روی نیمکت سینما مایاک
زیر بغلاش را میگیرم و تا داخل موزهی سینما همراهیاش میکنم. روی تنها نیمکت باقیمانده از سینما مایاک مینشیند تا نفس تازه کند. این افتخار را پیدا میکنم تا به دعوت او کنارش بنشینم. میگویم: «خود این نیمکت، شاهد خاموش تاریخ سینمای ماست. خیلیها روی آن نشسته و فیلم تماشا کردهاند.» نگاه مرطوباش میچرخد به سوی قاب عکسهای نصب شده روی دیوار. نفس در سینهاش ذوب میشود و قطرههای اشک به پشت پلکهایش میدود. میگوید: «وقتی میام اینجا و میبینم همه رفتهان...» بغض به گلویش چنگ میاندازد. مثل همیشه وقتی ریزش اشکهای کسی را میبینم، خودم هم گریهام میگیرد. به سختی سعی میکنم خودم را کنترل کنم اما صدای لرزان استاد، تیر خلاص را شلیک میکند: «دلم میگیره...فقط من موندهم. تقریباً همه دوستهام رفتهن...فقط من موندهم.» متن کامل را در ادامهی مطلب بخوانید.
روزهای پایان اسفند 94 است. بیش از یک سال از مرگ زاون و حدود شش ماه از پرواز منصور ملکی و ایرج کریمی میگذرد. روزهای پایان سال، بهترین زمان برای مرور یک سال گذشته است. آنهم سالی که در آن ایرج کریمی و منصور ملکی به فاصلهی چند هفته ما را تنها گذاشتند و به خوابی ابدی فرو رفتند. خوابی که احتمالاً باید به شیرینی و رخوتانگیزی خلوت با سینما باشد. پیش از آن که نوشتهی حاضر را تمام کنم، یک شب، هر سه نفرشان به خوابم میآیند. خواب میبینم در یک پارک بسیار تمیز و بسیار خلوت نشستهایم؛ روی دو نیمکت روبهروی هم. اما هیچ حرفی نمیزنیم. فقط لبخند است و لبخند و نگاههای معنیدار. طاقت نمیآورم. به زاون میگویم: «این دوستان که حرفی نمیزنند لااقل شما یه چیزی بگو.» میخندد. کودک میشود. لپهایش گل میاندازد و عینکش را در آغوش میگیرد. میگوید: «ما همة حرفهایمان را قبلاً نوشتهایم.» ایرج کریمی آه میکشد و به زمین نگاه میکند. منصور ملکی مثل این یک سالِ آخر به جای مبهمی خیره شده و بیهدف فقط لبخند میزند. ناگهان یک نگرانی بیمورد و بیموقع سراغم میآید. قلبم به تپش میافتد. بیدار میشوم. چشم باز میکنم و دلتنگشان میشوم؛ بیشتر از یک سال گذشته. بیشتر از گذشته و همیشه. مثل همیشه...
محمدعلی کِلِی را فقط یکبار از نزدیک دیدم؛ آنهم فقط برای چند ثانیه! بیست و سه سال پیش بود و جزییات این دیدار تاریخی، به گونهای در ذهنم ثبت شده که انگار همین دیروز بود. رفته بودم ترجمهی گفتوگویی با ویم وندرس (فیلمساز محبوبم) را به تحریریهی مجلهی «کیهان فرهنگی» برسانم که درست روی پل معروف روزنامهی کیهان (همان پلی که در فیلم خانه خلوت عزتالله انتظامی و رضا رویگری، در حال صحبت از روی آن میگذرند) با کِلِی روبهرو شدم. آن روزها آمده بود ایران و ظاهراً در جریان بازدیدهایی که برای او ترتیب داده بودند گذرش به سازمان انتشاراتی کیهان افتاده بود. داشتند روی آن پل معروف او را هدایت میکردند به طرف یکی دیگر از بخشهای کیهان که اتفاقی سر پلهها با هم روبهرو شدیم. هیکل تنومندش و دستهایی که به شکلی رقتانگیز میلرزید، تنها چیزهایی است از آن دیدار کوتاه و تاریخی به یادم مانده است. چند ثانیهی کوتاه نگاهمان در هم گره خورد و من انگار که در رینگ بوکس گیر کرده باشم ناگهان ترس برم داشت که نکند با یک هوکِ چپ (یا شاید هم راست!) کارم را بسازد؛ و مثل پر کاه از بالای پل به پایین پرتابم کند! اما عمرِ این خیالپردازی، تنها چند لحظهی کوتاه بود. کِلِی با آن هیبت افسانهای از کنارم گذشت؛ بی آن که حتی برای نگاه خیره و متعجب من پاسخی داشته باشد. سالها بعد که در سالن نمایش خانه سینما، تنهای تنهای تنها نشسته بودم و مستند بسیار درخشان وقتی که ما سلطان بودیم (لئون گاست/ 1996) را میدیدم، بیاختیار یاد نگاه نافذ محمدعلی روی پل کیهان افتادم و خدا را شکر کردم که در هیچکدام از رینگهای جهان با او مسابقه نداشتم! اینک که کِلِی در جهان ما نیست، مهمترین خاطرهام از او همان نگاه کوتاهیست که بین ما رد و بدل شد. نگاهی که در کنار ترجمهی مطلب ویم وندرس و صدمین شمارهی نشریهی عزیزِ کیهان فرهنگی، رفت و نشست در کنار دیگر خاطرههای زندگی؛ خاطرههایی که مطمئنم دیگر هرگز تکرار نخواهد شد.
