاهکارهای سینماست و برای نسل و نسل‌های بعد، یادآور سالن کوچک و بی‌هویتی در دل سینما آزادی. 
البته از این سالن خاطره‌انگیز، و البته نوستالژیِ فیلم‌هایی که در آن به نمایش گذاشته می‌شد، به غیر از یک نام، چیز دیگری در این فیلم دیده نمی‌شود و اگر برخی تحر‌یف‌های آشکار نظیر آتش گرفتن پلاکارد «برادرکُشی» (ایرج قادری) را به حساب نگاه نمادین سازندگان «سینما شهرقصه» بگذاریم (فیلمی که پیش از حوادثِ منجر به پیروزی انقلاب ساخته شده بود اما در اسفند 1358 بر پرده آمد) باید گفت در این فیلم، سینما و خصوصاً سینمای پیش از انقلاب، بیش از هر زمان دیگری مورد استفاده‌ی ابزاری قرار گرفته است. اوج این اتفاق نیز جایی است که برای خاطره‌سازی از طریق نمایش هنرپیشه‌های قدیمی، دیالوگ‌های مطلوب و مورد نظر سازندگان فیلم، روی تکه‌هایی از اسناد تصویریِ پرده‌ها‌ی نقره‌ای راه می‌رود و آن‌ها را مخدوش می‌کند. فیلم‌هایی که اینک باید گفت اغلب‌شان همراه با سینماهای کوچک و بزرگ قدیمی به خاطره‌ها پیوسته‌اند؛ و به غیر از کمی نوستالژیِ رقیق و شیرین، حرف خاص دیگری برای گفتن ندارند.
«سینما شهرقصه» همان داستان قدیمی و بارها تکرار شده‌ی عشق‌بازی با سینماست که این‌بار از زبان یک تعمیرکار آپارات‌های قدیمی (داود/ حامد کمیلی) روایت شده است. داستان «لذت بردن گناهکارانه» از فیلم‌های قدیمی که تجلی آن را در سکانس ابراز احساسات رزمنده‌ها نسبت به فیلم «برزخی‌ها» (دیگر فیلم ایرج قادری) می‌بینیم؛ و هم‌چنین اعتراف داود به ناتوانی در چشم برداشتن از پرده‌ی سینما (در همان ابتدای فیلم). اما هسته‌ی اصلی فیلم که متاسفانه نادیده گرفته شده و طبعاً مورد پرورش قرار نگرفته، زمینه‌چینی برای ایجاد علاقه‌مندی نسبت به سینما در دل حاجی (فرخ نعمتی) است. شخصیتی که داود به پیروی از فیلم «اخراجی‌ها» و برای جلب رضایت او به ازدواج با دخترش حاضر می‌شود به خط مقدم جبهه‌ی جنگ سفر کند (می‌بینید منابع الهام فیلم در چه مایه‌هایی است؟!)
در نهایت آن‌چه باعث می‌شود مخاطب «سینما شهرقصه» با داستانی چنین سست و نحیف و هجوآمیز کنار بیاید حس رضایت‌بخش خاطره‌بازی با تصویر مواج فیلم‌ها روی پرده‌ی سینماست. نکته‌ای که اگر یادداشت یکی از کارگردان‌های فیلم در ویژه‌نامه‌ی ماهنامه‌ی سینمایی فیلم را ملاک قرار دهیم (آن‌جا که علی‌اکبر حیدری به بازی عزت‌الله انتظامی در فیلم «نابخشوده» اشاره کرده) باید پذیرفت متاسفانه سطح اطلاعاتِ درونِ فیلم اصلاً قابل اعتماد و طبعاً قابل بحث نیست.
پی‌نوشت: بازیگر اصلی فیلم «نابخشوده» (ساخته‌ی ایرج قادری در 1376) بهزاد جوانبخش است و زنده‌‌یاد انتظامی هرگز در این فیلم حضور نداشته است!
مرتبط: پیوند به همین یادداشت در سایت روزنامه‌ی همشهری

...هوس قمار دیگر/ نگاهی به فیلم «تومان» (مرتضی فرش‌باف)

تومان (مرتضی فرش‌باف)

با فیلم «تومان» (مرتضی فرش‌باف) سینمای آزار وارد مرحله‌ی تازه‌ای از حیات خود می‌شود. سینمایی که اساساً برای لذت بردن تماشاگرِ سینمارو ساخته نمی‌شود؛ و بعید است عصر جمعه‌ی مخاطبی که در این وانفسا پول بلیت داده و احتمالاً با خانواده یا دوستان و نزدیکان خود روانه‌ی سینما شود را به ساعتی مفرّح، توام با تفکر و خیال تبدیل کند. در این گونه‌ی خاص از سینما، فیلم‌ها بی آن که به فکر داستان‌گویی، خلق شخصیت‌های جذاب و انگیزه‌ای برای همراهی مخاطب تا انتهای ماجرا باشند، او را گروگان می‌گیرند تا به جای سرگرم‌سازی، شاهد میزان تحمل و صد البته قدرت خودآزاری‌اش [در چشم دوختن به پرده] باشند. در غیر این صورت معلوم نیست چرا تماشاگرِ بخت‌برگشته باید به تماشای فیلمی یک‌صد و سی دقیقه‌ای با زمانی فراتر از استاندارد اکران بنشیند و شاهد عملکرد شخصیت‌هایی تک‌بُعدی باشد که زندگیِ‌ آلوده به قمارشان آکنده از پلشتی و بی‌هویتی و بی‌منطقی است. جوانانی در خطه‌ی ترکمن‌صحرا و گنبدکاوس که بی‌وقفه در کار شرط‌بندی روی اسب‌های مسابقه و نتایج مسابقه‌های فوتبال هستند و برخلاف تصور پایتخت‌نشینان آن‌قدر پول در می‌آورند که در روزگار بی‌پیر ما و تنها به یک اشاره‌، پراید شصت میلیونی را به یک آهن‌پاره‌ی قراضه و غیر قابل استفاده تبدیل می‌کنند! البته معلوم نیست چرا این رقم‌ها و تومان‌های بی‌حساب و کهکشانی تاثیری بر زندگی کثیف و نکبت‌بار‌ آن‌ها ندارد. آدم‌هایی که شاید قرار بوده مخاطبان یک فیلمِ نهایتاً بیست دقیقه‌ای را با دنیای عجیب و پیچیده‌ی شرط‌بندی و نحوه‌ی درآمدزایی از طریق آن آشنا کنند اما چنان که ذکرش رفت، به جای انجام چنین کارِ کارستانی آن‌ها را در حیرت و تعجب خود رها کرده‌اند تا شاید از آن‌سوی پرده‌ی سپید و عریض سینما شاهد دندان‌قروچه‌ها و جابه‌جا شدن‌ هزارباره‌شان روی صندلی سینما باشند. اوج این احساس نیز جایی است که داود (با اجرای میرسعید مولویان) بی هیچ دلیل موجه و منطقی، نامزد خود (آیلین/ پردیس احمدیه) را مورد ضرب و شتم قرار می‌دهد. دختری که در تک لحظه‌ی سینمایی فیلم (آن‌جا که یکی از نوچه‌های داود در همراهی با سایه‌ی او روی موج‌های دریا شکل تازه‌ای می‌سازد) به درستی به یک پری دریایی تشبیه می‌شود.
«تومان» البته به دلیل تلاش [هرچند ناکام] برای خلق موقعیت‌های پیچیده‌، از طریق دکوپاژ و فیلم‌برداریِ مرعوب‌کننده در جایگاهی بسیار جلوتر از فیلم کُند و کش‌دار و غیرجذاب «بهمن» (فیلم قبلی همین فیلم‌ساز) قرار می‌گیرد اما هنوز تا تعریف موجود از سینمای خوب و جذاب و پرکشش فاصله‌‌ای بسیار طولانی دارد. سینمایی که عمق و البته شخصیت‌های جذاب و همدلی‌برانگیز داشته باشد؛ و مهم‌تر از همه داستان تعریف کند. عنصر کمیابی که با توجه به اغلب فیلم‌های حاضر در بخش مسابقه (چه مسابقه‌ای!) متاسفانه باید گفت در حکم کیمیاست.
در شکل فعلی، فیلم تازه‌ی مرتضی فرش‌باف بی آن که خاطره بسازد و دست‌کم تلاش کند تا در حافظه‌ی مخاطبانِ پر و پا قرص سینما جا و جایگاه کوچکی برای خود دست و پا کند به پایان می‌رسد؛ و عجیب آن که تنها بخش قابل اشاره‌ی فیلم نیز همین سکانس پایانی است. جایی که شخصیت اصلی فیلم به تهران می‌آید تا این‌بار در میان جمعیتی میلیونی بخت خود را مورد آزمایش قرار دهد اما در حالی که میلیاردها تومان پول در حساب خود دارد، زیر نیمکتی در یکی از پایانه‌های شهر دراز می‌کشد تا قدری بیاساید و شاید خوابی آرام را تجربه کند اما حتی قادر به انجام این کار هم نیست. تصویر غریبی از آدمیزادی که هیچ چیز او را راضی‌ نمی‌کند؛ حتی پول و عشق و رفاه.
مرتبط: پیوند به همین یادداشت در سایت روزنامه‌ی همشهری

به‌خاطر یک کلیک بیش‌تر

سال‌ها پیش، قبل از آن که رسانه‌های گروهی، میزبان این همه خبرنگار و نویسنده و روزنامه‌نگار و عکاس و فیلم‌بردار و برنامه‌ساز رادیویی و تلویزیونی و غیره باشد، سالن مطبوعات [یا همان رسانه‌های کاغذی سابق!] مهم‌ترین اردوگاه تعداد محدودِ منتقدان و فعالان عرصه‌ی ادبیات سینمایی بود. کسانی که آن سال‌ها از هُرم نَفَسِ تماشاگرانِ عاشقْ انرژی می‌گرفتند و قدرت قلم‌هایشان را برای کسانی به کار می‌گرفتند که به عشق تماشای فیلم‌، ساعت‌ها در سرمای استخوان‌سوز و زیر برف‌های درشت و بی‌پیر آن سال‌های تهران توی صف می‌ایستادند...
متن کامل را در ادامه‌ی مطلب بخوانید.

ادامه نوشته

تجربه‌ی ژانر در فضاهای متفاوت/ گزارش نمایش شش فیلم کوتاه در کانون فیلم خانه سینما

ژانر در فیلم کوتاه

تازه‌ترین برنامه‌ی کانون فیلم خانه سینما که بعدازظهر چهارشنبه بیست‌ و پنجم دی برگزار شد به نمایش فیلم شش فیلم کوتاه در قالب بررسی «ژانر در فیلم کوتاه» اختصاص داشت.
در این برنامه که با مشارکت انجمن صنفی فیلم کوتاه برگزار شد ابتدا فیلم‌های کوتاه «نفر سوم» (ساخته‌ی پویا امین‌پوری)، «خونسردی» (محمد رحمتی)، «بهتر از نیل آرمسترانگ» (علی‌رضا قاسمی)، «سرسام» (وحید و نوید حسینی‌نامی)، «زوزه‌مرد» (رضا گمینی)، «اسباب‌بازی» (نیما رحیم‌پور) به نمایش درآمد و سپس به غیر از علی‌رضا قاسمی، کارگردان فیلم «بهتر از نیل آرمسترانگ» که در این جلسه غایب بود سایر سازندگان این آثار در نشست پرسش و پاسخ در‌باره‌ی فیلم‌های خود شرکت کردند.
در ابتدای این جلسه وحید حسینی‌نامی که اجرای برنامه را برعهده داشت ضمن تشکر از اعضای انجمن فیلم کوتاه که به تعبیر او خوش‌سلیقه و مداوم در حال نمایش فیلم‌های کوتاه هستند گفت: «خوش‌بختانه فیلم‌های کوتاه جای خود را در بین نمایش‌های کانون فیلم خانه سینما باز کرده‌اند و استقبال چشم‌گیر و قابل توجه علاقه‌مندان از این‌گونه آثار نیز نشان می‌دهد چنین حرکتی موفقیت‌آمیز بوده است.»
وی افزود: «در جلسه‌ی امروز فیلم‌ها بر اساس ویژگی‌های ژانر انتخاب شده‌اند و نمایش آن‌ها در کنار هم می‌تواند تجربه‌ی سازندگان فیلم‌های کوتاه را به علاقه‌مندان منتقل کند.» متن کامل را در ادامه‌ی مطلب بخوانید.

ادامه نوشته

یک تجربه‌ی عاشقانه/ گزارش نمایش «رگبار» در کانون فیلم خانه سینما

رگبار (بهرام بیضایی)

کانون فیلم خانه سینما در تازه‌ترین برنامه‌ی خود که با مشارکت انجمن منتقدان و نویسندگان سینمایی برگزار شد نسخه‌ی ترمیم‌شده‌ی «رگبار» ساخته‌ی تحسین‌برانگیز بهرام بیضایی را به نمایش گذاشت.
در این برنامه که شامگاه یک‌شنبه بیست و دوم دی‌ماه برگزار شد دکتر مصطفی جلالی‌فخر (منتقد سینما) و جابر قاسمعلی (فیلم‌نامه‌نویس) حضور داشتند و این فیلم را از جنبه‌های مختلف مورد بررسی قرار دادند.
در ابتدای این جلسه، ناصر صفاریان، دبیر کانون فیلم خانه سینما ضمن ابراز تاسف و هم‌چنین تسلیت به خانواده‌های داغدار و بازماندگان سقوط هواپیمای اکراینی، به ضرورت فعالیت‌های فرهنگی در برابر اِعمال سکوت و انفعال اشاره کرد و افزود: «لغو کردن مراسمی نظیر جشن‌ها و برنامه‌های بزرگداشت، تنها کاری است که در شرایط فعلی و در ابراز همدردی با مردم کشورمان و خانواده‌های عزادار می‌توان انجام داد اما در همین وضعیت آن‌چه که از اهمیت به‌سزایی برخوردار است مقاومت در برابر تعطیلی پاتوق‌ها و مراکز فرهنگی، و از آن مهم‌تر، پیدا کردن راهی برای مبارزه با سکوت و خانه‌نشینی است.»
وی گفت: «کانون فیلم خانه سینما که خوش‌بختانه از ابتدای راه‌اندازی، از مساعدت و همکاری مدیریت خانه سینما برخوردار بوده، در این روزهای آکنده از سوگ و غم، ضمن پرهیز از برگزاری برنامه‌های طنز یا جشن می‌کوشد تا با برگزاری جلسات نمایش فیلم و نقد و بررسی، از تعطیل شدن– حتی موقتی– جلسه‌هایی با اهداف فرهنگی جلوگیری کند.» متن کامل را در ادامه‌ی مطلب بخوانید.

ادامه نوشته

ترکیب زمین و آسمان/ گزارش نمایش «دیده‌بان» در کانون فیلم خانه سینما

دیده‌بان (ابراهیم حاتمی‌کیا)

کانون فیلم خانه سینما که به احترام برگزاری عزای عمومی در کشور، جلسه‌های نمایش فیلم خود را به تعویق انداخته بود، شامگاه سه‌شنبه هفدهم دی‌ماه و هم‌زمان با برگزاری مراسم خاک‌سپاری سردار سپهبد حاج قاسم سلیمانی، تازه‌ترین برنامه‌ی خود را به نمایش تازه‌ترین نسخه‌ی «دیده‌بان» اختصاص داد.
این فیلم که به همت و تلاش مدیریت و کارکنان سخت‌کوش فیلمخانه‌ی ملی ایران در این مرکز ترمیم و بازسازی شده، محصول 1367 بنیاد سینمایی فارابی است و پس از «هویت» دومین فیلم ابراهیم حاتمی‌کیا در مقام کارگردان به حساب می‌آید.
در ابتدای نشست نقد و بررسی این فیلم تحسین‌شده که خسرو دهقان و جبار آذین به عنوان منتقدان مهمان در آن حضور داشتند، ناصر صفاریان، دبیر کانون فیلم خانه سینما ضمن روایت حاشیه‌هایی از تولید «دیده‌بان» که به گفته‌ی او «بخشی از نگاه خاص مدیران سینما» در آن سال‌ها را به نمایش می‌گذارد گفت: «ابراهیم حاتمی‌کیا چند سال قبل از این، «هویت» را نوشته و کارگردانی کرده بود اما آن فیلم چه به لحاظ تکنیکی و چه از نظر محتوا به قدری متفاوت با آثار بعدی این فیلم‌ساز است که خیلی‌ها از جمله خود او ترجیح می‌دهند «دیده‌بان» را به عنوان نخستین اثر کارنامه‌اش تلقی کنند.»
وی سپس با اشاره به نقش تاثیرگذار خسرو دهقان در کشف ابراهیم حاتمی‌کیا به عنوان یک استعداد نوظهور در سینمای آن سال‌ها گفت: «اغلب مخاطبان مطبوعات یادشان هست زمانی که هنوز هیچ‌کس این فیلم‌ساز را نمی‌شناخت، ایشان در مقاله‌ای به این موضوع اشاره و حاتمی‌کیا را به عنوان یکی از هنرمندان بزرگ آینده معرفی کرد.» متن کامل را در ادامه‌ی مطلب بخوانید.

ادامه نوشته

آینه‌ای رو به جامعه‌ی امروز ایران/ گزارشی از نخستین نمایش فیلم سینمایی «پسر، مادر» در خانه سینما

پسر، مادر

سالن سیف‌الله داد خانه سینما بعدازظهر یک‌شنبه هشتم دی‌ماه، شاهد نخستین نمایش فیلم «پسر، مادر» به کارگردانی مهناز محمدی و سپس نقد و بررسی آن بود.
این جلسه‌‌ی نمایش در حالی با تاخیری چند دقیقه‌ای برگزار شد که به دلیل استقبال چشم‌گیر مخاطبان، تعداد قابل توجهی از تماشاگران موفق به تماشای فیلم نشدند و سایر مخاطبان نیز به صورت ایستاده و تعدادی دیگر با نشستن روی زمین و حتی پله‌های سن نمایش به تماشای فیلم پرداختند.
گفتنی است در حاشیه‌ی نشست نقد و بررسی «پسر، مادر» که دکتر ارسیا تقوا به عنوان منتقد مهمان در آن حضور داشت، مهناز محمدی (کارگردان)، محمد رسول‌اف (نویسنده‌ی فیلم‌نامه)، فرزاد پاک (تهیه‌کننده) و هم‌چنین برخی دیگر از اعضای تولید این فیلم که به تناوب به این جمع اضافه شدند به پرسش‌های مخاطبان و تماشاگران حاضر در سالن پاسخ دادند. متن کامل را در ادامه‌ی مطلب بخوانید.

ادامه نوشته

گزارشی از نمایش انیمیشن‌های برگزیده‌ی یازدهمین جشن انیمیشن در کانون فیلم خانه سینما

تازه‌ترین برنامه‌ی کانون فیلم خانه سینما که بعدازظهر چهارشنبه چهارم دی‌ماه برگزار شد، به نمایش هفت فیلم برگزیده از آثار شرکت کننده در یازدهمین جشن انیمیشن اختصاص داشت.
در این برنامه ابتدا انیمیشن‌های «جسم خاکستری» (به کارگردانی سمانه شجاعی)، «کلاف» (ملیحه غلام‌زاده)، «ملکوت» (فرنوش عابدی)، «ناقص» (عرفان پارساپور)، «یکدیگر» (سارا طبیب‌زاده)، «شماره‌های افسانه‌ای: 7» (مهدی علی‌بیگی) و «تجربه» (کسرا یزدانی) به نمایش درآمد و سپس به دلیل غیبت سازندگان سایر آثار، نشست پرسش و پاسخ با حضور فرنوش و سروش عابدی (کارگردان و آهنگ‌ساز فیلم «ملکوت») برگزار شد.
در ابتدای این نشست که امیر سحرخیز (رییس انجمن صنفی انیمیشن) و محمدرضا مقدسیان (مجری و منتقد مهمان جلسه) در آن حضور داشتند، امیر سحرخیز با اشاره به روند داوری آثار شرکت‌کننده در یازدهمین جشن انیمیشن گفت: «از زمان آغاز به کار انجمن صنفی انیمیشن سعی کردیم رویه‌ای به وجود بیاوریم که شامل توجه به عملکرد همه‌ی عوامل تولید فیلم‌هاست نه فقط یک حرفه‌ی خاص؛ و در همین زمینه سعی کردیم به عناصری نظیر طراحی شخصیت‌ها، کیفیت پویانمایی و نکته‌هایی از این قبیل بیش‌تر توجه کنیم تا بیش‌تر دیده شوند.»
رییس انجمن صنفی انیمیشن سپس با اشاره به رشد چشم‌گیر تکنیک در آثار شرکت‌کننده گفت: «در همین راستا از همه‌ی متقاضیان حضور در جشن انیمیشن تقاضا کردیم تا تمام مدارک و مستندات مراحل کار، از نگارش فیلم‌نامه و طراحی فیلم‌نامه‌ی مصور (استوری‌بُرد) گرفته تا اجرای ریل و سایر موارد را برای ما بفرستند. به همین دلیل زمانی که نامزدهای دریافت جوایز اعلام شد، تعداد آن‌ها در رشته‌های مختلف بسیار قابل توجه و چشم‌گیر بود.» متن کامل را در ادامه‌ی مطلب بخوانید.

ادامه نوشته

از تجربه‌های شخصی/ گزارشی از نمایش شش فیلم برگزیده‌ی جشنواره‌ی فیلم کوتاه تهران

در تازه‌ترین برنامه از کانون فیلم خانه سینما که بعدازظهر یک‌شنبه اول دی‌ماه برگزار شد، ابتدا شش فیلم برگزیده‌ی جشنواره‌ی فیلم کوتاه تهران به نمایش گذاشته شد و سپس نشست پرسش و پاسخ با حضور سازندگان این آثار برگزار شد.
در این برنامه که کاوه سجادی‌حسینی اجرای آن را برعهده داشت، از میان کارگردان‌های حاضر در جلسه، سونیا حداد (کارگردان فیلم «امتحان»)، سعید نجاتی (کارگردان فیلم «دابُر»)، نوید صولتی (کارگردان فیلم «جونده») و محمد رحمتی (کارگردان فیلم «بی‌ریختی») در نشست پرسش و پاسخ پس از نمایش فیلم شرکت کردند. گفتنی است در غیبت مهدی موسوی (کارگردان فیلم «عزیز»)، یاسمن نصیری از بازیگران این فیلم به جای او در این مراسم حضور داشت و به برخی پرسش‌های حاضران در جلسه پاسخ داد. متن کامل را در ادامه‌ی مطلب بخوانید.

ادامه نوشته

با ماشین زمان؛ در گذرگاه تاریخ/ گزارش نمایش «چهارراه حوادث» در کانون فیلم خانه سینما

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

به همت کانون فیلم خانه سینما نسخه‌ی ترمیم و بازسازی شده‌ی «چهارراه حوادث» (ساخته‌ی زنده‌یاد ساموئل خاچیکیان) که سال گذشته در سالن سیف‌الله داد به نمایش درآمده بود، بار دیگر شامگاه بیست و سوم آذر به نمایش درآمد و با استقبال علاقه‌مندان تاریخ سینمای ایران مواجه شد.
در ابتدای این برنامه که نیما حسنی‌نسب به عنوان منتقد مهمان در آن حضور داشت ناصر صفاریان،‌ دبیر کانون فیلم خانه سینما ضمن اشاره به برخی لوکیشن‌های فیلم «چهارراه حوادث» که به گفته‌ی او «خوش‌بختانه با وجود دهه‌ها از ساخته شدن این فیلم هنوز به همان شکل سابق باقی مانده» گفت: «شاید برخی تماشاگران نسبت به این فیلم و پند و اندرزهای شعارگونه‌ی آن دافعه و احساسات متناقضی داشته باشند ولی واقعیت این است که با توجه به حال و هوای زمانه، چنین واکنش‌هایی در زمان نمایش عمومی این فیلم و سایر فیلم‌های آن دوره ایجاد نمی‌شده است.»
وی سپس با اشاره به «قدرت فیلم‌های خاچیکیان» که به تعبیر او «در وجه تکنیکی آثار او وجود داشته» گفت: «گواه این ادعا نیز عکس‌هایی از استقبال چشم‌گیر و باورنکردنی مردم تهران در هنگام نمایش برخی فیلم‌های اوست که غیر قابل باور و تکرارنشدنی به نظر می‌رسد.» متن کامل را در ادامه‌ی مطلب بخوانید.

ادامه نوشته

یک فیلم درخشان از تاریخ سینمای ایران/ گزارش نمایش نسخه‌ی اصل و تازه تبدیل شده‌ی «گوزن‌ها»

بعدازظهر یک‌شنبه هفدهم آذرماه، سالن سیف‌الله داد خانه سینما میزبان نمایش و نقد و بررسی فیلم «گوزن‌ها» ساخته‌ی تحسین‌شده‌ی مسعود کیمیایی بود.
از نکته‌های قابل توجه این جلسه که با استقبال چشم‌گیر مخاطبان مواجه بود، می‌توان به نمایش سکانس تغییر پیدا کرده‌ی «گوزن‌ها» اشاره کرد که در سال 1354 برای صدور مجوز نمایش به آن تحمیل شده بود. لازم به ذکر است این سکانس که برای نخستین‌بار در سال‌های پس از انقلاب به نمایش درآمد، به صورت مجزا و پس از پایان نسخه‌ی اصلی بر پرده رفت و با استقبال علاقه‌مندان نسبت به اطلاع از گوشه‌های پنهان‌مانده‌ی سینمای ایران مواجه شد. 
در این جلسه که با حضور جواد طوسی و نیما عباس‌پور،‌ از منتقدان سینما برگزار شد ناصر صفاریان، دبیر کانون فیلم با اشاره به حاشیه‌های به وجود آمده در هنگام تولید «گوزن‌ها» گفت: «متاسفانه در سال‌هایی که از تولید این فیلم می‌گذرد روایت‌های مختلفی از برخی حواشی و موانع به وجود آمده در روند ساخت این فیلم شنیده شده که متاسفانه باید گفت بعضی از آن‌ها نظیر حضور پرویز ثابتی در استودیو میثاقیه و سیلی زدن به گوش تهیه‌کننده‌ی فیلم بیش از آن که واقعیت داشته باشد، رنگ و بوی اغراق به خود گرفته است. چنان که او به عنوان رییس ساواک تهران می‌توانسته مهدی میثاقیه را احضار و همان‌جا به او سیلی بزند!» 
وی گفت: «یکی دیگر از این اغراق‌ها که هیچ سندی برای اثبات آن وجود ندارد، تاثیرپذیری مسعود کیمیایی از یکی از نقاشی‌های بیژن جزنی است که گفته می‌شود بعد از واقعه‌ی سیاهکل آن را کشیده و شامل جنگل سیاهی است که یک گوزن در کانون آن دیده می‌شود.» متن کامل را در ادامه‌ی مطلب بخوانید.

ادامه نوشته

یادگار یک عمر فعالیت/ گزارش مراسم گرامی‌داشت منوچهر عسگری‌نسب در خانه سینما

پوستر یادمان منوچهر عسگری‌نسب

شامگاه یک‌شنبه سوم شهریورماه و در نخستین سالگرد درگذشت زنده‌یاد منوچهر عسگری‌نسب، سالن سیف‌الله داد خانه سینما میزبان برگزاری یادمان و گرامی‌داشت این فیلم‌ساز فقید و ارزشمند بود.
در ابتدای این مراسم که به همت و تلاش کانون فیلم خانه سینما برگزار شد، همایون امامی، طراح و مجری برنامه، «تلاش برای جلوگیری از اشتباهات و لغزش‌های احتمالی» را «یکی از عوامل موثر در تعویق برگزاری این یادمان» دانست و افزود: «زنده‌یاد منوچهر عسگری‌نسب در عرصه‌‌های متعدد و متفاوتی نظیر تهیه‌کنندگی، ساخت فیلم مستند، کارگردانی فیلم سینمایی و هم‌چنین ساخت فیلم‌ها و سریال‌های تلویزیونی فعالیت داشت که حاصل پرکاری ایشان و محصول پیوند میان فرهنگ و سینما بود.»
وی سپس با اشاره به «آن‌سوی مه» به عنوان یکی از فیلم‌های «نمونه‌ای» سینمای پس از انقلاب گفت: «اگر سینمای ایران، مسیر طراحی شده‌ی «آن‌سوی مه» را ادامه داده بود سینمای امروز ما بدون ‌تردید در جایگاهی بهتر و وزین‌تر از این که هست قرار داشت.» متن کامل را در ادامه‌ی مطلب بخوانید.

ادامه نوشته

عاشق ایران‌زمین/ گزارشی از نکوداشت فردوس کاویانی در خانه سینما

کانون فیلم خانه سینما بعدازظهر روز چهارشنبه بیست و ششم تیرماه، میزبان برگزاری مراسم نکوداشت فردوس کاویانی در قالب برنامه‌ی «گوشه‌های کم‌پیدای سینمای ایران» بود.
در ابتدای این مراسم که با استقبال پر شور جمعی از خانواده‌ی سینما، رسانه‌های گروهی و هم‌چنین علاقه‌مندان همراه بود، ناصر صفاریان، دبیر کانون فیلم خانه سینما ضمن ابراز خوش‌حالی از تداوم برگزاری نکوداشت‌ها، «معنای واقعی گوشه‌های کم‌پیدای سینمای ایران» را «غفلت از توجه به برخی چهره‌های هنری» دانست و افزود: «بسیار خرسندیم که این مجموعه برنامه در حال تبدیل به روالی است که در آینده‌ی نزدیک احتمالاً به‌صورت مستمر ادامه خواهد داشت.»
وی گفت: «سعی ما بر این است که از شهریورماه و پس از پایان جشن خانه سینما دست‌کم ماهی یک‌بار این برنامه را برگزار کرده و از چهره‌های مهجور و کم‌تر دیده شده‌ی سینمای ایران قدردانی کنیم.» متن کامل را در ادامه‌ی مطلب بخوانید.

ادامه نوشته

گزارش نمایش فیلم‌های کوتاه بیژن میرباقری در کانون فیلم خانه سینما

تازه‌ترین برنامه‌ی کانون فیلم خانه سینما که بعدازظهر یک‌شنبه شانزدهم تیرماه برگزار شد، به نمایش و نقد و بررسی سه فیلم کوتاه از ساخته‌های بیژن میرباقری اختصاص داشت.
در ابتدای این جلسه که با مشارکت انجمن صنفی فیلم کوتاه برگزار شد، نیما عباس‌پور، کارشناس و مجری جلسه، بیژن میرباقری را متعلق به نسلی از فیلم‌سازان دانست که به گفته‌ی او در دوران طلایی تولید فیلم کوتاه به ساخت آثار قابل توجهی رو آورده بودند.
وی گفت: «در این دوران که البته با تولید انبوهی از آثار کوتاه و حمایت از سازندگان آن‌ها همراه بود، فیلم‌سازان جوان و با استعدادی به سینمای ایران معرفی شدند که به طور حتم یکی از آن‌ها بیژن میرباقری است.»
این منتقد سینما در ادامه‌ی صحبت‌های خود فیلم‌های کوتاه میرباقری را آثاری توصیف کرد که در آن‌ها برخی عناصر، نظیر میزانسن‌های متفاوت از اهمیت بیش‌تری برخوردار است. وی گفت: «نسل فیلم‌سازانی که با بیژن میرباقری هم‌دوره بودند به فیلم‌سازانی نظیر آندره‌ی تارکوفسکی و بهرام بیضایی علاقه‌ی وافری داشتند و به همین خاطر می‌توان گفت حرکت‌های دوربین و میزانسن‌هایی که در ساخته‌های اغلب این فیلم‌سازان دیده می‌شود، ریشه در تاثیرپذیری آن‌ها از کارگردان‌های مورد علاقه‌شان داشت.» متن کامل را در ادامه‌ی مطلب بخوانید.

ادامه نوشته

از دل تاریخ سینما و تئاتر/ گزارشی از تحلیل آثار و نکوداشت منوچهر فرید در خانه سینما

تازه‌ترین برنامه‌ی کانون فیلم خانه سینما که بعدازظهر روز یک‌شنبه بیست و ششم خرداد در سالن سیف‌الله داد برگزار شد به تحلیل آثار و نکوداشت منوچهر فرید، بازیگر قدیمی تئاتر و سینمای ایران اختصاص داشت.
در ابتدای این برنامه که با استقبال چشم‌گیر مخاطبان همراه بود، ناصر صفاریان، دبیر کانون فیلم با اشاره به برنامه‌ی قدردانی از هنرمندان شاخص در زمینه‌ی سینما که از این پس تحت عنوان «گوشه‌های کم‌پیدای سینمای ایران» برگزار خواهد شد گفت: «از چندماه پیش قصد داشتیم این برنامه را برگزار کنیم اما متاسفانه فرصتی برای انجام این کار فراهم نمی‌شد. با این حال خوش‌حالیم که نخستین جلسه از این سری برنامه‌ها که از این پس در خانه سینما برگزار خواهد شد به هنرمند ارزنده‌ی کشورمان، منوچهر فرید اختصاص دارد.»
وی افزود: «امیدواریم سایر عناوین این سری برنامه‌ها که با هدف قدردانی از چهره‌های شاخص سینما انجام خواهد شد، در دوره‌ی آینده‌ی کانون فیلم برگزار شود.» متن کامل را در ادامه‌ی مطلب بخوانید.

ادامه نوشته

سینما در آتش/ نقد کتاب «سینماسوزی در ایران» نوشته‌ی عباس بهارلو

کتاب سینماسوزی در ایران

سینماسوزی در ایران واپسین اثر مکتوبِ عباس بهارلو، محقق و تاریخ‌نگار پرسابقه‌ی ادبیات سینمایی، مثل سایر کتاب‌های او سرشار از کنکاش در تاریخ، وسواس در تدوین اطلاعات و البته دقت به جزییاتی است که از دهه‌ها قبل در حافظه‌ی سینمای ایران جا مانده اما به مدد کوشش‌های نویسنده (یا به قول خود او: در برابر جست‌وجو و شکیبایی) «تاب مقاوت» را از دست داده و از ورای دالان‌های تودرتوی فراموشی و عمق تاریکی، به‌سوی روشنایی و حال حاضر قدم برداشته است. یک تحقیق نسبتاً کامل که از دلِ پژوهش سترگ و طولانی‌مدت او (تحت عنوان سالن‌های سینما در تهران) بیرون آمده و شامل اسناد، منابع و در حال حاضر تنها مستندات به جا مانده از «رویدادهای ناخوشایند سینماسوزی» است. رویدادهایی که بهارلو، خود در مقدمه‌ی کتاب نوشته: «بیش از مواردی است که در این کتاب به آن‌ها اشاره شده» و «چه‌بسا نمونه‌ها و حوادثِ مورد اشاره به‌مراتب کم‌تر از نمونه‌ها و حوادثِ پیش‌آمده باشد.» نکته‌ای که به «کمبود منابع و پراکندگی اطلاعات» در این زمینه اشاره دارد و از همه‌ مهم‌تر «اخبار و گزارش‌های نامطمئن و ضد و نقیضی» که به گفته‌ی او «ادعای روایت تمام و کمال را ناممکن می‌سازد؛ به‌ویژه که در مواردی پای منافع و مقاصد آشکار و پنهان نهادها و مقام‌های خاصی نیز در میان بوده باشد.» با این همه، کتاب سینماسوزی در ایران می‌کوشد راویِ حسرت‌آلودِ رخنه‌ها‌ی آتش به تالارهای کوچک و بزرگِ‌ رویا باشد. حادثه‌هایی که متاسفانه گاهی (نظیر آتش‌سوزی سینما «رکس» آبادان) با مرگ دل‌خراش جمعی از تماشاگران در کام آتش همراه بوده و البته در این کتاب از سوختن چراغ «سینوماتوگراف» (در «تماشاخانه‌ی ناصریه» به عنوان نخستین سالن نمایش فیلم در ایران) تا آخرین موردِ گزارش و ثبت شده در این زمینه (که به افتادن جرقه‌ی آتش در سینما «جمهوری» تهران اشاره دارد) را نیز در بر گرفته است. متن کامل را در ادامه‌ی مطلب بخوانید.

