دُن کیشوت و آسیاب‌های بادی

روی جلد تازه‌ترین کتاب مهرجویی: آن رسید لعنتیتازه‌ترین رُمان داریوش مهرجویی (به‌نام «آن رسیدِ لعنتی») داستان مرد پنجاه و چند ساله‌ای‌ست که در تلویزیون فعالیت می‌کند و مثل اغلب کسانی که کارشان تولید برنامه است همه کار انجام می‌دهد؛ از کارگردانی و فیلم‌برداری تا مدیریت تولید و تهیه‌کنندگی. ماجرای این رُمان از جایی آغاز می‌شود که او پس از این که متوجه می‌شود مدیران تلویزیون پس از گذشت چهار سال نمی‌توانند دستمزد و هزینه‌ی تولید سریال او را بپردازند دیگر طاقت نمی‌آورد و سکته می‌کند! به‌طور حتم چنین داستانی برای کسانی که فقط به‌عنوان بیننده پای جعبه‌ی تلویزیون می‌نشینند غریب و شاید حتی باورنکردنی‌ به نظر برسد اما فیلم‌سازان و تولیدکنندگانی که حتی برای یک‌بار هم که شده تجربه‌ی همکاری با این سازمان را از سر گذرانده باشند می‌دانند متاسفانه این ماجرا سال‌هاست به یک روند عادی در برنامه‌سازی تبدیل شده؛ به گونه‌ای که اگر غیر از این باشد انگار یک اتفاق غیرعادی، عجیب و باورنکردنی رخ داده! اکنون سال‌ها از زمانی که ورشکستگیِ مالی صدا و سیما تنها یک شایعه‌ی درِگوشی بود می‌گذرد و در حال حاضر روزی نیست که رسانه‌ها اخبار این موضوع باورنکردنی را برای مخاطبان پوشش ندهند (از طرح گلایه‌های هنرمندان نسبت به عدم وصول چک‌هایشان گرفته تا خانه‌خرابی تهیه‌کننده‌هایی که برای ادامه یا تکمیل برنامه مجبور شده‌اند پول نزول بگیرند و جدا از طلاهای همسر، فرش زیر پا، ماشین‌ و حتی خانه‌شان را هم فروخته‌اند) وضعیتی که مدیران فعلیِ تلویزیون میراث‌دار آن هستند، بیش و پیش از هر چیز ناشی از تاخیرهای بسیار طولانی‌مدت (حتی تا سال‌ها!) در پرداخت‌ دستمزدها و هزینه‌هایی‌ست که مدیران قبلی پای سندهای رسمی و مکتوب آن‌ها را امضا کرده‌اند اما متاسفانه به دلیل وجود حفره‌های قانونی و ضعف در ساختار کلانِ اداری، به‌دشواری امکان رسیدگی به آن‌ها وجود دارد (چندی پیش و در بازگشت از مزار یکی از هنرمندان، با یکی از مجری‌ها و تهیه‌کننده‌های تلویزیون همسفر شدم که می‌گفت از تلویزیون چند میلیارد تومان طلب دارد و جز دعا هیچ کار دیگری از او برنمی‌آید!) بعضی‌ها هم که از این شرایط ناامید شده‌اند، مسئولان ذی‌ربط را به خدا واگذار کرده‌اند و در رفت و آمد بین تپه‌های جام جم، از اتلاف عمر و فرسودگیِ روح و جان خود صرف‌نظر کرده‌اند. یا به تعبیر یکی از تهیه‌کننده‌ها که اخیراً به شکلی معجزه‌آسا از سکته‌ی قلبی جان سالم به در برده: از نبردی دُن‌کیشوت‌وار با آسیاب‌های بادی!
شاید اگر روزی رسانه‌ای پیدا شود و در این‌باره فراخوان صادر کند (که ای زخم‌خوردگان! تجربه‌ی دردناک خود در این زمینه را با ما و دیگران به اشتراک بگذارید) شک ندارم که از دل آن، داستان‌های غریب و شاید بسیار هول‌ناکی بیرون خواهد آمد. گذشته از تلاش‌های فردیِ برخی مدیران سازمان (خصوصاً در زمینه‌ی سر و سامان دادن به حیطه‌ی مستندسازی) آن‌چه که از ورایِ برج و باروی این قلعه خودنمایی می‌کند متاسفانه نشانی از بهبود شرایط مالی– و طبعاً کیفیت برنامه‌ها– ندارد و در مواردی حتی آخرین کورسوی امید را نیز از بین می‌بَرَد. روسای شبکه‌ها و مدیران میانیِ تلویزیون بی‌وقفه در رفت و آمدند و به شکلی طبیعی تنها می‌توانند پاسخ‌گوی دوران کوتاهی باشند که خود، پشت میز مدیریت آن بوده‌اند. ریاست سازمان هم یک‌نفر مثل من و شماست که نه عصای موسی دارد و نه دَمِ عیسی را! گره‌ی کورِ این مشکل، درست مثل جلوگیری از نابودی کامل دریاچه‌ی ارومیه، تنها با صرف وقت، تغییر مسیر منابع اصلی و جلوگیری کامل و سخت‌گیرانه از برخی اقدامات غیراصولی و نادرستِ قبلی بازشدنی‌ست؛ نه با رو برگرداندن، فرافکنی و مسئولیت‌ناپذیری. البته بعید می‌دانم از بین مدیران تلویزیون کسی کتاب مهرجویی را خوانده یا دست‌کم حتی آن را ورق زده باشد اما بد نیست این‌گونه افراد دست‌کم برای یک‌بار هم که شده خود را جزو برنامه‌سازان تصور کنند و ببینند برخوردهای قهری و عدم پرداخت‌ به‌موقع بودجه و دستمزدها چه بلایی می‌تواند سر آدم‌ها‌ بیاورد. متاسفانه در کشور ما استعفا دادن و عذرخواهی کردن هم رسم نیست؛ و به همین خاطر مدیران (در هر رده و رتبه‌ای که باشند) به ندرت به چنین کاری (بخوانید: چنین خفتی) تن می‌دهند. اما اگر روزی، مدیری به همین خاطر از سازمان خود جدا شد، دست‌کم می‌تواند آسوده‌وجدان باشد که با پافشاری بر یک اشتباه جمعی، زندگی و آینده‌ی نیروهای خود را به خطر نینداخته؛ و مهم‌تر از همه این ‌که از بروز آسیب جدی به خانواده‌های آن‌ها جلوگیری کرده است. بهزاد جاوید، قهرمان بخت‌برگشته‌ی تازه‌ترین کتاب داریوش مهرجویی، تنها یکی از میان خیل این نیروهاست.