«آقا» جزو آخرین نسل معمارهای سنتی و قدیمی بود که آن وقتها بهشان میگفتند بنّا (با تشدید نون). ما هم به همین شکل صدایش میزدیم: «آقا»؛ و واقعاً برازندهاش بود. البته اسم شناسنامهایاش علیاکبر بود اما دوستان و همکارانش به او میگفتند «اوساکبر» که مخفف کلمهی استاد به اضافهی اسمش بود. در جوانی مثل خیلیهای دیگر کارش را با وردستی و کارگری و انجام کارهای سخت آغاز کرده بود. گاهی در خاطراتش تعریف میکرد که در روزگار جوانی، همراه یک مهندس و چند نفر دیگر روی «یک ساختمان خیلی خیلی بزرگ» کار میکردهاند. میگفت وقتی کارهای آن ساختمان به پایان رسیده از او و گروهی که درگیر ساخت آن بودهاند دعوت شده تا در جشنی به همین مناسبت شرکت کنند. تازه آن روز متوجه شده ساختمانی که در آن کار میکردهاند سینما بوده است. یادش به خیر. میگفت: «یک لحظه رفتم تو. دیدم چند نفر دارن رو پرده راه میرن. گفتم اینها دیگه چیه؟ و اومدم بیرون!» این، تمام مواجههی «آقا» با سینما بود در همهی عمر؛ دیگر هرگز پایش را در هیچ سالن دیگری نگذاشت، هیچ فیلمی در سینما ندید و طبعاً هیچ تجربه دیگری در زمینهی رویاپروری نداشت. از روی نشانیهایی که میداد، میشد فهمید ساختمان مورد نظر احتمالاً سینما «دیانا» بوده که به گفتهی او «در خیابان شاهرضا (انقلاب فعلی) نزدیک پمپ بنزین وصال» قرار داشته است. سینمایی که در سالهای پس از انقلاب تغییر نام داد و اکنون با عنوان «سپیده» از آن یاد میشود. سالها بعد، زمانی که دیگر به خیل عشاق سینما پیوسته بودم، وقتی متوجه شدم سالن تابستانی سینما «دیانا» محل فیلمبرداری یکی از مهمترین سکانسهای رضا موتوری (مسعود کیمیایی) بوده، حال خوشی داشتم و هر بار که این فیلم را میدیدم احساس میکردم خود من هم آنجا حضور داشتهام! و این روزها با خودم فکر میکنم اگر «آقا» تقریباً سی سال پیش، آن تصادف وحشتناک را نکرده بود (تصادفی که باعث شد سی و اندی سالِ انتهای عمرش را در خانه و به تحمل دردهای جورواجور بگذراند) شاید دیوارهای بیشتری را بالا میبرد، چه بسا در ساخت سالن یا سالنهای دیگری مشارکت میکرد؛ و خدا را چه دیدی، شاید حتی به سینما علاقهمند هم میشد!
این وبلاگ تلاش ناچیزیست برای انتشار نوشتههایی دربارهي سینما، تلویزیون و ادبیات.