ادامه نوشته

روایت روح‌های آسیب‌دیده/گزارشی از نمایش فیلم‌های کوتاه قصیده گلمکانی در کانون فیلم خانه سینما

واپسین برنامه‌ی کانون فیلم خانه سینما که دیروز (یک‌شنبه نوزدهم خردادماه) برگزار شد، به نمایش و نقد و بررسی هفت فیلم کوتاه از ساخته‌های قصیده گلمکانی اختصاص داشت.
در این برنامه که با استقبال چشم‌گیر مخاطبان و علاقه‌مندان سینما همراه بود ابتدا فیلم‌های «دعوت به چای» (1394)، «برزخ» (1395)، «مراقبت از ژوناس» (1395)، «آگهی فروش» (1395)، «بوق ممتد» (1396) و «بارانی آبی» (1398) به نمایش درآمد و سپس نقد و بررسی این آثار با حضور نیما عباس‌پور برگزار شد.
در آغاز این جلسه، قصیده گلمکانی در پاسخ به پرسش ناصر صفاریان (دبیر کانون فیلم خانه سینما) درباره‌ی نقش و تاثیر پدر خود در حضور و همکاری عوامل حرفه‌ای سینما که به گفته‌ی او بخش عمده‌ای از آن‌ها به دشواری حاضر به همکاری در ساخت فیلم‌های کوتاه می‌شوند گفت: «این پرسشی تکراری است که در تمام جلسه‌های نمایش فیلم‌هایم از من پرسیده می‌شود و پاسخ به آن، دیگر برایم خسته‌کننده شده است.»
وی گفت: «من آدم پرتلاشی هستم و صبح تا شب،‌ در حال دویدن. به همین دلیل در طول سال‌های گذشته که مشغول ساخت فیلم‌های کوتاه بوده‌ام، طرح این پرسش همواره باعث آزردگی‌ام شده است. اما وقتی به این موضوع فکر می‌کنم می‌بینم شاید طرح چنین پرسشی طبیعی است.» متن کامل را در ادامه‌ی مطلب بخوانید.

ادامه نوشته

ضایعات جنگ به روایت سینما قلم/  گزارش نمایش «در کوچه‌های عشق» در کانون فیلم خانه سینما

در کوچه‌های عشق

سالن سیف‌الله داد خانه سینما، بعدازظهر روز یک‌شنبه بیست و نهم اردیبهشت‌ماه شاهد نمایش نسخه‌ی ترمیم شده‌ی «در کوچه‌های عشق» (ساخته‌ی خسرو سینایی) و سپس نقد و بررسی این فیلم بود.
در ابتدای این نشست که شاهین شجری‌کهن به‌عنوان منتقد مهمان در آن حضور داشت خسرو سینایی در پاسخ به پرسش ناصر صفاریان، دبیر کانون فیلم خانه سینما درباره‌ی احساس خود سی سال پس از ساخته شدن «در کوچه‌های عشق» گفت: «اگر آدم با کار خود زندگی کرده باشد، کاری که انجام داده به بخشی از زندگی او تبدیل خواهد شد؛ و در چنین شرایطی دیگر مهم نیست کسی آن کار را دوست داشته باشد یا نه. مهم، احساس رضایتی است که از انجام آن کار حاصل می‌شود.»
وی افزود: «در بین فیلم‌هایی که ساخته‌ام «عروس آتش» بیش از سایر کارهایم مورد توجه مردم قرار گرفت اما واقعیت این است که بعضی‌ها از جمله زنده‌یاد عباس کیارستمی «در کوچه‌های عشق» را اثر بهتری نسبت به آن فیلم می‌دانستند. برای خود من نیز «در کوچه‌های عشق» جایگاه ویژه‌ای دارد و امروز تعدادی از بخش‌های از آن را خیلی دوست دارم.» متن کامل را در ادامه‌ی مطلب بخوانید.

ادامه نوشته

تلفیق روایت‌های افقی و عمودی/ گزارش نمایش «نار و نی» در کانون فیلم خانه سینما

پوستر فیلم نار و نی
پوستر انگلیسی فیلم نار و نی

تازه‌ترین برنامه‌ی کانون فیلم خانه سینما که بعدازظهر یک‌شنبه بیست و دوم اردیبهشت در سالن سیف‌الله داد برگزار شد، به نمایش و نقد و بررسی نسخه‌ی ترمیم‌شده‌ی فیلم «نار و نی» ساخته‌ی سعید ابراهیمی‌فر اختصاص داشت.
در ابتدای این برنامه که جدا از سازنده‌ی فیلم، حسین ایری (یکی از نویسندگان فیلم‌نامه) و احمد طالبی‌نژاد (منتقد سینما) نیز در آن حضور داشتند ناصر صفاریان، دبیر کانون فیلم خانه سینما «نار و نی» را «یکی از نمونه‌ای‌ترین فیلم‌های جریان سینمای عرفانی و یکی از جریان‌سازترین آثار این نوع سینما» دانست که طبق این تعریف «در دهه‌ی شصت معمولاً توسط بنیاد سینمایی فارابی تولید می‌شد.»
وی گفت: «نکته‌ی جالب این‌جاست که این فیلم برخلاف تصور عمومی از سرمایه‌گذاری دولتی برخوردار نیست اما نوع مطلوب سینمای مطلوب مدیران دولتی را دنبال می‌کند.»
سعید ابراهیمی‌فر در پاسخ به این نکته گفت: «از زمانی که «نار و نی» ساخته شد تا کنون همواره این تصور وجود داشته که این فیلم دربست به سفارش بنیاد سینمایی فارابی ساخته شده؛ در حالی که چنین چیزی اصلاً صحت ندارد.» متن کامل را در ادامه‌ی مطلب بخوانید.

ادامه نوشته

شناسنامه‌ی ناصر تقوایی/ گزارش نمایش «ناخدا خورشید» در کانون فیلم خانه سینما

ناخدا خورشید
پوستر فیلم ناخدا خورشید

تازه‌ترین برنامه‌ی کانون فیلم خانه سینما که بعدازظهر یک‌شنبه پانزدهم اردیبهشت برگزار شد به نمایش نسخه‌ی دیجیتالی و ترمیم شده‌ی فیلم «ناخدا خورشید» ساخته‌ی تحسین شده‌ی ناصر تقوایی اختصاص داشت.
در ابتدای این برنامه که با حضور هارون یشایایی، یکی از تهیه‌کنندگان فیلم مورد بحث برگزار شد، خسرو دهقان، منتقد سینما در پاسخ به پرسش ناصر صفاریان (دبیر کانون فیلم خانه سینما) درباره‌ی کیفیت اقتباس ناصر تقوایی از فیلم و رمان «داشتن و نداشتن» (نوشته‌ی ارنست همینگوی) که در تیتراژ «ناخدا خورشید» آشکارا به آن اشاره شده گفت: «به نظر نمی‌رسد ارنست همینگوی و رمان او موضوع این بحث باشد. چنان که «ناخدا خورشید» یک اقتباس عادی از داستانی است که هوارد هاکز، مایکل کورتیز و دیگران هم نگاه خاص خود را به آن داشته‌اند.»
وی سپس «تحلیل این فیلم از مسیر تمرکز بر اقتباس ادبی» را «یک کوشش بیهوده» دانست و افزود: «از میان کارهای همینگوی، این داستان که از نظر فضای بندری و روابط آدم‌ها در یک مرز آبی، شباهت‌های زیادی به زندگی مردم جنوب داشته برای تقوایی به عنوان فیلم‌سازی که بخش عمده‌ای از زندگی‌اش در این منطقه گذشته جذاب بوده است. اگر بخش عمده‌ی ماجرا در کنار شهر ساحلی و روی آب اتفاق نیفتاده بود شاید این داستان برای او جذابیت خاصی نداشت.» متن کامل را در ادامه‌ی مطلب بخوانید.

ادامه نوشته

خوش‌بختی در تجربه‌گرایی/ گزارش نمایش فیلم‌های کوتاه نیما عباس‌پور در کانون فیلم خانه سینما

فیلم‌های کوتاه نیما عباس‌پور

در تازه‌ترین برنامه از کانون فیلم خانه سینما که بعدازظهر بیست و پنجم فروردین و با مشارکت انجمن صنفی فیلم کوتاه برگزار شد ابتدا پنج فیلم‌ کوتاه از ساخته‌های نیما عباس‌پور به نام‌های «دور باطل»، «رویا چرا گم‌ شده؟»، «جنگل»، «جدول، روزنامه و سه نقطه!» و «پیاده‌روی بزرگ» به نمایش درآمد و سپس جلسه‌ی نقد و بررسی این فیلم‌ها با حضور پوریا ذوالفقاری، منتقد سینما برگزار شد.
در ابتدای این برنامه که با استقبال خوب و چشم‌گیر علاقه‌مندان فیلم کوتاه همراه بود ناصر صفاریان، دبیر کانون فیلم گفت: «در سال‌های اخیر اغلب دیده می‌شود که سازندگان فیلم‌های کوتاه، آثار خود را به قصد ورود به عرصه‌ی سینمای حرفه‌ای می‌سازند. این در حالی است که ساخته‌های نیما عباس‌پور بیش‌تر شامل مولفه‌های فیلم کوتاه و خصوصاً فیلم‌های کوتاه تجربی است.»
وی گفت: «این فیلم‌ها نشان می‌دهند سازنده‌شان بیش‌تر در پی انجام تجربه‌های شخصی خود بوده‌اند. تجربه‌هایی که برخلاف اغلب سازندگان فیلم کوتاه با هدفِ ورود به عرصه‌ی سینمای حرفه‌ای و ساخت فیلم بلند و سینمایی ساخته نشده است.» متن کامل را در ادامه‌ی مطلب بخوانید.

ادامه نوشته

در ستایش گفت‌وگو/ گزارش نمایش «آشغال‌های دوست‌داشتنی» در کانون فیلم خانه سینما

پوستر فیلم آشغال‌های دوست‌داشتنی

در نخستین برنامه از کانون فیلم خانه سینما در سال جدید که سه‌شنبه بیستم فروردین‌ماه در سالن سیف‌الله داد برگزار شد ابتدا فیلم «آشغال‌های دوست‌داشتنی» ساخته‌ی محسن امیریوسفی به نمایش درآمد و سپس جلسه‌ی نقد و بررسی این فیلم با حضور امیر پوریا، منتقد سینما برگزار شد.
در ابتدای این جلسه که با ازدحام و استقبال چشم‌گیر مخاطبان همراه بود، ناصر صفاریان، دبیر کانون فیلم خانه سینما با عذرخواهی از برخی تماشاگران که به دلیل حجم محدود سالن نمایش در شرایطی نامطلوب به تماشای فیلم نشسته بودند به برخی حاشیه‌ها پیرامون نمایش عمومی «آشغال‌های دوست‌داشتنی» اشاره کرد و گفت: «این فیلم از جمله آثاری است که ظاهراً بررسی‌ آن بدون پرداختن به حواشی خاص پیرامون‌اش امکان‌پذیر نیست. حاشیه‌هایی که در مورد «آشغال‌های دوست‌داشتنی» از هنگام آماده شدن نهایی همراه فیلم بود و متاسفانه نمایش آن را حدود شش سال به تعویق انداخت.»
محسن امیریوسفی در پاسخ به این نکته گفت: «در مورد این فیلم می‌توان «یکی داستان پر آب چشم» تعریف کرد که شامل مشکلات و موانع موجود بر سر راه نمایش آن و در طول سال‌های گذشته باشد اما به نظرم به‌ جای پرداختن به حاشیه‌ها شاید بهتر باشد به این فکر کنیم که «آشغال‌های دوست‌داشتنی» مثلاً همین چند روز پیش ساخته شده و حالا به نمایش درآمده است.»
وی گفت: «همواره آرزویم این بود که روزی فیلم «آشغال‌های دوست‌داشتنی» بدون پرداختن به حاشیه‌های آن مورد بررسی واقع شود و خوش‌بختانه می‌توان گفت برگزاری این برنامه در خانه سینما تعبیر آن آرزوی دیرینه است.» متن کامل این گزارش را در ادامه‌ی مطلب بخوانید.

ادامه نوشته

نگاه همدلانه به آدم‌های فراموش شده/ گزارشی از نمایش فیلم «نرگس» در کانون فیلم خانه سینما

پوستر فیلم نرگس
پوستر فیلم نرگس

سه‌شنبه بیست و یکم اسفندماه و در آخرین برنامه از کانون فیلم خانه سینما که در سالن سیف‌الله داد برگزار شد، ابتدا فیلم تحسین شده‌ی «نرگس» (ساخته‌ی رخشان بنی‌اعتماد) به نمایش درآمد و سپس جلسه‌ی نقد و بررسی این اثر با حضور مهرزاد دانش،‌ منتقد سینما برگزار شد.
در ابتدای این برنامه که با حضور جمعی از دست‌اندرکاران فیلم «نرگس» برگزار شد ناصر صفاریان، دبیر کانون فیلمِ خانه سینما ضمن اشاره به فعالیت قابل ستایش فیلمخانه‌ی ملی ایران در نگهداری، مرمت و بازسازی آثار به جا مانده از تاریخ سینمای ایران، از لادن طاهری، مدیر این فیلمخانه دعوت کرد تا پیش از آغاز نمایش «نرگس» توضیحاتی درباره‌ی فعالیت‌های این مرکز ارائه دهد.
در این بخش، لادن طاهری، مدیر فیلمخانه‌ی ملی و رییس فعلی موزه سینمای ایران گفت: «خوش‌حالم که امشب و در کنار شما به تماشای فیلمی می‌نشینم که سال‌ها قبل آن را دیده بودم.»
وی گفت: «با وجود این که در طول سال‌های اخیر، تماشای نسخه‌های اصلاح و مرمت شده‌ی بسیاری از فیلم‌ها را تجربه کرده‌ام اما هر بار که به تماشای یکی از این آثار– خصوصاً فیلم‌هایی که همه‌‌مان آن‌ها را دوست داریم– می‌نشینم احساس می‌کنم تجربه‌ی عجیب و تازه‌ای به دست آورده‌ام.» متن کامل این گزارش را در ادامه‌ی مطلب بخوانید.

ادامه نوشته

در یک زمستان سرد و طولانی/ گزارش نمایش «یک اتفاق ساده» در کانون فیلم خانه سینما

پوستر فیلم یک اتفاق ساده
پوستر فیلم «یک اتفاق ساده» (سهراب شهیدثالث)

در تازه‌ترین برنامه از کانون فیلم که شامگاه سه‌شنبه هفتم اسفند در سالن سیف‌الله داد خانه سینما برگزار شد ابتدا «یک اتفاق ساده» ساخته‌ی سهراب شهیدثالث به نمایش درآمد و سپس نقد و بررسی این فیلم با حضور احمد طالبی‌نژاد برگزار شد.
در ابتدای این جلسه، ناصر صفاریان، دبیر کانون فیلم با اشاره به تغییر ناگهانی در برنامه‌ی نمایش این هفته، سفر مسعود کیمیایی به خارج از کشور را دلیل جایگزین شدن «یک اتفاق ساده» به جای «خط قرمز» دانست و افزود: «فیلم «یک اتفاق ساده» یکی از متفاوت‌ترین فیلم‌های تاریخ سینمای ایران است که جای نمایش و نقد و بررسی آن در کانون فیلم خالی بود.»
وی گفت: «نمایش نسخه‌ی بسیار تمیز و تصحیح شده‌ی «خط قرمز» هفته‌ی آینده در زمان تعیین شده‌ی خود انجام خواهد شد.»
در ادامه‌ی جلسه، احمد طالبی‌نژاد «یک اتفاق ساده» را محصول یک دوران و شرایط اجتماعی و سیاسی حاکم بر دهه‌ی 1350 دانست و افزود: «یادمان باشد که این فیلم در زمان اوج سلطنت شاه بر ایران ساخته شده و فیلم‌ساز در بخش‌های مختلف فیلم با اشاره‌ی عامدانه به عکس او روی دیوار مدرسه یا اسکناس‌های رایج آن روزگار می‌کوشد تناقض میان فقر موجود در زندگی آدم‌ها و رونمای جامعه را به نمایش بگذارد. جریانی در دل فرهنگ این مملکت که امروز به‌راحتی می‌توان آن را «هنر اعتراضی» نامید.» بقیه‌ی گزارش را در ادامه‌ی مطلب بخوانید.

ادامه نوشته

آدم‌های به‌ظاهر واقعی به روایت داستان‌های غیرواقعی/ گزارشی از نمایش فیلم‌های کوتاه کریم لک‌زاده

فیلم‌های کوتاه کریم لک‌زاده

در تازه‌ترین برنامه از کانون فیلم خانه سینما که سه‌شنبه سی‌ام بهمن‌ماه در سالن سیف‌الله داد خانه سینما برگزار شد ابتدا سه فیلم کوتاه از ساخته‌های کریم لک‌زاده به نمایش درآمد و سپس جلسه‌ی نقد و بررسی این آثار با حضور دکتر امید روحانی و نیما عباس‌پور، از منتقدان سینمای ایران برگزار شد.
در ابتدای این نشست، نیما عباس‌پور با اشاره به نقش انجمن سینمای جوانان در آموزش نسل جدید سینما، ورود تعدادی از استعدادها به عرصه‌ی حرفه‌ای فیلم‌سازی در دهه‌ی 1370 را مدیون جعفر صانعی‌مقدم و محمد آفریده از مدیران وقت این انجمن دانست و افزود: «این حرکت خوش‌بختانه در سال‌های اخیر نیز تداوم داشت و با اطمینان می‌توان گفت تعداد قابل‌توجهی از کسانی که در جشنواره‌ی امسال فیلم فجر حضور داشتند، از دانش‌آموخته‌های همین انجمن به حساب می‌آیند.»
وی افزود: «کریم لک‌زاده که امشب سه فیلم از او به نمایش درآمد نیز جزو همین نسل محسوب می‌شود. کسی که تا کنون دو فیلم بلند و سینمایی از او در گروه هنر و تجربه به نمایش درآمده است.» متن کامل گزارش را در ادامه‌ی مطلب بخوانید.

ادامه نوشته

بغض دل‌پذیر و جای خالی مسافران/گزارش نمایش «مسافران» در کانون فیلم خانه سینما

بهرام بیضایی در پشت صحنه‌ی مسافرانشامگاه سه‌شنبه دوم بهمن‌ماه سالن سیف‌الله داد خانه سینما شاهد نمایش و سپس نقد و بررسی «مسافران» ساخته‌ی خاطره‌انگیز بهرام بیضایی بود.
در ابتدای این برنامه که با حضور جهانبخش و یاشار نورایی به عنوان منتقدان مهمان برگزار شد، ناصر صفاریان، دبیر کانون فیلم خانه سینما با اشاره به تعطیلی موقت کانون فیلم تا پایان برگزاری جشنواره‌ی فیلم فجر گفت جلسه‌ی بعدی نمایش فیلم در روز بیست و سوم بهمن برگزار خواهد شد.
آغازگر بخش بعدی نیز صحبت‌های امیرحسین سیادت (نویسنده و منتقد سینما) بود که در غیاب دبیر کانون فیلم، اجرای برنامه را برعهده داشت. سیادت در این بخش با تشکر از زحمات سرکار خانم لادن طاهری (مدیر فیلمخانه‌ی ملی ایران) در تولید نسخه‌ی دیجیتالی شفاف و پالوده‌ای از فیلم «مسافران» ابراز امیدواری کرد تا این اقدام در مورد سایر فیلم‌های مهم و باارزش تاریخ سینمای ایران تکرار شود.
وی گفت: «تماشای مجدد «مسافران» باعث شد دل‌تنگ کسانی شوم که در زمان تولید این فیلم حضور داشته‌اند و متاسفانه دیگر در میان ما نیستند. کسانی نظیر: جمیله شیخی، هما روستا، فرخ‌لقا هوشمند، نیکو خردمند، علی‌اصغر گرمسیری، جمشید اسماعیل‌خانی، جهانگیر فروهر، باقر صحرارودی (از جمع بازیگران)، بابک بیات (آهنگ‌ساز) و مهرداد فخیمی (فیلم‌بردار) که همگی نقش مهمی در ساخت این فیلم داشته‌اند.» متن کامل گزارش را در ادامه‌ی مطلب بخوانید.

ادامه نوشته

بازگشت به گذشته و دومینوی روایت/گزارش نمایش «دوئت» در کانون فیلم خانه سینما

علی مصفا در نمایی از فیلم دوئت

در تازه‌ترین جلسه از برنامه‌های نمایش فیلم در کانون فیلم خانه سینما که شامگاه سه‌شنبه هجدهم دی‌ماه برگزار شد ابتدا فیلم «دوئت» ساخته‌ی نوید دانش به نمایش درآمد و سپس پرسش و پاسخ حضوری تماشاگران و سازنده‌ی این فیلم برگزار شد.
در ابتدای این برنامه که نیما عباس‌پور اجرای آن را برعهده داشت نوید دانش در پاسخ به پرسشی درباره‌ی نحوه‌ی تبدیل فیلم کوتاه «دوئت» به یک نسخه‌ی سینمایی گفت: «شش سال پیش زمانی که با فیلم کوتاه «دوئت» در جشنواره‌ی کن شرکت کرده بودم از سوی یکی از موسسه‌های فیلم‌سازی پیشنهادی دریافت کردم مبنی بر این که نسخه‌ی بلند همان فیلم را در خارج از کشور بسازم. البته آن موقع چون تجربه‌اش را نداشتم فکر می‌کردم این پیشنهاد از آن موقعیت‌های طلایی است که حتماً عملی خواهد شد. غافل از این که اجرای چنین پروژه‌هایی نیازمند حمایت‌های مالی است، در اروپا دست‌کم به دو سال زمان نیاز دارد.»
وی که در فیلم خود به تلاش‌های دو زوج برای مرور و حل مشکلات زندگی خود در گذشته پرداخته گفت: «در داستان فیلم کوتاه «دوئت» وقتی زن از فروشگاه و دیدار اتفاقی با نامزد سابق خود برمی‌گشت، همسرش نسبت به رفتار او دچار تردید می‌شد و پرسشی که آن وقت‌ها در ذهنم ایجاد شده بود این بود که وقتی آن‌ها به خانه برگردند چه اتفاقی خواهد افتاد و زندگی این زوج چه‌گونه ادامه خواهد یافت. در حقیقت، من برای تبدیل فیلم کوتاه «دوئت» به یک نسخه‌ی بلند و سینمایی این نکته را به پرسش دراماتیک شخصیت مرد از همسرش تبدیل کردم. مردی که نسبت به این قضایا کمی حساس‌تر از حد معمول است و شاید بتوان گفت به راحتی متقاعد نمی‌شود.» متن کامل گزارش را در ادامه‌ی مطلب بخوانید.

ادامه نوشته

برگزیده‌ی برگزیده‌ها/ گزارش نمایش فیلم‌های منتخب دهمین جشن بزرگ انیمیشن ایران

جشن بزرگ انیمیشن ایرانشامگاه سه‌شنبه بیستم آذر و در پنجمین جلسه از برگزاری کانون فیلم، سالن سیف‌الله داد خانه سینما شاهد نمایش و بررسی پانزده اثر از فیلم‌های برگزیده‌ی دهمین جشن بزرگ انیمیشن بود.
پس از نمایش این آثار، معین صمدی،‌ دبیر جشن بزرگ انیمیشن ایران درباره‌ی دلیل اجرای این برنامه گفت: «دوست داشتیم با این کار، همه‌ی دوستداران سینمای انیمیشن، تمام فیلم‌های نامزد جایزه را به صورت یک‌جا ببینند؛ و به همین خاطر در ابتدای هر فیلم یک کلاکت طراحی کردیم تا تماشاگر دریابد اثر مورد بحث برنده یا نامزد دریافت چه جایزه‌ای بوده و اصلاً به چه دلیل برای حضور در این جشن انتخاب شده است.»
وی گفت: «یکی دیگر از بهانه‌های برگزاری این برنامه، قدردانی از داوران جشن بزرگ انیمیشن بود که فیلم‌ها را با حساسیت بسیار زیادی گلچین کرده بودند. در این زمینه آن‌چه بیش از سایر موارد اهمیت داشت اتفاق نظر میان آن‌ها برای برگزیدن برگزیده‌ها بود. افراد منتخبی که حتی اگر در میان نامزدهای دریافت جوایز قرار داشتند، از این قابلیت برخوردار بودند که جزو برنده‌ها هم باشند.» متن کامل را در ادامه‌ی مطلب بخوانید.

ادامه نوشته

پرسه، ملال و ادای دین به سهراب شهیدثالث/ گزارش نمایش «یک شهروند کاملاً معمولی»

پوستر فیلم یک شهروند کاملاً معمولیدر سومین جلسه از کانون فیلم خانه سینما که سه‌شنبه ششم آذرماه در سالن سیف‌الله داد خانه سینما برگزار شد ابتدا فیلم «یک شهروند کاملاً معمولی» به کارگردانی مجید برزگر به نمایش درآمد و سپس نقد و بررسی این فیلم با حضور محسن آزرم، منتقد مهمان برنامه برگزار شد.
در ابتدای این جلسه که با استقبال علاقه‌مندان همراه بود، ناصر صفاریان، دبیر کانون فیلم خانه سینما با برشمردن عناصر موجود و مشترک در این اثر و فیلم‌های قبلی برزگر (از جمله: «فصل باران‌های موسمی» و «پرویز») شخصیت‌های اصلی این سه فیلم را «آدم‌هایی تنها در دل یک جامعه‌ی بزرگ» دانست و افزود: «این آدم‌ها ردیف‌های سنّی مختلفی دارند که به عنوان مثال در «فصل باران‌ها...» دوران نوجوانی، در «پرویز» میان‌سالی و در «یک شهروند...» دوران پیری است.»
وی «نکته‌ی مشترک این شخصیت‌ها» را «درک نکردن اطرافیان و البته درک نشدن متقابل از سوی آن‌ها» دانست و گفت: «جالب این که تمام این شخصیت‌ها در فضای شهرک‌های داخل تهران نفس می‌کشند. شهرک‌هایی که بخشی از عناصر شهری انسان مدرن امروز به حساب می‌آید.» متن کامل را در ادامه‌ی مطلب بخوانید.

ادامه نوشته

تجربه‌های فردی یک فیلم‌ساز نوجو/ گزارش نمایش «چهار راه حوادث»

ناصر ملک‌مطیعی و آرمان در نمایی از فیلم چهارراه حوادث

در دومین برنامه از جلسه‌های کانون فیلم خانه سینما که شامگاه سه‌شنبه بیست و نهم آبان‌ماه برگزار شد ابتدا فیلم «چهار راه حوادث» ساخته‌ی زنده‌یاد ساموئل خاچیکیان، محصول سال 1333 به نمایش درآمد و سپس تحلیل و بررسی این فیلم با حضور تهماسب صلح‌جو و علی‌رضا محمودی از منتقدان سینما برگزار شد.
در ابتدای این جلسه، ناصر صفاریان، دبیر کانون فیلم خانه سینما ضمن گرامی‌داشت یاد و خاطره‌ی زنده‌یادان ساموئل خاچیکیان و ناصر ملک‌مطیعی، به استقبال نسبی جمعی از منتقدان مطبوعات از این فیلم در ابتدای دهه‌ی 1330 اشاره کرد و افزود: «فیلم «چهار راه حوادث» در اولین جشنواره‌ی فیلم‌های ایرانی که در سال 1334 برگزار شد درخشش چشم‌گیری داشت و جایزه‌ی بهترین کارگردان سال به ساموئل خاچیکیان و جایزه‌ی بهترین بازیگر این جشنواره به آرمان اهدا شد.» متن کامل این گزارش را در ادامه‌ی مطلب بخوانید.

ادامه نوشته

از گذشته‌های دور و نزدیک/ نقد کتاب «بهترین سال‌های زندگی من»

جلد کتاب بهترین سال‌های زندگی مناواخر دهه 1360 و اوایل دهه 1370 جدا از معدود مجله‌های سینمایی که آن وقت‌ها منتشر می‌شد، مشتری پر و پا قرص صفحه‌های سینمایی اغلب نشریه‌ها هم بودم. روزنامه‌ها، هفته‌نامه‌‌هایی که برای نسل تشنه و مشتاق من در حکم پنجره‌هایی رو به سینما بود. یکی از این نشریه‌ها هفته‌نامه فرهنگی، هنری «هدف» بود که یکی دو صفحه سینمایی داشت. صفحه‌هایی که گاهی با مطالبی از سینمای جهان پر می‌شدند و گاهی با نوشته‌هایی درباره سینمای ایران. اما آن‌چه که در کنار کاغذهای کاهیِ پُرزدار و چاپ ضعیف متن‌ و عکس‌، این هفته‌نامه را در گوشه‌ای از حافظه‌ام ماندگار کرده، انتخاب یک تیتر جسورانه و خاطره‌انگیز بر نقدی است که آن روزها درباره فیلم راز مینا (عباس رافعی) نوشته شده بود: «مینا راز،‌ راز، راز، راز، راز داره مینا!» این تیتر بلندبالا و طولانی، جدا از شوخی جذاب و جالب نویسنده‌‌اش با یک ترانه قدیمی، ریشه در نوع خاصی از روزنامه‌نگاری در سال‌های دور هم داشت. سنتی در روزنامه‌نگاری عامه‌پسند که تیترهای درشت و طولانی را به عناوین کوتاه و هدفمندِ بالای نوشته‌ها ترجیح می‌دادند. تیترهایی گاه آن‌قدر طولانی که حتی می‌توان گفت به «سوتیتر» تنه می‌زدند! متن کامل را در ادامه‌ی مطلب بخوانید.

ادامه نوشته

روی نیمکت سینما مایاک

عزت‌الله انتظامی در نمایی از فیلم خانه‌ای روی آب

زیر بغل‌اش را می‌گیرم و تا داخل موزه‌ی سینما همراهی‌اش می‌کنم. روی تنها نیمکت باقی‌مانده از سینما مایاک می‌نشیند تا نفس تازه کند. این افتخار را پیدا می‌کنم تا به دعوت او کنارش بنشینم. می‌گویم: «خود این نیمکت، شاهد خاموش تاریخ سینمای ماست. خیلی‌ها روی آن نشسته و فیلم تماشا کرده‌اند.» نگاه مرطوب‌اش می‌چرخد به سوی قاب عکس‌های نصب شده روی دیوار. نفس در سینه‌اش ذوب می‌شود و قطره‌های اشک به پشت پلک‌هایش می‌دود. می‌گوید: «وقتی میام این‌جا و می‌بینم همه رفته‌ان...» بغض به گلویش چنگ می‌اندازد. مثل همیشه وقتی ریزش اشک‌های کسی را می‌بینم، خودم هم گریه‌ام می‌گیرد. به سختی سعی می‌کنم خودم را کنترل کنم اما صدای لرزان استاد، تیر خلاص را شلیک می‌کند: «دلم می‌گیره...فقط من مونده‌م. تقریباً همه دوست‌هام رفته‌ن...فقط من مونده‌م.» متن کامل را در ادامه‌ی مطلب بخوانید.

ادامه نوشته

بغض فروخفته/ گزارشی از نمایش فیلم «در گرداب انقراض»

پوستر فیلم در گرداب انقراضشامگاه یک‌شنبه 14 مردادماه سالن سینماحقیقت مرکز گسترش سینمای مستند و تجربی، شاهد استقبال قابل توجه علاقه‌مندان از نمایش و سپس نقد و بررسی «در گرداب انقراض» به کارگردانی فتح‌الله امیری بود.
در ابتدای این جلسه که با حضور محمدرضا مقدسیان به عنوان منتقد مهمان برگزار شد، امیری در پاسخ به پرسش ناصر صفاریان، مجری برنامه و مسئول جلسه‌های نمایش فیلم درباره‌ی نحوه‌ی ساخت این فیلم گفت: «همیشه آرزو داشتم درباره‌ی وضعیت یوزپلنگ ایرانی فیلم بسازم اما به دلیل زمان‌بر و پر هزینه بودن چنین پروژه‌ای موفق نمی‌شدم بودجه‌ی ساخت آن را تامین کنم. تا این که دکتر نظامی (پژوهشگر فیلم) سرانجام موفق شد نظر مدیران شرکت هواپیمایی معراج را برای سرمایه‌گذاری روی این پروژه جلب کند؛ و کار به جریان افتاد.»
امیری که در فیلم خود به خطر انقراض یوزپلنگ ایرانی پرداخته افزود: «وجود زیستگاه‌های حیات وحش در وسعتی نزدیک به هفت میلیون هکتار و در هشت استان کشور، اطلاعات نسبتاً ناقص درباره‌ی سوژه‌ی اصلی و نصب ده‌ها دوربین برای ضبط تصویر حیوانات این زیستگاه‌ها، تنها بخشی از دشواری‌های تولید این فیلم بود.» متن کامل گزارش را در ادامه‌ی مطلب بخوانید.

ادامه نوشته

نیش و نوش/ نگاهی به کتاب «نسیه و نقد» (خسرو دهقان)

طرح روی جلد کتاب نسیه و نقد نوشته‌ی خسرو دهقانعنوان «نسیه و نقد» که همکار عزیزمان خسرو دهقان برای مجموعه نقدهای سینمایی و در حقیقت برای نخستین کتاب خود انتخاب کرده، بیش از آن که یک شوخی در زمینه ادبیات سینمایی یا مثلاً بازی با کلمات رایج در میدان اقتصاد و بازار تجارت باشد، ظاهراً از یک بیت شعر حافظ برآمده است. شعری که احتمالاً به همین منظور هم در ابتدای کتاب به آن اشاره شده است: «چنین حکایت از اردیبهشت می‌گوید/ نه عارف است که نسیه خرید و نقد بهشت» البته شهریار توکلی (ناشر کتاب) نیز در بخشی از یادداشت مقدمه، عنوان کتاب را «اشاره‌‌‌ به اشتغال حرفه‌ایِ مولف» دانسته (صفحه 11) اما نکته این‌جاست که نه تعبیر اقتصادیِ ناشر و نه مفهوم مورد نظر حافظ، ارتباط چندانی با مقوله «نقد» سینما و البته شوخی مکمل آن با کلمه «نسیه» ندارند؛ و از این زاویه به نظر می‌رسد تاکید بر شعر مورد بحث– آن‌هم در ابتدای کتاب– بیش‌تر از آن که اشاره دقیقی به وجه تسمیه آن باشد تکمیل‌کننده شوخ‌طبعی و روحیه طنازانه خسرو دهقان به عنوان یک منتقد سرسخت، جدی و پرسابقه است. متن کامل را در ادامه مطلب بخوانید.