نکته: این یادداشت پیش از این در پانصد و نهمین شماره‌ی ماهنامه‌ی فیلم (خرداد 95) به چاپ رسیده است.

گفت‌وگو با حسن فتحي، كارگردان سريال زمانه

از روزي كه پخش زمانه شروع شد قرارمان با سردبير صنعت‌سينما اين بود كه بعد از تمام شدن سريال با حسن فتحي گفت‌وگو كنيم؛ زماني كه آدم‌هاي این زمانه، داستان زندگي خود را تعريف كرده و قطار سريال در ايستگاه پاياني آرام گرفته باشد. اما اين قطار زماني به مقصد رسيد كه موتور محرك آن تازه گرم شده بود و مي‌توانست يك فصل ديگر هم تماشاگران را با خود همراه كند. به عبارتي ديگر شرايط خاص زمانه‌اي كه اين سريال در آن توليد شد به گونه‌اي بود كه شايد فقط باید با يك ترمز محكم به نقطه پايان مي‌رسيد! پاياني كه البته– و همان‌گونه كه در متن گفت‌وگو می‌خوانید– به شكلي غيرمنتظره با پايان يك فصل درخشان و پر فراز و نشيب از كارنامه سازنده‌اش همراه است.
حالا كه فصل تماشاي «خود» در آينه زمانه به پايان رسيده و در آستانه تعطيلات سال نو هستيم شايد بد نباشد يك‌بار ديگر لحظه‌هاي اين پاورقي تصويري را مرور كنيم و ضمن مطالعه اطلاعاتي كه در اين گفت‌وگو رد و بدل شده، تلخي گَس و دلهره‌آور حرف‌هاي سازنده‌اش را مزه‌مزه كنيم. حرف‌هايي كه اگر به جای گزینش (در قالب بریده جراید) به صورت کامل به کارتابل مدیران تلویزیون راه پیدا کند قاعدتاً بايد بتواند توفان ایجاد کرده و بهار این عزیزان را به خزان تبديل كند!

اين‌ گفت‌وگو در يك‌صد و بيست و هشتمين شماره ماهنامه صنعت سينما منتشر شده است.

 

ادامه نوشته

گفت‌وگو با يدالله صمدي، كارگردان سريال «شوق پرواز»

قرار بود بعد از تمام شدن سريال شوق پرواز با يدالله صمدي گفت‌وگو كنم. اين موضوع را با خود صمدي هم در ميان گذاشته بودم و طبعاً ايشان هم اين نكته را پذيرفته بود. اما وقتي نمايش آخرين قسمت سريال با برگزاري جشنواره– و چاپ ويژه‌نامه آن– مصادف شد، تنها كاري كه مي‌شد انجام داد اين بود كه زمان گفت‌وگو را به كمي جلوتر منتقل كنيم تا دست‌كم، پرداختن به اين سريال– كه در حد و اندازه خودش، لحظه‌هاي قابل تاملي داشت– در هياهوي روزهاي شلوغ جشنواره، گم يا فراموش نشود. حالا با اين تفاصيل تصور كنيد راضي كردن يدالله صمدي به تغيير زمان گفت‌وگو چه‌قدر دشوار بوده است! آن‌هم در مقطعي كه ايشان كمي ناخوش احوال و تحت مداوا بود. در نهايت، ايشان كه روزهاي بسيار شلوغي را پشت سر مي‌گذاشت انجام گفت‌وگو به صورت تلفني را پذيرفت و كار، سر گرفت. آن‌چه در پي‌آمد اين مقدمه مي‌خوانيد حاصل اين گفت‌وگوي شبانه و تلفني‌ست؛ گفت‌وگويي كه شايد از جذابيت‌هاي كم‌تري– نسبت به مصاحبه حضوري– برخوردار باشد اما به هر حال خالي از لطف نيست.

