بازخواني يك گفتوگو با كارگردان ايراني برنده اسكار: بيماري يعني بيماري!
زمستان هشت سال پيش، زماني كه فيلم رقص در غبار اكران شده بود به پيشنهاد هوشنگ گلمكاني قرار شد با اصغر فرهادي تماس بگيرم و با او درباره اولين فيلمش گفتوگو كنم. اين گفتوگو كه قرار بود در ماهنامه فيلم منتشر شود در آخرين روز فيلمبرداري فيلم دومش (شهر زيبا) و در دفتر توليد اين دو فيلم (شركت نشانه) انجام شد. وقتي براي اولين بار فرهادي را با آن جثه ريزنقش و قد نسبتاً كوتاه ديدم هرگز نميتوانستم تصور كنم روزي او را در مقابل چشم ميلياردها تماشاگر مراسم اسكار و بالاي پلههاي سالن كداك تيهتر خواهم ديد؛ در حالي كه با افتخار، اين تنديس جادويي را به دست گرفته و آن را به ايرانيهاي خوشحالي تقديم ميكند كه «در روزهاي تبادل كلماتي نظير جنگ، تهديد و خشونت در ميان سياستمداران» نام ايران عزيز را از «دريچه باشكوه فرهنگ» ميشنوند. فرهنگ غني و كهني كه به تعبير زيباي او «زير غبار سياست» پنهان مانده است.
فرهادي در گفتوگوي حاضر كه دي ماه 1382 منتشر شده– و گزيدهاي از آن را در اينجا ميخوانيد– به نكتههاي جالبي اشاره كرده كه از پيِ گذشت سالها هنوز هم جذاب و خواندنيست. او در فيلم اولش به شكل عجيبي داستانش را به مكان خلوتي هدايت كرده بود (تا شايد بهتر بتواند توانايي و استعدادش را به نمايش بگذارد)؛ و در اين خلوتگزيني اختياري، به سراغ بياباني رفته بود كه به قول خودش «تخت نباشد و در عين حال، خط افق در آن به صورت يك خط صاف ديده نشود.» سرزميني به گفته او «برآمده از يك زندگي مدفون شده» كه خيلي اتفاقي و در يكي از سفرهايش به حاشيهي كوير يزد آن را يافته بود: «درست پشت يك تپه...روستايي فرورفته در خاك كه گنبدهاي بيرون ماندهي چند تا از خانهها تنها نشانههايش بود. روستايي بدون روح زندگي، و البته با كانال آب و قنات كه مارهاي داستان فيلم به راحتي ميتوانستند در آن نفس بكشند.»
• به نظر من مهمترين اتفاق در همزماني توليد فيلم تازه و نمايش عمومي فيلم قبلي اين است كه فيلمساز موفق ميشود تا با اظهارنظرهايي دربارهي فيلمش در نمايش عمومي روبهرو شود. در نمايشهاي خصوصي و جشنوارهاي– كه تماشاگرانش عمدتاً برگزيدگان و حرفهايها هستند– فقط ميتوان ديدگاههاي تخصصي، تكنيكي و فني تماشاگران را به دست آورد اما واقعيت اين است كه فيلم را بايد با مخاطبي كه به سينما آمده تا از فيلم ديدن لذت ببرد تماشا كرد و اين اتفاق فقط در نمايش عمومي ميافتد. چون عامهي مردم، اغلب، فيلمساز را نميشناسند و اسم او برايشان مهم نيست. اگر روزي فيلمي بسازم كه به نمايش درنيايد حتماً در فيلم بعديام تاثير منفي خواهد گذاشت. در وضعيتي كه اكران نشدن برخي فيلمها تبديل به پز روشنفرانه سازندگانشان شده من اينطوري فكر نميكنم. به نظر من فيلم براي تماشاگر ساخته ميشود و مهمترين وظيفه آن، سرگرم كردن و ايجاد فضايي براي لذت بردن اوست. من آنقدر خوششانس بودهام كه همزمان با ساخت دومين فيلم، فيلم اولم اكران شود. هر چند نمايش آن شرايط مطلوبي ندارد و تنها در چند سينماي محدود به نمايش درآمده.