ادامه نوشته

سینما به روایت ساموئل خاچیکیان/ نگاهی به کتاب «پرونده‌ی یک جنایی‌ساز: ساموئل خاچیکیان»

طرح روی جلد کتاب‌های ساموئل خاچیکیانپرونده‌ی یک جنایی‌ساز: ساموئل خاچیکیان در حالی به پیشخوان کتاب‌فروشی‌ها عرضه شده که چاپ نخست آن (با نام ساموئل خاچیکیان؛ یک گفت‌وگو) در سال 71 توسط انتشارات «نگاه» منتشر و تقریباً از اواسط همان دهه نایاب شده بود. این کتاب چنان که از نامش هم برمی‌آید شامل گفت‌وگو با یکی از تاثیرگذارترین کارگردان‌های نسل اول تاریخ سینمای ایران است و همان‌طور که عباس بهارلو در یادداشت مقدمه‌ توضیح داده، انجام چنین تجربه‌ای (تالیف کتابی سراسر گفت‌وگو با یک کارگردان ایرانی) در زمان انتشار آن بی‌سابقه بوده است. وی در بخش دیگری از این یادداشت با اشاره به مشغله‌های خود به عنوان عامل تاخیر در تجدید چاپ کتاب تاکید کرده: «متن فعلی، عیناً همانی است که در چاپ نخست منتشر شده بود؛ بدون هیچ‌گونه ویرایش یا تجدید نظری.» (صفحه‌ی 10) بهارلو در ادامه اشاره کرده که فقط در چاپ عکس‌ها تغییرهایی داده و چند سند و یک مقاله‌‌ (در معرفی کارنامه‌ی سینمایی خاچیکیان) به کتاب اضافه کرده که به گمان او برای این چاپ ضرورت داشته. اما واقعیت این است که نسخه‌ی جدید این کتاب، از حالت مصور خارج شده اما مهم‌ترین امتیاز آن، تصویر سندهایی (نظیر درخواست مجوز برای فیلم‌های مرگ در باران و اضطراب) است که در چاپ قبلی وجود نداشت. متن کامل را در ادامه‌ی مطلب بخوانید.

ادامه نوشته

جشنواره‌ی آن سال‌ها

سینما آزادی آن‌ سال‌هاجشنواره‌ی فیلم فجر برای نسل من که نوجوانی‌اش در انتهای دهه‌ی شصت گذشت، یادآور صف‌های طولانی در کنار دیوار بلند سینما آزادی و شهرقصه، سرمای آن سال‌های تهران، برف‌های درشت و بی‌وقفه، آتش روشن کردن‌ها، انتظار طولانی برای رسیدن به پله‌های گیشه و مهم‌تر از همه، خریدن بلیتی بود که به دست آوردن آن در حکم بی‌نهایت خوش‌بختی بود. بلیتی که در زمستانِ بسیار سردِ سال 66 به یک خاطره‌ی عجیب گره خورده بود. آن سال از بیست کیلومتر آن‌طرف‌تر، خودم را به سینما آزادی رسانده بودم تا فقط از صبح تا شب فیلم ببینم؛ درست مثل یک کارمند موظف! و صف، مثل یک حلزون فربه و تنبل علاقه‌ای به جلو رفتن نداشت. نرسیده به داربست‌های نزدیک سینما خبر آمد که: «بلیت تمام شده.» از آن‌جا که هنوز نیم‌ساعت به شروع سانس مانده بود چنین خبری خیلی عجیب به نظر می‌رسید. رفتم جلو تا ببینم اوضاع از چه قرار است. وقتی به گیشه رسیدم دیدم هیچ‌کس روی پله‌ها نیست. پرسیدم: «بلیت تموم شده؟» کسی گفت: «نه. ما برای سانس بعد وایسادیم. اگه می‌خوای بری تو، از اون‌ور برو.» و آن‌سوی داربست را نشان داد که معمولاً کسی از آن‌طرف نمی‌رفت. معطل نکردم. سریع خودم را به گیشه رساندم، بلیت خریدم و با ناباوری وارد سالنی شدم که گرمای مطبوعی از آن بیرون می‌زد. روی صندلی نشستم و خود را به تاریکی سُکرآوری سپردم که مرا در خود بلعیده بود. سرانجام، پرده‌های بلند و مخملی کنار رفت و نور مخروطی شکل و جادویی، تالار نمایش را پر کرد. تازه متوجه شدم اسم فیلم آن‌سوی آتش است و کارگردان آن، کیانوش عیاری. احساس عجیبی بود که در سرمای استخوان‌سوزِ آن سال‌ها تصویرهایی از جنوب ببینی. تصویرهایی از سرزمین نفت و گرما و پول که با والس «دانوب آبی» در هم آمیخت و به زمستان هفده سالگی من رنگ دیگری زد. سال‌هاست این فیلم را دوباره ندیده‌ام اما کشف این شاهکار کوچک، آن‌هم در سانس و روزی که به تهیه‌ی بلیتِ آن هیچ امیدی نبود احساس لذت‌بخشی است که متاسفانه سال‌هاست دیگر تکرار نشده؛ درست مثل سرما و برف آن سال‌های تهران که همراه با شوق فیلم دیدن در جشنواره به خاطره‌ها پیوسته است!
نکته:  این یادداشت در هفتمین شماره از بولتن مجازی سی و ششمین جشنواره‌ی فیلم فجر منتشر شده است. این بولتن را می‌توانید از این‌جا  دانلود کنید و بخوانیدش.

صحرا و ترس‌های او/ گفت‌وگو با حمیدرضا بابابیگی، نویسنده فیلمنامه «شَنِل»

حمیدرضا بابابیگی در گفت‌وگو با نگارندهفیلم شَنِل که نسخه‌ ویدئویی آن این روزها به شبکه نمایش خانگی آمده نخستین فعالیت مستقل حمیدرضا بابابیگی در زمینه فیلمنامه‌نویسی است. او که دانش‌آموخته ادبیات فارسی در مقطع کارشناسی است، پیش از این در کانون سینماگران جوان تحت نظر کامبوزیا پرتوی و احمد طالبی‌نژاد مبانی فیلمنامه‌نویسی را آموخته؛ و در سال‌های گذشته، جدا از کارگردانی چند فیلم کوتاه، فعالیت‌های مختلفی در این زمینه داشته که نگارش فیلمنامه‌های چند تله‌فیلم، بازنویسی فیلمنامه روایت ناپدید شدن مریم (محمدرضا لطفی)، مشاوره فیلمنامه این‌جا کسی نمی‌میرد (حسین کُندُری) و همچنین ترجمه فیلمنامه‌های رفتگان (مارتین اسکورسیزی) و سایه یک شک (آلفرد هیچکاک) برای ماهنامه فیلمنگار، تنها بخشی از آن‌هاست. بنفشه آفریقایی عنوانِ احتمالاً موقتِ تازه‌ترین فیلمنامه بابابیگی است که توسط مونا زندی‌حقیقی کارگردانی‌ شده است. متن کامل این گفت‌وگو که در شماره‌ی آذرماه مجله‌ی فیلمنگار منتشر شده را در ادامه‌ی مطلب بخوانید.

ادامه نوشته

پارتیتور «عشق»/ نگاهی به فیلم «اُبوایست» ساخته‌ی امیر صادق‌‌محمدی

مجید انتظامی«اُبوایست» در لغت به معنای نوازنده‌ی ساز بادیِ «اُبوا» در ارکسترهاست و البته فیلمی که چنین عنوانی را بر خود دارد درباره‌ی آهنگ‌سازی با ویژگی‌های مجید انتظامی است. موسیقی‌دان برجسته و پرآوازه‌ای که زمانی (اواخر دهه‌ی پنجاه) در ارکستر سمفونیک تهران «اُبوا» می‌نواخته و اتفاقاً همین ساز تخصصی، مسیر زندگی او را تغییر داده است: «جایی که معمولاً نوازنده‌ی «اُبوا» می‌نشیند، وسط ارکستر و قلب آن است. یک روز رهبرِ وقتِ ارکستر که می‌دانست اغلب نوازنده‌ها در کافه‌ها و کاباره‌ها هم می‌نوازند، با عصبانیت یک مشت پول خُرد از جیب‌اش درآورد، روی سر نوازنده‌ها ریخت و گفت: «بزنید مطرب‌ها!» همین بی‌احترامی و جمع بستن آدم‌ها با لحن تمسخرآلود باعث شد از جایم بلند شوم و به نشانه‌ی اعتراض ارکستر را ترک کنم.» واکنشی که انتظامی می‌گوید باعث اخراج‌ او از کادر آموزشی هنرستان و دانشکده‌ی موسیقی شده؛ و به نوعی می‌توان گفت ناخواسته مسیر زندگی او را تغییر داده است. متن کامل را در ادامه‌ی مطلب بخوانید.

ادامه نوشته

تا پایان، روی صحنه/ واپسین گفت‌وگو با جعفر والی

زنده‌یاد جعفر والی

با زنده‌یاد جعفر والی در اوج گرما قرار داشتم؛ در میانه‌ی مردادماه سال 94 و در چشم‌اندازی از عمارت باغ فردوس که حتی برگ‌های نیم‌سوخته‌ی درختان خسته هم توان کوچک‌ترین حرکتی نداشتند. اولین‌بار بود که او را می‌دیدم اما خوش‌بختانه آخرین‌بار نشد. آخرین ملاقاتم با این مرد نحیف و سال‌خورده زمانی بود که حدود دو ماه بعد به منزلش دعوتم کرد تا به قول خودش دیداری تازه کنیم و من به این بهانه متنی که از گفت‌وگویمان منتشر شده بود را برایش ببرم. جایی که تمرین‌های اولیه‌ی تازه‌ترین نمایش خود را آغاز کرده و با اشتیاق، نظاره‌گر حرکت‌های بازیگرانش بود. متن کامل را در ادامه‌ی مطلب بخوانید.

ادامه نوشته

تهران مخوف/ نگاهی به فیلمنامه «سارا و آیدا»

نمایی از فیلم سارا و آیدا ساخته‌ی مازیار میریفیلمنامه سارا و آیدا (نوشته‌ امیر عربی) مثل اغلب داستان‌های شهری در روزگار ما، بر اساس یک ایده کلی شکل گرفته است. ایده‌ای محوری درباره مصایب زندگی در کلان‌شهری با ویژگی‌های تهران که این‌بار به نحوه روبه‌رو شدن دو دختر جوان با این مشکلات می‌پردازد و متاسفانه با پایان گرفتن فیلم درمی‌یابیم همین ایده کوتاه و کلی هم فدای منطقِ خاص روایتِ داستان شده؛ به جای آن که بیش از هرچیز با منطقِ واقعیِ زندگی در پایتخت منطبق باشد. شهری که امروزه میزبان مهاجرانی از شهرهای مختلف است؛ و اتفاقاً همین نکته باعث افزایش مشکلات زندگی در این شهر شده. آن‌هم دوچندان بیش‌تر از سال‌های نسبتاً دور! متن کامل را در ادامه‌ی مطلب بخوانید.

ادامه نوشته

نقطه کور در بن‌بست آینه/ نگاهی به فیلمنامه فیلم «نقطه‌کور»

نمایی از فیلم نقطه کور ساخته‌ی مهدی گلستانهنقطه‌کور (مهدی گلستانه) در ادامه تب فراگیر و عجیب سال‌های اخیر (تبی که ظاهراً به این زودی‌ها فروکش نخواهد کرد) فیلمی درباره تردیدهای عمدتاً بی‌پایه و اساس، و به عبارتی دیگر سایه شوم خیانت بر زندگی زناشویی است. مضمونی متاسفانه تکراری و تکرارشونده که البته به مدد مرزهای ممیزی و محدودیت‌های نمایشی [در کشور ما] تا حد ممکن از نفس افتاده اما چنان که دیده می‌شود، به صورت کامل از دور خارج نشده است! متن کامل را در ادامه‌ی مطلب بخوانید.

ادامه نوشته

نفس خیلی عمیق/ نگاهی به فیلم مالاریا (پرویز شهبازی)

نمایی از فیلم مالاریا ساخته‌ی پرویز شهبازیاصابت قایق بی‌سرنشینِ پایان فیلم به دیواره‌ی سنگیِ حیات خلوت فیلم‌ساز (پرویز شهبازی در روزهای جشنواره‌ فجرِ دو سال پیش و در گفت‌وگو با احمد طالبی‌نژاد، دریاچه‌ی سد کرج را حیات خلوت خود معرفی کرده بود) آن‌هم لحظاتی پیش از طلوع نمادین آفتاب که قاعدتاً باید زندگی و نورِ امید را در دل مخاطبان فیلم روشن کند، بیش‌تر از آن که بازتاب‌دهنده‌ی وضعیت غیرقابل‌تصور شخصیت‌های داستان «مالاریا» باشد تصویری از وضعیت غریبی‌ست که متاسفانه کارگردان فیلم، خود، دچار آن شده است. متن کامل این یادداشت که درباره‌ی فیلم مالاریا نوشته شده را در ادامه‌ی مطلب بخوانید.

ادامه نوشته

حباب‌ها روی پرده

حباب‌ها روی پرده‌ی سینما

این روزها به لطف سایت‌ها و سامانه‌های فروش و رزرو، به راحتی می‌توان برای هر فیلمی، هر سانس که بخواهید و در هر کجای شهر‌ بلیت تهیه کرد و به سینما رفت. این روزها به لطف همین سایت‌ها حتی از میان صندلی‌های هنوز فروش نرفته می‌توان صندلی خود را هم در سالن نمایش تعیین کرد. نیازی به چاپ سَنَد هم نیست. کافی‌ست در باجه‌ی فروش سینما، کُدی که برایتان پیامک شده را در دستگاه وارد کنید و بلیت را تحویل بگیرید؛ به همین سادگی! به همه‌ی این‌ها بیفزایید تمهید پردیس‌ها و سالن‌های چند منظوره در ایران را که با ساخت سالن در کنار رستوران‌ها و فروشگاه‌ها و سوپرمارکت‌های بزرگ، با یک تیر دو نشان زده‌اند و به این صورت، گاهی مشتریان فروشگاه‌ها جذب سینما می‌شوند؛‌ و گاهی برعکس. متن کامل این یادداشت را در ادامه‌ی مطلب بخوانید.

ادامه نوشته

آتش در لاله‌زار/نگاهی به مستند «زندگی و دیگر هیچ» به بهانه‌ی توزیع در شبکه‌ی نمایش خانگی

داریوش اسدزاده در نمایی از مستند زندگی و دیگر هیچ

در ابتدای فیلم زندگی و دیگر هیچ که درباره‌ی زندگی و فعالیت‌های داریوش اسدزاده ساخته شده، پس از نمایشِ تعریف و تمجید برخی از همکاران و نزدیکان این بازیگر پرسابقه، او را می‌بینیم که در سالنِ نمایشِ روبازِ یکی از پارک‌ها تنها نشسته و به صحنه‌ی خالی نگاه می‌کند. در ادامه، از این پیشکسوت عرصه‌ی سینما، تئاتر و تلویزیون دعوت می‌شود تا روی صحنه‌ حاضر شده و برای تماشاگرانی که حضور ندارند سخنرانی کند! در حقیقت، مستند زندگی و دیگر هیچ که با هدفِ ابراز همدردی و به نیتِ قدردانی از فعالیت‌های یک هنرپیشه‌ی کهن‌سال با ویژگی‌های داریوش اسدزاده ساخته شده، با نقض غرض و به صورت واضح به این نکته اشاره می‌کند که چنین بازیگری با وجود سابقه‌ا‌ی طولانی در عالم هنر (یا به تعبیر خودش: بیش از هفتاد سال طی طریق در این وادی) مخاطب ندارد؛ و اصلاً به همین خاطر مجبور است برای سالنی خالی از تماشاگر حرف بزند! متن کامل این یادداشت که در سایت ماهنامه‌ی سینمایی فیلم منتشر شده را در ادامه‌ی مطلب بخوانید.

ادامه نوشته

فیلم دیدن در ویرانه‌ها/ خاطره‌بازی با سینماهای لاله‌زار

سینما متروپل یا رودکی پیش از تعطیلی

ده پانزده سال پیش، زمانی که نمایش فیلم‌های خارجی هنوز در ایران متوقف نشده بود، یکی از وظایف مطبوعاتی‌‌ام رفتن به معدود سینماهای نمایش‌دهنده‌ی این‌ فیلم‌ها و نوشتن نقد و یادداشت‌های کوتاه درباره‌ی آن‌ها بود. آن وقت‌ها سینماهای لاله‌زار آخرین نفس‌ها را می‌کشیدند و این خیابان هنوز به تنها گورستان سینما و تئاتر در جهان تبدیل نشده بود. «کریستال» و «رودکی» آخرین سینماهای بازمانده از دوران طلایی این خیابانِ خاطره‌انگیز بودند که هم‌چنان به حیات خود ادامه می‌دادند. البته در بین سینماهایی که به نمایش فیلم‌های خارجی اختصاص داشت سالن شماره 2 سینما «فرهنگ» هم بود که آخرین سانس خود را به نمایش فیلم‌های روز جهان اختصاص داده بود. اما تماشای فیلم در قلهک کجا و در لاله‌زار کجا؟! هر چه‌قدر تماشای فیلم‌های خارجی در سینما فرهنگ (با آن کیفیت باورنکردنیِ تصویر و صدا) لذت‌بخش و مطلوب و دل‌نشین بود، در سالن‌های فرسوده، قدیمی و در حال فروپاشیِ لاله‌زار، عذاب‌آور، دشوار و آن‌طور که در ادامه توضیح خواهم داد حتی کمی ترسناک بود! در حقیقت، در قانونی نانوشته، فیلم‌های باکلاس و مطرح‌‌تر در «فرهنگ» به نمایش در می‌آمد و فیلم‌های نازل و سطح پایین در «کریستال» و «رودکی».
متن کامل را در ادامه‌ی مطلب بخوانید.

ادامه نوشته

کت برای دکمه/نگاهی به کتاب «رازهای جذب اسپانسر و سرمایه‌گذار فیلم»

پدیدآورندگان: محسن و مریم نبوی [با مقدمه‌ای از: امیرشهاب رضویان]. انتشارات: مهرگان خرد. چاپ نخست: 1394. پانصد نسخه. 9 هزار تومان.
روی جلد کتاب رازهای جذب اسپانسر و سرمایه‌گذار فیلمآن‌چه که پس از مطالعه‌ی «رازهای جذب اسپانسر و سرمایه‌گذار فیلم» به ذهن می‌رسد شباهت گردآوری این کتاب با ماجرای «دوختنِ کُت برای دکمه» است! یک راهنمای کوچک و جمع و جور برای فیلم‌سازانِ علاقه‌مند به پیدا کردن حامیِ مالی که اگر بخش‌های کاملاً مرتبط با این موضوع (مقاله‌هایی درباره‌ی نحوه‌ی سرمایه‌گذاری در سینما و هم‌چنین ارائه‌ی طرح تجاری فیلم) را با هم جمع بزنیم و از حجم نه‌چندان زیادِ آن (117 صفحه) کم کنیم، اصل مطلبْ به اضافه‌ی مقدمه‌ی کتابْ بسیار اندک‌تر از حجمی که باید جلوه می‌کند؛ چیزی در حدود 45 صفحه!
اما آن‌چه که باعث می‌شود تا مخاطب بالقوه‌ی چنین کتابی درباره‌ی محتوای آن کنجکاو شده و طبعاً نسبت به مطالعه‌ی آن ترغیب پیدا کند، سابقه‌ی [البته نه‌چندان طولانیِ] محسن نبوی در زمینه‌ی فیلم‌نامه‌نویسی و همکاری‌اش با امیرشهاب رضویان، در تعدادی از کارهای اخیر او (خصوصاً واپسین فیلم‌اش: «یک دزدی عاشقانه») است؛ یک فیلم قوام‌‌نیافته، در حد فاصل کمدی موقعیت، طنز تلویزیونی و درامی عاشقانه که در نگاه نخست بعید به نظر می‌رسد موفق به جلب نظرِ سرمایه‌گذار و حامیِ مالی شده باشد اما به شهادت تیتراژ فیلم ظاهراً از پس چنین کار دشواری برآمده؛ و اتفاقاً همین نکته می‌توانست نقطه عزیمت و تشویق بسیاری از مخاطبانِ این کتاب به‌سوی «نحوه‌ی صحیح جذب سرمایه» باشد. یعنی آن‌چه که رضویان در مقدمه‌ی کتاب به درستی از آن به «پدیده‌ای جدی» یاد کرده است. فرآیندی که به گفته‌ی او «سال‌هاست در سینمای سایر کشورهای دارای صنعت سینما تجربه و اجرا شده» و امید است که «در ایران نیز به تدریج به ابزاری در جهت تولید فیلم» تبدیل شود. (صفحه‌ی 14) ناگفته نماند رضویان در متن خود از لفظ امیدواری استفاده نکرده و آن‌چه که به وجود یک تفاوت کوچک در نوع نگاه او (نسبت به این مقوله) دامن می‌زند استفاده از فعل «می‌شود» در پایان این جمله است. جمله‌ای که نشان می‌دهد از نگاه او ظاهراً این فرآیند از چندی پیش آغاز شده و نویسنده بیش‌تر از این که نسبت به تحقق آن امیدوار باشد، منتظر روبه‌رو شدن با نخستین نتیجه‌های چنین فرآیندی است.
متن کامل را در ادامه‌ی مطلب بخوانید.

ادامه نوشته

امشب و هرشب در سینما پیاده‌رو

تصویری از نسخه  قاچاقی فیلم فروشنده

پخش نسخه‌ی غیرقانونی برخی از فیلم‌ها در ماه‌های اخیر (نظیر: عصبانی نیستم، گشت 2، فروشنده، نوراستنی و تعدادی دیگر) نشان می‌دهد وضعیت مراقبت از نسخه‌های ویدئویی آثار سینمایی، پس از مدت‌ها دوباره در وضعیت شکننده‌ای قرار گرفته؛ و این نکته جدا از عملکرد ناموفق ستاد مبارزه با قاچاق ویدئو، ضعف‌های آشکار در شیوه‌ یا شیوه‌های حفظ و نگهداری نسخه‌های ویدئویی را نیز آشکار می‌کند. این در حالی‌ست که ستاد مورد بحث را به‌نوعی باید قلب تپنده‌ی سینمای ایران دانست و دست‌کم یا نادیده گرفتن حفره‌های موجود در این مرکز می‌تواند اقتصاد ضعیف و شکنندة این سینما را با تهدید و حمله‌ای جدی مواجه سازد. همان‌طور که یک دهه پیش (زمانی که نسخه‌ی ویدئویی فیلم نقاب هم‌زمان با آغازِ اکران به «سینما پیاده‌رو» راه یافت) برخی دست‌اندرکاران را بر آن داشت تا در جوار سینما شمع روشن کرده، خرما پخش کنند و به شکلی نمادین برایش مراسم ختم بگیرند. متن کامل را در ادامه‌ی مطلب بخوانید.

ادامه نوشته

کودک درون، جهان دیجیتال و نگاه هم‌سطح/ مستندسازی عباس کیارستمی در یک نگاه

زنده‌یاد عباس کیارستمیدر ابتدای مستندی که زنده‌یاد حمیده رضوی از پشت صحنه‌ی فیلم کپی برابر اصل ساخته، کیارستمی رو به کارگردان/تصویربردار می‌گوید: «خوب نیست...دوربینت پایینه...دوربینت باید این‌جا باشه.» و با دست به جایی در مقابل صورت خود اشاره می‌کند. چند لحظه بعد، کیارستمی که از سازنده‌ی فیلمِ پشت‌صحنه خواسته تا نمایش‌گر دوربین دیجیتال را رو به او برگرداند وقتی تصویر خود را می‌بیند، به اطراف نگاه می‌کند و می‌گوید: «برو اون‌ورتر.» در نمای بعدی کیارستمی که ظاهراً این‌بار کم‌وبیش از نتیجه‌ی کار راضی به نظر می‌رسد می‌گوید: «خودمو کُشتم تا زاویه‌ی دوربینت رو با من لِوِل (هم‌سطح) کردی!» نیازی به گفتن ندارد که خانم رضوی این صحنه را در فیلمش گذاشته تا نشان بدهد ایرادهای فنی فیلمش (خصوصاً صدابرداری غیرحرفه‌ای آن) ربطی به دیدگاه‌های کمال‌گرایانه‌ی کیارستمی ندارد؛ و ایرادی هم اگر هست متوجه خود اوست. گذشته از این شجاعت و اعتراف حرفه‌ای، آن‌چه که در این مستند اهمیت دارد ثبت غیر مستقیم بخشی از سلیقه‌ یا سبک کیارستمی در زمینه‌ی فیلم‌سازی است. یعنی قرار دادن دوربین در جایی هم‌سطح با سوژه یا سوژه‌ها که از گذشته تا امروز در اغلب فیلم‌های او تکرار شده است.  متن کامل را در ادامه‌ی مطلب بخوانید.

ادامه نوشته

چشم‌انداز اقتصاد سینما در سال 96/ هم‌زیستی مسالمت‌آمیز کم‌فروش‌ها و پرفروش‌ها

اقتصاد سینماسینمای ایران در سال گذشته استقبالی رویایی را پشت سر گذاشت. استقبالی چندین و چند میلیاردی که بیش و پیش از هر چیز بر این نکته صحه می‌گذارد که مخاطبان ایرانی «غیرقابل پیش‌بینی‌ترین» تماشاگران سینمای جهان هستند. تماشاگرانی که در روزهای نوروز 95 تا پیش از طلوع آفتاب در سینماها ‌ماندند و اواخر تابستان (هم‌زمان با آغاز نمایش فروشنده اصغر فرهادی) حتی برای سانس‌های پیش از طلوع آفتاب هم بلیت تهیه کردند! بخشی از این استقبال را می‌توان و باید به حساب علاقه‌ی عمومی به «سرگرمی» گذاشت. عنصری که هر زمان سینمای ایران به آن توجه و علاقه نشان داده موفق بوده و هر زمان آن را دست کم گرفته باعث شده گیشه‌ها سیر نزولی فروش را تجربه کنند. این بخشی از یادداشتی‌ست که در شماره‌ی اردیبهشت‌ ماهنامه‌ی صنعت و توسعه نوشته‌ام. متن کامل را می‌توانید در ادامه‌ی مطب بخوانید.

ادامه نوشته

درگذشت علی حاتمی و داستان مرگی که کلید خورد!

علی حاتمی، روزنامه اخبارچهاردهم آذر ۷۵ که علی حاتمی جان به جان‌آفرین تسلیم کرد من شاید یکی از اولین افرادی بودم که از سفر بی‌بازگشت او باخبر شدم. یکی از پرستاران حاتمی، تنها چند دقیقه بعد از درگذشت او تلفن زد و این خبر غم‌انگیز را به تحریریه‌ی روزنامه‌ی اخبار مخابره کرد. تنها کاری که در آن شرایط می‌توانستم انجام بدهم تنظیم و تکمیل آن خبر‌‌ بود. در آخرین لحظه تیتر زدم: علی حاتمی داستان مرگ را نوشت و خبر را گذاشتم روی میز منصور ملکی (که روحش آرام و شاد باد) او هم خبر را برد تا در شورای سردبیری روزنامه مطرح کند. وقتی برگشت گفت: مطلب رو بردیم صفحه‌ی یک اما حسین قندی تیترش رو کرد: علی حاتمی داستان مرگ را کلید زد. به ملکی گفتم: حالا اگه همین تیتر رو من نوشته بودم ایشون می‌گفت: مگه داستان رو کلید می‌زنن؟! داستان رو می‌نویسن! خوب یادم هست ملکی لبخند معنی‌داری زد و هیچ نگفت. اما ظاهرٱ زنده‌یاد قندی کارش را بهتر از هر دوی ما بلد بود. او در جشنواره‌ی مطبوعات سال بعد جایزه‌ی بهترین تیتر سال را دریافت کرد و با همان جمله‌ی خبری راهی سرزمین وحی شد: علی حاتمی داستان مرگ را کلید زد.

گفت‌وگو با محمدعلی سجادی درباره‌ی نقاشی، ادبیات و سینما

محمدعلی سجادیمحمدعلی سجادی از آن دست کارگردان‌هاست که جدا از فعالیت در بستر هنرهای نمایشی، در هنرهای تجسمی (نقاشی)، گرافیک (تصویرسازی کتاب کودکان)، ادبیات (شعر، داستان، رمان) و البته تازگی‌ها در زمینه‌ی بازیگری هم آثاری را از خود به جا گذاشته است. از آن دست فیلم‌سازها که هنرپیشه (به مفهوم یک بازیگرِ موظف) نیست اما به مفهوم مطلق کلمه، «هنر» پیشه‌ی اوست. هنری که شاید خیلی‌ها آن را احساس کنند اما به تعبیر او کم‌تر کسی موفق می‌شود آن را در وجود خود شناسایی کرده و با پشتکار، تمرین و ممارست به استعداد تبدیل کند.
متن کامل این‌ گفت‌وگو که در ضمیمه‌ی شش و هفت (در روزنامه‌ی همشهری) به چاپ رسیده را می‌توانید در ادامه‌ی مطلب بخوانید.

ادامه نوشته

به یاد محسن سیف که این روزها ما را تنها گذاشت و رفت

مزار محسن سیف در قطعه هنرمندان بهشت زهرایادداشت نخست:
یادش به خیر. سال‌ها پیش (وقتی در تهران پارس زندگی می‌کردم) با محسن سیف هم‌محله‌ای بودم. از سال‌ها قبل می‌شناختمش اما دوستی‌مان از روزی شروع شد که توی شلوغی یک مینی‌بوس هم‌مسیر شدیم. تا به فلکه‌ی دوم برسیم و سوار اتوبوس به طرف مرکز شهر (خیابان جمهوری و دفتر مجله‌ی فیلم) حرکت کنیم زلف‌هایمان دیگر به هم گره خورده بود. نشانی خانه‌اش را داد؛ که بعدازظهرها وقتی یک فلکه و دو چهارراه پیاده می‌روم تا روزنامه بخرم سری هم به او بزنم. و گاهی دو روزنامه می‌گرفتم که یکی‌اش سهم او از بازگشت پیروزمندانه‌ی من به سمت خانه بود! سهم من اما گاهی دو سه استکان چای و شنیدن خاطراتی از سینما و مطبوعات بود. جیره‌ای که در درازمدت با باز شدن پای خانمی به زندگی «آقای سیف» کم‌تر و کم‌تر شد و با خروج آن خانم از زندگی‌اش تقریبٱ به صفر رسید. بعد هم که هرکدام‌مان محل و محله‌های دیگری برای زندگی برگزیدیم و از هم خیلی دور شدیم. در سال‌های اخیر گاهی فقط در روزهای برگزاری جشنواره و سایر برنامه‌های فرهنگی می‌دیدمش. می‌گفت: «جواد (منظورش جواد آقای طوسی بود) میاد دنبالم. طفلی راهشو به‌خاطر من دور می‌کنه.» بهش می‌گفتم: «خوش به حال ایشون که بچه‌محلی مثل شما داره.» و یاد گذشته‌های دور می‌کردیم. وقتی شنیدم در بیمارستان بستری است، من هم در جای دیگری از شهر و در بیمارستانی دیگر مشغول رسیدگی به عزیز دیگری بودم و خیلی غمگین شدم که نمی‌توانم به دیدارش بروم. همین دو روز پیش بود که گذارم افتاد به جایی در همان حوالی (که بستری بود). با وجود زمان محدودی که داشتم خودم را رساندم به بیمارستان. اما هرچه اصرار کردم اجازه‌ی ملاقات ندادند. گفتند: «ملاقات ممنوعه؛ فعلٱ توی مراقبت‌های ویژه‌ست.» وقتی داشتم از بیمارستان دور می‌شدم، از آن‌سوی خیابان به اتاق‌های طبقه‌ی بالا نگاه کردم و حس گنگی بهم گفت که: «مثل همیشه دیر رسیدی!» یاد دیدارهایی افتادم که دیگر هیچ‌وقت تازه نشد؛ و خرچنگ بغض، چنگال‌هایش را در گلویم فشار داد. امروز که خبر رسید «محسن سیف هم پر کشید» یاد جیره‌ی چای و روزنامه‌ی آن سال‌ها افتادم و در حالی که داشتم از پشت پنجره به شهر دودگرفته نگاه می‌کردم زیر لب زمزمه کردم: «دیدارمان به قیامت، آقای سیف.»
یادداشت دوم
محسن سیف چندی پیش در یادداشتی به‌غایت تلخ و کنایه‌آمیز به ارزش افزوده‌ی زمین و خانه در تهران اشاره کرده و نوشته بود این‌طور که پیش می‌رود، با پول پیش خانه‌اش دیگر یک قبر هم نمی‌تواند برای خود بخرد؛ حتی در گوشه‌‌ی دورافتاده‌ای از این شهرهیولا! او این روزها بی آن‌که بداند، همسایه‌ی طبقه‌ی دوم جهانگیر پارساخو شده است. یک کوچه بالاتر از منزل مرتضی پاشایی و یک خیابان پایین‌تر از خانه‌ی جمشید ارجمند. محسن سیف حالا آرام و بی‌دغدغه در منزل نوسازش دراز کشیده و پس از این همه روز سخت و غم‌انگیز لابد دارد جدول‌های جهانگیرخان پارساخو را حل می‌کند؛ و به یادداشت‌هایی فکر می‌کند که هنوز در او نفس می‌کشد.

زاون قوکاسیان و پیام از دیار باقی

از راست: زاون قوکاسیان, منصور ملکی و ایرج کریمیروزهای پایان اسفند 94 است. بیش از یک سال از مرگ زاون و حدود شش ماه از پرواز منصور ملکی و ایرج کریمی می‌گذرد. روزهای پایان سال، بهترین زمان برای مرور یک سال گذشته است. آن‌هم سالی که در آن ایرج کریمی و منصور ملکی به فاصله‌ی چند هفته ما را تنها گذاشتند و به خوابی ابدی فرو رفتند. خوابی که احتمالاً باید به شیرینی و رخوت‌انگیزی خلوت با سینما باشد. پیش از آن که نوشته‌ی حاضر را تمام کنم، یک شب، هر سه نفرشان به خوابم می‌آیند. خواب می‌بینم در یک پارک بسیار تمیز و بسیار خلوت نشسته‌ایم؛ روی دو نیمکت روبه‌روی هم. اما هیچ حرفی نمی‌زنیم. فقط لبخند است و لبخند و نگاه‌های معنی‌دار. طاقت نمی‌آورم. به زاون می‌گویم: «این دوستان که حرفی نمی‌زنند لااقل شما یه چیزی بگو.» می‌خندد. کودک می‌شود. لپ‌هایش گل می‌اندازد و عینکش را در آغوش می‌گیرد. می‌گوید: «ما همة حرف‌هایمان را قبلاً نوشته‌ایم.» ایرج کریمی آه می‌کشد و به زمین نگاه می‌کند. منصور ملکی مثل این یک سالِ آخر به جای مبهمی خیره شده و بی‌هدف فقط لبخند می‌زند. ناگهان یک نگرانی بی‌مورد و بی‌موقع سراغم می‌آید. قلبم به تپش می‌افتد. بیدار می‌شوم. چشم باز می‌کنم و دل‌تنگ‌شان می‌شوم؛ بیش‌تر از یک سال گذشته. بیش‌تر از گذشته و همیشه. مثل همیشه... 