ادامه نوشته

نخستین قيام ضد ظلم در حكومت اسلامی/ گفت‌وگو با داوود ميرباقری، كارگردان مختارنامه

چهار سال تحقيق و پژوهش و نگارش فيلم‌نامه و پنج سال فيلم‌برداری و تدوين و آماده‌سازی به اضافه تقريباً بيست ميليارد تومان هزينه، حاصل توليد مجموعه‌ای درباره زندگی مختار ثقفی بود كه به گفته سازنده‌اش بيش از بيست هزار نما داشت و براي ساخت صحنه‌های جنگ و نبرد تن به تن آن، جلوه‌های تصويری و ميدانی نامحسوس و فراوانی به كار رفته بود. مجموعه‌ای كه يكی از شاخص‌ترين و به ياد ماندنی‌ترين مجموعه‌هاي تاريخ تلويزيون به حساب می‌آيد و بدون شك استاندارد ساخت آثار تاريخی را نه يك قدم كه چند گام به پيش رانده است.

ادامه نوشته

كيومرث پوراحمد خطاب به ضرغامی: وامصيبتا! فارسی وان‌ها چنان محاصره‌مان كنند كه نتوانيم نفس بكشيم!

دلم می‌خواهد حذفياتی كه روی پرانتز باز اعمال شده را بهانه كنم و جداً به آقای ضرغامی بگویم فکری بکنند برای قیچی بی‌منطق پخش. و هشدار بدهم به صاحب‌منصبان با نفوذی که به آقای ضرغامی فشار می‌آورند و به آن‌ها بگویم فارسی‌ وان را ببینید. که این تازه اول راه است. فارسی وان‌های بیش‌تری وجود دارد یا در راه است. چنان محاصره‌مان می‌کنند که نتوانیم نفس بکشیم! اگر به ایران و فرهنگ ایران علاقه‌مندید دست بردارید از این همه فشار و خط و نشان کشیدن برای ما. این همه هشدار که در اطراف‌تان هست کافی نیست؟ این شما هستید که مسوول قهر مخاطبان تلويزيون شده‌اید. مسوول محبوبیت میلیونی فارسی وان، شما هستید. عکس‌ها و فیلم‌هایش را دیده‌اید؟ حتا عشايرِ در حال كوچ هم دیش و ماهواره دارند با موتوربرقِ قابل حمل یا باطری ماشین فارسی وان را نگاه می‌کنند. وای به حال ما. وامصیبتا! حالا شما باز بچسبید به چند تار مو یا كلمه "بول" یا یک تکان دادن سرخوشانه سر و دست (مثلاً رقص) در یک لحظه شادی و...و...و...

اين‌ تنها بخشی از حرف‌ها و درد دل‌های كيومرث پوراحمد درباره سانسورها و تغييراتی است كه در ساعت پخش پرانتز باز اعمال شده. اين گفت‌وگو كه در ادامه مطلب می‌توانيد آن را بخوانيد در تازه‌ترين شماره صنعت سينما (شماره 97) به چاپ رسيده است.

ادامه نوشته

يك گفت‌وگو درباره «در چشم باد» و واكنش غيرمنصفانه مسعود جعفری‌جوزانی

تلفن زنگ می‌زند. شهرام جعفری‌نژاد پشت خط است. می‌دانم مجله زير چاپ است.حدس می‌زنم می‌خواهد برای شماره بعدی صنعت سينما سفارش مطلب بدهد. گوشی را برمی‌دارم. بعد از سلام و احوال‌پرسی معمول می‌پرسد: «روزی كه برای مصاحبه با ‌جوزانی رفته بودی اتفاق خاصی افتاد؟» می‌گويم: «نه. چه‌طور مگه؟» می‌گويد:«همين‌جوری... آخه جوزانی تماس گرفت و برخورد بد و تندی كرد كه تو اين ده بيست سال گذشته كه من می‌شناسمش سابقه نداشت!» با تعجب می‌پرسم: «چه برخوردی؟!» می‌گويد: «اولاً وقتی مصاحبه را براش فكس كرديم چند روز معطل كرد تا آن را بخواند و نظر بدهد. بعد هم كه آن را خواند تماس گرفت و گفت: «حق نداريد حتا يك كلمه‌ش رو جابه‌جا كنيد! در ضمن، اين كی بود فرستاده بودين براي مصاحبه؟ يه سری چيزها رو از خودش سر هم كرده، يه سری چيزا رم اصلاً من نگفته بودم، بعضی چيزا هم كه...»»
ناخودآگاه ياد روز انجام گفت‌وگو می‌افتم. ياد اين‌كه وقتی به «عمو جان» (اصطلاحی كه معمولاً خود جوزانی به كار می‌برد و بين سينمايی‌ها به شناسه او تبديل شده) گفتم: «برای من خيلی مهم است كه اگر كسی بيست سی سال بعد هم اين گفت‌وگو را مطالعه كرد هم‌چنان برايش جذاب و آموزنده باشد» چشم‌هايش برق خاصی زد و گفت: «خيلی خوش‌حالم و به‌خاطر اين توجه بهت تبريك می‌گم!»
در صورت تمايل به ادامه ماجرا روی ادامه مطلب کلیک کنید.