• به نظر من تماشاگر خاص و عام اصلاً وجود ندارد و اين تعريف از اساس غلط است. اول بايد تعريف كرد كه
تماشاگر «خاص» يعني چه؟ يعني كسي كه سوادش بيشتر است؟ يعني كسي كه در محيط شهريتري زندگي كرده؟ واقعاً نميتوان اين خطكشيها را انجام داد. ممكن است شعور يك تماشاگر ديپلمه در برقراري ارتباط با يك فيلم خيلي بيشتر از يك پزشك يا يك مهندس باشد. مثلاً در بين مردم، سينماروهايي حرفهاي وجود دارند كه شايد به لحاظ مدرك تحصيلي و جايگاه اجتماعي جزو نخبهها نباشند اما بسيار فهيم و باشعور هستند. به همين دليل جداسازي تماشاگر خاص و عام را قبول ندارم و به همين ترتيب فيلمم را براي تماشاگر خاص نميسازم.
• از اول هم قرار نبود رقص در غبار فيلم پرفروشي باشد اما تصورم اين بود كه گليم خود را از آب بيرون خواهد كشيد. البته زماني كه فيلم در چند جشنوارهي داخلي و خارجي جوايزي گرفت ناخودآگاه جزو فيلمهاي جايزهبگير و مطلوب تماشاگران خاص طبقهبندي شد و از اين نظر، دريافت جايزهها به ضرر فيلم تمام شد. اين عوامل باعث شد اين فيلم در يك گروه سينمايي تكميل نشده و حساب پسنداده– كه اتفاقاً سينماهاي خوبي در آن هست– به نمايش گذاشته شود. به نظر من اين اصلاً توجيهپذير نيست كه تماشاگران سينماي خاص تنها در همين چند منطقه انتخابي حضور دارند. ظاهراً اين گروه از سينماها انتخاب كسانيست كه دلشان ميخواسته از شر اين گونه فيلمها خلاص شوند؛ فيلمهايي كه در نوبت نمايش ماندهاند و سينماها هم رغبتي به نمايش آنها ندارند.
• ريتم فيلم مثل سرعت ماشين است. وقتي با يك ماشين به سفر ميرويد اگر راننده راه را با سرعت 180 كيلومتر در ساعت آغاز كند و سپس با 120 كيلومتر در ساعت ادامه بدهد شما احساس ميكنيد كه ماشين چهقدر آرام حركت ميكند. در حالي كه اگر عكس اين قضيه اتفاق بيافتد احساس ميكنيد چهقدر سريع اين راه را طي كردهايد.
• خيلي دوست داشتم تمام فيلم در بيابان بگذرد. ميشد تمام داستان را با همين دو آدم و فقط با چند فلاشبك در بيابان برگزار كرد اما حتي در آن دوران كه فيلمنامه نوشته ميشد و دوستان تذكر ميدادند كه مبادا فضاي داستان دوپاره از كار در بيايد دوست داشتم شخصيت اصلي داستان را از يك فضاي پر سر و صداي امروزي و شلوغ شهري – كه شايد حتي كمي سياه هم باشد – بيرون بياورم و او را به فضايي آرام، ساكت، و پر از رنگهاي گرم ببرم تا بتوانم او را بشناسم. آنهم در دنيايي كه تنها دو نفر ساكنانش هستند.
• من رئاليسم را دوست دارم و هيچوقت به قصد نمادگرايي به آن نزديك نشدهام. ولي معتقدم در يك اثر هنري، رنگها و نشانههاي نهفته، هم ميتوانند معنايي را در پشت خود پنهان كرده باشند و هم با فضاسازي، ايجاد معنا كنند. از نظر من مار و حلقه در كنار هم هيچ تمثيلي را منتقل نميكنند ولي كنتراست بين اين دو، حسي را به تماشاگر منتقل ميكند كه مورد نظرم است. يك انگشت قطع شده در ظرفي پر از يخ ميتواند معاني مختلفي داشته باشد ولي اصلاً مد نظر من نبوده است. با ديدن اين عنصر تصويري، در شما حسي ايجاد ميشود كه حس نهفته و پنهان در روح فيلم را انتقال ميدهد. اتفاقاً برخلاف تصور، در فرهنگ ما و خيلي از كشورهاي دنيا، مار معناهاي جالبي دارد. يك معناي آن سلامتيست. وقتي گفته ميشود كه كسي بيمار (بيمار) است معنياش اين است كه در جايي بوده كه مار نبوده است! تصوير مار كه بر تارك خيلي از داروخانهها هم به كار رفته هم علامت بهبودي و سلامتي و شفا و درمان است.