این بخشی از یادداشتی است که اواخر سال گذشته به مناسب سالروز درگذشت زاون قوکاسیان نوشتم و در کتاب سال سینمای ایران (1395) منتشر شد. اینک که نه زاون در میان ماست و نه ایرج کریمی، به نظر می‌رسد هفدهم مهر (هفتاد و چهارمین زادروز منصور ملکی) بهترین بهانه برای بازنشر این یادداشت باشد. متن کامل آن را می‌توانید در ادامه‌ی مطلب بخوانید.

ادامه نوشته

در آینه سینما/ گفت‌وگو با جعفر والی، بازیگر پیشکسوت سینما، تئاتر و تلویزیون

در آینه سینما/ گفت وگو با استاد جعفر والیدر مرور و بازخوانی سینمای تاریخ ایران، بی هیچ تردیدی، عنوان «تاثیرگذارترین و جریان‌سازترین» فیلم، بیش از هر عنوان دیگری، تنها به یک نام گره خورده است: «گاو» به کارگردانی داریوش مهرجویی. فیلمی که اندکی پیش از تولد دوران تازه، مورد حمایت بنیان‌گذار انقلاب اسلامی قرار گرفت و از آن به یکی از فیلم‌های خوب دوران گذشته یاد شد که به تعبیر امام خمینی (ره) آموزنده بود و میانه‌ای با فساد و فحشا نداشت. فیلمی که در گذر از چهار دهه اخیر بارها و بارها مورد تحسین قرار گرفت، بر صدر فهرست برگزیده‌ها جا خوش کرد، حتی پس از سال‌ها دوباره به پرده سینما راه یافت و مهم‌تر از همه این که نسخه دیجیتالی و بازسازی شده‌اش در بهار گذشته (و در حاشیه جشنواره بین‌المللی فیلم فجر) به نمایش درآمد تا تاکیدی باشد بر چرخه کامل و تدوام حیات یک اثر هنری؛ و این، بهانه گفت‌وگو با استاد جعفر والی است. گفت‌وگویی که در آستانه روز ملی سینما انجام شد و استاد در آن به تشریح گوشه‌هایی از زندگی هنری خود پرداخت. متن کامل این گفت‌وگو را می‌توانید در ادامه مطلب بخوانید.

ادامه نوشته

دُن کیشوت و آسیاب‌های بادی

روی جلد تازه‌ترین کتاب مهرجویی: آن رسید لعنتیتازه‌ترین رُمان داریوش مهرجویی (به‌نام «آن رسیدِ لعنتی») داستان مرد پنجاه و چند ساله‌ای‌ست که در تلویزیون فعالیت می‌کند و مثل اغلب کسانی که کارشان تولید برنامه است همه کار انجام می‌دهد؛ از کارگردانی و فیلم‌برداری تا مدیریت تولید و تهیه‌کنندگی. ماجرای این رُمان از جایی آغاز می‌شود که او پس از این که متوجه می‌شود مدیران تلویزیون پس از گذشت چهار سال نمی‌توانند دستمزد و هزینه‌ی تولید سریال او را بپردازند دیگر طاقت نمی‌آورد و سکته می‌کند! به‌طور حتم چنین داستانی برای کسانی که فقط به‌عنوان بیننده پای جعبه‌ی تلویزیون می‌نشینند غریب و شاید حتی باورنکردنی‌ به نظر برسد اما فیلم‌سازان و تولیدکنندگانی که حتی برای یک‌بار هم که شده تجربه‌ی همکاری با این سازمان را از سر گذرانده باشند می‌دانند متاسفانه این ماجرا سال‌هاست به یک روند عادی در برنامه‌سازی تبدیل شده؛ به گونه‌ای که اگر غیر از این باشد انگار یک اتفاق غیرعادی، عجیب و باورنکردنی رخ داده! اکنون سال‌ها از زمانی که ورشکستگیِ مالی صدا و سیما تنها یک شایعه‌ی درِگوشی بود می‌گذرد و در حال حاضر روزی نیست که رسانه‌ها اخبار این موضوع باورنکردنی را برای مخاطبان پوشش ندهند (از طرح گلایه‌های هنرمندان نسبت به عدم وصول چک‌هایشان گرفته تا خانه‌خرابی تهیه‌کننده‌هایی که برای ادامه یا تکمیل برنامه مجبور شده‌اند پول نزول بگیرند و جدا از طلاهای همسر، فرش زیر پا، ماشین‌ و حتی خانه‌شان را هم فروخته‌اند) وضعیتی که مدیران فعلیِ تلویزیون میراث‌دار آن هستند، بیش و پیش از هر چیز ناشی از تاخیرهای بسیار طولانی‌مدت (حتی تا سال‌ها!) در پرداخت‌ دستمزدها و هزینه‌هایی‌ست که مدیران قبلی پای سندهای رسمی و مکتوب آن‌ها را امضا کرده‌اند اما متاسفانه به دلیل وجود حفره‌های قانونی و ضعف در ساختار کلانِ اداری، به‌دشواری امکان رسیدگی به آن‌ها وجود دارد (چندی پیش و در بازگشت از مزار یکی از هنرمندان، با یکی از مجری‌ها و تهیه‌کننده‌های تلویزیون همسفر شدم که می‌گفت از تلویزیون چند میلیارد تومان طلب دارد و جز دعا هیچ کار دیگری از او برنمی‌آید!) بعضی‌ها هم که از این شرایط ناامید شده‌اند، مسئولان ذی‌ربط را به خدا واگذار کرده‌اند و در رفت و آمد بین تپه‌های جام جم، از اتلاف عمر و فرسودگیِ روح و جان خود صرف‌نظر کرده‌اند. یا به تعبیر یکی از تهیه‌کننده‌ها که اخیراً به شکلی معجزه‌آسا از سکته‌ی قلبی جان سالم به در برده: از نبردی دُن‌کیشوت‌وار با آسیاب‌های بادی!
شاید اگر روزی رسانه‌ای پیدا شود و در این‌باره فراخوان صادر کند (که ای زخم‌خوردگان! تجربه‌ی دردناک خود در این زمینه را با ما و دیگران به اشتراک بگذارید) شک ندارم که از دل آن، داستان‌های غریب و شاید بسیار هول‌ناکی بیرون خواهد آمد. گذشته از تلاش‌های فردیِ برخی مدیران سازمان (خصوصاً در زمینه‌ی سر و سامان دادن به حیطه‌ی مستندسازی) آن‌چه که از ورایِ برج و باروی این قلعه خودنمایی می‌کند متاسفانه نشانی از بهبود شرایط مالی– و طبعاً کیفیت برنامه‌ها– ندارد و در مواردی حتی آخرین کورسوی امید را نیز از بین می‌بَرَد. روسای شبکه‌ها و مدیران میانیِ تلویزیون بی‌وقفه در رفت و آمدند و به شکلی طبیعی تنها می‌توانند پاسخ‌گوی دوران کوتاهی باشند که خود، پشت میز مدیریت آن بوده‌اند. ریاست سازمان هم یک‌نفر مثل من و شماست که نه عصای موسی دارد و نه دَمِ عیسی را! گره‌ی کورِ این مشکل، درست مثل جلوگیری از نابودی کامل دریاچه‌ی ارومیه، تنها با صرف وقت، تغییر مسیر منابع اصلی و جلوگیری کامل و سخت‌گیرانه از برخی اقدامات غیراصولی و نادرستِ قبلی بازشدنی‌ست؛ نه با رو برگرداندن، فرافکنی و مسئولیت‌ناپذیری. البته بعید می‌دانم از بین مدیران تلویزیون کسی کتاب مهرجویی را خوانده یا دست‌کم حتی آن را ورق زده باشد اما بد نیست این‌گونه افراد دست‌کم برای یک‌بار هم که شده خود را جزو برنامه‌سازان تصور کنند و ببینند برخوردهای قهری و عدم پرداخت‌ به‌موقع بودجه و دستمزدها چه بلایی می‌تواند سر آدم‌ها‌ بیاورد. متاسفانه در کشور ما استعفا دادن و عذرخواهی کردن هم رسم نیست؛ و به همین خاطر مدیران (در هر رده و رتبه‌ای که باشند) به ندرت به چنین کاری (بخوانید: چنین خفتی) تن می‌دهند. اما اگر روزی، مدیری به همین خاطر از سازمان خود جدا شد، دست‌کم می‌تواند آسوده‌وجدان باشد که با پافشاری بر یک اشتباه جمعی، زندگی و آینده‌ی نیروهای خود را به خطر نینداخته؛ و مهم‌تر از همه این ‌که از بروز آسیب جدی به خانواده‌های آن‌ها جلوگیری کرده است. بهزاد جاوید، قهرمان بخت‌برگشته‌ی تازه‌ترین کتاب داریوش مهرجویی، تنها یکی از میان خیل این نیروهاست.


نکته: این یادداشت پیش از این در پانصد و نهمین شماره‌ی ماهنامه‌ی فیلم (خرداد 95) به چاپ رسیده است.

در اهمیت اصغر فرهادی بودن/ سینمای ایران زیر سایه‌ی فرهادی

اصغر فرهادییکی دو سال پیش یکی از دوستان آهنگ‌ساز در یکی از شبکه‌های اجتماعی نوشته بود: «حتی از نوع نام‌گذاری بعضی از تولیدات سینمای ایران هم می‌توان حدس زد که جدایی نادر از سیمین چه تاثیر عمیقی بر روند فیلم‌سازی در ایران داشته است.» و اضافه کرده بود که: «شاید بشود گفت در دهه‌ی 90 بخشی از انرژی سینما صرف تولید فیلم‌هایی شبیه جدایی... خواهد شد. در حالی که بخش مهمی از راز موفقیت این فیلم در اصیل و اوریژینال بودن آن است و به طور حتم کپی‌های دسته دوم و سوم هرگز موفقیت این فیلم را تکرار نخواهند کرد.» به نظر می‌رسد این پیش‌گوییِ غریب در تعدادی از فیلم‌هایی‌ که در جشنواره‌ی سال گذشته به نمایش درآمد به نتیجه رسیده است. البته در این میان دستیاران سابق فرهادی (حمیدرضا قربانی با خانه‌ای در خیابان چهل و یکم و احسان بیگلری با برادرم خسرو) با وسواس، احتیاط و دقت فراوان از کنار این دام‌چاله عبور کرده بودند (گرچه حاصل کار آن‌ها چندان هم بدون تاثیرپذیری نبود) اما در نهایت با وجود این که فرهادی سر صحنه‌ی تازه‌ترین فیلمش بود و کاری هم در جشنواره نداشت، سایه‌ی او بر سینمای ایران و جشنواره کاملاً مشهود بود.
متن کامل را در ادامه‌ی مطلب بخوانید.

ادامه نوشته

جدال منطق و احساس/ نگاهی به فیلم بادیگارد (ابراهیم حاتمی‌کیا)

پرویز پرستویی و ابراهیم حاتمی‌کیا در پشت‌صحنه‌ی بادیگارد

در ابتدای بادیگارد میان پرستویی در نقش حاج‌حیدر و حاتمی‌کیا در جایگاه یک چشم‌پزشک (نگران چشم‌های جامعه) گفت‌وگویی در می‌گیرد که به نظر ساده اما بسیار تعیین‌کننده است.
شغلت چیه؟
توی حفاظتم.
پس نگهبانی!
نه، محافظم.
بادیگارد؟!
نه، محافظ.
در حقیقت فیلم‌ساز به این طریق تلاش می‌کند تا بین بادیگارد و محافظ بودن تفاوت قائل شود؛ در حالی که عنوان فیلم بادیگارد است و تا پایان هم به «محافظ» تغییر پیدا نمی‌کند. این تناقضی‌ست که البته به سراسر فیلم هم تنیده است. فیلمی که به روش حساب‌ پس‌داده‌ی فیلم‌ساز، پاسخ منطق را با احساس می‌دهد تا برای همراه کردن تماشاگر با خود، رای جمع کرده باشد. آن‌هم احساسی رقیق و آمیخته به بی‌منطقی که اگر اشک‌های لغزان و بغض‌های نگران‌کننده‌ی حاج‌حیدر نبود به دشواری می‌شد پاسخ دقیق و روشنی برای آن یافت. البته انتخاب پرستویی برای اجرای نقشی چنین دشوار و نیازمند مهارت‌ها و آمادگی بدنی (کیمیای بازیگری در روزگار ما) کاملاً هوشمندانه است و آن‌گونه که فیلم‌ساز در پایان فیلم، سرنوشت حاج‌حیدر را رقم می‌زند، حضور او ظاهراً قرار است نقطه پایانی باشد بر زندگی مجازی شخصیتی که در نزدیک به دو دهه‌ی گذشته بر کارنامه‌ی فعالیت پرستویی و حاتمی‌کیا سایه انداخته است؛ شخصیت جذابی به‌نام حاج‌کاظم که سینمای دهه‌ی 70 را به آتش کشید و خاطره‌ای تکرارنشدنی از خود به جا گذاشت.
می‌توان گفت حاج‌حیدر فیلم بادیگارد همان حاج‌کاظم آژانس شیشه‌ای‌ است که اینک پا به سن گذاشته؛ با همان واکنش‌های لحظه‌ای، همان بغض‌ها و همان نگاه تب‌دار و خسته. او به‌جای تحویل گزارش ماموریت به مافوق خود، خلاف جهت موج شنا کرده و «داستان» تحویل می‌دهد. او هم‌چنین در پاسخ به این پرسش که چرا از بدن سیاست‌مدار به‌عنوان سپر بلای خود استفاده کرده بغض و نگاه‌های معروف خود را ارائه می‌دهد. اما در نهایت و به شکلی قابل پیش‌بینی موفق می‌شود همراهی ذهنی مخاطبان را با خود جلب کند؛ چرا که می‌داند در سرزمین ما برانگیختن احساسات و ایجاد پل برای جلب افکار عمومی، همیشه سازنده‌تر بوده تا ارائه‌ی شرح کشاف و توضیح و تفصیلِ بی‌مورد و دامنه‌دار! بادیگارد البته در بطن خود حامل پیام‌های مهم‌تری نیز هست. فیلم‌ساز در این فیلم می‌کوشد تا بین خواسته‌های نسل جوان و نسل خود که به تعبیر حاج‌کاظم (یا همان حاج‌حیدر، چه فرقی می‌کند؟) توی غار دل‌شان خزیده‌اند یک پل ارتباطی به وجود بیاورد. پلی که در فیلم به قیمت جان بادیگارد تمام می‌شود. به این ترتیب فیلم‌ساز به صورت تلویحی با مخاطبان سنتی‌اش وارد گفت‌وگو می‌شود و به نمایندگی از نسل خود، به جوانان نسلی که کیومرث پوراحمد (در کفش‌هایم کو؟) به‌درستی از آن‌ها به «نسل استیو جابز» یاد کرده می‌گوید آن‌ها برای کمک به پیشرفت حتی حاضرند جان خود را نیز فدای جوان‌ها و پیش‌قراولان توسعه و امنیت کشور کنند. اما متاسفانه به شکل عجیبی متناقض‌ترین نکته‌ی فیلم در همین نقطه است که شکل می‌‌گیرد. جایی که فیلم‌ساز فقط شعار می‌دهد ولی به آن عمل نمی‌کند! به نظر نمی‌رسد به توضیح بیش‌تری نیاز باشد. غیبت معنادار حاتمی‌کیا در مراسم اختتامیه‌ی جشنواره (بخوانید: شب ستایش از جوانان سینما) خود به اندازه‌ی کافی گویا بود.


نکته: این یادداشت پیش از این در پانصد و پنجمین شماره‌ی ماهنامه‌ی فیلم (اسفند 94) به چاپ رسیده است.

سینما به پدرخوانده نیاز دارد/ گفت‌وگو با امیرشهاب رضویان، کارگردان «یک دزدی عاشقانه»

امیرشهاب رضویان در پشت صحنه‌ی  «یک دزدی عاشقانه»امیرشهاب رضویان شاید تنها کارگردانی باشد که به شکل مستقیم، مدیریت سالن‌های سینما را تجربه کرده (او در سال‌های اخیر مدیرعامل پردیس سینمایی کورش بوده) و حالا که تازه‌ترین فیلمش به نمایش درآمده، به نظر می‌رسد یکی از مناسب‌ترین افراد برای پاسخ به معمای فروش فیلم‌ها و البته پیش‌بینی فروش فیلم خود باشد. او در یک دزدی عاشقانه جدا از تاکید بر وجه نوستالژیک سینما چندبار به ساخته‌های قبلی خود اشاره کرده؛ و این، نقطه‌ی آغاز صحبت‌های ما بود. گفتنی‌ست این گفت‌وگو در روزنامه‌ی وقایع اتفاقیه به چاپ رسیده و شما می‌توانید متن کامل آن را در ادامه‌ی مطلب بخوانید.

ادامه نوشته

روایتی از تداوم موج نو در سینمای ایران/ گزارشی از نمایش مستند «موج نو»

پوستر فیلم «موج نو» به کارگردانی احمد طالبی‌نژادیک‌شنبه دوازدهم اردیبهشت سالن نمایش مرکز گسترش سینمای مستند و تجربی میزبان نمایش و سپس نقد و بررسی مستند «موج نو» به کارگردانی احمدطالبی‌نژاد بود.
پس از نمایش این مستند که با استقبال علاقه‌مندان سینمای مستند همراه بود، فیلم یاد شده با حضور کارگردان فیلم و هوشنگ گلمکانی (از منتقدان سرشناس سینمای ایران) مورد بررسی قرار گرفت.
در ابتدای این جلسه، ناصر صفاریان، مجری برنامه و مسئول جلسه‌های نمایش فیلم به تماشاگران توصیه کرد بهتر است این فیلم را از زاویه‌ی یک مستند تحلیلی درباره‌ی تاریخ سینما نگاه کنند؛ نه یک فیلم پژوهشی. وی هم‌چنین با اشاره به انتقادهایی که پس از نخستین نمایش فیلم در جشنواره‌ی جهانی فیلم فجر مطرح شده بود از سازنده‌ی فیلم خواست تا در باره‌ی دلیل حضور برخی شخصیت‌های به ظاهر غیرمرتبط با موضوع موج نو سینمای ایران و انتظاری که عنوان فیلم به وجود می‌آورد توضیحاتی را ارائه کند. بقیه‌ی گزارش را می‌توانید در ادامه‌ی مطلب بخوانید.

ادامه نوشته

عشق به تاریخ/ نگاهی به فیلم ایستاده در غبار (محمدحسین مهدویان)

نمایی از فیلم ایستاده در غبار

یک مستند بازسازی‌ شده‌ی جذاب و بسیار درخشان که در نگاه نخست می‌توانست در جشنواره‌ی فیلم‌های مستند شرکت داده شود اما در جشنواره‌ی فیلم‌های داستانی به نمایش درآمد؛ تا هم بهتر دیده شود و هم، سرمشق و نمونه‌ای باشد برای فیلم‌سازانی که علاقه دارند درباره‌ی برخی شخصیت‌های شناخته شده و تاریخی فیلم بسازند. اگر قرار باشد نام ببریم، در سینما فیلم چ و در تلویزیون، معمای شاه از جمله مهم‌ترین آثاری هستند که هنگام فکر کردن به این نکته به ذهن می‌رسند. آثاری که اگر وجه استنادی قوی‌تری داشتند تا این حد شکننده و پر انتقاد ظاهر نمی‌شدند.
در ایستاده در غبار با مدلی از بازسازی لحظه‌های مستند روبه‌روییم که از دامن تحقیقات مفصل و دامنه‌دار، و هم‌چنین کشف و بازیافت مستندات صوتی، تصویری و مکتوب درباره‌ی شخصیت اصلی (‌احمد متوسلیان) حاصل شده است. همان چیزی که فیلم‌های مشابه ندارند یا دست‌کم با خوش‌بینی می‌توان گفت کم دارند. هنر فیلم‌ساز (برخلاف اسلاف خود که متاسفانه در غیبت چهره‌های شاخص، معمولاً بر صدر هم نشانده می‌شوند) بیش از آن که در بازسازی دقیق و مو به موی صحنه‌های واقعی نهفته باشد، در عشق آشکار و البته آغوش گشوده‌ی او رو به اسناد و مدارک به جا مانده تجلی یافته است. عشقی که باعث شده او به‌جای عبور دادن واقعیت از صافی ذهن و جان خود– و نگارش فیلم‌نامه‌ای بر اساس واقعیت‌های تاریخی– از حقایق تاریخی به نفع نمایشِ شاید بتوان گفت منحصر به فردِ خود بهره ببرد. اینک دهه‌ها از زمانی که شخصیت‌های غیرواقعی (نظیر فارست‌گامپ) به لطف جلوه‌پردازی‌های کامپیوتری موفق شدند با شخصیت‌های واقعی (مثل رییس‌جمهور وقتِ آمریکا) دیدار و حتی گفت‌وگو کنند گذشته و زنده کردن شخصیت‌هایی که در دنیای ما حضور فیزیکی ندارند به تمهیدات جذاب دیگری نیاز دارد که یکی از آن‌ها می‌تواند همین باشد که در ایستاده در غبار به کار رفته؛ یعنی استفاده از تصویر فردی شبیه به خود شخصیت، با استفاده از صدا و گفته‌های خود او. البته فیلم‌ساز برای اتصال خط روایتِ فیلم به سایر بخش‌های آن، از روایت دوستان، بستگان و نزدیکان سردار متوسلیان نیز به نفع داستان‌پردازی بهره برده اما آن‌چه که می‌تواند چشم اسفندیارِ چنین فیلمی تلقی شود نحوه‌ی خاص معرفی این شخصیت برای کسانی‌ست که از نقش و تاثیر او در تاریخ جنگ اطلاع دارند؛ نه کسانی که درباره‌ی او هیچ نمی‌دانند. عدم اشاره به نام کسانی که از صدایشان در خط روایتِ فیلم استفاده شده و هم‌چنین پرش‌های (گاه ناگزیر) فیلم‌ساز از روی برخی مقاطع زندگی متوسلیان (نظیر تحصیل در دانشگاه و نحوه‌ی خاص ربوده شدن او در لبنان) ناخواسته چنین کارکردی را تقویت کرده است. حال آن که ایستاده در غبار اساساً برای معرفی این شخصیت به جوانان و نوجوانان ساخته شده؛ نه میان‌سال‌ها و پیرهایی که از میان فیلم‌های خبری، مطالب نشریات و تحلیل‌های رسانه‌ها برش‌هایی از زندگی او را شنیده یا خوانده‌اند.


نکته: این یادداشت پیش از این در پانصد و پنجمین شماره‌ی ماهنامه‌ی سینمایی فیلم به چاپ رسیده است.

بیان هنرمندانه در قالب سینمای دیجیتال/ گزارشی از نمایش فیلم‌های کیارستمی در مرکز گسترش

شب گذشته در نخستین جلسه از تازه‌ترین سری برنامه‌های نمایش فیلم که در مرکز گسترش سینمای مستند و تجربی برگزار می‌شود ابتدا فیلم‌های کوتاه «پرنده‌ها»، «تخم‌مرغ‌ها»، «فرش ایرانی» و «جاده‌ها» (از ساخته‌های عباس کیارستمی) به نمایش درآمد و سپس این فیلم‌ها توسط سیف‌الله صمدیان و شادمهر راستین مورد نقد و بررسی قرار گرفت. متن کامل را در ادامه‌ی مطلب بخوانید.

عباس کیارستمی

ادامه نوشته

یک روز تا ابد/ گفت‌وگو با سعید روستایی، کارگردان «ابد و یک روز»

پوستر فیلم ابد و یک روزچه موفقیت‌های خیره‌کننده ابد و یک روز را حاصل ذوق‌زدگی دسته‌جمعیِ جشنواره، تماشاگران و منتقدان بدانیم، و چه این موفقیت‌ها را حق طبیعی اثری با این میزان تاثیرگذاری بدانیم، باید پذیرفت کارگردان جوان این فیلم، پدیده سی و چهارمین دوره جشنواره فیلم فجر بوده است. فیلم‌سازی که در بیست و شش سالگی موفق شده کاری کند تا فیلمی چنین تلخ و گزنده (با تعدادی از درخشان‌ترین و تکان‌دهنده‌ترین سکانس‌های دست‌کم یک دهه اخیر) در صدر فهرست بهترین انتخاب‌های سال جا خوش کند.
سعید روستایی که در سال‌های گذشته به واسطه فیلم‌های کوتاهش در جشنواره‌های مختلف مطرح بوده، در گفت‌وگویی که در ادامه‌ی مطلب می‌خوانید درباره دلایل رویکرد خود برای ساخت فیلم بلند و سینمایی و هم‌چنین عناصری که به‌صورت مستقیم در شکل‌گیری و پرورش ابد... تاثیر داشته توضیح داده است.

ادامه نوشته

درس بزرگ بیداری/ گفت‌وگو با فرزاد مؤتمن درباره‌ی فیلم «بیداری»

فرزاد مؤتمنبیداری یک پروژه‌ی شکست‌خورده بود و احساس کردم بهتر است همین‌ شکلی هم باقی بماند. البته برای من فقط درس‌هایش ماند و در مجموع بعد از تجربه‌ی این پروژه هوشیارتر و می‌توان گفت موفق‌تر شدم. فقط بدی‌اش این است که یک فیلمِ بد در کارنامه‌‌ام ثبت شده که آن‌هم مهم نیست. واقعیت این است که فیلم بیداری به‌شدت به زندگی من کمک کرد و به نظر خودم بعد از این فیلم خیلی پخته‌تر، آرام‌تر و البته بیدارتر شدم.
این بخشی از تازه‌ترین گفت‌وگویی‌ست که به بهانه‌ی نمایش فیلم بیداری با فرزاد مؤتمن انجام داده‌ام و در روزنامه‌ی شرق به چاپ رسیده است. متن کامل را در ادامه‌ی مطلب بخوانید.

ادامه نوشته

گفت‌وگوی ماهنامه‌ی توسعه و صنعت با نگارنده

گفت‌وگوی ماهنامه‌ی صنعت و توسعه با نگارندهسال‌هاست در سینمای ایران فیلم‌هایی تولید می‌شود که اصلاً به نمایش عمومی در نمی‌آید؛ و جالب این که بسیاری از این فیلم‌ها با بودجه‌های دولتی ساخته شده‌اند. تشریح و پاسخ به چرایی این اتفاق، خود، پاسخ واضح و دقیقی به این ادعاست که متاسفانه در سینمای ایران، صنعت به‌صورت دقیق کلمه وجود ندارد.


این بخش کوتاهی از گفت‌وگویی‌ست که با ماهنامه‌ی صنعت و توسعه انجام داده‌ام. موضوع این گفت‌وگو درباره‌ی این نکته است ‌که چرا نمی‌توان سینمای ایران را واجد خصوصیات صنعتی دانست. متن کامل و پیوند به آن در سایت توسعه و صنعت در ادامه‌ی مطلب قابل مطالعه است.

ادامه نوشته

ریاضت، بلوغ و شعر/ نگاهی به فیلم تمرین برای اجرا

مجله فیلم، شماره 504تمرین برای اجرا با یک نمای سیال هوایی از تهران امروز آغاز می‌شود. نمایی زیبا با یک اجرای حرفه‌ای که بیش‌تر از آن که عملیات آکروباتیک گروه تصویربرداری فیلم را به رخ بکشد مجذوب‌کننده و غافل‌گیرکننده است. در حقیقت فیلم‌ساز با این تمهید، تماشاگران را از فراز تندیس معروف میدان فردوسی به کافه‌ای به همین نام (و در همان حوالی) فرا می‌خواند تا تلاش‌ عده‌ای از علاقه‌مندان داستان‌های شاهنامه را با آن‌ها به اشتراک بگذارد. افرادی عاشق ابیاتِ اسطوره‌ای و جادوییِ فردوسیِ کبیر که دور هم جمع شده‌اند تا داستان سیاوش را اجرا کنند؛ و به این ترتیب سراسر فیلم، حکایت تمرین و ریاضت‌های مستمر آن‌ها برای اجرای چنین نمایش باشکوهی‌ست.


این بخشی از یادداشتی‌ست که به بهانه‌ی نمایش تمرین برای اجرا در جشنواره‌ی فیلم فجر نوشته بودم و پیش از این به همراه یادداشتی از سازنده‌اش (محمدعلی سجادی) در پانصد و چهارمین شماره‌ی ماهنامه‌ی فیلم منتشر شده بود. متن کامل را در ادامه‌ی مطلب بخوانید.

ادامه نوشته

دزدان دوچرخه زیر پل سیدخندان/ گفت‌وگوی نشریه‌ روزانه‌ی جشنواره‌ با نگارنده

تصویر گفت‌وگوی نگارنده با نشریه‌ی روزانه‌ی جشنواره‌‌ی فجرحدود یک ماه قبل از برگزاری جشنواره‌ی فیلم فجر، یکی از اعضای نشریه‌ی روزانه‌ی این جشنواره با من تماس گرفت و گفت امسال تصمیم گرفته‌ایم با تعدادی از خبرنگارها و روزنامه‌نگارهای پرسابقه گفت‌وگو کنیم؛ و خُب، منظورش این بود که: «یکی از آن‌ها تو هستی.» از آن‌جا که سابقه‌ی خوبی از مصاحبه‌های تلفنی ندارم (شرحش بماند برای وقتی دیگر) خواهش کردم پرسش‌ها را بدهد تا بنویسم و برایش ایمیل کنم. قول دادم گفت‌وگو را طوری تنظیم کنم که کسی متوجه نشود به‌صورت کتبی انجام شده و پرسیدم: «حجمش چه‌قدر باشه؟» که گفت: «حدود هزار و پانصد کلمه.» اما وقتی بولتن را دیدم متوجه شدم متن مورد نظر به حدود پانصد کلمه ارتقا پیدا کرده (!؟) و تازه، بخش‌های جذاب آن هم که اصلاً وجود ندارد! خُب، چه می‌توان گفت؟ ظاهراً همین که رفقا به یاد من بوده‌اند کافی‌ست.
به‌هرحال آن‌چه در ادامه می‌خوانید متن کامل همان گفت‌وگوست که شاید بتواند تصویر بهتری از نگارنده ارائه کند. تصویری از یک «همیشه خبرنگار» که اینک از پشت پرچینِ جوانی خود را به محدوده‌ی میانسالی رسانده است.

ادامه نوشته

نگاهی به فیلم‌نامه‌ی فیلم «خانه‌ی دختر» نوشته‌ی پرویز شهبازی

رعنا آزادی‌ور در نمایی از فیلم خانه‌ی دخترخانه‌ی دختر (شهرام شاه‌حسینی) از جمله فیلم‌هایی بود که پس از نخستین نمایش‌ها در جشنواره‌ی سال گذشته واکنش‌های متناقضی را برانگیخت. ابهام موجود و گسترده در سراسر فیلم، از جمله چیزهایی بود که به راحتی می‌شد فهمید فیلم را تا مرز توقیف پیش خواهد برد؛ و این مشکلی بود که فیلم‌نامه‌ی سردرگم و به تعبیری ناقص آن رقم زده بود. پس از فروکش کردن هیاهوی سال گذشته، مقاله‌ای درباره‌ی فیلمنامه‌ی فیلم‌های به نمایش درآمده در جشنواره نوشتم که در ویژه‌نامه‌ی نوروز 94 مجله‌ی فیلمنگار به چاپ رسید. آن‌چه در ادامه‌ی مطلب می‌خوانید پیش‌بینی مشکلاتی‌ست که امروز دامن‌گیر نمایش خانه‌ی دختر شده است. فیلمی که کم و بیش معلوم بود اکران بی‌دردسری نخواهد داشت.

ادامه نوشته

مرور و بازخوانی یک گفت‌وگوی قدیمی با بهرام بیضایی درباره‌ی فیلم «سگ‌کشی»

بهرام بیضاییپنجم دی ماه امسال، بهرام بیضایی وارد هفتاد و هفتمین سال‌ از عمر خود شد. یک استاد بزرگِ کامل و تمام عیار در زمینه‌ی هنر نمایش و سینما که متاسفانه چند سالی هست جلای وطن کرده و در آمریکا به کار و زندگی مشغول است. در طول سال‌های اخیر هر زمان برگ‌های تقویم عمر به روز پنجم دی رسیده‌ احساسی آمیخته به غم و شادی نگارنده را فرا گرفته است. هم بسیار غمگینم که متاسفانه در شرایط فعلی امکان انتقال این حجم از دانش و اطلاعات به علاقه‌مندان سینما و نمایش در ایران وجود ندارد، و هم بسیار خوش‌حالم که از چنین گوهر کمیابی، در جایی که شایسته است و قدرش را– دست‌کم بیش‌تر‌ از ما– می‌دانند نگهداری می‌شود؛ درست مثل اشیای ارزشمندی که از ایران به یغما برده شده و در موزه‌های بزرگ دنیا به معرض نمایش درآمده! خوش‌بختانه این‌طوری بخش‌هایی از این نبوغ و دانش گسترده، حتی اگر شده قطره قطره و با واسطه (از طریق دست به دست شدن کپی فیلم‌های سخنرانی او یا از خلال اشتراک‌گذاری در شبکه‌های اجتماعی) به این‌جا و دست ما می‌رسد؛ و در وضعیتی که با آن روبه‌روییم، همین هم ما را بس!
آن‌چه در پی و در ادامه‌ی مطلب می‌خوانید مرور و بازخوانی یک گفت‌وگوی قدیمی‌‌ست که چهارده سال پیش به مناسبت نمایش عمومی فیلم سگ‌کشی با بیضایی انجام دادم و در روز بیست و چهارم دی‌ماه 1380 در ضمیمه‌ی قاب کوچکِ روزنامه‌ی جام‌جم به چاپ رسید.

ادامه نوشته

بازخوانی یک گفت‌وگوی قدیمی با زنده‌یاد ساموئل خاچیکیان

تصویری از لحظه‌ی گفت‌وگو با ساموئل خاچیکیانبیست و نهم مهرماه امسال، نود و دو سال از تولد ساموئل خاچیکیان گذشت. یکی از تاثیرگذارترین فیلم‌سازان سینمای ایران که به سبب استفاده از دکوپاژ و نورپردازی‌های خاص فیلم‌های جنایی و پلیسی، از او به‌عنوان «استاد دلهره و وحشت» یاد می‌شد. زنده‌یاد خاچیکیان در سی‌ام مهر 1380 در حالی که تنها یک روز از تولد هفتاد و هشت سالگی‌اش گذشته بود در بیمارستان جم تهران به دیار باقی شتافت. هفده سال پیش، زمانی که در تدارک گردآوری و تولید مطلب برای کتاب سال 1377 بودیم پیشنهاد شد تا در راستای موضوع کارگردانی– که سوژه محوریِ کتاب سال بود– با تعدادی از کارگردان‌ها گفت‌وگو کنم. به دلیل علاقه شخصی‌ام به مقوله کارگردانی، از این پیشنهاد استقبال کردم و حاصلش شد سه گفت‌وگو با سه کارگردان از نسل‌های مختلف: ساموئل خاچیکیان، کیومرث پوراحمد و ابوالفضل جلیلی. گفت‌وگوهایی که می‌شد فیلم‌سازان بیش‌تر و دیگری را هم در بر بگیرد اما بنا به دلایلی ناتمام ماند. به نظر می‌رسد اینک که سال‌ها از فقدان زنده‌یاد خاچیکیان در سینمای ایران می‌گذرد زادروز او بهترین بهانه برای مرور و بازخوانی آن گفت‌وگوی قدیمی‌ست. گفت‌وگویی که می‌توانید آن‌ را از این‌جا یا در ادامه‌ی مطلب بخوانید. 