ادامه نوشته

گفت‌وگو با فرج‌الله سلحشور، كارگردان مجموعه تلويزيونی «يوسف پيامبر»

روزی كه برای مصاحبه با سلحشور به دفتر او رفته بودم كمی عصبی بودم و طبعاً حال و روز چندان مساعدی نداشتم؛ يكی دو بار با بدفهمی و بدقولی روابط‌عمومی دفتر او مواجه شده بودم و يكی دو بار با بدفهمی و بدقولی خود او. روز مصاحبه، درست چند دقيقه قبل از شروع مصاحبه يكی از چهره‌‌های سياسی، سر زده به ديدن او آمد و من مثل يكی دو دفعه قبل مجبور شدم يكی دو ساعت توی خيابان‌های اطراف دفتر او (بهار و هفت‌تير و كريم‌خان) بالا و پايين بروم و پرسه بزنم تا نوبتم شود! اگر اصرار سردبير مجله نبود و توی رودربايستی با خودم قرار نگرفته بودم (آخر، اين چندمين بار بود كه به خاطر سلحشور به مركز شهر می‌رفتم و ساعت‌ها وقت تلف می‌كردم) بايد قيد آن مصاحبه را زده و برمی‌گشتم اما با سماجت ماندم تا دست‌كم برای رفع كنجكاوی هم كه شده، او را از نزديك ببينم و بفهمم چطور آدمی است.
اولين بار زمانی كه دوازده سیزده سالم بود او را روی ديوار مسجد محله‌مان ديده بودم (او بازيگر اصلی توبه نصوح (محسن مخملباف) بود و آن فيلم را برای بچه‌ها و مسجدی‌های محل ما نمايش می‌دادند تا شايد عبرت بگيرند!) و حالا بعد از سال‌ها برای اولين‌بار به دفترش رفته بودم تا او را ملاقات كنم. وقتی دستگاه ضبط صدا را روشن كردم سلحشور گفت: «قبل از اين كه مصاحبه را شروع كنيم، از شما به عنوان يك مطبوعاتی می‌خواهم بپرسم می‌دانيد چرا بر و بچه‌های سينما و مطبوعات سينمايی ميانه‌شان با من و يوسف خوب نيست؟ و خيلی‌هايشان ما را تحويل نمی‌گيرند؟» گفتم: «جواب دادن به اين سوال به اين راحتی‌ها نيست؛ خيلی مفصل است.» گفت: «حالا شما يك ذره‌اش را بگو!» گفتم: «بخشی از اين مشكل كه شما می‌گوييد، به ايرادات تكنيكی آن‌ها از سريال يوسف ‌پيامبر برمی‌گردد و بخشی از آن ناشی از جايگاه شما به عنوان يك فيلمساز دولتی است.» گفت: «يعنی چی؟!» گفتم: «يعنی شما و چند نفر ديگر جزو كسانی هستيد كه فقط به دليل جايگاه‌ و وابستگی‌های‌تان امكان ساخت فيلم پيدا می‌كنيد نه به خاطر شايستگی‌هايتان در كارگردانی. و در ضمن به خاطر پوسته تلخی كه داريد و تندی‌هايی كه از خود نشان می‌دهيد طبيعی است خيلی‌ها با شما مشكل داشته باشند و نتوانند ارتباط گرم و عميقی برقرار كنند.»
البته اين حرف‌ها او را به فكر وادار كرد و باعث شد كمی مكث و سكوت كند؛ اما باعث نشد از مواضعش عقب‌نشينی كند و به شكلی قابل پيش‌بينی اغلب تحليل‌ها را به نفع خود تغيير داد. او در جايی از مصاحبه گفت: «اگر همه سينماگران ما دور هم جمع شوند علم، فهم، سلامت‌ نفس و صحت عمل‌شان حتا به اندازه يكی از دانشمندان مذهبی نيست!» و در جای ديگری حتا پا را از اين هم فراتر گذاشت و در حالی كه اساساً شهرت و جايگاهش را مديون سينماست گفت: «من برای سينما چندان ارزش قائل نيستم. بود و نبود سينما در جامعه ما چندان ارزش ندارد. اين تلويزيون است كه در همه خانه‌ها وجود دارد و مردم پای آن می‌نشينند!»
به‌هرحال آن‌چه می‌خوانيد متن كامل آن گفت‌وگوست كه همزمان با پايان نمايش يوسف پيامبر انجام شد و در شماره 83 ماهنامه صنعت سينما به چاپ رسيد.