• معتقد نيستم كه فضاي بيابان در فيلم، پر از تشويش و نگرانيست. اتفاقاً من در جاهايي با خود فيلم شوخي كردهام تا از اين حس دور شود. مثل دوئلي كه بين نوجوان داستان (نظر) و مار انجام ميشود. ميتوانم بگويم نگاه من به رفتار كودكانه او با لبخند همراه بوده است. مثلاً در لحظهاي كه او دارد بوتهها را جمع ميكند من از آسمان (محل نگاه خدا) به او نگاه كردهام. اين يك شوخيست. يا مثلاً جايي كه دود سيگار شخصيت عبوس داستان (فرامرز قريبيان) در فضاي ماشين بالا ميرود به نظر ميرسد كه حلقههاي دود دارند ميرقصند. در فيلم چند صحنه نظير اين هست كه دلالت بر قضاوت فيلمساز درباره رابطه شخصيتهاي داستان دارد و خنده او را بر رابطه آنها با همديگر و نوع زندگيشان به نمايش ميگذارد. ولي به هر حال مار، بيابان خشك، تنهايي و...عواملي نظير اين ممكن است ايجاد تشويش كند؛ در حالي كه من اصلاً چنين نيتي نداشتهام.
• همكاري با فرامرز قريبيان– كه در شهر زيبا هم تكرار شد– از خوششانسي من بود. اما جالب است بدانيد در زمان تكميل فيلمنامه اصلاً به او فكر نكرده بودم. البته هميشه به بازي او علاقه داشتم. به هر حال بايد پذيرفت كه او و كساني مثل او ما را به سينما علاقهمند كردهاند. ما با ديدن فيلمهاي امثال او سينما را شناختيم. در واقع مديون ايشان و بازيگراني نظير او هستيم. وقتي فيلمنامه رقص در غبار نوشته ميشد من به بازيگر غيرحرفهاي براي حضور در اين نقش فكر ميكردم اما سرانجام به اين نتيجه رسيدم كسي كه اين نقش را بازي ميكند حتماً بايد بازيگر حرفهاي باشد. چون تنها ابزار او سكوت است و بازي در سكوت خيلي دشوارتر از بازي با كلام است. بين همه بازيگراني كه براي بازي در اين نقش به آنها فكر ميكردم تنها كسي كه پشت سكوت چشمهايش يك دنيا حرف نهفته داشت فرامرز قريبيان بود.
• صادقانه ميگويم. براي من تلويزيون خيلي مهمتر از سينماست. اگر من در تلويزيون فيلم بسازم كارم را براي مخاطبي انجام ميدهم كه خودش هم با موضوع درگير است و متاسفانه نه وقت سينما رفتن دارد و نه پولش را. اما خوشبختانه ميتواند برنامههاي تلويزيون را نگاه كند. حيف كه در حال حاضر تلويزيون قدر خود را نميداند و چنان خود را به مسائل جنبي آلوده كرده كه ديگر كمتر كسي رغبت پيدا ميكند از اين رسانه با تماشاگران ارتباط برقرار كند. مردم كموبيش اعتماد خود را به اين رسانه از دست دادهاند. آنها در طول اين سالها چيزهايي را از تلويزيون ديدهاند كه جامعه نقضشان كرده. متاسفانه شرايط در تلويزيون به گونهايست كه نميتوان كار خوبي ارائه كرد.
• واقعاً دلم ميخواهد سال آينده مجموعهاي مثل داستان يك شهر را بسازم ولي مجموعهاي كه تلويزيون در ساخت آن به من آزادی عمل و امكان جسارت بدهد و از همان اول شرط نكند كه در كارم از هيچ اداره، سازمان و نهادي انتقاد نكنم. اين نوع «فيلم اجتماعي» ساختن اصلاً معني ندارد. در سالهاي پيش از انقلاب گفته ميشد به دليل مشكلاتي از اين قبيل فقط ميتوان درباره دو گروه فيلم ساخت و حالا در موارد، دستها بستهتر شده. تلويزيون خيلي سعي ميكند تا برنامههايش به هيچكس برنخورد. به هر حال اميدوارم روزی فضاي تلويزيون آنقدر مساعد شود تا بتوان برگشت و كار كرد.
این وبلاگ تلاش ناچیزیست برای انتشار نوشتههایی دربارهي سینما، تلویزیون و ادبیات.