ادامه نوشته

با مرهم نوستالژی

پوستر فیلم مستند «روزی روزگاری سینما»اگر فیلم‌ها و مستندهایی که به صورت پراکنده و حاشیه‌ای به موضوع سالن‌های سینما و تعطیلی آن‌ها پرداخته‌اند را کنار بگذاریم می‌توان گفت روزی روزگاری سینما (ساخته‌ی مشترک شهرام میراب‌اقدم و سام ارجمندی) تا امروز تنها فیلم مستندی‌ست که به صورت متمرکز به موضوع تاسیس و تعطیلی گسترده‌ی سینماها در ایران پرداخته است. این فیلم که اتفاقاً در روز ملی سینمای ایران در شبکه‌ی نمایش خانگی توزیع شد غم‌نامه‌ای بر سرگذشت تالارهای پر از رنگ و نوری‌ست که زمانی منبع الهام و رویاپردازی بخش عمده‌ای از مخاطبان سینما بودند و اینک در گوشه‌گوشه‌ی تهران و برخی شهرهای بزرگ، به آینه‌‌های دق تبدیل شده‌اند. آینه‌هایی رو به رویابین‌ها و عاشقان سینما که تنها کارکردشان برآوردن آه و افسوس آن‌هاست و دیگر هیچ. روزی روزگاری سینما با نماهایی از سینماهای قدیمی و در هم شکسته‌ی خیابان پیروزی تهران آغاز می‌شود. به این ترتیب و به صورت تلویحی به یکی از مهم‌ترین مقاطع تاریخ سینمای ایران اشاره می‌شود که شامل پیروزی انقلاب اسلامی و سوختن تعدادی از سینماها در آتش خشم مردم انقلابی‌ست. مقطعی که سازندگان این فیلم، بنای حسرت و غم‌خواری خود را در زمین آن پی‌ریزی کرده‌اند. به این ترتیب بلافاصله پس از نمایش تصویرهایی از وضعیت بغرنج نخستین سالن سینما در ایران (که بقایای رو به تخریب آن در خیابان امیرکبیر فعلی به نمایش گذاشته می‌شود) با تلخ‌کامی آپاراتچی سینما گلریز همراه می‌شویم که به ورشکستگی سینما و سرنوشت غم‌انگیز کارکنان آن اشاره می‌کند. روزی روزگاری سینما بی آن که ادعای پژوهش و تحقیق درباره‌ی دلیل یا دلایل تعطیلی سینماها در ایران را داشته باشد می‌کوشد تا با مرهم نوستالژی، زخم ناسورِ آدم‌های غریب سینما را تا حدی خنک نگه‌دارد. آدم‌هایی که زمانی قلب سینماهای این شهر را به حرکت وا می‌داشته‌اند و حالا جز گریستن بر مزار آن، چاره‌ی دیگری ندارند. به تعبیری بهتر این فیلم به پاسِ دلِ غمگین و زخم‌خورده‌ی آپاراتچی‌ها و کارکنان گم‌نام سینماها ساخته شده و این، مهم‌ترین امتیاز اثری‌ست که با جزییاتی تحسین‌برانگیز به بزرگ‌ترین گورستان سینما در جهان (لاله‌زار با حدود بیست سالن) اشاره کرده است. از این زاویه، تاثیرگذارترین بخش فیلم جایی‌ست که دوربین سازندگان فیلم، اشک‌های تلخ و صادقانه‌ی سرکنترل سینما پیروزی را در قاب می‌گیرد. مردی از یک نسل تباه شده که گویی می‌رود تا با بستن درهای سینما، دردهای خود را در پشت دهلیز رویا پنهان کند.
از دیگر ویژگی‌های قابل اشاره‌ی این فیلم می‌توان به ثبت نماهایی از سینماهای رها شده در غبار فراموشی اشاره کرد که تغییر کاربریِ تعدادی از آن‌ها باعث شده تصویر امروزشان بسیار عجیب و غیرمنتظره از کار در بیاید. از آن جمله می‌توان به تصویری از سینماهای «پارک»، «امپریال» و «اسکار» اشاره کرد که به‌ ترتیب به کمیته‌ی رزمی مساجد، دفتری برای یک جمعیت خیریه و حسینیه‌ی شانجانی‌های مقیم تهران تبدیل شده‌اند! با این وجود رویکرد سازندگان فیلم با چنین اتمسفری چندان هم‌خوان نیست و به جای این که غم‌خوارانه و نوستالژیک باشد بیش‌تر خبری و گزارشی‌ست. این احساسی‌ست که تمهید دوربین روی دست کارگردان‌های فیلم و بی‌قراری‌ها و تکان‌های پایان‌ناپذیر بخش عمده‌ای از تصویرها به تماشاگر منتقل می‌کند. این در حالی‌ست که نگاه حسرت‌آلود فیلم ایجاب می‌کرد غمِ از دست رفتن این سرمایه‌های عمومی با حساسیت و دقت بیش‌تری به مخاطب القا شود. به عنوان مثال زمانی که به «گراندسینما» به‌عنوان نخستین سینمای تهران به سبک امروزی اشاره می‌شود کافی بود تصویر این مکان قدیمی به وضعیت غم‌انگیز آن در لاله‌زارِ امروز پیوند بخورد تا طبق خواسته‌ی سازندگان فیلم، آه از نهاد تماشاگر برخیزد اما حتی در این بخش هم با تصویرهایی با رویکرد خبری روبه‌رو هستیم که گویی از اخبار تلویزیون در حال پخش است! البته تصویربردار فیلم (شهرام‌ میراب‌اقدم که خود یکی از کارگردان‌ها هم بوده) برای تقویت این حس از هیچ تلاشی فروگذار نبوده و تلاش کرده تا با ثبت تصویرهایی از پلاک‌های جدید و قدیم برخی سینماها، کیسه‌های چای که به در و دیوار آن‌ها پرتاب شده، صندلی‌های پاره، دیوارهای فروریخته و چیزهایی از این قبیل بر افسوس عمیق مخاطب خود بیفزاید. این رویکرد متناقض (تفاوت در زبان و تصویر فیلم) که احتمالاً از سلیقه‌های متفاوت سازندگان فیلم نشات گرفته فقط شامل دکوپاژ نیست و جدا از گرافیک ناهمسان، گفتار متن و جنبه‌ی استنادی فیلم را نیز در بر می‌گیرد. استفاده از تپق‌ها، نماهای غیر قابل استفاده و لحن خبری یک مجری در لابه‌لای گفتار متن هم از آن تمهید‌های نخ‌نما شده‌ای‌ست که به دشواری می‌توان برای آن منطق تراشید. اوج این طنز سبُک جایی‌‌‌ست که گوینده‌ی اخبار (هوشنگ رادی‌پور) خطاب به «بینندگان عزیز» می‌گوید: «اطلاع داشته باشید تا پایان سال 1389 از اول خیابان شریعتی تا انتها پنج سینما وجود دارد!» یا برای خواندن خبر تعطیل شدن سینما کانون قدس (پس از چند ماه فعالیت نمایشی) از عبارت «به خبری که هم‌ اکنون به دست ما رسید...» استفاده می‌کند که بیش از آن که طنزآمیز و تصویری از حامد بهداد، راوی مستند «روزی روزگاری سینما»نمایشی باشد لوس و بی‌معنی است. جالب‌ این که راوی گفتار متن (حامد بهداد که می‌توانست امتیاز اصلی و برگ برنده‌ی فیلم باشد) هم نتوانسته از نخستین آزمون خود در این زمینه سربلند بیرون بیاید و حاصل آن، قرائت نادرست کلمه‌ها و نام‌هایی‌ست که متاسفانه بدون تصحیح نهایی، در حاشیه‌ی صوتی فیلم به جا مانده است. از کاربرد خودمانیِ نام ساموئل خاچیکیان (که به‌صورت سام‌وِل بیان‌ می‌شود) و سِندیکا (به‌جای سَندیکا) که بگذریم، آن‌چه مایه‌ی تعجب می‌شود تلفظ نادرست نام برخی سینماها و چهره‌ها توسط اوست که در بعضی موارد کم‌وبیش هم‌زمان با اشاره‌ی تصویری فیلم به همان مکان‌ها و آدم‌ها به نمایش گذاشته می‌شود. در این میان تلفظ نام قدیمیِ سینما صحرا (Rivoli) که بهداد آن را با کاربرد کسره برای حرف «واو» (به‌صورت ریوِلی) می‌خواند بیش از همه به چشم می‌آید. یا رابرت آلدریچ، کارگردان فیلم 12 مرد خبیث که با روایت او به اِلدریچ تبدیل شده است.
این تمهید سازندگان فیلم (دعوت از حامد بهداد برای اجرای گفتار متن) بیش از هر چیز آدم را یاد حرفی از احمدرضا احمدی می‌اندازد که در جایی گفته بود: «برای کمک به فروش کتاب‌ها بهتر است از علی دایی یا هدیه تهرانی خواهش کنیم برای آن‌ها مقدمه بنویسند!» با این وجود ظاهراً این تمهید تبلیغاتی موثر بوده و در آشفته‌بازار شبکه‌ی نمایش خانگی توجه مخاطبان بیش‌تری را به این فیلم و موضوع آن جلب کرده است. البته مواردی که ذکر شد تنها بخشی از دیدگاه ساده‌گیرانه‌ی سازندگان فیلم در برابر این موضوع جذاب و گسترده را به نمایش می‌گذارد. دیدگاهی که باعث می‌شود عدم اشاره‌ی آن‌ها به منابع مکتوب و تصویری خود را به حساب خام‌دستی و شتاب‌زدگی بگذاریم، عدم معرفی تکه فیلم‌های سینمایی را به پای خستگی مفرط تدوین‌گر بنویسیم و تاکید کارگردان‌های فیلم بر نامعلوم بودن نشانی سینما «شهاب» را نادیده بگیریم. آن‌هم در فیلمی که اصلاً در رثای سینماهای نابود و فراموش شده ساخته شده است! متاسفانه در سال‌های اخیر مستندهای متعددی را می‌توان نمونه آورد که سازندگان آن‌ها پس از پایان تدوین اولیه، کار فیلم را پایان‌یافته و نهایی تلقی کرده‌اند. در حالی که بعضی فیلم‌ها تازه پس از نخستین نمایش‌ها زبان باز کرده و حیات و راه خود را برای ماندگار شدن پی می‌گیرند؛ و این اصلی‌ترین و مهم‌ترین نقطه‌ضعفی‌ست که روزی روزگاری سینما با آن روبه‌روست.


مرتبط: پیوند به همین مطلب در سایت ماهنامه‌ی سینمایی فیلم

مرتبط: یادداشت دیگری در ارتباط با همین فیلم

این‌جا چراغی روشن است

نمایی از یکی از سالن‌های بازسازی شدهمدت‌ها پیش، زمانی که تصمیم گرفته شد سیستم نمایش فیلم در سینماها از آنالوگ به دیجیتال تغییر کند بسیاری از دست‌اندرکاران سینما، از جمله کارگردان‌ها از این موضوع استقبال کردند. خود ما نیز در مجله فیلم به همین موضوع پرداختیم و تا حد امکان ابعاد مختلف آن را بررسی کردیم. همان روزها دیداری داشتم با یکی از کارگردان‌هایی که همیشه نگران کیفیت و نحوه نمایش کپی‌های فیلمش در سینماهای مختلف بود. او با خوش‌بینی می‌گفت در شرایط تازه، دیگر دغدغه‌هایی نظیر تفاوت در رنگ و نورِ کپی‌های مختلف و متفاوت از بین خواهد رفت و تمام سینماها فیلم را به صورت یک‌سان (همان‌گونه که سازنده فیلم می‌پسندد) به نمایش خواهند گذاشت. اما همان‌طور که در پیش از این و یادداشت‌های مختلفی به این موضوع پرداخته شد ظاهراً ابعاد ناپیدای دیگری هم وجود داشت (و دارد) که برای تشریح بهتر آن‌ها به زمان بیش‌تری نیاز است. یکی از آن‌ها– که در حال حاضر بیش‌تر بروز کرده– اِشکال فنی موجود در ویدئوپروژکتورهایی‌ست که نیازمند تنظیمات دقیق از سوی کارشناسان خبره و مهندسان امور فنی‌ست اما متاسفانه در وضعیت فعلی اوضاع چندان مناسبی ندارند . در ماه‌های اخیر، زمانی که چندبار پشت سر هم در یکی از سینماهای بازسازی‌شده اما قدیمی به تماشای فیلم‌ نشستم متوجه شدم دستگاه پخش سینما ایراد عجیب و شاید حتی بتوان گفت نادری دارد. این دستگاه به شکلی عجیب و پس از گذشت حدود پنجاه دقیقه از زمان فیلم، تغییر رویه می‌داد و انگار که داغ شده یا دچار مشکل دیگری شده باشد، رنگ و نورِ فیلمِ در حال پخش را طبق سلیقه خود به نمایش می‌گذاشت؛ نه آن‌گونه که کارگردان و فیلم‌بردار و تصحیح‌کننده رنگ و نور، مناسب تشخیص داده بودند. وقتی این نکته را با مسئول نمایش سینما (یا همان آپاراتچی قبل) در میان گذاشتم، آن بنده خدا که اصلاً اطلاعی در این‌باره نداشت گناه ماجرا را به گردن لابراتوارها انداخت که به تعبیر او «دیگر حال ندارند روی نیمه دوم فیلم هم مثل نیمه اول آن کار کنند!»
شاید بتوان گفت کلید حل این ماجرا در دست مدیر سینما بود. وقتی این نکته را با او در میان گذاشتم ابتدا کمی با تردید، اما در نهایت، صادقانه مشکل را پذیرفت و گفت: «این دستگاه اصلاً از اول هم مناسب پخش فیلم در سینما نبود و بیش‌تر به درد سالن کنفرانس می‌‌خورد. خود ما هم ابتدا با نصب آن مخالفت کردیم اما گفتند حالا که ما برای نصب این دستگاه پول نمی‌خواهیم، شما هم ناز می‌کنید و آن را نمی‌خواهید؟!» به این ترتیب می‌توان گفت سیستمی که می‌توانست باعث رونق برخی سالن‌های قدیمی و نیازمند تجهیزات جدید باشد به همین دلیلِ به‌ظاهر ساده در حال بازگشت به همان چرخه‌ی قدیمی‌ست. موقعیتی که حرف‌های بعضی سینمادارها و آپاراتچی‌های ده بیست سال پیش را (که از لامپ‌های فرسوده و آپارت‌های قدیمی گلایه داشتند) به یاد می‌آورد. در واقع پروژکتورهایی که در یکی دو سال اخیر نور امید را به بعضی سالن‌های فرسوده و قدیمی بازگردانده بود در حال حاضر به چشم اسفندیار نمایش دیجیتال در سینمای ایران تبدیل شده است. به نظر می‌رسد اگر برای برطرف‌شدن این نقطه‌ضعف اقدامی صورت نگیرد، این‌بار سایه تهدید، گسترده‌تر از قبل، برخی سینماهای فرسوده و قدیمی را در بر خواهد گرفت. تهدیدی که شاید این‌بار به خاموشی چراغ این‌گونه سینماها منجر شود؛ برای همیشه.


این یادداشت پیش از این در صفحه‌ی خشت و آینه‌ی ماهنامه‌ی فیلم، شماره‌ی 494 به چاپ رسیده است.

گفت‌وگو با فتح‌الله امیری، کارگردان مستند «حیات در رگ‌های سرد»

فتح‌الله امیری، کارگردان مستند «حیات در رگ‌های سرد»فتحالله امیری از سال 83 و پس از کارگردانی فیلم آب را گل نكنيم به ساخت مستندهایی با موضوع محیط زیست و حیات وحش علاقه نشان داد اما حيات وحش ايلام و سپس مستند مهجور زندگي در كسوف (درباره‌ی زندگی خفاشها) نام او را سر زبانها انداخت. امیری تا پیش از حیات در رگهای سرد که آن را میتوان برآیند کارهای قبلی این فیلمساز و نتیجه‌ی درخشش فردی او در توجه به محیط زیستِ زادگاه خود دانست چند فیلم دیگر (از جمله غروب خجير و در جستوجوي پلنگ ايراني) را کارگردانی کرده و تهيهكنندگي مجموعه‌ی مستند خزندگان ايران (به کارگردانی فرخ راستكار و فاطمه اميری) را نیز بر عهده داشته است. امیری این روزها دو مستند دیگر اشک سیاه و در قلمرو دُمعنکبوتی را آماده‌ی نمایش دارد؛ دو فیلمی که حکایت از نگاه نگران او به محیط زیست اطراف خود دارد. گفت‌وگو با او را می‌توانید در ادامه‌ی مطلب بخوانید.

ادامه نوشته

خشت و آینه و گنج قارون؛ پنجاه سال بعد

مجله‌ی فیلم ویژه‌نامه‌ی فصل بهار خود را به پنجاه‌سالگیِ فیلم‌های خشت و آینه و گنج قارون اختصاص داده بود. دو فیلمی که در پاییز و زمستان سال 1344 به پرده‌ی سینماها راه یافتند و دو جریان کاملاً متفاوت سینمایی را رقم زدند. برای این شماره، از بسیاری نویسنده‌ها خواسته شد تا دیدگاه امروز خود درباره‌ی این دو فیلم را به کوتاه‌ترین شکل نوشته و برای مجله ارسال کنند. نگارنده هم جزو این گروه بود اما یادداشت بنده به شکل عجیبی در هیاهوی آرایش آخرین صفحه‌های این شماره گم شد؛ و طبعاً از انتشار در این ویژه‌نامه بازماند. آن‌چه این‌جا و در ادامه می‌خوانید همان یادداشت‌هاست که به دلیل اختلال طولانی‌مدت در سایت بلاگفا با کمی تاخیر منتشر می‌شود.
زکریا هاشمی و تاجی احمدی در نمایی از فیلم «خشت و آینه»خشت و آینه ****
فیلمی برای تمام فصول
فیلمی عجیب از دورانی عجیب‌تر! اثری به‌غایت مدرن؛ نه فقط در دوران خود بلکه حتی برای امروز و فردا. شاید حتی بتوان آن را یک کلاس درس برای علاقه‌مندان سینما و فیلم‌سازانی دانست که کُرنش در برابر سفارش، سُستی در برابر استقامت و مهم‌تر از همه، تمهیدِ هم‌رنگ جماعت شدن را به گردنِ محدودیت‌ها و نظارت‌ها و هدایت‌های نهان و پنهان می‌اندازند. در چنین شرایطی خشت و آینه را باید آجری دانست در دلِ دیوارِ شورِ و شعور، آگاهی و غرور، و انگیزه و غریزه. فیلمی که به شهادت تاریخ، نه تکراری و کهنه شده و نه خواهد شد.

فردین، ظهوری و فروزان در نمایی از فیلم «گنج قارون» گنج قارون *
از روزگار معصومیت
گنج قارون را می‌توان چکیده سه دهه حضور پدیده‌ای به‌نام سینما در جامعه ایرانِ آن روزگار و به تعبیری، حاصل تولد دوباره این هنرِ قرن بیستمی با مناسبات عوام‌پسندی در سرزمین ما دانست. فیلمی از دوران تسلط پرده نقره‌ای بر زندگی مردم کوچه و بازار یا به عبارتی بهتر، نشانی از قدرت ستاره‌های جهانِ رویاپردازی بر روزگار معصومیت. یک آینه تمام‌نما از سینمایی که به تعبیر سلطان بلامنازع‌اش (فردین) «همه در آن خود را می‌دیدند و فکر می‌کردند سینما همین است که هست!» و برای پیدا کردن کلیدی که قفل چنین صندوق رازآلودی را باز کند چه تشریحی بهتر و دقیق‌تر از این؟

پرسش‌های بی‌پاسخ

روی جلد ماهنامه صنعت سینما ویژه‌ی نوروز 1394تا همین چند سال پیش سازندگان بعضی فیلم‌ها با کاربرد لیدرِ سیاه و عدم نمایش برخی صحنه‌ها (به‌صورت مستقیم) تلاش می‌کردند تا به تقلید از عباس کیارستمی، تخیل تماشاگران را به پرواز درآورده و آن‌ها را در برداشت خود از ماجراها سهیم کنند اما به نظر می‌رسد با کم‌رنگ شدن سندرم کیارستمی و گسترشِ پررنگِ سندرم فرهادی، اینک دوران تازه‌ای در سینمای ایران آغاز شده است. دورانی شامل طرح پرسش در فیلم‌ها که معمولاً در خود فیلم‌ها پاسخی به آن‌ها داده نمی‌شود و ناچار، این وظیفه مهم به دوش تماشاگران افتاده است.
این بخشی از مقاله‌ای‌ تحت عنوان «پرسش‌های بی‌پاسخ» است که به قصد تحلیل جشنواره‌ی سی و سوم (البته از زاویه‌ی کارگردانی فیلم‌ها) نوشته‌ام و در تازه‌ترین شماره‌ی ماهنامه‌ی «صنعت سینما» (ویژه‌ی نوروز 1394) به چاپ رسیده است. در این شماره هم‌چنین از بیش از سی نویسنده و منتقد این ماهنامه نظرخواهی شده که در آن، درست مثل نظرخواهی منتقدان ماهنامه‌ی فیلم در دنیای تو ساعت چند است؟ (نخستین ساخته‌ی صفی یزدانیان) در صدر فهرست قرار گرفته و سایر برگزیده‌ها عبارتند از: من دیه‌گو مارادونا هستم (بهرام توکلی)، رُخ دیوانه (ابوالحسن داودی)، خداحافظی طولانی (فرزاد مؤتمن) و عصر یخ‌بندان (مصطفی کیایی).
در این فهرست انتخاب‌های نگارنده شامل این‌هاست:
فیلم: 1. رُخ دیوانه 2. خداحافظی طولانی 3. شکاف
و بعد: در دنیای تو ساعت چند است؟، ارغوان و پدرِ آن دیگری
کارگردان: ابوالحسن داودی (رُخ دیوانه)
فیلم‌نامه ابداعی: شکاف (کیارش اسدی‌زاده و شاهرخ کافی)
فیلم‌نامه اقتباسی: پدرِ آن دیگری (یدالله صمدی و حسین مهکام)
فیلم‌بردار: فرشاد محمدی (رُخ دیوانه)
تدوین: بهرام دهقانی (رُخ دیوانه)
موسیقی: حسین علیزاده (شرف‌ناز)
صدابردار: محمود سماک‌باشی (من دیه‌گو مارادونا هستم)
صداگذار: بامداد افشار (ارغوان)
طراح جلوه‌های ویژه‌ی میدانی: آرش آقابیک (بهمن)
طراح جلوه‌های ویژه‌ی بصری: جواد مطوری (بهمن)
بازیگر نقش اصلی زن: هنگامه قاضیانی (پدرِ آن دیگری)
بازیگر نقش اصلی مرد: سعید آقاخانی (خداحافظی طولانی)
بازیگر مکمل زن: سحر دولتشاهی (شکاف)
بازیگر مکمل مرد: علی مصفا (مرگ ماهی)
فیلم اول: احتمال باران اسیدی (بهتاش صناعی‌ها)
بازیگر کودک: سعید کریمی (پدرِ آن دیگری)
بازیگر نوجوان: علی‌رضا مظفری (آزادی مشروط)
انتخاب ویژه: فرزاد مؤتمن (برای کارگردانی خداحافظی طولانی)
همان‌طور که در انتهای این مقاله‌ هم‌ نوشته‌ام، در برنامه‌ی سالنی که برای تماشای فیلم‌های جشنواره‌ به آن‌جا می‌رفتم متاسفانه تعدادی از فیلم‌های پر سر و صدا یا به تعبیری مطرح‌تر جشنواره وجود نداشت و به جای آن، بعضی فیلم‌ها دوبار در روز به نمایش گذاشته می‌شد! اگر در مقاله‌ی مورد بحث و فهرست برگزیده‌ها، برخی از این فیلم‌ها (مثلاً عصر یخ‌بندان، ایران‌برگر، کوچه بی‌نام، مزارشریف و ماهی ‌سیاه کوچولو) حضور ندارد فقط به همین خاطر است؛ و...دیگر هیچ.
نکته: این روزها که به پایان سال کهنه نزدیک می‌شویم بازار نظرخواهی و انتخاب بهترین‌های سال داغِ داغ است. پست‌های بعدی این وبلاگ تعدادی از آن‌ها را با خوانندگان در میان خواهد گذاشت. به زودی البته.

آن‌سوی نقاب

پوستر فیلم رد کارپتاین روزها که نسخه‌ی ویدئویی رد کارپت به بازار آمده و به تعبیری می‌توان گفت این فیلم پیش از رفتن به انبار فیلم‌خانه‌ی ملی ایران، به آخرین معبر خود (محدوده‌ی نمایش خانگی) رسیده راحت‌تر می‌توان به پدیده‌ی رضا عطاران پرداخته و تسلط نسبی او بر مقوله‌ی کمدی و طنز عامیانه را مورد بررسی قرار داد. تسلطی که شاید بتوان گفت ریشه در سال‌های حضور او در سریال‌ها و آیتم‌های طنزآمیز تلویزیونی دارد و اینک که ساخت و تولید کمدی‌های معروف به شانه‌ تخم‌مرغی (!) نسبت به سال‌های گذشته رونق چشم‌گیرتری پیدا کرده اهمیت و تاثیر خود را بیش‌تر نشان می‌دهد. در حقیقت آن‌چه که باعث می‌شود کار عطاران در قفسه‌ی سوپرمارکت‌ها بیش از سایر کمدی‌های هم‌ردیف خود جلوه کند دقت و توجه زیرکانه‌ی او به مقوله‌ی رویاپردازی‌ست. آن‌هم رویاپردازی شیرین قشر متوسط و ضعیف جامعه که در تقسیم‌بندی معروف به خوشه‌های یارانه، جزو دهک‌های پایین جامعه به حساب می‌آیند و طبعاً از ماجراجویی و موقعیت‌های کمیکِ کارگردان/ بازیگری که می‌کوشد به زبان آن‌ها سخن بگوید و خود را هم‌سطح و هم‌قد آن‌ها نشان دهد لذت می‌برند. آن‌هم بازیگری که نشان داده برای نزدیک شدن به فهم و زبان مردم کوچه و بازار از هیچ کوششی دریغ ندارد و اظهار نظر او در همین‌باره و در حاشیه‌ی جشنواره‌ی فجر سال گذشته جنجال به پا کرد (عطاران در جلسه‌ی پرسش و پاسخ پس از نمایش طبقه‌ی حساس اعلام کرد به دلیل نیاز مردم جامعه به خندیدن حاضر است حتی شلوار خود را نیز از پا درآورد؛ و این حرف، آغاز یک‌سری واکنش و اظهارنظرهای جنجالی بود که پرداختن به آن در حوصله‌ی این یادداشت نیست). به نظر می‌رسد باید جذابیت این نوع فیلم‌های کمدی که اغلب پس از پایان فیلم به دست فراموشی سپرده می‌شوند را در برقراری همین ارتباط پنهانی با مخاطبان واقعی‌شان جست‌وجو کرد؛ و شاید به همین دلیل است که بخش عمده‌ای از ناوگان حمل و نقل کشور تحت سلطه‌ی پررنگ این نوع فیلم‌هاست (دوستی را می‌شناسم که تمام عشق‌اش رفتن به سفرهای گروهی و تماشا کردن این نوع فیلم‌ها در اتوبوس‌ها و قطارهاست!) با تمام این حرف‌ها رد کارپت را می‌توان نوعی برآیند و معادل تصویری گاف‌هایی دانست که در طول سال‌های گذشته برخی مسافران ایرانی و هم‌چنین تعدادی از سینماگران شرکت‌کننده در مجامع و جشنواره‌های جهانی مرتکب شده‌ و احتمالاً باز هم مرتکب خواهند شد. مسافرانی که متاسفانه بخش عمده‌ای از آن‌ها نه تنها تسلطی بر زبان انگلیسی و سایر زبان‌های بین‌المللی ندارند بلکه نسبت به دریافت اطلاعات پیرامون فیلم‌ها، اعضای تولید آن‌ها و هم‌چنین چهره‌های شناخته‌شده در سینمای آن‌سوی مرزها نیز کم‌ترین نیازی احساس نمی‌کنند. یکی از اعضای همین گروه محدود برای نگارنده تعریف کرد که در فرودگاه یکی از کشورهای غربی و در مواجهه با پلیس اداره‌ی گذرنامه آن کشور، جمله معروفی که معمولاً زن و شوهرها خطاب به همدیگر استفاده می‌کنند– و آن بنده‌ی خدا در بعضی فیلم‌ها شنیده بود– را به کار برده و گفته بود: «سلام عزیزم!» و دیگری چند سال پیش، با افتخار و در مقابل دوربین یکی از شبکه‌های تلویزیونی اعلام ‌کرد که در جریان برگزاری یکی از جشنواره‌ها پس از روبه‌رو شدن با یکی از هنرپیشه‌های معروف هالیوود به او نزدیک شده و گفته: «ببخشید. شغل شما چیه؟!» و تازه، این‌ها جدا از گاف‌های ریز و درشتی‌ست که هم‌وطنانی از این دست، نسبت به کاربرد کلماتی نیز چکاپ و کچاپ، واتر و باتر، گرل و داتر و...ده‌ها کلمه مشابه دیگر ارائه داده‌ و می‌دهند.
رضا عطاران در رد کارپت با تکیه بر مهارتِ سوژه‌یابی که باید اعتراف کرد قوی‌ترین قریحه‌ی او در زمینه‌ی ساخت فیلم به حساب می‌آید از همین خُرده‌گاف‌ها استفاده کرده تا تحقیر شدن قهرمان ماجرا را تحت تاثیر طنز خاص خود قرار داده و تلخی آن را تا حد ممکن کم‌رنگ کند. به این ترتیب شاید کم‌تر کسی از تحقیر یک هنرور ساده‌دل (بخوانید: ساده‌لوح) ایرانی احساس تاسف ‌کند و از این که فرزند یکی از ثروتمندترین کشورهای آسیا و خاورمیانه، در گوشه‌ای از شهر ساحلیِ کن، عبارت «من گرسنه هستم» را دستاویزی برای گدایی قرار دهد در خود فرو ‌رود و عرق شرم بر پیشانی‌اش بنشیند. البته مهم‌ترین مشکل در این زمینه غیبت فیلم‌نامه و نگارش لحظه‌ها و شوخی‌ها‌یی‌ست که در آن‌سوی آب‌، روزها و هفته‌ها برای پیدا کردن و پخته شدن‌شان وقت صرف می‌‌شود اما متاسفانه در دست فیلم‌ساز و بازیگرِ وطنی یک عنصر بی‌تاثیر و شاید حتی اضافه به نظر می‌رسد! از این زاویه اگر اغلب صحنه‌های نامرتبط با موضوع اصلی (مثل سیگار کشیدن‌ شخصیت اصلی ماجرا یا ایجاد مزاحمت و سوء‌تفاهم برای برخی شهروندان فرانسوی) از فیلم حذف و کنار گذاشته شود مدت‌زمان رد کارپت به زحمت به یک فیلم نیمه‌بلند داستانی قد خواهد داد. بگذریم که موتیفِ تکرارشونده– و حالا دیگر مشمئزکننده– رفتن به توالت، متاسفانه اینک به امضای ثابت رضا عطاران در اغلب نقش‌هایش (چه در فیلم‌های خودش و چه در ساخته‌های دیگران) تبدیل شده است (در یکی از تیزرهایی که پیش از توزیع رد کارپت منتشر شده بود نیز به این نکته‌ی ظریف اشاره شده و گوینده تاکید کرده بود: «باز هم رضا عطاران و باز هم توالت!») رضا عطاران در رد کارپتجدا از این موارد، لحظه‌های کمیک رد کارپت حرف و جذابیت چندانی برای عامه‌ی تماشاگران سینما ندارد؛ مگر آن‌که آن‌ها وودی آلن (البته عینک او!) جیم جارموش، تیلدا سوئینتون، آیشواریا رای و خصوصاً استیون اسپیلبرگ را بشناسند و صدا زدن اسم کوچک آن‌ها توسط هنرپیشه‌ی محبوب‌شان باعث خندیدن آن‌ها شود! این همان تمهیدی‌ست که تقریباً یک‌دهه پیش جناب ساشا بارون‌کوهن با مضحکه‌ی خود و البته کشور قزاقستان در فیلم بورات به راه انداخت و احتمالاً با این‌‌کار، لبخند را به لب میلیون‌ها تماشاگر مشتاق فیلم‌های کمدی هدیه داد. در حقیقت رضا عطاران همین کار را با تماشاگران و کشور زادگاه خود تکرار کرده است. تماشاگران ظاهراً به ستوه آمده از فیلم‌های آپارتمانی و تله‌فیلم‌های شبه‌سینمایی که در زمان مُرده‌ی سال (گرم‌ترین ماه‌های تابستان که با ماه رمضان و جام جهانی تقارن پیدا کرده بود) به سینما رفتند تا ثابت کنند هنوز هم دو عامل جذابیت و تبلیغات، قدرت آن را دارد که گام‌های معلق مخاطب را پای گیشه‌ها سُست کند. باید اعتراف کرد صادقانه‌ترین و البته قابل‌تامل‌ترین بخش این فیلم تیتراژ آن است. لحظه‌هایی که در تلفیق عنوان‌ها و اسم‌های ایرانی با نماهایی از یک فیلم هالیوودی شکل گرفته؛ و بیش از هر زمان دیگر فاصله‌ی تکنیکی سینمای کمدی ما و سینماگران آن‌سوی آب‌ها را به رخ می‌کشد. فاصله‌ای به اندازه‌ی یکی دو اقیانوس، و البته چند دریا که میان ماست.


نکته: یادداشت حاضر به بهانه‌ی توزیع نسخه‌ی ویدئویی فیلم رد کارپت در سایت ماهنامه‌ی سینمایی فیلم منتشر شده و شما می‌توانید آن را در این‌جا هم بخوانید.