ادامه نوشته

گفت‌وگو با حسن هدايت، كارگردان سريال كارآگاه علوی

يكی داستان؛ پر آب چشم

از انجام‌دادن مصاحبه به‌صورت كتبي چندان دل خوشي ندارم. باوجود آن‌كه متن نهايي با كم‌ترين زحمت از طرف گفت‌وگو شونده آمادة حروف‌چيني و چاپ مي‌شود، اما نتيجة كار چندان روشن نيست و نمي‌توان به طرف ديگر، چندان فشار آورد كه ضمن رعايت قاعدة بازي و حفظ لحن ديدار حضوري، از نوشتن پاسخ‌هاي كوتاه و يك كلمه‌اي و تستي صرف نظر كند. چند سال پيش، زماني كه يكي از فيلم‌سازان اصرار كرد كه گفت‌وگو را به‌صورت كتبي انجام بدهيم نزديك پنجاه سوال براي او طرح كردم تا در نهايت، وقتي متن را تحويل مي‌گيرم دست‌كم به سي‌تاي آن‌ها جواب داده باشد ولي حاصل كار پاسخ‌هايي يك كلمه‌اي يا در نهايت، يك جمله‌اي بود كه حجمي به مراتب كم‌تر از يك صفحه را در بر مي‌گرفت! اما خوش‌بختانه اين‌بار و در گفت‌وگو با حسن هدايت چنين اتفاقي نيافتاد و پاسخ‌ها كم‌وبيش همان بود كه انتظارش مي‌رفت. به‌هرحال در تراكم انبوه روزمرگي‌ها و شدت‌گرفتن كمبود وقت‌ها، بيش از اين نمي‌شد توقع و انتظار داشت؛ حاصل، همين است كه در ادامه مطلب پيش روي شماست.

ادامه نوشته

گفت‌وگو با محمدمهدي عسگرپور؛ كارگردان مجموعة تلويزيوني گل‌هاي‌گرمسيري

از زمان اكران قدمگاه به اين‌سو اين دومين بار بود كه با عسگرپور گفت‌وگو مي‌كردم. در اين فاصله او اقليما را ساخت كه چندان موفق نبود و در فرانسه فيلمي را كارگرداني كرد كه هنوز به نمايش‌عمومي درنيامده. ملاقات ما در خانه‌سينما و در فاصله‌ي كوتاه برگزاري دو جلسه انجام شد؛ گفت‌وگويي كه شايد بهتر بود دربرگيرنده‌ي نكات ريز و مهم‌تري باشد ولي با وجود زمان كوتاه و نيم‌ساعته‌يي كه براي مصاحبه در نظر گرفته شده بود حرف‌هاي خوب براي شنيدن – و خواندن- كم نداشت.
اين مصاحبه در تازه‌ترين شماره‌ي ماهنامه‌ي صنعت‌سينما (شماره‌ي 78) به‌چاپ رسيده و براي مطالعه‌ي آن مي‌توانيد روي ادامه‌ي مطلب كليك كنيد.

ادامه نوشته

گفت‌وگو با كيانوش عياری؛ كارگردان مجموعه تلويزيونی «روزگار قريب»

اگر ناموفق بودن فيلمسازان سينمای ايران در قاب تلويزيون را يك اصل ندانيم و به برخی نمونه‌های كم‌فروغ سال‌های اخير دل‌خوش كنيم، آن‌وقت شرايطی پيش می‌آيد تا مجموعه‌ای با ويژگی‌های روزگار قريب را يكی از شاخص‌ترين توليدات سال‌های اخير بدانيم؛ خصوصاً وقتی مصائب توليد آن (يعنی همان‌چيزی كه فيلمساز در اين گفت‌وگو به آن پرداخته) را دريابيم و ماراتون خستگی‌ناپذير تلاش برای پيوند توليد آن به پخش را به چيزی در حد معجزه تعبير كنيم! گفته‌های كيانوش عياری را که می توانید در ادامه مطلب بخوانید بازگوكننده چنين شرايطی است.

ادامه نوشته

گفت و گو با کمال تبریزی / به بهانه پایان پخش مجموعه تلویزیونی "شهریار"

شايد كمی عجيب و باورنكردنی به‌نظر برسد ولی آن‌طور كه كمال تبريزی در اين گفت‌وگو اشاره کرده؛ ساخت اين زندگی‌نامه تصويری بدون پرداخت حتی يك ريال (حق استفاده از مالكيت معنوی از داستان زندگی و آثار نوشتاری) به ورثه و خانواده محترم شهريار انجام شده است؛ نكته‌ای كه توجه به آن می تواند زمينه‌ساز بستر مناسبی برای پذيرش مفاد قانون جهانی كپي‌رايت در ايران باشد و البته برای برداشته شدن گام‌های بزرگ و بلند بعدی در این زمینه نقطه‌عطف مناسبی برای این موضوع قلمداد شود.


 اين گفت و گو در تازه ترين شماره ماهنامه صنعت سينما (شماره ۷۱) به چاپ رسيده است.

ادامه نوشته

گفت‌وگو با بهرام عظيم‌پور ، نويسنده فيلمنامه و کارگردان مجموعه تلويزيونی «بيداری»

قضاوت بر قضاوت

اگر به تيتراژ تعدادی از بهترين فيلم‌ها و مجموعه‌های توليدشده در سال‌های اخير مراجعه کنيد بدون شک نام بهرام عظيم‌پور را در توليد مهم‌ترين‌هايشان خواهيد ديد؛ آن‌هم به عنوان دستيار کارگردان، برنامه‌ريز و بازيگردان. از آن‌جا که دستياری همواره سکويی برای پرتاب به سوی کارگردانی به حساب آمده، گفت‌وگو با این فیلمساز نوآمده که در تازه ترین شماره ماهنامه صنعت سینما به چاپ رسیده میکوشد پاسخی برای حضور ديرهنگام او در اين عرصه بيابد و تا حدی که نمايش شش قسمت از مجموعه تلویزیونی بيداری ايجاب می کند به ويژگی‌هاي آن بپردازد. گو اين‌که به دليل فرصت کم و حجم محدود صفحه‌های ماهنامه، بيش از اين امکان پرداختن به مستندهای اين فيلمساز و ديدگاهايش در زمينه بازيگردانی و کارگردانی فراهم نشده است.


سال‌هاست شما را به عنوان دستيار کارگردان، برنامه‌ريز و مسئول انتخاب بازيگران مي‌شناسيم. با توجه به اين‌که اغلب دستياران پس از کار در چند فيلم به کارگردانی و ساخت فيلم روی می‌آورند فکر نمی کنيد کمی دير وارد اين حيطه شده‌ايد؟
فکر می‌کنم اين موضوع به روحيه افراد مختلف برمی‌گردد و البته شرايط عمومی. خوشبختانه من از اين نقطه‌نظر مشکلی برای ورود به جرگه کارگردان‌ها نداشتم. حتی جالب است بدانيد من از سيزده چهارده سال پيش براي کار سينمايی تهيه‌کننده داشتم. محسن مخملباف که اصلاً دوتا از نوشته‌هايش را برای ساخت به من پيشنهاد کرده بود. يکی از آن فيلمنامه‌ها هنوز پيش من است؛ به نام دو پرنده. خودش هم برای تهيه‌کنندگی آن‌ها پيش‌قدم بود. دقيقاً همان سالی که محرم زينال‌زاده فيلمنامه مخملباف (مرد ناتمام) را جلوي دوربين برده بود. يکی ديگر از کسانی که مرا به ساخت فيلم سينمايی تشويق می‌کرد، ابراهيم حاتمی‌کيا بود. او در اين زمينه هميشه از من حمايت می کرد. ضمن اين‌که به دليل ارتباط با تهيه‌کننده‌های مختلف، اين امکان برايم وجود داشت که فيلم بسازم، اما حقيقت اين است که شرايط، آن‌طور که من مي‌خواستم فراهم نشد و در ضمن، عجله چندانی هم برای کارگردانی فيلم داستانی نداشتم. برخلاف آن‌که به حوزه‌هايی مثل تئاتر و سينمای مستند عشق می ورزيدم و از هر فرصتی برای کار در اين زمينه‌ها استقبال می‌کردم. اصلاً فعاليت در زمينه سينمای مستند از سال 1373 تابه‌حال جزو دغدغه‌های اصلی من به حساب می‌آيد. الآن نزديک بيست سال است که من در اين حرفه هستم، اما هر چند وقت يک‌دفعه به سرم می‌زند که اين حرفه را رها کنم و بروم سراغ کاری ديگر! چون اين کار را بيشتر يک وسيله بيانی می‌دانم؛ وسيله‌ای که آدم بهتر می‌تواند خودش را در آن پيدا کند. 


برای خواندن بقیه گفت و گو روی این جا کلیک کنید.

ادامه نوشته

گفت‌وگو با حسن فتحی ، نويسنده فيلمنامه و کارگردان مجموعه تلويزيونی «مدار صفر درجه»