آوای موسیقی/ به یاد مرتضی پاشایی

مرتضی پاشایی

اصغر فرهادی در صحنه‌ای از مستند از ایران: یک جدایی (ساخته‌ی مشترک آزاده موسوی و کوروش عطایی) می‌گوید: «نگارش فیلم‌نامه‌ی جدایی نادر از سیمین آغاز خیلی عجیبی داشت. در نوروز 1389 همراه خانواده‌ام به برلین رفته بودم تا روی فیلم‌نامه‌ای که با همکاری پیمان معادی نوشته بودیم کار کنم. آن فیلم قرار بود در برلین ساخته شود بنابراین با هماهنگی تهیه‌کننده به آلمان سفر کرده بودم تا فضا را ببینم و ضمن کامل کردن فیلم‌نامه، مقدمات ساخت آن را فراهم کنم. یک روز در خانه‌ی یکی از دوستان، کنار پنجره ایستاده بودم، چای می‌نوشیدم و به فیلم‌نامه‌ای که باید می‌نوشتم فکر می‌کردم که یک‌دفعه از اتاق بغلی، صدای یکی از تصنیف‌های قدیمی ایرانی را شنیدم که خیلی دوست داشتم. آن قطعه موسیقی در حقیقت اجرای جدیدی از تصنیف مورد علاقه‌ی من بود. غرق شنیدن تصنیف شدم و اصلاً فیلم‌نامه را فراموش کردم. همراه موسیقی به اتاق بغل رفتم و غرق شنیدن تصنیف مورد علاقه‌ام شدم. وقتی تصنیف به پایان رسید احساس کردم از آن فیلم‌نامه که قرار بود در برلین ساخته شود هیچ چیز دیگری توی ذهنم نیست؛ انگار آن تصنیف همه‌چیز را در ذهن من پاک کرده بود. در آن لحظه احساس کردم دیگر هیچ انگیزه‌ای برای ساخت آن فیلم ندارم. سه چهار روز بعد از شنیدن آن تصنیف در تهران بودم. شبی که به تهران رسیدم صبح فردایش توی دفتر کارم بودم. مثل همیشه چای را دَم کردم، نشستم پشت میز و شروع کردم به یادداشت‌برداری از تصویرهایی که به ذهنم رسیده بود...» داستان جدایی نادر از سیمین و موفقیت‌های فرامرزی‌اش را دیگر تقریباً همه می‌دانند. فیلمی که بی‌شک یکی از مهم‌ترین فیلم‌های سینمای پس از انقلاب و اینک بدون اغراق یکی از مهم‌ترین‌ آثار تاریخ سینمای ایران به حساب می‌آید. حالا که گرد و خاک اطراف این فیلم تا حد زیادی فروکش کرده و میدان دید برای بهتر دیدن برخی جزییات آن باز شده راحت‌تر می‌توان درباره‌ی عامل تولد جدایی... در ذهن فرهادی (یعنی اجرای تازه‌ای از یک تصنیف قدیمی) سخن گفت. قطعه موسیقی خاصی که حتی در تیتراژ فیلم هم به آن اشاره نشده اما مهم‌ترین و تاثیرگذارترین عنصر الهام‌بخش این فیلم به حساب می‌آید! واقعیت این است که چنین اتفاقی برای خیلی‌های دیگر نیز افتاده و اغلب، شنیدن موسیقی چنان تاثیری بر آن‌ها گذاشته که شاید بتوان گفت با تاثیر هیچ عامل دیگری قابل مقایسه نبوده و نیست. می‌توان تاریخ سینمای ایران و جهان را زیر و رو کرد و مثلاً به لحظه‌‌هایی از فیلم‌هایی اشاره کرد که در آن‌ها پخش موسیقی، نه‌تنها شخصیت محوری بلکه تماشاگران را نیز مسحور و شیفته‌ی خود کرده است.
اما گردهمایی خودجوش، هم‌خوانی دسته‌جمعی و تکرار ترانه‌های مرتضی پاشایی که در روز خاموشی او در تهران و برخی شهرهای دیگر اتفاق افتاد، لحظه‌های جذابی از یک «پرفورمنس» پرشور یا اثر هنری کم‌وبیش تکرار نشدنی بود که اشاره به آن شاید جلوه‌ی فیلم‌ها و لحظه‌ها‌ی مورد بحث را کمی کم‌رنگ کند. انبوه آدم‌هایی که در غروب دل‌گیر و غم‌ناک جمعه بیست و سوم آبان‌ماه خود را به بیمارستانی رساندند که آوازخوان جوان و محبوب‌شان در آن با زندگی– و به قول زنده‌یاد احمد شاملو با ما بی‌چرا زندگان– وداع کرده بود در حقیقت، خودشان هنرمندان گم‌نامی بودند که بی هیچ قضاوتی باید پذیرفت ترانه‌های مرتضی پاشایی آن‌ها را مسحور کرده بود. هنرمند جوانی که مرگ در سی سالگی او را با خود برد و باعث غمگین‌شدن دل دوست‌داران او شد. می‌توان گفت همه‌ی علاقه‌مندان هنر پاشایی که در روز خاموشی او در کنار اشک شمع‌های روشن، ترانه‌های غم‌انگیز– و اینک معنی‌دار– او را بازخوانی کردند بازیگران نمایشی بودند که او در عمر بسیار کوتاه فعالیت هنری خود هدایت و کارگردانی آن را برعهده داشت. مردان و زنانی که با شنیدن موسیقی غم‌ناک پاشایی (از اتاق بغلی، خانه‌ی همسایه‌ی کناری، ماشین‌های گذری و شاید رادیو و تلویزیون که خوش‌بختانه این‌بار برخلاف خیلی وقت‌ها واکنش به‌موقع و شایسته‌ای داشت) هم‌چون مسحورشدگان از خانه‌های خود بیرون زدند تا تاثیری که از هنرمند مورد علاقه‌شان گرفته بودند را دست‌کم به روح رنجور او بازگردانند؛ و شاید خنکای مرهمی باشند بر زخمی. ترانه‌هایی که شاید زمانی قطعه‌‌هایی از موسیقی حبس‌شده در سی‌دی‌ها یا فایل‌های صوتی به حساب می‌آمدند اما اینک پرستوهایی بودند که روی شانه‌ی هنرمند آوازخوان، او را تا سفری بی‌بازگشت ‌مشایعت کردند. از این نظر مراسم تشییع جنازه و تدفین او که روز 25 آبان با حضور هزاران نفر برگزار شد از نوع حادثه‌های کم‌نظیر در موارد مشابه بود.
مرتضی پاشایی بسیار جوان بود و بسیار نامناسب برای هماغوشی با خوابِ مرگ. تمام فعالیت هنری او تنها از 1389 که تک‌آهنگ معروف خود (یکی هست...) را به اقیانوس اینترنت سپرد تا همین امسال که ترانه‌ی مرگ زودهنگام خود را در تیتراژ برنامه‌ی پرطرف‌دار ماه‌عسل زمزمه کرد ادامه داشت. او با شهرتی که در همین مدت محدود برای خود دست و پا کرده بود و محبوبیتی که ظلم سرطانِ بی‌پیر آن را دو چندان هم کرد به‌راحتی می‌توانست به پرده‌ی سینما راه پیدا کند و شاید اگر شیشه‌ی عمر او نشکسته بود می‌توانست تماشاگران بسیاری را نیز با خود همراه کند. اما تقدیر چنین بود که آخرین نغمه‌اش را ساز کرد، ساز خود را آویخت و...از میان ما رفت. یاد و نامش گرامی.


پی‌نوشت: این یادداشت پیش از این در چهارصد و هشتاد و سومین شماره‌ ماهنامه‌ی سینمایی فیلم (آذرماه 1393) منتشر شده است.

پیکسل به‌جای نقره

عکس تزیینی / نمایی از فیلم «سینما پارادیزو» ساخته‌ی جوزپه تورناتوره

اینک دهه‌ها از زمانی که مخروط نور از لابه‌لای چرخ‌دنده‌های آپارات بر پرده‌ی سینما می‌تابید و عطر نقره‌ی به کار رفته در نگاتیوهای سیاه و سفید را به مشام تماشاگران می‌رساند گذشته است؛ و دوران نمایش سینمااسکوپ‌ها و سینه‌راماها و کادرهای عریض فیلم‌های حماسی و تاریخی بر پرده‌هایی که گاهی کم‌گنجایش و فاقد امکانات صوتیِ لازم بودند به سر آمده است. در حال حاضر آخرین حلقه از انقلاب دیجیتال نیز وارد چرخه‌ی نمایش شده و سینماهای مجهز به این سیستم پخش، نسل آپارات‌های قدیمی خود را کنار گذاشته و با ابزار جدید فیلم‌ها را نمایش می‌دهند. این روزها وقتی آپاراتچی‌ها دکمه‌ی نمایش فیلم را می‌زنند، دیگر نه به بوبین‌کردن و برگرداندن فیلم‌ها به ابتدای آن‌ها نیازی هست؛ و نه منطبق کردن آپارات‌ها برای وصل‌کردن انتهای پرده‌ی قبل به ابتدای پرده‌ی بعد. به این ترتیب مشکلاتی نظیر گیرکردن دندانه‌های فیلم در چرخ‌دنده‌ها، ناقص‌‌شدن کادر نمایش، کم‌شدن تدریجیِ نور آپارات، قطع صدا، فرسودگی و خش‌افتادگی روی نگاتیو و چیزهایی نظیر این دیگر به وجود نخواهد آمد و در مقابل، سازندگان فیلم‌ها نفس راحتی می‌کشند و فرصت پیدا می‌کنند تا بدون دغدغه‌ نسبت به تفاوت رنگ، کیفیت و حتی صدای حلقه‌های مختلف فیلم‌ خود، شاهد نمایشی یکسان و مشابه در تمام سینماها باشند. مشکل کمیاب شدن و گرانی پوزیتیو و هزینه‌ی بالای تهیه‌ی کپی‌های سلولوئیدی هم به تاریخ پیوسته است.
به این ترتیب شاید وقت آن رسیده باشد که پیشنهاد تغییر عنوان پرده‌ی «نقره‌ای» به «پیکسلی» مورد بررسی قرار گیرد و به‌جای لج‌بازی‌هایی که در دوره‌های مختلف رواج داشته (مثل طعنه‌ها و کنایه‌هایی که دوران پیشادیجیتالیسم با آن مواجه بود) با ماهیت پیکسل‌های رقصنده بر پرده‌ی سینماها کنار بیاییم. باید پذیرفت مخالفت با تغییر، کاری از پیش نمی‌برد (همین چند روز پیش کنترل‌چی یکی از سینماهای مجهز به نمایش دیجیتال، در پاسخ نگارنده که از او پرسیدم: «دستگاه‌های دیجیتالی بهترند یا همان آپارات‌های قدیمی؟» به تاسف سر تکان داد و گفت: «سینما دیگر از بین رفت! همه‌ی آن پوزیتیوها که روزگاری می‌شد لمس و باورش کرد تبدیل شده به یک فایل.» و یک بند انگشت خود را نشان داد و گفت: «همه‌ش شده یک فِلَش‌مموریِ این‌قدری!»)
به‌طور حتم تعطیلی لابراتوارها، اتاق‌های تدوین آنالوگ– که البته از مدت‌ها قبل آغاز شده بود– به اضافه‌ی سایر شغل‌های مرتبط با فیلم‌سازی به‌روش گذشته (نظیر قطع نگاتیو، سانسیتومتری، کوتینگ و چیزهایی نظیر این) نیازمند ایجاد شغل‌های تازه و هم‌چنین تربیت نیروهای کارآمد‌ی‌ست که بتوانند معادل همان کارهای سابق را با ابزار و دستگاه‌های تازه انجام دهند. در همین زمینه بد نیست به اتفاق عجیبی اشاره کنم که چندی پیش هنگام نمایش فیلم یکی از دوستان مستندساز در خانه‌ی سینما به وقوع پیوست و باعث شد با وجود قطع نمایش، ایجاد دست‌کاری در تنظیمات و کنترل دستگاه پخش فیلم و حدود یک‌ساعت تاخیر آزاردهنده، سرانجام به نمایش فیلم با کادر معیوب و نامنطبق با خواسته‌ی فیلم‌ساز رضایت داده شود. حال آن‌که به‌ شکلی کاملاً طبیعی، دستگاه‌های دیجیتالی به کارشناسان خبره‌تری نسبت به گذشته نیاز دارند که دست‌کم تا حدی زبان انگلیسی در حد نیازهای حرفه‌شان بدانند، برای تنظیم سریع و رفع مشکل دستگاه مربوطه مهارت‌های لازم را داشته باشند و مهم‌تر از همه این‌که بدانند در چنین وضعیتی چگونه باید بحران به‌وجود آمده را مدیریت کرد. به‌هرحال نمایش به‌روش دیجیتال تازه در ابتدای راه است و شاید نقص یا نقایص آن هنوز آشکار نشده باشد. ظاهراً در چنین شرایطی فقط باید صبر کرد و منتظر ماند و دید که بر پرده‌های پیکسلی چه چیز در انتظار ماست.


یادداشت نگارنده در وبلاگ هوشنگ گلمکانینکته‌ی نخست: هوشنگ گلمکانی عزیز محبت کرده و ضمن اشاره به مطلب نگارنده در وبلاگ خود، یادداشتی درباره‌ی معضلات و مشکلات (کم‌وبیش تجربه نشده‌ی) دیجیتالی شدن سینما نوشته که آن را می‌توانید از این‌جا بخوانید. هر دو این نوشته‌ها پیش از این در چهارصد و هشتاد و یکمین شماره‌ی ماهنامه‌ی سینمایی فیلم به چاپ است.

نکته‌ی بعدی: عکس تزیینی‌ست!

بی‌خبری و خوش‌خبری!

حتماً شما هم شنیده‌اید که می‌گویند «بی‌خبری، خوش خبری‌ست!» من هم این جمله را شنیده بودم، اما چندان تجربه‌اش نکرده بودم؛ تا...همین دیروز که به لطف سرعت عمل کارمندان خدوم شرکت پُست، ویژه‌نامه‌ها‌ی ماهنامه فیلم و صنعت سينما (درباره‌ی جشنواره فیلم فجر) چند روز (تنها چند روز ناقابل) پس از پایان جشنواره به دستم رسید! وقتی مجله‌ها را از توی پاکت‌هاي پلاستیکی‌شان درآوردم یادم آمد در تمام سال‌های گذشته که ويژه‌نامه‌هاي دوره‌های مختلف جشنواره‌‌ منتشر شده بود، اگر تمام مجله‌ها (در حقیقت، از سر تا ته آن‌ها) را نمی‌خواندم و از موضوع و حواشی فیلم‌ها و دیدگاه‌های سازندگان‌شان با خبر نمی‌شدم راضی نمی‌شدم پا به سالن جشنواره بگذارم و فیلم‌ها را ببینم. اما امسال...مثل معتادهایی که در حال ترک‌ کردن هستند مدام اراده‌ی محکمم را به رخ وسوسه‌‌ی قدیمی‌ام می‌کشیدم و در حالی که سعی می‌کردم خودم را بی‌خیال نشان بدهم توجهم را به فیلم‌هايي كه از جلوی چشم‌هایم رژه می‌رفت پرت می‌کردم. به همین دلیل با بسیاری از فیلم‌ها بی‌واسطه روبه‌رو شدم؛ و...خب، همین موضوع باعث شد اطلاعات جالبی که می‌توانستم از قبل درباره‌ی فیلم‌ها و سازندگان‌شان داشته باشم روی ذهن و قضاوت من تاثیری نداشته باشد.
حالا که در روزهای پس از پایان جشنواره نشسته‌ام و یک دل سیر مطالب مربوط به فیلم‌ها را می‌خوانم باورم می‌شود که تصمیمم مبنی بر ترک این عادت قدیمی کاملاً درست بوده است. به‌عنوان مثال وقتی یادداشت کیومرث پوراحمد عزیز (درباره‌ی حساسیت‌ها و تعصب خود و دستیارش برای تغییر، حذف یا اضافه کردن برخی دیالوگ‌ها یا صحنه‌های پنجاه قدم آخر) را در ماهنامه فيلم می‌خوانم و آن را با نیمه‌ی دوم خودش (همان نیمه‌یی که در نهایت تاسف، ناخواسته به یک کمدی تمام‌عیار تبدیل شده بود) مقایسه می‌کنم احساس می‌کنم کارِ خدا بوده که قبل از تماشای فیلم، این گفته‌ها را نخوانم؛ و... طبعاً حرص نخورم! جالب اين‌كه پوراحمد در گزارش توليدي كه در صنعت سينما منتشر شده درباره اين فيلم گفته: «صحنه‌يي نبود كه بي‌ربط باشد يا خوب و جذاب نباشد!»
بگذریم. می‌توانم این بحث را با حرف‌های جالب برخی دیگر از فیلم‌سازان، از جمله، دوست عزیز دیگرم، جناب جهانگیرخان الماسی ادامه بدهم که وقتی رنج و سرمستی‌اش را می‌دیدم برای اولین‌بار خدا را ويژه‌نامه جشنواره ماهنامه صنعت سينماشکر کردم که پیر و دوست مشترک‌مان (علی‌رضا وزل‌‌شمیرانی) زنده نیست؛ وگرنه معلوم نبود به «جهان» عزيز و گرامي چه‌ می‌گفت؛ و با او چه برخوردی می‌کرد! شرح این موضوع بماند برای زمانی که این فیلم اکران شود (البته «اگر» این اتفاق بیافتد!)
برای پایان دادن به این یادداشت– که حتماً تا همین حالا هم حوصله‌ی خوانندگانی که فقط به مطالعه‌ی نوشته‌های دو سه خطی عادت دارند را سر برده!– شما را ارجاع می‌دهم به بخشی از کتاب «برخورد تمدن‌ها و بازسازی نظم جهانی» (نوشته‌ی ساموئل هانتیگتن)؛ و به خدا می‌سپارمتان. در بخشی از این کتاب که جهانگیرخان الماسی در یادداشت خود (برای مجله فیلم) از آن فاکتور آورده آمده است: «بدون وجود دشمنان واقعی، هیچ دوست واقعی‌ای نمی‌توان داشت؛ و تا وقتی از آن‌چه نیستیم نفرت نداشته باشیم نمی‌توانیم به آن‌چه هستیم عشق بورزیم.» والسلام.

 

سیمرغ در آشیانه

سي و دومين جشنواره فيلم فجرجشنواره‌ی امسال هم به پایان رسید. جشنواره‌ای که بی‌هیچ تعارفی، جشنواره‌ی فیلم‌های متوسط و رو به پایین بود و رقابت فیلم‌سازانی از نسل‌های مختلف با هم‌دیگر، در دو نکته خلاصه شده بود: دست‌کم گرفتن مساله‌ای به‌نام رقابت، و مهم‌تر از همه: نادیده گرفتن دستور زبان سینما که در کشور ما هم‌چون روحیه‌ی عمومیِ قانون‌گریزی، ظاهراً یک اتفاق کاملاً مرسوم و عادی‌ست! در نگاه نخست، انتخاب بهترین‌ها در میان بیست و چهار فیلم از آثار شرکت‌کننده در جشنواره، شاید نتواند گزینش مطلوبی از تمام فیلم‌های سال آینده سینمای ایران باشد اما خوش‌بختانه آثاری که موفق به دیدن‌شان شدم فیلم‌های مهم‌تر و مطرح‌تر جشنواره به حساب می‌آیند. و حاصل (برای ارتباط بهتر با منظور بنده) چنین گزینشی‌ست:

فیلم‌هایی که می‌توانستند یک اثر کوتاه جذاب باشند اما بی‌جهت کش آمده بودند تا به فیلم سینمایی تبدیل شوند: شیار 143 (نرگس آبیار)، میهمان داریم (محمدمهدی عسگرپور) و فردا (ایمان افشاریان و مهدی پاکدل)
فیلم‌هایی که سازندگان‌شان ظرفیت داستان خود را دریافته و خوش‌بختانه برخلاف فیلم‌های پاراگراف قبلی، اصراری بر رساندن زمان فیلم به نود دقیقه نداشتند: رد کارپت (رضا عطاران) و امروز (رضا میرکریمی) که زمانی کم‌تر از هشتاد دقیقه داشتند.
فیلم‌هایی که جز در سکانس‌‌هایی محدود، غافل‌گیری چندانی نداشتند و در نهایت ناباوری، کم‌تر از حد انتظار ظاهر شدند: چ (ابراهیم حاتمی‌کیا)، رستاخیز (احمدرضا درویش) و امروز (رضا میرکریمی)
فیلم‌هایی که برخلاف انتظاری که از سازندگان‌شان می‌رفت پر از حفره‌های ریز و درشت بودند و متاسفانه بعضی از آن‌ها به کمدی‌های ناخواسته‌ای تبدیل شده بودند: متروپل (مسعود کیمیایی)، اشباح (داریوش مهرجویی)، پنجاه قدم آخر (کیومرث پوراحمد) و مهم‌تر از همه: رنج و سرمستی (جهانگیر الماسی)
فیلم‌هایی که یادآور آثار دیگری بودند: با دیگران (ناصر ضمیری) یادآور شهرت (مرحوم ایرج قادری)، دو ساعت بعد، مهرآباد (علی‌رضا فرید) یادآور آبی (کریستف کیسلوفسکی) و فصل فراموشی فریبا (عباس رافعی) یادآور سگ‌کشی (بهرام بیضایی)
فیلم‌هایی که عنصر فیلم‌نامه و مضمون و درون‌مایه‌ی آن را دست‌کم و در بعضی موارد، کاملاً نادیده گرفته بودند: رد کارپت (رضا عطاران)، فصل فراموشی فریبا (عباس رافعی)، دو ساعت بعد، مهرآباد (علی‌رضا فرید)، لامپ صد (سعید آقاخانی) و مهم‌تر از همه: دربست آزادی (مهرشاد کارخانی)
سوژه‌های جذابی که از میانه به بعد، کنترل و هدایت‌شان از دست کارگردان خارج شده بود: طبقه‌ی حساس (کمال تبریزی)، بیداری برای سه روز (مسعود امینی‌تیرانی)، لامپ صد (سعید آقاخانی)
فیلم‌های متوسطی که نقطه‌ضعف‌‌های خود را در پشت سوژه‌ی جنجالی خود پنهان کرده بودند: خانه‌ی پدری (کیانوش عیاری)، طبقه‌ی حساس (کمال تبریزی)
فیلم‌نامه‌نویسی که اصلاً در حد و اندازه‌ی «اسم» خود ظاهر نشد: پیمان قاسم‌خانی (طبقه‌ی حساس)
فیلم‌نامه‌‌نویسی که بیش‌تر به بازیگری اهمیت داده بود تا نویسندگی: باز هم پیمان قاسم‌خانی (در طبقه‌ی حساس و زندگی مشترک آقای محمودی و بانو)
فیلم‌هایی که برش‌ها و تصویرهایی از واقعیت و تلخی‌های جامعه‌ی امروز ایران را می‌شد در آن‌ها دید: عصبانی نیستم! (رضا درمیشیان)، امروز (رضا میرکریمی)، خانه‌ی پدری (کیانوش عیاری) و قصه‌ها (رخشان بنی‌اعتماد)
فیلم‌هایی که به‌نوعی تکرار و در ادامه‌ی فیلم یا فیلم‌های قبلی سازندگان‌شان بودند: زندگی مشترک آقای محمودی و بانو (روح‌الله حجازی)، قصه‌ها (رخشان بنی‌اعتماد)
بازی‌های درخشانی که به مهم‌ترین ویژگی اثر خود تبدیل شدند: پرویز پرستویی (در امروز)، مهدی فخیم‌زاده (در آذر، شهدخت، پرویز و دیگران)، هنگامه حمیدزاده و ملیکا شریفی‌نیا (در اشباح)، ترانه علیدوستی و حمید فرخ‌نژاد (در زندگی مشترک آقای محمودی و بانو)
بازی‌های درخشانی که نادیده گرفته شدند: باران کوثری و نوید محمدزاده (در عصبانی نیستم!)، مهراوه شریفی‌نیا و محمدرضا فروتن (در قصه‌ها)
فیلم‌هایی که حتی به درد پخش از تلویزیون (مثلا در عصر جمعه) هم نمی‌خورند: فردا (ایمان افشاریان و مهدی پاکدل) و رنج و سرمستی (جهانگیر الماسی)
فیلم‌های مهمی که تلخی‌شان تا مدت‌ها در ذهن تماشاگر رسوب می‌کند: خانه‌ی پدری (کیانوش عیاری)، عصبانی نیستم! (رضا درمیشیان) و امروز (رضا میرکریمی)
و در نهایت، سه فیلم انتخابی نگارنده از جشنواره‌ی امسال (به‌ترتیب اولویت): عصبانی نیستم! (رضا درمیشیان)، امروز (رضا میرکریمی) و قصه‌ها (رخشان بنی‌اعتماد).
باقی انتخاب‌ها هم بماند تا ابتدای اسفند و انتشار شماره‌ی بعدی ماهنامه‌ فیلم. باقی بقایتان.

برف روي شانه‌ها

سال گذشته نوشته بودم با وضعیت بغرنجی که صدور کارت‌های اهل مطبوعات و رسانه با آن روبه‌روست دیگر برای تماشای فیلم‌های جشنواره به برج میلاد نخواهم رفت. اما انتخاب یکی از دوستان قدیمی به‌عنوان مدیر ارتباطات و از همه مهم‌تر، اختصاص سانس اول صبح به فیلم‌های مهم و پر سر و صداتر جشنواره باعث شد قولم را زیر پا بگذارم و از آن‌جا که شب‌ها و در سانس‌های آخر، امکان تماشای فیلم‌ها را نداشتم تصمیم گرفتم از فرصت استفاده کنم و ضمن مقایسه‌ی امسال با سال گذشته، فیلم‌هایی که دلم می‌خواست و برای دیدن‌شان دورخیز کرده بودم را ببینم. آن‌چه می‌خوانید یادداشت کوتاهی‌ست که هم‌زمان با شروع جشنواره در ویژه‌نامه‌ی سینمایی روزنامه‌ی دنیای اقتصاد به چاپ رسید؛ و برای خودم، بیش و پیش از هر چیز، توصیف شرایط خاصی‌ست که به شکسته شدن عهد سال گذشته‌ام منجر شد. این وضعیت را شاید فقط عشاق سینما بهتر بتوانند درک کنند. کسانی که در نیمه‌ی بهمن‌ماه هر سال، دور سالن‌های نمایش فیلم حلقه می‌زنند و نومیدانه آرزو می‌کنند با گرمای دل‌شان بتوانند یخ سینما را آب کنند!

با احتساب ده روز جشنواره، بیش از بیست سال است که به عنوان روزنامه‌نگار در متن و حاشیه‌ی جشنواره فیلم فجر حضور دارم. دو دهه سرشار از خاطرات ریز و درشت و خرد و کلان که یادآوری و مکتوب کردن‌شان قابلیت آن را دارد تا تبدیل به کتاب خاطرات شود؛ کتاب قطوری شاید با میلیون‌ها سطر یادآوریِ گذشته! کتابی سرشار از رنج و سرمستی و وابستگی و... عشقی بی حد و مرز که شاید گاهی با خودآزاری و رنج و دشواری‌ و... تحمل مصایب نیز پیوند داشته باشد. مصایبی نظیر فیلم دیدن‌های طولانی‌مدت، تحمل فرسایش جسم و البته گاهی هم عرق‌ریزیِ روح که به صورت طبیعی، کارِ پیدا کردنِ اثری قابل اعتنا از میان یک دو جین نوارهای متحرک و بی‌روح و «بی‌سینما» را بسیار دشوار می‌کند. اما آن‌چه که باعث می‌شود چنین مصیبت شیرینی را به جان بخرم و به سنت سال‌های اخیر، در قول دادن به خود، عهدشکنی پیشه کنم جوانه زدن سبزه‌ی عشق در میانه‌ی– ظاهراً– سردترین ماه سال است. ماهی در میانه‌ی زمستان که آن سال‌ها (سال‌های آغاز راه جشنواره) همیشه مترادف با بلورهای برف بود و متاسفانه در سال‌های اخیر، نام دیگر خشکسالی‌ست!
هر سال این موقع سال که می‌شود چتر خود را امتحان و آماده می‌کنم تا اگر بلورهای برف روی شانه‌ی شهر نشست شاید یکی از اولین کسانی باشم که ایمان خود به رحمت خدا را به نمایش می‌گذارد. گاهی آسمان– حتماً به حکمتی پنهان– ناامیدم کرده و گاهی دیگر، اشک‌های محو و بلورینی شده، از پیِ بغضی خوددار و طولانی؛ و این حکایتِ یک معاشقه‌ی تکراری از یک روزنامه‌نگار– اینک– در محدوده‌‌ی میانسالی‌ست که هر سال در میانه‌ی بهمن به شوق تماشای آن سبزه‌ی تازه جوانه زده، راهی تالارهای نور و بلور می‌شود؛ و منتظر می‌ماند تا برف برای سپید کردن سیاهی چتر، آغوش بگشاید.

گفت‌وگو با محسن قرایی یکی از کارگردان‌‌های فیلم «خسته نباشید!»

محسن قرایی، کارگردان فیلم خسته نباشید!

این گفت‌وگو ابتدا قرار بود یک گفت‌وگوی سه نفره باشد و از آن‌جا که در هنگام انجام آن، افشین هاشمی برای اجرای یک نمایش و هم‌چنین ساخت فیلم تازه‌اش در خارج از کشور به سر می‌برد قرار شد ابتدا پرسش‌های مصاحبه و سپس پاسخ‌های محسن قرایی (همکار او در کارگردانی مشترک این فیلم) را برایش بفرستیم تا به آن‌ها پاسخ بدهد. اما هاشمی چند روز پس از مطالعه تمام این موارد پیغام فرستاد که پاسخ‌های محسن قرایی به این پرسش‌ها کامل است و نیازی نمی‌بیند پاسخ‌های خودش را هم به این گفت‌وگو اضافه کند. به این ترتیب تمام تلاش‌ها برای انجام یک گفت‌وگوی سه‌نفره با سازندگان این فیلم خوش‌ساخت و استاندارد بی‌نتیجه ماند و نتیجه‌اش همین شد که در ادامه‌ی مطلب می‌خوانید؛ گفت‌وگو با محسن قرایی یکی از کارگردان‌های فیلم خسته نباشید!

ادامه نوشته

زن‌ها فرشته‌اند!

صدای جاروبرقی آن‌قدر زیاد است که نمی‌گذارد زنگ تلفن را بشنوم. به‌طور اتفاقی و از چشمک زدن چراغ گوشی متوجه می‌شوم کسی در حال زنگ زدن است. با پشت دست، عرق پیشانی‌ام را پاک می‌کنم و در حالی که با پنجه‌ی پا جاروبرقی را خاموش می‌کنم دکمه‌ی گوشی را می‌زنم. همسرم پشت خط است. همان‌طور که با هم حرف می‌زنیم به طرف آشپزخانه می‌روم تا سری به غذا بزنم. زیرچشمی به ساعت نگاه می‌کنم. نزدیک دوازده است. می‌گوید با سایر همکارانش در حال «رفتن به طرف سالن غذاخوری» است و یک‌دفعه یادش آمده که برای ناهار من چیزی درست نکرده! می‌خواهد بداند امروز برای ناهار «چی» درست کرده‌ام؟! به صورت خودجوش و ناخودآگاه یاد برادر همسرم می‌افتم که می‌گوید: «زنی که بیرون خونه کار می‌کنه، نه همسر خوبیه و نه مادر خوبی!» (ناگفته نماند: مقصود این کنایه، اصلاً و ابداً خواهر خود او نیست؛ و هر بار که در جمع‌های خانوادگی این جمله‌ی قصار تکرار می‌شود منظورش نه بی‌عرضگی من است و نه توانمندی‌های خودش. به قول مادر همسرم: «خُب، این هم حرفیه برای خودش؛ زياد سخت نگیرید!») به‌هرحال همان‌طور که دارم محتويات قابلمه را هم می‌زنم به خودم مسلط می‌شوم، اسم غذا را می‌گویم و در ضمن توضیح می‌دهم: «یه‌کم بیش‌تر درست کردم تا برای شام هم بمونه.» گُل از گُلش می‌شکفد. می‌گوید: «خدا پدر مادرت رو بیامرزه... دستت درد نکنه!» و سپس خوش‌حال و خندان گوشی را می‌گذارد. اما هنوز چند لحظه نگذشته که دوباره تلفن زنگ می‌زند. این‌بار یکی از دوستان قدیمی پشت خط است. با وجود این‌که کار دارم اما دلم نمی‌آید حرفش را قطع کنم. بعد از سلام و احوال‌پرسی معمول، خیلی زود سر درد دلش باز می‌شود. می‌گوید «پسره» امانش را بریده! می‌گوید «مادره» همراه تعدادی از همکارانش و برای گذراندن یک دوره‌‌ آموزشِ حین خدمت، رفته به یکی از شهرستان‌های کوچک و دور افتاده؛ و «پسره» که «تازه امتحاناش تموم شده» مدام با گریه و ناراحتی «دل‌تنگی مادره» را بهانه کرده و خانه و زندگی را به هم می‌ریزد. بنده‌ی خدا در حالی که بغض و ناراحتی به گلویش چنگ زده می‌گوید دیگر «بریده». می‌گوید مدت‌هاست «بی‌کار» است. می‌گوید حتی پول ندارد که «بچه» را «به سینما و تئاتر و شهربازی» ببرد و نمی‌داند تا یک هفته‌ی دیگر چه‌طور باید سر او را گرم کند. و شروع می‌کند به فحش دادن؛ آن‌هم فحش‌های آبداری که عمو نظام (دوست مشترک دیگرمان) و رییس یکی از سازمان‌های دولتی را «که خانواده‌ی کارمندها را به این روز انداخته» در بر می‌گیرد! يك‌دفعه یاد همسر یکی دیگر از دوستان می‌افتم که چند وقت پیش، برای شرکت در یک آزمون بین‌المللی به خارج از کشور رفته بود و این دوست ما باید حدود دو هفته به تنهایی، دختربچه‌ی سه چهار ساله‌شان را تر و خشک می‌کرد؛ آن‌هم در غياب بستگان و فامیل و دیگران! همین را برایش می‌گویم و توضیح می‌دهم که برود «خدا را شکر کند» پسرش «به قول قدیمی‌ها از آب و گِل دراومده» و نگهداری از او به اندازه‌ی یک دختربچه‌ی سه چهار ساله «وقت‌گیر و بی‌چاره‌کننده» نیست! موقعیت مشترکی که برای ما سه نفر پیش آمده مرا به یاد یکی از خاطرات رضا کیانیان می‌اندازد. خاطره‌ای که در کتاب این مردم نازنین چاپ شده و درباره‌ی یکی از دفعه‌هایی‌ست که کیانیان سوار تاکسی بوده. کتاب را باز می‌کنم و از رو برایش می‌خوانم:
روی جلد کتاب این مردم نازنین نوشته رضا کیانیانجلو نشستم. سلام کردم و مقصد را گفتم. شروع کرد به گفتن، نالیدن، انتقاد کردن و پرسیدن. فیلم‌بین حرفه‌ای بود. از حرف‌هایش معلوم  بود قبل و بعد از انقلاب تماشاگر سینما بوده. گفت: «اوضاع ما که کساده. روز به روز هم بدتر می‌شه. سال دیگه هم که باید این شغل رو ببوسیم و بذاریم کنار.» پرسیدم: «چرا؟ روز به روز که تعداد تاکسی‌ها بیش‌تر می‌شه. این‌همه شرکت خصوصی تاکسی‌رانی تاسیس شده.» یک تاکسی سبز را که راننده‌ی زن داشت نشان داد و گفت: «به‌خاطر اونا.» گفتم: «خانم‌ها که کاری به کار شما ندارن.» گفت: «فعلاً خجالتی هستند اما تا سال دیگه پُر رو می‌شن و دیگه کسی جلودارشون نیست. زن‌ها دارن همه‌جا رو می‌گیرن.» گفتم: «یه مدتی هم شما بشین خونه و استراحت کن، بذار اونا کار کنن. بد نیست!» گفت: «همین‌جوری هم می‌شه، مطمئن باش. اما هزار تومن که مرد دربیاره، برکتش بیش‌تر از صدهزار تومنه که زن در بیاره.» پرسیدم: «آخه چرا؟» گفت: «چیزی که عیان است چه حاجت به بیان است؟ دلیل نمی‌خواد دیگه، معلومه!» و اضافه کرد: «شما هم تا چند وقت دیگه بی‌کار می‌شین... زن‌ها همه‌جا رو گرفته‌ن... اسم فیلم‌ها رو نگاه کن: یک زن، دو زن، سه زن، همیشه پای یک زن در میان است، زن‌ها فرشته‌اند!»