با ترس و لرز در مثلث تاريخ ، روان‌شناسی و فلسفه

ظاهراً امسال را بايد موفق‌ترين مقطع در کارنامه حرفه‌ای حسن فتحی به شمار آورد. او در ماه‌های گذشته و در يک خوش‌شانسی مثال‌زدنی ــ و تاريخی ــ دو مجموعه تلويزيونی پرطرفدار را در حال پخش داشت (مدار صفر درجه را از شبکه يک و ميوه ممنوعه را از شبکه دو) و به ظريف‌ترين شکل ممکن موفق شد پرده‌ها را کنار بزند و از موانع و محدوديت‌هاي پيش رو عبور کند؛ موانعی که پيش از اين به خطوط ملتهب و قرمز تعبير می ‌شد و امروز، با تغيير در جهت‌گيری و ديدگاه مديران سازمان ظاهراً توهمی بيش نبوده است. به هر شکل، پرداختن به مضمون تاريخی جايگاه قوم يهود، در کنار کمک به استانداردهای فنی و نمايشی و نيز عبور از دواير ملتهبی نظير ريشه‌های صهيونيسم در ايرانِ سال‌های دور فرصت مناسبی فراهم کرد تا به بهانه ی تازه ترین شماره ماهنامه صنعت سینما پای حرف‌های اين مجموعه‌ساز تلويزيونی بنشينم. گو اين‌که در بعضی بخش‌های گفت‌وگو به فراخور موضوع بحث، اشاره‌های کوتاهی هم به ميوه ممنوعه شد و فتحی تا جايی که لازم بوده به آن پاسخ داده است. متن کامل این گفت و گو با کلیک کردن روی ادامه مطلب در اختیار شماست.

ادامه نوشته

گفت‌وگو با سروش صحت، کارگردان مجموعه‌ی تلويزيونی «چارخونه»

این روزها (يا شايد بهتر باشد بگوييم اين شب‌ها) مجموعه طنزآميز چارخونه بيشترين آمار جذب مخاطب را به خود اختصاص داده و اين برای سروش صحت ــ که برای اولين‌بار در جايگاه کارگردانی قرار گرفته ــ امتياز کم و کوچک و بي‌اهميتی نيست. به همين دليل و به سفارش دوست عزیزم شهرام جعفری نژاد ، گفت‌وگوی تلويزيونی تازه ترین شماره مجله صنعت سینما را به اين برنامه‌ساز موفق اختصاص داده‌ايم. کسي که با اشراف به مشکلات و ضعف‌ها از خود قهرمان نمی‌سازد و برخلاف خيلی‌ها ــ که با شنيدن نظر منفی اطرافيان، رو ترش می‌کنند و ديگر جواب سلام آن‌ها را هم نمی‌دهند! ــ با روی باز به نقدهای منفی گوش مي‌دهد؛ ويژگی خاصی که در روزگار ما امتياز کم و کوچک و بی اهميتی نيست.
وقتی داشتم برای انجام مصاحبه به اين‌جا می‌آمدم توی ترافيک گير کرده بودم و داشتم راديو گوش می‌کردم. در يکی از برنامه‌ها جمله‌ای خوانده شد که شايد اشاره به آن در ابتدای اين گفت‌وگو خالی از لطف نباشد. اين جمله را جاناتان سويفت گفته: «طنز، آينه‌اي است که مردم در آن چهره همه ــ به‌جز خودشان ــ را می‌بينند.»
البته فکر کنم گاهی وقت‌ها آدم چهره خودش را هم در اين آينه می‌بيند.
پس با اين تعبير چندان موافق نيستيد.
نه خيلی. چون همان‌طور که گفتم آدم گاهی وقت‌ها چهره خودش را هم در طنز می یبيند. البته به خود طنز هم ارتباط دارد؛ گاهی وقت‌ها آدم چهره خودش را در آن می‌بيند و گاهی وقت‌ها هم چهره هيچ‌کس ديگری را نمی‌بيند.
اصلاً اين‌نوع تعابير، موقع برنامه ساختن به کارتان می‌آيد؟
اين‌گونه تعابير برايم جالب است، اما آن‌ها را به کار نمی‌گيرم.
به‌هرحال در سال‌های اخير، تجربه‌های متفاوتی در زمينه طنز از تلويزيون پخش شده که همين نکته، فيلمسازی را که می خواهد برای اولين‌بار يک مجموعه نودقسمتی شبانه را کارگردانی کند دچار تشويش و اضطراب می‌کند.
دلواپسی و اضطرابی را که به آن اشاره می‌کنيد من هم داشتم، چون به‌هرحال اولين‌بار بود که داشتم کارگردانی می‌کردم و همين نکته اضطرابم را چندبرابر می‌کرد، اما زمانی که با همفکری دوستانم تصميم گرفتم ساخت اين مجموعه را بپذيرم، چندان در انديشه «در انداختن طرحی نو» نبودم. به‌هرحال در سال‌های اخير من به عنوان نويسنده و بازيگر در مجموعه‌های طنزآميز حضور داشتم و از معضلات و محدوديت‌های چنين برنامه‌هايی آگاه بودم. می‌دانستم چهل دقيقه برنامه ضبط کردن براي هر روز يعنی چه و می‌دانستم اين فشارِ کاری ضمن اين‌که شايد خيلی از موقعيت‌ها را از آدم بگيرد ممکن است خيلی موقعيت‌های ديگر را هم به آدم بدهد و البته در برخی موارد خاص، ممکن است يک اتفاق پر از خلاقيت و نوآوری هم به وجود بيايد. من به اين فکر کردم که اگر چنين کاری بتواند با مخاطب عام تلويزيون (يعني مخاطبی که شب‌ها خسته به خانه برمی‌گردد تا تلويزيون تماشا کرده و استراحت کند) ارتباط برقرار کند، تا همين جايش براي من خيلی شيرين و دلچسب خواهد بود که به نظرم به مرور اين اتفاق افتاده و هرچه برنامه بيشتر جلو می‌رود بهتر توانسته با مردم ارتباط برقرار کند. 