خاطره که تمام می‌شود به ساعت نگاه می‌کنم. عقربه‌ها چند دقیقه به سه‌ي بعد از ظهر را نشان می‌دهد؛ دلم دارد ضعف می‌رود و غذا هم دیگر کاملاً بیات و سرد شده! یاد دخترم می‌افتم که صبح، دم مهدکودک گفته بود: «امروز، زود بیای دنبالما!» و با معصومیتی دلهره‌آور گردنش را کج کرده و پرسیده بود: «خُب؟!» صحبت‌ها را می‌پیچانم تا حرف‌ها زودتر تمام شود. کتاب را می‌بندم. دوستم ظاهراً پشت تلفن لبخند می‌زند، درباره‌ی خواهر و مادر این مملکت چیزهایی می‌گوید که قابل انتشار نیست و... گوشی را می‌گذارد؛ به همین راحتی!


پی‌نوشت: بهانه‌ی انتشار این یادداشت، بیست و نهم خرداد ماه، سالروز تولد رضا کیانیان است و هرگونه برداشت انتقادی [از این نوشته] نسبت به سیاست‌های نادرست در زمینه‌ی تخصیص بودجه‌ها، اشتغال‌زایی در کشور و البته جامعه‌ی بانوان کشور اساساً اشتباه بوده و به فرموده‌ی رییس محترم سازمان سینمایی کشور سیاه‌نمایی محسوب می‌شود. والسلام.

پیام از دیار باقی

«اگر در جامعه‌ای هشتاد میلیون جمعیت داشته باشید و هفتاد و نه میلیون و نهصد و نود و نه هزار و نهصد و نود و نه نفرشان را قانع کنی که آفتاب به درد نمی‌خورَد، آن یک نفر که قبول ندارد، خودش [به‌تنهایی] یک ملت است! ملت ایران هیچ‌وقت از یاد و از بین رفتنی نیست؛ چون همیشه هستند کسانی که نگهبان این حقیقت لایزال هستند؛ چه از طریق ادبیات، چه عرف جامعه، چه فلسفه، چه تاریخ، و چه، توارث ژنتیکی‌. صرف‌نظر از آن‌چه که اتفاق می‌افتد، پایداریِ ایرانی یک مساله‌ی قطعاً ثابت شده است؛ و نه تنها ایرانی که ایران هم همیشه برقرار و استوار خواهد ماند.»

اين‌ها بخشی از گفته‌های زنده‌ياد فریدون گُله است که در مستند فریدون گُله کجاست؟ (رضا درستکار) مورد استفاده قرار گرفت. یادش‌به‌خیر! ده دوازده سال پيش وقتی با رضا چابکرو (راستی، رضا چابکرو کجاست؟) روی تدوین این فیلم کار می‌کردیم هر بار که تصمیم می‌گرفتیم از این گفته‌ی گُله استفاده کنیم احساس می‌کردیم او در هنگام گفتن این حرف‌ها کمی جوگیر شده و مثل سیاستمدارها بیش‌تر در پیِ ارائه‌ی جملات قصار بوده است! اما امروز که حسن روحانی در انتخابات ریاست جمهوری‌ پیروز شده ناخودآگاه یاد آن گفته‌ی‌ خدا بیامرز گُله افتادم و با خودم فکر کردم حرف او چه‌ درست بوده است: «اگر در جامعه‌ای هشتاد میلیون جمعیت داشته باشید و هفتاد و نه میلیون و نهصد و نود و نه هزار و نهصد و نود و نه نفرشان را قانع کنی که آفتاب به درد نمی‌خورَد، آن یک نفر که قبول ندارد، خودش [به‌تنهایی] یک ملت است.»
پیروزی دكتر حسن روحانی در انتخاباتی چنین دشوار و پیش‌بینی‌ناپذیر، نشان می‌دهد ایمانِ آن «تنها یک نفر» که ماجرای «به درد نخوردن آفتاب» را قبول نداشته، بیش‌تر از «هفتاد و نه میلیون و نهصد و نود و نه هزار و نهصد و نود و نه نفر» دیگر بوده؛ و حق طبیعی اوست که نفس عمیق و در سینه نگه‌داشته‌ی خود را حالا با صدای بلند بیرون بدهد. البته موج کارشکنی‌هایی که می‌تواند از فردای تنفیذ حکم یا حتی دو سه روز پس از آن به راه بیافتد شاید آن «یک نفر» را به این نتیجه برساند که ای‌کاش بر حرف خود پافشاری نکرده و رویای «دولت» را با «قدرت» تنها گذاشته بود.
در مجموع، مهم‌ترین پیام برگزاری این دوره از انتخابات، «پایداری» و استقامت هموطنانی بود که به تعبیر مرحوم گُله، حالا دیگر «یک مساله‌ی ثابت شده است.» ایرانیانی که مصائب، تلخی‌ها و دشواری‌های زندگی در چند سال گذشته را بزرگوارانه نادیده گرفتند و پای صندوق‌های رای رفتند تا پیروزی قاطعِ رسانه بر شايعه را این‌بار به چشم خود ببینند. در شرایطی چنین حساس و مهم، پژواک حرف زنده‌یاد گُله، البته در ذهن امثال من طنین دیگری دارد: «نه تنها ایرانی که ایران هم همیشه برقرار و استوار خواهد ماند.»
و آرزوی قلبي من هم این است. چنین باد!

واپسين گفت‌وگو با ايرج قادري/ به بهانه سالگرد درگذشت او

 
زمستان 1390 است. در ماه‌هاي آخر پيش از شروع سال نو، همه‌چيز سرعت سرسام‌آوري پيدا كرده؛ ازدحام آدم‌ها و شلوغي خيابان‌ها نفس آدم‌ را بند مي‌آورد. در اين وانفسا براي تماشاي تازه‌ترين مستند لقمان خالدي به خانه هنرمندان دعوت شده‌ام. قبل از آن هم قرار است با مهران زينت‌بخش فيلم ديگري ببينيم. توي مترو هستم كه گوشي همراهم زنگ مي‌زند. مهران است. مي‌گويد برنامه كمي تغيير كرده. قرار مي‌شود در دفتر يكي از دوستان قديمي‌اش به او ملحق شوم. نشاني را مي‌گيرم و در ميدان هفت تير از ايستگاه بيرون مي‌زنم. كمي پايين‌تر از ايستگاه با آسانسور به طبق سوم يكي از ساختمان‌هاي قديمي جنوب ميدان مي‌روم. زنگ مي‌زنم. در باز مي‌شود. مي‌روم تو. از ديدن كسي كه آن روبه‌رو پشت ميز نشسته جا مي‌خورم. او ايرج قادري‌ست...
ادامه نوشته

ریشه در خون گوزن‌ها...

شبکه‌ی نمایش از دیشب هفته‌ی فیلم فرامرز قریبیان را برگزار کرده است. اولین فیلم هم ریشه در خون (ساخته‌ی سیروس الوند در 1362) بود که دیشب پخش شد و... بدجوری مرا بُرد به گذشته‌های نه‌چندان دور! گذشته‌هایی که برای من و نسل من شروع عاشقی‌کردن با سینما بود. قبلاً هم نوشته‌ام که عکس‌های این فیلم را اولین‌بار روی جلد یکی از اولین شماره‌های مجله فیلم‌ که با پول‌ توجیبی‌ام خریدم دیده بودم. همان عکس‌ها هم باعث شد تنهایی سینما رفتن را برای اولین‌بار تجربه کنم؛ تجربه‌یی که شیرینی لذت آن هنوز هم با من است!
دیشب که ریشه در خون را می‌دیدم یادم افتاد اولين‌بار این فیلم را در سینمای [اینک تعطیل شده‌ی] تهران در گوشه‌ی میدان امام حسین دیدم؛ و... تمام لحظه‌های تماشای آن در میان انبوه تماشاگران این سینما در ذهنم زنده شد. یادم آمد وقتی اکبر زنجان‌پور [در فیلم، در نقش: شیرعلی] داشت میراث پدرش (تفنگ رزم در جوار میرزا کوچک‌خان!) را با پُر کردن باروت آماده می‌کرد موج خنده‌ی تماشاگرها، چه‌گونه سينما را فرا گرفت! با دیدن این فیلم حتی می‌توانستم هوای چرب سالن و بوی نَفَسِ سینماروهای آن سال‌ها– که برای دیدن چنین فیلم‌هایی در صف‌های طولانی می‌ایستادند– را هم احساس کنم.
آن سال‌ها (سال‌های آغاز دهه‌ی 1360) سال‌های قهرمان‌پروری و تهییج عواطف بود؛ و قهرمان بلامنازع دوران ما‌ جناب آقاااااای فرامرز قریبیان! آن وقت‌ها میرزا محسن‌خان مخملباف هنوز آن بیانیه‌ی معروفش را صادر نکرده و عدم نیاز تماشاگران به «قیم تصویری» را اعلام نکرده بود؛ و ما که با خواب‌های شیرینِ روزگار نوجوانی خوش بودیم دل‌مان می‌خواست چشم‌هایمان را ببندیم و با بازیگری که «قدرت میزبانی» را به ما معرفی کرده بود خوش باشیم. بازیگری که آن سال‌ها در دل یک نوار ویدئویی به خانه‌ی نسل ما قدم گذاشت و چنان تصویری از گوزن‌های زخمی و زخم‌خورده به نمایش گذاشت که هیچ‌وقت فراموش‌شدنی نیست. فرامرز قریبیان باعث شد ما عاشق سفیر و بازرس ویژه و پرونده و ریشه در خون و پایگاه جهنمی و سناتور و آوار و سمندر و گمشده و گردباد و کمین‌گاه و ترن و کانی‌مانگا و... ده‌ها فیلم دیگر که او در آن‌ها بازی کرده بود شویم. حضور او باعث شد اشکالات این فیلم‌ها در چشم ما (نوجوان‌های آن روزگار) کم یا کم‌رنگ به نظر برسد. چنان که هنوز و پس از سی سال وقتی ریشه در خون از تلویزیون پخش می‌شود عدم مهارت فیلم‌ساز در نمایش جغرافیایی که قهرمان ماجرا در آن گیر افتاده... یا حتی عدم تطابق مسیر نگاه شخصیت‌ها و آن‌چه که نگاه می‌کنند را به حساب رعایت نکردن اصول کارگردانی نمی‌گذاریم و آن را با چشم خطاپوش نگاه می‌کنیم! البته وقتی جناب قریبیان به فیلم‌سازی روی آورد ما دیگر یک مرحله رشد و پیشرفت کرده بودیم و دیگر به زور هم نمی‌توانستیم با آن چشم– که گفتم– به سینما و فیلم‌های او نگاه کنیم. در چنین شرایطی جدال در تاسوکی با آن اسم وسترن‌ گونه‌اش فقط یک تجربه‌ی صرف بود (یک تجربه‌ی فیلم اولی با همه خام‌دستی‌هایش) و متاسفانه قانون یک عقب‌گرد کامل! چشم‌هایش هم مثل یکی از قسمت‌های سریال آژانسدوستی– که کارگردانی‌اش با قریبیان بود– فیلم خوبی از کار در نیامد اما هسته‌ی مرکزی درخشان فیلم– که برداشتی از داش‌آکل صادق هدایت بود– می‌توانست زندگی هنری او را زیر و رو کند؛ فقط اگر قهرمان دوران نوجوانی ما کمی بیش‌تر حواسش را جمع کرده و کمی بیش‌تر به «سینما» دل داده بود!
چشم امید ما این روزها به فیلم گناهکاران تازه‌ترين ساخته‌ی اوست. فیلمی که می‌گویند خوش‌ساخت از کار درآمده. فیلمی که می‌گویند قریبیان برای آن خیلی مایه گذاشته؛ و خدا کند اين‌بار ديگر او آبروي ما را بخرد!

من کاوسی‌ام...دکتر هوشنگ کاوسی/ به‌مناسبت چهلمين روز درگذشت دكتر كاوسي

در خرداد سال 90 وقتی روی پیشخوانِ نزدیک‌ترین دکه مطبوعاتی مجله‌ي فیلم را دیدم، تازه متوجه شدم اولین روزِ ماه از راه رسیده؛ مثل همیشه مجله را با احتیاط توی کیف گذاشتم تا در نقطه‌ای خلوت و با آسودگی خیال‌ آن را مطالعه کنم. وقت مطالعه، یک‌بار از اول تا آخر، و تقریباً با سرعت آن را ورق زدم؛ اما پیش آن‌که مقاله و مطلبی نظرم را به خود جلب کند چشمم خورد به نامه سرگشوده‌ي زنده‌یاد دکتر کاوسی (و خدا می‌داند استفاده از عبارت زنده‌یاد برای اشاره به درگذشت و غیبت همیشگیِ ایشان چه‌قدر سخت است). خوب یادم هست وقتی مطلب ایشان را دیدم مثل همیشه (که روی نوشته‌های نویسنده‌های مورد علاقه‌ام مکث می‌کنم) بیش‌تر از عادت همیشگی‌ام (مرور اجمالیِ تیترها و ایجاد فرصت برای مطالعه در آینده‌ای نزدیک) وقت گذاشتم و آن نامه را یک‌نفس تا آخر خواندم. حتماً یکی از دلایلش این بود که آن نامه خطاب به همکار عزیزم آقای مهرزاد دانش نوشته شده بود و در همان سطر اول به نوشته ایشان (در صفحه خشت و آینه‌ي چند شماره قبل‌تر) اشاره شده بود. واقعیت این است که من هم اواخر زمستان 89 و در واکنش به موج سفسطه و توهینی که آن‌روزها علیه استفاده از عبارت فیلمفارسی و خالق آن راه افتاده بود یادداشت کوتاهی نوشته بودم که طبق پیش‌بینی‌ خودم فکر می‌کردم قرار است در شماره نوروز همان‌سال چاپ شود. اما دست تقدیر باعث شد یادداشت مورد بحث در همان شماره‌‌ای به چاپ برسد که نامه‌ي دکتر کاوسی هم در آن منتشر شده بود. وقتی مطلب ایشان را خواندم حسرتم از این که نوشته من در شماره‌ي نوروز منتشر نشده بود بیش‌تر شد. با خودم گفتم اگر این اتفاق افتاده بود شاید اسم من هم در کنار آقای دانش آمده بود؛ و حالا می‌توانستم با افتخار اعلام کنم یکی از معدود کسانی هستم که آقای دکتر کاوسی خطاب به او نامه نوشته. اما حتماً خواست خدا بود؛ و حتماً صلاح در این بود که ماجرا این‌گونه رقم بخورد...تا در کم‌تر از بیست‌ و چهار ساعت یکی از معجزه‌های به‌ظاهر ساده به وقوع بپیوندد. معجزه‌ای که به درستی از آن به قدرت ذهن یاد می‌شود. درست فردای همان‌‌شب که با یاد فیلمفارسی و دکتر کاوسی و آن نامه به خواب رفته بودم وقتی داشتم از پلکان یکی از ایستگاه‌های مترو بالا می‌آمدم گوشی تلفن همراهم زنگ خورد. شماره ناآشنا بود و من که داشتم از یک تونل عمیق و تاریک به سطح زمین ‌نزدیک می‌شدم با چشم‌هایی کم‌وبیش ناآشنا به نور و کمی خواب‌آلود و گُنگ، تلفن را جواب دادم. صدای رسا و جوان‌تر از سنِ پیرمردی که از پشت امواج سراغ مرا گرفته بود بعد از سلام و خوش‌وبش اولیه گفت: «من کاوسی‌ام.» شاید به‌خاطر پیدا کردن یک جای نسبتاً خلوت در خیابان یا شاید هم به‌خاطر جست‌و‌جو‌ی ناخودآگاه ذهن (در سابقة تماس یا تماس‌های قبلی) بود که ناخواسته و شاید ناباورانه کمی مکث کردم. همین باعث شد آن بندة خدا دوباره خودش را معرفی کند تا به صورت کامل باورم شود و این‌بار دیگر خواب از سَرَم بپرد: «دکتر هوشنگ کاوسی!» باید اعتراف کنم دست و پایم را گم کرده بودم و نمی‌دانستم چه باید بگویم. حتماً آقای دکتر وضعیت مرا فهمید که خیلی سریع رفت سر وقت ماجرا و در حالی که می‌خندید گفت: «خواستم از شما تشکر کنم به‌خاطر مطلبی که در شمارة جدید فیلم نوشته بودید. به‌ همین خاطر زنگ زدم دفتر مجله و شماره تلفن‌تون رو گرفتم و...» تشکر؟... دکتر امیرهوشنگ کاوسی؟... آن‌هم از من؟ آخر من چه‌کاره باشم که دشمن سرسخت و شمارة یک فیلمفارسی از من تشکر کند؟! وقتی آقای دکتر صحبت می‌کرد تصویر آن یادداشت کوتاه که در صفحه‌ي خشت و آینه همان شماره چاپ شده بود مدام جلوی چشمم پَر می‌زد و تیتر دوپهلوی آن توی ذهنم می‌رفت و می‌آمد: فیلمفارسی زنده است...فیلمفارسی زنده است... در آن نوشته به تاثیرگذاری عمیق و موثر این کلمة نُه حرفی اشاره و تاکید کرده بودم که این کلمه، موثرترین و شاید بتوان گفت مهم‌ترین عبارت تولید شده در ادبیات سینمایی‌ کشور ماست. عبارتی که از متن و بطن سینمای آسان‌گیر و خیال‌پرداز چند دهه پیش سر برآورده اما امروزه کاربردی فرامرزی پیدا کرده و اغراق نیست اگر بگوییم اشاره‌ي آن به فرهنگ خاصی در زمینة فیلم‌سازی‌ست. توی فکر آن نوشته بودم که صدای آقای دکتر دوباره مرا به خود آورد: «توی این شماره که تازه دراومده یک مطلب خطاب به آقای دانش نوشته‌ام و اگه این مطلب به شماره‌ي بعد می‌رسید حتماً توی اون به نوشتة جذاب شما هم اشاره می‌کردم. اما چه کنم که چاپ این دو مطلب، هم‌زمان شده و دیگه برای تصحیح اون فرصت نیست!» چه می‌توانستم بگویم؟ گفتم: «اختیار دارید آقای دکتر! این چه حرفیه؟ همین‌که با من تماس گرفتید و نظرتون رو گفتید از هر چیز دیگه‌ای برای من باارزش‌تره.» و البته اغراق هم نکرده بودم. هیچ‌وقت حتی تصورش را هم نمی‌کردم چند دهه پس از آن‌که خلاقیت دکتر کاوسی باعث شده بود عبارت فیلمفارسی را با جابه‌جا و برعکس کردن اسم استودیو پارس‌فیلم و انتخاب «ف» به‌جای «پ» خلق کند، صاحب چنین ذوق و استعداد غریبی با یکی از نویسنده‌ها و هم‌کاران خود که چند دهه از او کوچک‌تر است تماس بگیرد و به‌خاطر یک حمایت ناقابل از او تشکر کند. حتماً خود آقای دکتر هم به این موضوع فکر کرده بود که پرسید: «راستی، شما چند سال‌تونه؟» یادم هست وقتی سنم را گفتم ایشان مثل پدربزرگی که نتیجه‌ي زحمات خود را در چهره‌ي نسلی که آموزش داده می‌بیند گفت: «اما خدا رو شکر، قلم و نثر شما بیش‌تر از سن‌تون نشون می‌ده.» باید اعتراف کنم واکنش دکتر کاوسی را به هیچ‌وجه تا انتهای عمر فراموش نخواهم کرد؛ برخورد دوستانه‌ و محبت‌‌آمیزی که به جرات می‌تواند سرمشق کسانی قرار بگیرد که از «بزرگی» فقط فرهنگ تفرعن و تفاخر به کوچک‌ترها و کم‌سن‌تر از خود را آموخته‌اند؛ و فکر می‌کنند اهمیت و نشانه‌ي بزرگ بودن‌ این است که جواب سلام دیگران را ندهند و مثلاً برای‌شان «کلاس» بگذارند! در حالی که بزرگ‌ترین درسی که مرام و محبت دکتر کاوسی به من آموخت دقت‌نظر و احترام ایشان بود. آن‌شب وقتی به خانه برگشتم تمام کتاب‌هایی که از ایشان داشتم را از کتابخانه بیرون آوردم و در حالی که با خودم فکر می‌کردم این تعداد کتاب برای استادی با وسعت اطلاعات و سابقة فعالیت ایشان خیلی کم است گفت‌وگوی آن روز صبح خودم و ایشان را توی ذهنم مزه‌مزه کردم. از یادآوری حرف‌هایی که رد و بدل شده بود احساس شعف می‌کردم و انگار که خواب دیده باشم دلم می‌خواست توی آن رویا غوطه‌ور بمانم. دکتر کاوسی آن‌روز پشت تلفن گفت: «من پیش از این‌هم گاهی وقت‌ها نوشته‌های شما را مطالعه می‌کردم اما به‌طور حتم، از این پس با دقت بیش‌تر اسم و مطالب شما را دنبال خواهم کرد.» همین حرف و جمله کافی بود تا احساس مسئولیتم نسبت به آن‌چه می‌نویسم و خواهم نوشت بیش‌تر و بیش‌تر شود. اما اکنون که صاحب آن قلم و دیدگاه آهنین برای همیشه از میان ما رفته احساس می‌کنم حالا نوبت من و ما (نسل روزنامه‌نگاران پس از ایشان) است که از مواضع و دیدگاه‌های خیرخواهانه‌ي دکتر کاوسی حفاظت کنیم. صحبت‌های یکی از بازیگران مطرح سینمای ایران که اخیراً در یک برنامه تلویزیونی، فیلم‌ِ فارسی را با فیلمفارسی اشتباه گرفته بود و لجوجانه بر موضع نادرست خود پافشاری می‌کرد نشان می‌دهد برای مبارزه با سالکان و پیروان این مکتب، به‌غیر از مسیر پر سنگلاخ و پر از پیچ و خمِ پیشِ رو، راه دیگری وجود ندارد. مسیری که در گردنه‌ي توهم با اظهار فضل سردمداران فیلمفارسی مسدود شده و فعلاً برای عبور از آن باید راه جای‌گزین را برگزید. با این وجود به نظر می‌رسد آن‌چه که عبور از این گردنه را کمی فرح‌بخش می‌کند لبخند زیرکانه و از سر رضایتِ دکتر امیرهوشنگ کاوسی‌ست که از آن بالا به افراد درگیر در این ماجرا نگاه می‌کند و احتمالاً برای تفسیر و تعبیر این آش درهم جوش، در فکر یک جمله یا عبارت مترادف است؛ چیزی در مایه‌های فواید آبگوشت و سینمای آبگوشتي!
اين نوشته پيش از اين در چهارصد و پنجاه و هفتمين شماره‌ي ماهنامه فيلم به چاپ رسيده است
مرتبط:
چشم‌انداز شماره‌ي چهارصد و پنجاه و هفت
مطلبي منتشر نشده از دكتر كاوسي: پذيرايي از ويليام وايلر در تهران

شمایل و خالق «فیلمفارسی»؛ این‌بار رو در روی هم

شاید اگر خود من سرمایه‌گذاری نکرده بودم تهیه‌کننده‌ی دیگری زیر بار قصه‌ی «سلطان قلب‌ها» نمی‌رفت. صدای ایرج نبود و صدای عارف را گذاشته بودیم، و ظاهر و فیزیک من کاملاً فرق کرده بود. جوری که میثاقیه هم برای سرمایه‌گذاری تردید داشت و بعد از فیلم‌برداریِ پنجاه درصد، گرفتار میثاقیه شدم. مساله‌ام آن چند تا آهنگی‌ست که در فیلم آمده. در فیلم «بر فراز آسمان‌ها» که کاملاً خودم بودم این مسائل نیست. یا در «جهنم + من» چون مستقل بودم هیچ‌کدام از این چیزها نبود؛ نه کاباره‌ای، نه آوازی. در «سلطان قلب‌ها» آن پنجاه درصدی که خودم بودم باعث شده بود از نفوذم استفاده کنم و صدای ایرج نباشد. برایم مسلم بود که صدای ایرج روی آن کاراکتر نمی‌خورد. صداش به درد داش‌مشتی‌ها می‌خورد. کلاس صدای عارف فرق می‌کرد. خیلی‌ها معتقد بودند که صدای ایرج از نظر تجاری یک مقدار در فیلم‌های من کشش ایجاد می‌کند. من به هیچ‌وجه چنین اعتقادی نداشتم و می‌دانستم یک قصه‌ی خوبِ عاطفی مورد استقبال مردم قرار خواهد گرفت. به میثاقیه هم گفته بودم اگر حاضر به سرمایه‌گذاری نشود بدون شراکت او این فیلم را خواهم ساخت. او هم وقتی کار شروع شد دخالتی نکرد.
این‌ها بخشی از گفته‌های زنده‌یاد محمدعلی فردین درباره‌ی فیلم سلطان قلب‌هاست. یکی از بهترین ساخته‌هایش در مقام کارگردان و یکی از ماندگارترین حضورهای او به عنوان بازیگر فیلمهای قدیمی سینمای ایران. منبع این گفته‌ها، کتاب [اینک نایاب] «سینمای فردین به روایت محمدعلی فردین» حاصل گفت‌وگوی مفصل و طولانی دوست عزیزم عباس بهارلو با این بازیگر بسیار مشهور و قدیمی‌ست. کتابی که در سال 1379 و درست چند ماه بعد از درگذشت تلخ و غم‌بار فردین، مجوز چاپ گرفت. به این ترتیب او که به تعبیر خودش (در مقدمه‌ی کتاب) زمانی تقریباً برابر با مدت زمان بازی در سه چهار فیلم، صرف انجام این گفت‌وگو کرده بود موفق نشد حاصل دیدگاه‌های عمدتاً انتقادی خود درباره‌ی فیلمفارسی و سینمای پیش از انقلاب را به چشم خود ببیند! یکی از نکته‌ها‌ی جالب در این کتاب، حرف‌های صادقانه‌ی فردین درباره‌ی احساسش پس از تماشای دوباره‌ی فیلم‌هایی‌ست که بازی کرده. او در بخشی از این گفت‌وگوی طولانی، حساب سلطان قلب‌ها و بر فراز آسمان‌ها را از سایر فیلم‌های خود جدا کرده و می‌گوید: تماشای این فیلم‌ها که خودم برای کار انتخاب کردم آزارم نمی‌دهد. اما در مورد بقیه‌ی آثار، اولین نکته، تکراری بودن قصه‌هاست. هرکدام از این فیلم‌ها را که می‌دیدم، ده دقیقه که از فیلم می‌گذشت مثل این بود که همه‌ی فیلم را دیده‌ام؛ یعنی علاقه‌مند نمی‌شدم فیلم را دنبال کنم. این فیلم‌ها را نمی‌توانم تا آخر ببینم؛ خیلی شبیه به هم و یک‌نواخت هستند.
روحش شاد و یادش گرامی.

 نکته: عکسی که بر تارک این یادداشت می‌بینید چندی پیش، سوار بر بال مهربان یک نامه‌ی الکترونیک به دست من رسید و از آن‌جا که به عقیده‌ی نگارنده، یکی از جالب‌ترين عکس‌های به‌جا مانده از پشت‌صحنه سینمای کلاسیک ایران به حساب می‌آید تصمیم گرفتم هر وقت فرصت مناسبی بود آن را به خوانندگان این وبلاگ تقدیم کنم؛ و چه فرصتی بهتر و مناسب‌تر از سیزدهمین سال‌مرگ سلطان قلبِ‌ سینماروها و فیلمفارسی‌دوستان ایرانی؟ البته به شکل عجیبی، مراسم سالگرد درگذشت زنده‌یاد محمدعلي فردین (هجدهم فروردین 1379) امسال در حالی برگزار شد که این‌بار شمایل «فیلمفارسی» میزبان خالق این عبارت نُه حرفی‌ بود. عبارتی که به‌طور حتم موثرترین و شاید بتوان گفت مهم‌ترین عبارت تولید شده در ادبیات سینمایی‌ کشور ماست. این عبارت البته از متن و بطن سینمای آسان‌گیر و خیال‌پرداز چند دهه پیش سر برآورده؛ اما امروزه کاربردی فرامرزی پیدا کرده و اغراق نیست اگر بگوییم اشاره‌ي آن به فرهنگ خاصی در زمینه‌ی فیلم‌سازی در‌ سراسر دنیاست.
بگذريم... در دنیای فانیِ ما که جدال دکتر کاوسی با سردمداران سینمای فیلمفارسی، جز تهمت و دشنام‌پراکنی نتیجه‌ی خاصی نداشت (متاسفانه در بر همان پاشنه می‌چرخد و فیلمفارسی، در حالی که تغییر رنگ و تغییر هویت داده، هم‌چنان به راه خود ادامه می‌دهد!) امیدوارم حالا که شمایل و خالق «فیلمفارسی» روی در نقاب خاک کشیده‌اند دست‌کم در آن دنیا مشکلات‌شان را حل کنند و اگر به نتیجه رسیدند با یک پیامک از دیار باقی به ما هم اطلاع دهند!

گفت‌وگو با عبدالرضا كاهاني، كارگردان فيلم بي‌خود و بي‌جهت

نسخه ویدئویی بی‌خود و بی‌جهت در آخرین روزهای سال گذشته و در حالی منتشر شد که هنوز یک سینما در مرکز تهران این فیلم را نشان می‌داد. از این نظر و خصوصاً به‌خاطر این‌که فروشاين فيلم- گیرم در آخرین روزهای نمایش و در کم‌ترین میزان خود- ادامه داشت، انتشار دی‌وی‌دی آن نه تنها کم‌سابقه بلکه بی‌سابقه است. خود این موضوع، فرصت مناسبی فراهم کرد برای دوباره دیدن فیلم و بازخوانی گفت‌وگوی سازنده‌اش با نگارنده که در یک‌صد و بیست و پنجمین شماره ماهنامه صنعت‌ سینما به چاپ رسیده بود. البته از آن‌جا که گفت‌وگو با کاهانی در فرصتی کوتاه و تنها چند شب پيش از شروع نمايش عمومي اين فيلم انجام شده بود حالا (چند هفته پس از انتشار نسخه ویدئویی فیلم) به نظرم می‌رسد که مصاحبه می‌توانست در بر گیرنده پرسش‌های موشکافانه‌تری باشد؛ اما اینک که کاهانی برای فراهم کردن مقدمات فیلم بعدی‌اش فعلاً تهران را به مقصد اروپا ترک کرده، خواندن همین حرف‌ها هم حس و حال دیگری دارد. به‌هرحال آن‌چه که در ادامه این مقدمه و در ادامه مطلب مي‌خوانيد حاصل يك ديدار كوتاه و فشرده با عبدالرضا کاهانی و ضبط و تنظيم نسبتاً سریع گفت‌وگويي است كه در آخرين مهلت ارسال مطالب (برای آن شماره از صنعت سینما) به نتيجه رسيد. گفت‌وگويي كه همان‌طور که گفتم شايد اگر فرصت بيش‌تر و شرايط بهتري براي انجام آن وجود داشت مي‌توانست نكته‌هاي عمیق‌تر و جذاب‌تري در خود داشته و طبعاً خواندنی‌تر باشد.

ادامه نوشته

فيلمفارسي زنده است!

خبر مرگ، همیشه تلخ و سرد و رعدآساست؛ و اين‌بار در دل یک پيامك از آسمان دومين روز بهار فرود آمد:
دكتر هوشنگ كاوسي درگذشت.
خواندن اين خبر، مرا غمگین و افسرده‌حال از کنار سفره هفت‌سين بلند کرد و... بُرد به سال‌هاي دور. سال‌هايي كه به عشق قلم‌زدن در وادي ادبيات سينمايي، هر چه نشريه و كتاب درباره‌ي سينما بود را مي‌گرفتم و مي‌خواندم و... مي‌بلعيدم! يكي از اين كتاب‌ها «مجموعه مقالات در نقد و معرفي آثار مسعود كيميايي» بود كه دوست سال‌هاي بعدم (زاون قوكاسيان كه عمرش دراز باد) آن را گردآوری کرده بود و... عجبا كه در میان انبوه آثار مکتوب زاون، هنوز هم يكي از بهترين و ماندگارترين كتاب‌هاي اوست. اولين‌بار در بهار پانزده‌ شانزده سالگي و هنگام مطالعه‌ي اين كتاب بود كه اسم دكتر هوشنگ كاوسي توجهم را به خود جلب كرد. مردي با قلم و دیدگاهی آهنين كه در بازخواني يكي از مقاله‌هاي قديمي‌اش– که آن را در پاسخ به ابراهيم گلستان نوشته بود– فيلم قيصر را ثمره‌ي پيوند بيگانه بيا و غول بياباني در قهوه‌خانه‌ي قنبر دانسته بود! سال‌ها بعد (در زمان حضور و فعاليت در مطبوعات سينمايي) كه فهميدم دكتر، خالق عبارت «فيلمفارسي»‌ست اين مقاله را دوباره و دوباره خواندم و بيش‌تر و بيش‌تر با روحيه‌ي ناسازگار و قلم و توان او آشنا شدم. البته سال‌ها و شايد بتوان گفت دهه‌ها‌ بعد (در خرداد 1390) يادداشت كوتاهي نوشتم در ستايش از عبارت جذاب و ترکیبیِ فیلمفارسی؛ و همين نوشته باعث آشنايي جالبي با دكتر كاوسي شد كه به‌زودی شرحش را خواهم نوشت و اگر عمري باقي بود برای شماره‌‌ی بعد به مجله فيلم خواهم سپرد.
اینک در بهار 1392 درگذشت زنده‌یاد دکتر کاوسی بهانه‌ی مناسبی برای بازنشر آن يادداشت– كه گفتم– فراهم کرده است. جالب این‌که این روزها یک فیلمفارسی تمام عیار که تغییر شکل و تغییر رنگ داده و از ترس رسوایی، این‌بار ماهیت اصلی خود را در پشت مقام روحانیت پنهان کرده، بر پرده سینماهاست. این نکته نشان می‌دهد فیلمفارسی (از نوع ایرانی‌اش) فقط محدود به سینمای پیش از انقلاب نیست؛ و نه تنها نمُرده و نخواهد مُرد بلکه همیشه زنده و جاری و پویاست و فقط در دوره‌های مختلف، از پوستی به پوستی دیگر و از قالبی به قالبی دیگر تغییر می‌کند!

و اين‌هم آن يادداشت كوتاه در ستايش از فيلمفارسي:
در طول سال گذشته* حملات متعددي نسبت به كاربرد عنوان فيلمفارسي صورت گرفت اما اين برخوردهاي ناشايست بيش‌تر از آن‌كه بر حقانيت خالق آن (دكتر هوشنگ كاوسي) مُهر تاييد بزند نشان‌دهنده‌ي تاثيرگذاري عميق و موثر اين كلمه‌ي 9 حرفي بر مخاطبانش بود. كلمه‌اي كه به جرات مي‌توان گفت به عنوان موثرترين و شايد بتوان گفت مهم‌ترين عبارت توليد شده در ادبيات سينمايي (از ابتدا تا كنون) قابل ارزيابي‌ست. اين عبارت البته از متن و بطن سينماي آسان‌گير و خيال‌پرداز چند دهه پيش سر بر آورد ولي امروزه كاربردي فرامرزي يافته و اغراق نيست اگر بگوييم اشاره‌ي آن به فرهنگ خاصي در زمينه‌ي فيلم‌سازي‌ست. فرهنگي كه موفقيت گيشه را در جذب مخاطبان سطحي، آسان‌پسند و كم‌سليقه مي‌داند و با پناه گرفتن در پشت آمار فروش، مي‌كوشد خود را از نيش بُرنده‌ي نقد برهاند. تلاش مديران سينمايي هم در تغيير يا كم‌اثر كردن اين عبارت تركيبي جالب توجه بود. اين افراد، هر زمان كه مجبور شدند درباره‌ي امضا و تاييد خود پاي فيلمفارسي‌هاي وطني توضيح بدهند تقاضا كردند از استفاده از اين عبارت يا كلماتي نظير مبتذل و پيش پاافتاده پرهيز شود و به جايش از كلماتي مثل ضعيف و سطحي استفاده شود. كلماتي كه شايد بتواند بخشي از بدنه‌ي فيلمفارسي باشد اما معادل دقيق يا توضيح‌دهنده‌ي آن نيست. اين تلاش براي كم‌اثر كردن نقد فيلمفارسي تا جايي پيش رفت كه يكي از مديران جشنواره‌ي فيلم فجر در يك گفت‌وگوي زنده‌ي راديويي اعلام كرد جشنواره، محلي براي تكريم هنرمندان است و بهتر است انتقاد– خصوصاً انتقادهاي تند از فيلم‌هاي ضعيف– به زماني ديگر منتقل شود (نقل به مضمون). متاسفانه بعضي از اين دوستان استفاده از كلمه‌ي فارسي در اين عبارت را توهين به زبان مادري خود فرض مي‌كنند و برايش تعبيرهايي مي‌تراشند كه واقعاً شنيدني‌ست! اين افراد حاضرند ساعت‌ها در اين‌باره بحث كنند ولي تمايلي به تحليل متقابل براي رسيدن به حُسن تفاهم ندارند. در نتيجه، مديران و منتقدان سينما هركدام راه خود را مي‌روند؛ بي‌ آن‌كه بحث نقد، جايگاه دقيق و البته تاثير عميق خود را پيدا كند. جالب اين‌كه خانواده‌ي فيلمفارسي، هر از گاهي تلاش مي‌كند با تعبير تراشي و دهان كجي به جامعه‌ي منتقدان و نويسندگان سينمايي، بخشي از خراش اين نيش را جبران كند اما هر زمان كه پاي اعتبار به ميان مي‌آيد تلاش مي‌كند از همين جماعت مايه بگذارد و به نگاه مثبت آن‌ها درباره‌ي فيلم خود اشاره كند. نمونه‌اش بعضي فيلم‌هاي ويدئويي‌ست كه اخيراً با پشتوانه‌ي مالي ويدئورسانه‌ها و خارج از محدوده‌ي نمايش عمومي به شبكه‌ي ارزاق عمومي (بخوانيد شبكه‌ي توزيع آثار فرهنگي) راه يافته‌اند. اخيراً ديده شده بعضي از اين فيلم‌ها با استفاده از عبارت «تحسين‌شده توسط منتقدان سينمايي» تلاش دارند پيش‌داوري مخاطبان اين‌گونه فيلم‌ها را به نفع خود تغيير بدهند. البته مي‌توان اين بازي را با ذكر مستندات ادامه داد و مثلاً به عدم انتشار حتي يك نقد (چه مثبت و چه منفي) درباره‌ي اين فيلم‌ها اشاره كرد. اما در حقيقت، خود اين ماجرا بخشي از فرهنگ خانواده‌ي فيلمفارسي‌ست؛ براي تبليغ غير مستقيم و پرت كردن حواس‌ها از انتقاد تند (به گمان آن‌ها). به هر حال بايد پذيرفت تا فرهنگ فيلمفارسي زنده است، فيلمفارسي هم زنده است و پايدار خواهد ماند.

* همان‌طور كه گفتم يادداشت مورد بحث در انتهای بهار سال 1390 منتشر شده است.

نوروز در صنعت سينما

ماهنامه صنعتسینما بخشی از تازه‌ترین شماره خود را– که شماره نوروزی آن هم هست– اختصاص داده به گزارش‌هایی از جشنواره فیلم فجر و اشاره به بهترین‌های این رویداد سینمایی از نگاه منتقدان و نویسندگان مجله. اما این شماره به همین دلیل و شاید به دلیل یادداشت/ بهاریه‌هایی که از برخی فیلم‌سازان حاضر در جشنواره گرفته، بیش‌‌تر از آن‌که فضای نوروزی داشته باشد هنوز و هم‌چنان در حال و هوای جشنواره است. از این نگاه، جدا از یادداشت مشترک افشین هاشمی و محسن قرایی (سازندگان فیلم خسته نباشید!) تنها نوشته‌‌هایی که البته با کمی اغماض می‌توان نام «بهاریه» را به آن اطلاق کرد یادداشت علی‌رضا داودنژاد است (که آن را برای نوه یا به تعبیری «مغز بادام» خود نوشته!) و یادداشت بهروز شعیبی (که اشاره‌یی زیبا‌ست به تغییر طبیعی روحیه هنرمند در فصل بهار).در یادداشت‌های بعدی، پوران درخشنده به بخشی از موانع و دشواری‌های ساخت هیس... پرداخته... پرویز شهبازی به جای نوشتن چیزی در همین مایه‌ها، ترانه جذاب «پدر و پسر» (اثر یوسف اسلام که در لحظه‌ای از فیلم دربند از آن استفاده شده) را ترجمه کرده... بهنام بهزادی درباره نوروزهایی که از نگارش اولین نسخه قاعده تصادف گذشته نوشته... مجید برزگر، فرصت را غنیمت دانسته، مقاله کوتاهی ارائه داده در باب موانع موجود بر سر راه صنعتی شدن سینمای ایران؛ و آن را تقدیم کرده به رخشان بنی‌اعتماد... مازیار میری یادداشت عجیبی درباره احوال عجیب اهل سینما در سال عجیب 91 نوشته... و سیاوش اسعدی یادداشت را بهانه‌ای‌ کرده برای توجیه بدقولی و تنبلی خود در نوشتن بهاریه!
اما در این میان، جالب‌تر و خواندنی‌تر از همه، یک شبه‌خاطره/ داستان کوتاه از بهرام توکلی‌ست؛ درباره دو روز قبل از عید دو سال پیش که همراه یک آمبولانس در ترافیک روح‌فرسای [اتوبان] همت گیر کرده بوده و وقتی راهی به یک خروجیِ فرعی پیدا می‌کند تصمیم می‌گیرد مریض توی آمبولانس را با ماشین خود به بیمارستان برساند. روز دوم عید، همسر زنی که توی آمبولانس بوده با او تماس می‌گیرد و ضمن دعوت از او برای شام می‌گوید همسرش همان شب در بیمارستان به رحمت خدا رفته. داستان توکلی درباره حدفاصل دومین روز عید تا سیزده‌به‌در است؛ زمانی که مرد داستان هیجان‌زده تماس می‌گیرد و به او می‌گوید: «زنم زنده شده!»
به نظر می‌رسد هسته اصلی این داستان (زندگی مردی تنها با خاطره همسرش) یکی از مایه‌های فیلم‌نامه آسمان زرد کم‌عمق را فراهم کرده؛ و ای کاش توکلی همین داستان– که از قابلیت شکست زمان و بازی‌های فرم‌گرایانه برخوردار است– را گسترش می‌داد و به جای ایجاد ابهام و ایهام در روایتی غیر خطی– که مخاطب را سر در گم و مایوس می‌کند– تماشاگر فیلم خود را با خاطرات مرد از لحظه‌های هم‌نفسی با همسرش همراه می‌کرد. متاسفانه آسمان زرد کم‌عمق را به دلیل استقبال گسترده نمایندگان رسانه‌های گروهی (!؟) ایستاده و در وضعیتی نامتعادل دیدم (مجبور بودم از بین تنه و شانه افراد حاضر در برج زهر مار، سرک بکشم و مدام جای خودم را تغییر بدهم!) همین نکته به اضافه حفره‌های موجود در داستان و فیلم‌نامه، مانع آن شد که ارتباط خوبی با فیلم برقرار کنم. به نظرم هنوز هم تا این‌جای کار این‌جا بدون من بهترین ساخته بهرام توکلی‌ست.
با این وجود آسمان زرد کم‌عمق با کسب رتبه نهم، در کنار قاعده تصادف، کلاس هنرپیشگی، دهلیز، دربند، حوض نقاشی، جیب‌بر خیابان جنوبی، هیس، دختر‌ها فریاد نمی‌زنند، خسته نباشید! و پرویز در فهرست انتخابی نویسندگان صنعت سینما قرار دارد. فهرستی که سی و هشت نویسنده و منتقد نشریه در آن شرکت کرده‌اند.

و این هم انتخاب‌های نگارنده از میان انبوه فیلم‌های متوسط جشنواره امسال. با ذکر این نکته که متاسفانه موفق به تماشای فیلم‌های استرداد، جیب‌بر خیابان جنوبی، گناهکاران، کلاس هنرپیشگی و سر به مُهر نشدم.

بهترین فیلم: دربند، هیس، دخترها فریاد نمی‌زنند و خسته نباشید!
بهترین کارگردان: پرویز شهبازی، پوران درخشنده و محسن قرایی [+ افشين هاشمي]
بهترین فیلم‌نامه: پرویز شهبازی (دربند)، پوران درخشنده و میترا بهرامی (هیس، دخترها فریاد نمی‌زنند) و محمد رضایی‌راد (خسته نباشید!)
بهترین بازیگر مرد اصلی: امیر جعفری (قاعده تصادف)، رضا عطاران (دهلیز)، جلال فاطمی (خسته نباشید!)  
بهترین بازیگر مرد مکمل: یدالله شادمانی (خسته نباشید!)، بابک حمیدیان (هیس، دخترها فریاد نمی‌زنند)، بهرنگ علوی (دربند)
بهترین بازیگر زن اصلی: طناز طباطبایی (هیس، دخترها فریاد نمی‌زنند)، نازنین بیاتی (دربند)، هانیه توسلی (دهلیز)
بهترین بازیگر زن مکمل: پگاه آهنگرانی (دربند)، رویا افشار (خسته نباشید!)
بهترین فیلم‌برداری: فرشاد محمدی (برلین منفی هفت)، محمد آلادپوش (حوض نقاشی)، اشکان اشکانی (خسته نباشید!)  
بهترین طراحی صحنه و لباس: کیوان مقدم (دربند)، آتوسا قلم‌فرسایی (حوض نقاشی)
بهترین چهره‌پردازی: مهرداد میرکیانی (حوض نقاشی)، مهین نویدی (هیس، دخترها فریاد نمی‌زنند)، محمدرضا قومی (دربند)
بهترین جلوه‌های بصری: علی حمیدنژاد (دربند)، امیر سحرخیز (چه خوبه که برگشتی)
بهترین تدوین: پرویز شهبازی (دربند)، سپیده عبدالوهاب (خسته نباشید!)، مصطفی خرقه‌پوش (برلین منفی هفت)
بهترین صدابردار: منصور شهبازی (دربند)، ساسان نخعی (حوض نقاشی)، بهمن اردلان (برلین منفی هفت)  
بهترین صداگذار: فرامرز ابوالصدق (دربند)، محمدرضا دلپاک (برلین منفی هفت)
بهترین آهنگساز: حسین علیزاده (آسمان زرد کم‌عمق)، بهزاد عبدی (دهلیز)، کارن همایون‌فر (هیس، دخترها فریاد نمی‌زنند)
بهترین فیلم اول: خسته نباشید! (محسن قرایی) [متاسفانه به دلیل قوانین موجود در وزارت ارشاد که ناظر بر ارائه نمونه‌کارهای قبلی‌ست فعلاً نام افشین هاشمی از تیتراژ این فیلم حذف شده است.]
و انتخاب ویژه: تمام عوامل فیلم تنهای تنهای تنها (احسان عبدی‌پور) از تولیدات صدا و سیمای بوشهر که واقعاً آبروی جشنواره را خرید و معدود تماشاگران غیرمنتظره خود را شوکه کرد؛ اما متاسفانه به شکلی عجیب و باورنکردنی، از نگاه داوران جشنواره پنهان ماند!

نجوا با یک دوست

نجوا با يك دوستآه... دوست من! اگر یکی از شب‌های جشنواره جلوی مرا نگرفته بودی و طلبکارانه از من نخواسته بودی تا برای تو از حال و هوای این روزها بنویسم امروز حال و روز بهتری داشتم؛ و مجبور نبودم خستگی‌ و دل‌تنگی‌ روزهای گذشته‌ را روی دایره این صفحه دیجیتالی بریزم! هر چه بود، جشنواره امسال، در برج میلاد، یک‌روز پیش از پایان نمایش فیلم‌ در سینماها به پایان رسید؛ آن‌هم زیر باران آتش‌بازی، و در اوج شلوغی و هیاهو و بی‌نظمی! ویژگی خاصی که ما ایرانی‌ها آن را از «نادیده‌ گرفتن بعضي چيزها» و «آسان گرفتن همه چیز» (تکرار می‌کنم: همه چیز) به ارث برده‌ایم؛ و البته اگر کسی به این ویژگی اعتراض داشته باشد نوع خاصی به او نگاه می‌کنیم، نوع خاصی به او لبخند می‌زنیم و زیر لب می‌گوییم: «تو زیادی حساسی و خیلی جدی گرفتی ماجرا رو!»
بیست سال پیش که از پله‌های مرحوم سینما شهرقصه پایین می‌رفتم تا برای اولین‌بار خود را در آغوش جشنواره و سالن ویژه مطبوعات رها کنم هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم احساسم نسبت به جشنواره این‌قدر تغییر کند! البته آن‌وقت‌ها جشنواره، حریم و حرمت داشت و اگر از پا به سن گذاشته‌های مطبوعات بپرسی به تو خواهند گفت که فیلم‌ها برای ما– اهل مطبوعات و رسانه– یک‌روز زودتر نمایش داده می‌شد تا وقتی– با یک روز فاصله– روزنامه‌ها و نشریات به دست مردم می‌رسید خبرها تازه و به‌روز و اختصاصی باشد. اما حالا... فیلم منتخب تماشاگران، برای اهل رسانه، در آخرین روز و آخرین سانس جشنواره به نمایش گذاشته می‌شود!
آن‌وقت‌ها منتقدها و مطبوعات و رسانه‌ها نیم‌چه ارج و قربی داشتند و از آن‌جا که توزیع رایگان چای و شیرینی و شام و ناهار و میان‌وعده هنوز «نهادینه» نشده بود کم‌تر کسی در این زمینه توقع داشت و هر کس راه خود را می‌رفت و کار خود را می‌کرد. اما امروز... اگر نگوییم همه، دست‌کم بخش عمده‌ای از اهل رسانه، فقط به عشق شام و ناهار و چای مجانی به کاخ جشنواره می‌آیند و اگر در امر خدمت‌رسانی، مشکلی ایجاد شود آسمان و زمین را به هم می‌دوزند (اگر حالش را داشتی می‌توانی یک نمونه‌اش را از این‌جا بخوانی تا بفهمی من چه می‌گویم).
وسط‌های جشنواره امسال با یکی از همین نسل جدید روزنامه‌نگاران گپ می‌زدیم. او معتقد بود اختصاص دو وعده غذای گرم به کاخ‌نشینان جشنواره یک «تحول اساسی» است که آن را باید به حساب «نگاه ویژه شمقدری» گذاشت. از او پرسیدم: «خب، که چی؟ این‌ها چه ربطی به خود سینما دارد؟» و آن همکار ما مثل شخصیت‌های فیلم مغول‌های پرویز کیمیاوی چشم‌هایش را تنگ کرد،‌ لبخند زد و گفت: «سینما چیه؟!»
دوست من! ای کاش به جای مجبور کردن من به نوشتن، می‌آمدی، می‌نشستی، یک فنجان چای با هم می‌‌خوردیم و درباره نوستالژیای آن روزهای سپری شده– که انگار نیم قرن پیش بود– حرف می‌زدیم! دلم خیلی برایت تنگ شده... اما با تمام این دل‌تنگی خوش‌حالم که روزهای گذشته در جشنواره نبودی؛ و ندیدی به جای ارج و قرب آن سال‌های دور، خیلی وقت‌ها مجبور شدیم ایستاده فیلم‌‌ها را تماشا کنیم و این شب آخری– که حتی روی پله‌ها و کنار دیوارها هم جا نبود!– همراه بعضی دوستان و همکاران مجبور شدیم روی سن بنشینیم و بهترین، جسورانه‌ترین و غافل‌گیرکننده‌ترین فیلم پوران درخشنده را از یک قدمی پرده تماشا کنیم! جای تو و همه دوستان، خالی! چه حالی داشت تماشای فیلم، از آن‌جا و از آن فاصله‌ی نزدیک! اشک‌‌هایی که از چشم بازیگران جاری می‌شد و انگار از پشت پلک من به بیرون می‌لغزید، چند متر طول می‌کشید تا از آن بالا بیاید و بیاید و برسد به جایی که ما نشسته بودیم. البته اگر دلت بخواهد خرده واکنش‌های این ماجرا را بخوانی می‌توانی به این‌جا و این‌جا و این‌جا سرک بکشی. اما حقیقت این است که واقعاً بدرقه باشکوهی بود برای آخرین سانس و آخرین حضور در کاخ جشنواره! من که دیگر عطای این‌گونه فیلم دیدن را به لقایش بخشیدم؛ و همین‌جا اعلام می‌کنم سال آینده برای گرفتن کارت ورود به سالن رسانه‌های جهان یا بهتر بگویم سالن مخصوص جهان رسانه‌ها (!) اقدام نخواهم کرد... بگذار یکی از کسانی که حاضر است دو سه ساعت ترافیک فرساینده در روز را به جان بخرد و از میان جنگل آسفالت و آهن خود را به کاخ جشنواره برساند جای من فیلم ببیند! بگذار کس دیگری جای من در صف‌های طویل دریافت بن، دریافت غذا، دریافت چای و دریافت‌های دیگر بایستد و حالش را ببرد! من اما دیگر حاضر نیستم این همه وقت بگذارم و با هزار مکافات خودم را به کاخ برسانم و... تازه با گردن کج، روی پله، چسبیده به دیوار یا از کنار پرده و پشت میله‌های بالکن این همه فیلم متوسط و ضعیف را یک‌جا ببینم! این‌گونه فیلم دیدن، آن‌هم با اعمال شاقه (!) ارزانی کسانی که به جای تماشای فیلم، با دیدن هرگونه نوار متحرک روی پرده سینما به وجد می‌آیند و به همه‌ چیز (تکرار می‌کنم: همه‌ چیز) می‌خندند!
خدا را چه دیدی، شاید آن کودکی که در آخرین نمایش جشنواره، همراه والدینش به سالن رسانه‌های گروهی آمده بود و هر بار که بی‌طاقتی می‌کرد تماشاگران یک‌صدا می‌گفتند: هیس‌س‌س‌س‌س‌س...! روزی در رسانه‌ای که برای آن کار می‌کند این خاطره را نوشت. و شاید یکی از هزاران مدیر بعدی جشنواره آن را خواند و تصمیم گرفت یک‌بار برای همیشه این مشکل را حل کند. گفتم که... شاید! شاید آن روز من هم از خواب بیدار شوم و ببینم تمام این ماجراها– که من و تو خیلی جدی‌اش می‌گیریم– خواب بوده است. آن‌وقت با حس بهتری روبه‌روی این دفترچه خاطرات دیجیتالی می‌نشینم و بالای یکی از آخرین صفحه‌هایش می‌نویسم: آه... دوست من...

ندايي از وادي مقدس طوي

محمدبن عبدالله صلعم، قرآن را 1400 سال پیش آورده. وقتی که نزدیک رحلتش بود، در روز حجه‌الوداع گفت این پسر عم اکرم من بعد از من، جانشین من است. فلان فلان شده‌ها حرفش را عملاً قبول نکردند. این جوریه. هیچ ارتباطی به اهمیت حرف نداره، فرض کن که من، لامذهب، ولی هر وقت که توی قرآن می‌رسم به جمله «فاخلع نعلیک و...» اصلاً می‌پاشم از هم. انگار خودم دارم می‌شنوم که در وادی مقدس طوی هستم. که البته الآن پنج شش هزار سال بعد از آن زمان است و من در ولایت ساسکس انگلستان اطراق کرده‌ام که پنج شش هزار کیلومتری هم از طوی و از وادی طوی دور است. وادی طوی باید در قلب آدم باشد...اون جوری‌ها هم که فکر می‌کنی نیست. هر حرفی اثر نمی‌کنه...


نقل از «نوشتن با دوربین»؛ گفت‌وگوی

رو در روی پرویز جاهد با ابراهیم گلستان.

کتابی که دوستش دارم و خیلی وقت‌ها به بخش‌هایی از آن سر می‌زنم. کتابی که بارها باید مزه مزه‌اش کرد تا فهمید پدیده بودن، نه کار هر کسی‌ست و نه به این آسانی‌هاست!

پارك شهر، جاده‌ی مرگ و باقی قضايا

 

در سكانسی از فيلم بوسيدن روی ماه احترام‌سادات (شيرين يزدان‌بخش) و حاج‌‌آقا مصطفوی (مسعود رايگان) كه برای ايده عميقاً انسانی و مادرانه‌ی احترام‌سادات دنبال راه چاره می‌گردند (اميدوارم فيلم را ديده باشيد و منظور اين نوشته را دريابيد) هنگام گفت‌وگو در ‌باره‌ی اين موضوع، سر از پارك شهر در می‌آورند. آن‌ها ضمن عبور از كنار درياچه‌ی اين پارك، يادی هم می‌كنند از روح سرگردان دانش‌آموزانی كه سال‌ها قبل به دليل سهل‌انگاری دسته‌جمعی مسئولان، در درياچه‌ی كوچك و به ظاهر بی‌خطر اين پارك غرق شدند. حالا و سال‌ها پس از آن حادثه‌، نمايش اين فيلم تلخ و تاثيرگذار و به يادماندنی، مصادف شده با سانحه‌ی روح‌فرسا و غم‌انگيز تصادف دانش‌آموزان بروجنی در جاده‌های مرگ. دانش‌آموزانی كه شايد سال‌ها بعد كسان ديگری پيدا شوند و چند ثانيه از اثر خود را به ياد و خاطره‌ی تمام‌ نشدنی آن‌ها اختصاص بدهند.
دوستی به درستی می‌گفت: «بايد حتماً پدر يا مادر باشی تا عمق اين فاجعه را درك كنی!» و من مطمئنم تمام پدرها و مادرهايی كه اين خبر را از رسانه‌ها دنبال كرده‌اند غمی به اين سنگينی و جانكاهی را فراموش نخواهند كرد؛ حتا اگر مقصر اصلی، روحيه‌ی دست‌كم گرفتن خطر از سوی خود ما ايرانی‌ها باشد. حتا اگر عاملان اصلی اين فاجعه، در كوتاه‌ترين زمان به دار مجازات آويخته شوند و حتا در آينده، كسان ديگری پيدا شوند و چند ثانيه از اثر خود را به ياد و خاطره‌ی تمام‌ نشدنی آن‌ها اختصاص بدهند.
در تمام روزهايی كه از اين فاجعه گذشته، تصوير محو جاده‌های مرگ را بارها از پشت نگاهی بارانی دنبال كرده‌ام و به ياد آن مسافر دور از وطن و خانم‌ بزرگ فيلم مسافران زير لب زمزمه كرده‌ام: لعنت به جاده‌ها... اگه معنی‌شون جداييه!

عروس، بيست و دو سال بعد

صد و بيست و دومين شماره ماهنامه صنعت سينما كه در نيمه شهريورماه منتشر شده اختصاص دارد به يك پرونده جذاب و خواندني درباره نخستين فيلم‌هاي بلند و سينمايي كارگردان‌هاي كشورمان. در اين پرونده، جدا از مرور هفتصد فيلم اول تاريخ سينماي ايران و ديدگاه صد نفر از كارگردان‌ها درباره فيلم‌هاي اول‌شان، برترين‌ فيلم‌هاي اول نيز به انتخاب يك‌صد و پنجاه منتقد و نويسنده سينمايي كشور معرفي شده است. در اين نظرخواهي، انتخاب‌هاي من (البته بدون ترتيب) عبارت بود از: خشت و آينه (ابراهيم گلستان)، آرامش در حضور ديگران (ناصر تقوايي)، حسن كچل (مرحوم علي حاتمي)، رگبار (بهرام بيضايي)، طلسم (داريوش فرهنگ)، پرده آخر (واروژ كريم مسيحي)، عروس (بهروز افخمي)، آدم برفي (داود ميرباقري)، كودك و سرباز (سيدرضا ميركريمي) و رقص در غبار (اصغر فرهادي).
 و ده فيلم برگزيده‌اي كه سرانجام به صدر اين فهرست راه يافت عبارت بودند از: آرامش در حضور ديگران (ناصر تقوايي)، پرده آخر (واروژ كريم‌مسيحي)، رگبار (بهرام بيضايي)، خشت و آينه (ابراهيم گلستان)، بوتيك (حميد نعمت‌الله)، بادكنك سفيد (جعفر پناهي)، ماديان (علي ژكان)، تنها دو بار زندگي مي‌كنيم (بهنام بهزادي)، يك اتفاق ساده (سهراب شهيدثالث) و مسافر (عباس كيارستمي).
در اين فهرست،‌ عروس (يكي از فيلم‌هاي مورد انتخاب من) به همراه خداحافظ رفيق (امير نادري) و رقص در غبار (اصغر فرهادي) رتبه سيزدهم جدول را به خود اختصاص داد و با وجود آن‌كه خودم دوست داشتم درباره رقص در غبار مطلب بنويسم، به خواست سردبير مجله قرار شد نقد عروس را جايگزين آن نوشته كنم. فيلمي كه به نظر مي‌رسد در گذر بيش از دو دهه، هنوز هم عنوان‌هايي نظير محبوب، پرفروش و جنجالي را براي خود حفظ كرده و شما مي‌توانيد بازخواني و مرور مجدد بر آن را در ادامه مطلب بخوانيد.

ادامه نوشته

آن‌سوي ابرها   

نگاهي اجمالي به آمار مخاطبان سينما نشان مي‌دهد خطر كاهش تعداد افرادي كه در طول سال براي ديدن فيلم وارد سينما مي‌شوند، امروز بيش از هر زمان ديگري جدي‌ست. شايد اگر سياست‌گذاران و مديران سينماي پس از انقلاب، از همان ابتدا اين نكته را جدي گرفته بودند و براي آن، برنامه‌هاي كوتاه يا درازمدت طراحي كرده بودند امروز نياز نبود زانوي غم بغل بگيريم و با حسرت، از گذشته‌هاي نه چندان دور ياد كنيم. اگر كاهش چشم‌گير مخاطبان سينما را با تعداد شمارگان كتاب‌هايي كه تازه وارد بازار نشر مي‌شوند و تيراژي كه اغلب در پشت نسخه ويدئويي فيلم‌ها نوشته مي‌شود مقايسه كنيم، متوجه مي‌شويم كه كاهش مخاطبان اغلب محصولات فرهنگي، ظاهراً سرنوشت مشابهي دارد و بي‌آن‌كه كسي آرام و خزنده بودنش را جدي بگيرد شيوع و گسترش آن از مدت‌ها قبل آغاز شده است؛ درست مثل تشخيص يك بيماري دشوار و مهلك، پس از ابتلا و گسترش آن در بدن.

به طور حتم بروز چنين مشكلي تنها يك دليل قطعي ندارد و در حقيقت مي‌‌توان گفت مجموعه‌اي از عوامل و شرايط باعث بروز آن شده‌ است. اما مهم‌ترين عاملي كه در اين زمينه مي‌توان به آن اشاره كرد از بين رفتن عادت مطالعه، از بين رفتن عادت تماشاي فيلم در سينما، از بين رفتن احترام چشم و گوش و ذهن، و در مجموع، تخريب تدريجيِ آداب فرهنگي‌ست. آداب و آييني كه در سال‌هاي اخير با افزايش تمام قد مشكلات اقتصادي، به كلي در برابر نحوة زندگي در اجتماع امروز رنگ باخته است. و البته به تمام اين‌ها بيافزاييد مشكلات و نقايص موجود در پخش و توزيع محصولات فرهنگي را كه باعث شده به تجديد چاپ برخي كتاب‌ها (در طول سال‌ها) و توزيع نسخة ويدئويي فيلم‌ها (تا سقف دويست سيصد هزار نسخه) دل‌خوش كنيم. و تازه، اين‌ آمارها مربوط به محصولات فرهنگي و آدم‌هاي خوش‌بختي‌ست كه چنين فرصتي نصيب‌شان شده! چندي پيش، يكي از مستندسازهايي كه حاضر شده بود به صورت مستقل و با پرداخت هزينه‌ها به صورت شخصي، فيلمش را در بخش كوچكي از شبكه نمايش خانگي– و آن‌هم فقط در فروشگاه‌ها و كتاب‌فروشي‌هاي معتبر– توزيع كند، تعريف مي‌كرد كه از فيلمش فقط هشتصد نسخه تكثير كرده اما در طول دو سال گذشته فقط حدود دويست نسخه از آن به فروش رفته؛ و مابقي روي دست توزيع‌كننده و فروشگاه‌ها باد كرده! به تعبيري بهتر، از ميان علاقه‌منداني كه خريدار و خوانندة هميشگيِ نشريات و كتاب‌هاي سينمايي هستند حتي هشتصد نفر هم پيدا نشده‌اند كه با خريد نسخه‌هاي اين فيلم، اميد به ساخت و توزيع مستندهاي بعدي را در دل او زنده نگه‌دارند.

مي‌دانم. در شرايطي كه گران شدن مايحتاج روزانه، حتي فرصت فكر كردن به اين حرف‌ها را از مردم كوچه و بازار گرفته، پرداختن به اين‌گونه مسائل، بيش‌تر شبيه غُر زدني بي‌نتيجه است؛ اما چه مي‌توان كرد؟ فعلاً جز اين راه ديگري باقي نمانده است! اگر مديران فرهنگي اين مرز و بوم، هر نوع فيلمِ خنثي و بدون دغدغة فرهنگي– به‌خصوص آن‌ها كه هميشه و در هر شرايطي قابليت بازپخش و تكرار چندباره دارند– را به اسم «سينمايي» و «داستاني» از آنتن تلويزيون پخش نكرده بودند مخاطب امروز تلويزيون، هر نوع تصوير متحركي را به عنوان «فيلم» نمي‌پذيرفت. اگر تمام زيرشاخه‌هاي سينماي مستند را به نمايش گذاشته بودند ديگر تماشاگري وجود نداشت كه فقط فيلم‌هاي مرتبط با حيات وحش يا آثار و بناهاي تاريخي را مترادف اين نوع سينما بداند. و اگر سيل فيلم‌هاي بيهوده و غيرجذاب، اجازه و فرصت انتخاب كردن را به تماشاگران اصيل سينما داده بود آمار مخاطبان سينما، امروز، چيز ديگري نشان مي‌داد. 
با تمام اين حرف‌ها شايد هنوز هم خيلي دير نشده باشد. كافي‌ست مديراني كه وظيفه و مسئوليت هدايت فضاهاي فرهنگي را برعهده دارند آمار و ارقام واقعي را به نفع خود تفسير نكنند و به جاي كاشت محصولاتي كه نيروي باروري را از اين زمين مي‌گيرد، به فكر بذرهاي اصلاح شده باشند؛ لوبياهاي سحرآميزي كه رويا خلق كند و تماشاگر گريزپا را با خود به آن‌سوي ابرهاي خيال ببرد؛ به جايي فراتر از آسمان سينما.


اين نوشته پيش از اين در شماره 446 ماهنامه سينمايي فيلم به چاپ رسيده است.

تنبک نوازی کیمیایی در نمایشی از بیضایی!

احمدرضا احمدی

 ـ شاید این را ندانید که در یکی از نمایش‌های بهرام بیضایی، مسعود کیمیایی برای او تنبک زده! آن‌هم در یک نمایش عروسکی که بیضایی آن را اجرا می‌کرد و من، کیمیایی را به او معرفی کرده بودم. یادم هست در زمان اجرای آن نمایش، کیمیایی، تنبک را زیر بغل گرفته و دایره زنگی را هم بین پاهایش نگه داشته بود!

این، تنها یکی از بی‌شمار نکته‌های ظریف و خواندنی، و اطلاعات دست اول و جالبیست که احمدرضا احمدی در کتاب مردی که شبیه شعر خود نیست گفته. کتابی به کوشش ناصر صفاریان که چند وقتی است به پیشخوان بازار نشر ارائه شده و حاصل گفت‌وگوهای متعدد و طولانی اوست برای مستند وقت خوب مصائب.

همان‌طور که در مقدمه کتاب هم آمده: نه فقط این گفت‌وگوها، که تمام گفته‌ها و نوشته‌های نشریات مختلف هم نمی‌تواند این ادعا را داشته باشد که دیگر همه‌ چیز درباره این شاعر جامع‌الاطراف گفته شده و چیزی نمانده؛ پس، این همه، تنها جزیی است از یک کلیت. حرف‌هایی است درباره زندگی احمدرضا احمدی و رفتار و روحیات او؛ آن‌هم برای رسیدن به شناخت بهتری از خود این شاعر، و نه بررسی یا نقد آثار او. بد نیست بدانید اغلب این گفت‌وگوها– چه آن‌ها که دو نفره است و با خود احمدی انجام شده، و چه آن‌ها که تک نفره است و درباره او– در منزل مسکونی وی انجام شده؛ در فضای دل‌نشین و مورد علاقه او که مهم‌ترین مامن و ماوای احمدرضا احمدی است... و شعرهای به دل نشسته او در سال‌های اخیر، در دل آن به بار نشسته.

خوش‌حالم که در شکل‌گیری این کتاب، نقش کوچکی (در حد تنظیم گفت‌وگوها) برعهده داشته‌ام و خوش‌حالم که بعد از شش هفت سال تلاش و انتظار، چاپ و انتشار آن، سرانجام، به نتیجه رسیده است. مردی که شبیه شعر خود نیست در کشوری با بیش از هفتاد و پنج میلیون نفر جمعیت، در هزار و صد نسخه منتشر شده (قابل توجه مدیرانی که برای تقویت روحیه کتاب‌خوانی در جامعه، به صورت بی‌وقفه و شبانه‌روزی تلاش می‌کنند!) البته اگر زود بجنبید، قبل از این که کتاب‌فروشی‌های راسته کریم‌خان به کباب‌فروشی تبدیل شود... و قبل از این که قیمت کاغذ– و دلار– سر از آن‌سوی لایه اوزون درآورد می‌توانید آن را به قیمت ناقابل هشت‌هزار و پانصد تومان تهیه کنید. قیمت امروز یک پاکت سیگار اعلای وارداتی!