برای مطالعه باقی مانده گفت و گو می توانید روی ادامه مطلب کلیک کنید.

ادامه نوشته

گفت‌وگو با همايون اسعديان، کارگردان مجموعه‌ی تلويزيونی «راه بی‌پايان»

آن چه در پی آمد این مقدمه می خوانید گفت و گویی است که در تازه ترین شماره ماهنامه صنعت سینما (شماره ۶۳ / پانزدهم مهر ماه) به چاپ رسیده است. بعد از  بچه های خیابان این دومین و تازه ترین مصاحبه من با این مجموعه ساز موفق تلویزیونی است ؛ فیلمسازی که با  اگه بابام زنده بود (یک کار ضعیف مناسبتی که ماه رمضان سه سال پیش از تلویزیون پخش شد) کمی به بیراهه رفته بود و خوش حالم که حالا با راه بی پایان به مسیر اصلی خود بازگشته است. اصلاً به خاطر ناراحتی از این موضوع بود که با طرح همین پرسش ، سر صحبت را با او باز کردم و گفت و گو آغاز شد:

به نظر می‌رسد بعد از انحراف کوتاه‌مدتی که مجموعه مناسبتی "اگه بابام زنده بود" در مسير فيلمسازی شما به وجود آورد ، با "راه بی پايان" به مسيري که به آن تعلق خاطر داريد و مورد علاقه شماست برگشته‌ايد. نمی‌دانم اين تعبير را در مورد "اگه بابام زنده بود" قبول داريد يا نه؟
واقعيت اين است که ساخت آن مجموعه براي من يک‌جور آزمايش بود. پيشنهاد شد در زمانی بسيار کوتاه آن مجموعه را برای نمايش در ماه رمضان بسازم. ضمن اين‌که فيلمنامه‌ای به آن‌صورت وجود نداشت و من مجبور بودم کار را با يک طرح چهارده‌صفحه‌ای پيش ببرم. بنا به دلايل متعددی تصميم گرفتم آن کار را انجام دهم. می‌خواهم بگويم اين‌طوری نبود که نقطه‌نظر يا ديدگاه‌هايم درباره سينما عوض شده باشد، قرار هم نبود ادامه پيدا کند. به همين دليل وقتی دوباره کارگردانی طرح‌هايی شبيه آن پيشنهاد شد قبول نکردم ، چون انجام دادن چنين کاری فقط يک ‌بار برايم جذابيت داشت. به‌هرحال آن‌هم يک‌نوع کار بود که جذابيت‌های خاص خودش را داشت؛ ساخت نهصد دقيقه فيلم داستانی، آن‌هم در مدت زمانی کوتاه که البته برخورداری از زبان طنز هم در اين تصميم‌گيری دخالت داشت.
به‌هرحال از فيلمسازی که با مجموعه تلويزيونی بچه‌های خيابان توقع مخاطبان خود را بالا برده، انتظار بيشتری می‌رود.
اساساً نبايد از يک فيلمساز انتظار داشت هميشه مسير رو به جلويی داشته باشد. اگر اين‌طوری بود هيچ‌کدام از فيلمسازان بزرگ و سرشناس دنيا، فيلم ضعيف در کارنامه خود نداشتند. به‌هرحال آدم با افت‌وخيز مواجه است و شرايط هميشه بر وفق مراد او نيست. البته نيت همه فيلمسازان اين است که کار به کار و فيلم به فيلم، پيشرفت داشته باشند. به‌هرحال يک‌وقت‌هايی همه‌چيز با هم جور درمي‌آيد و آدم به نتيجه مطلوب می‌رسد. يک‌وقت‌هايی هم اين‌طوری نمي‌شود. يک مجموعه شرايط، عامل آن است که از نگاهی، خيلي شبيه بازی فوتبال هم هست. مثل تيمی که اين هفته خيلي خوب بازی می‌کند و نتيجه می‌گيرد، اما هفته آينده گويی طلسم شده و به خواب رفته است! در دنيا هيچ کارگردانی را نمی‌توانيد بياييد که مسير يک دست و کاملی را طی کرده باشد. در کارنامه فيلمسازی همه کارگردان‌ها، اين اوج و حضيض ديده می‌شود.

برای مطالعه باقی مانده مصاحبه می توانید روی ادامه مطلب کلیک کنید.

ادامه نوشته

گفت و گو با داریوش فرهنگ

آنچه  که در پي آمد اين مقدمه مي خوانيد تنها بخشي از اين گفت و گوي نسبتاً طولاني است که در شماره ي پنجاهم مجله «صنعت سينما»  (پانزدهم شهريور ماه) به چاپ رسيده است. براي مطالعه کامل آن مي توانيد به خود نشريه مراجعه کنيد.

 

ادامه نوشته