پنجرههای بیافق/ نگاهی به فیلم «خورشید» (مجید مجیدی)

«خورشید» را میتوان بازگشت موفق و دوبارهی مجید مجیدی به کوچه پس کوچههای جنوب تهران قلمداد کرد. جایی که او با خلق «بچههای آسمان» و ایجاد فضایی تکاندهنده در قلب فقر اصیل و قابل ستایش موفق شد جدا از تماشاگران ایرانی، قلب میلیونها انسان روی زمین را نیز تسخیر کرده و تا یک قدمی فتح اسکار پیشروی کند. «خورشید» ثابت میکند فیلم «محمد رسول الله» با تمام عظمت و جلوهگری بیهودهاش و «آنسوی ابرها» با تمام نگاه عمیق و انسانیاش برای او تنها در حکم وادیهایی بین راه بوده تا به محدودهی این اثر برسد. فیلمی که بیشک محصول دوران پختگی مجید مجیدی و حاصل تجربههای پیشین و گرانقدر او در زمینهی فیلمسازی است.
مجیدی که با فیلمهای اولیهاش («بدوک»، «پدر» و «بچههای آسمان») ثابت کرده بود در زمینهی بازی گرفتن از نابازیگران و خصوصاً کودکان و نوجوانان به تبحر رسیده، در این فیلم نیز یکبار دیگر این استعداد را به نمایش میگذارد و با معرفی روحا... زمانی (نوجوان محور داستان) در کنار تلفیق بازیگران حرفهای و غیرحرفهای این مهارت ستودنی را به رخ میکشد. مهارتی که اوج آن، تلاش برای همسانسازی جنس بازی این دسته از بازیگران (خصوصاً جواد عزتی) و در راس آنها بهرهگیری از هنر علی نصیریان (در نقش هاشم) به عنوان بازیگری کارآزموده و قدیمی است. هنرمندی که در تک لحظههای «خورشید» بار دیگر ثابت میکند پنجرههای بیافق رو به تجربههای بزرگ و کوچک، هنوز و همیشه باز است و باز هم خواهد ماند.
یکی دیگر از این تجربهها بیشک، حضور واقعبینانه و غیرشعاریِ دوربین این فیلم در قلب خیابانهایی است که متاسفانه از حضور کودکانِ کار، مهاجران کشورهای همسایه و انواع و اقسام آسیبهای اجتماعی، خجالتزده است. خیابانهایی که دستکم این فیلم ثابت میکند پر از کودکان و نوجوانان مستعد، خستگیناپذیر و پرتلاشی است که متاسفانه به دلیل همان آسیبها– که ذکرش رفت– از بهرهوری اجتماعی بازماندهاند؛ و البته سازندهی «خورشید» میکوشد تا حد بضاعت خود، زبان حال آنها باشد. کافی است نوع نگاه دردمندانه و مصلحانهی فیلمساز به مقولهی مهاجران افغانتبار و کوچ اجباری آنها به کشورشان را با محصول برادران محمودی در اینباره (یعنی «مردن در آب مطهر») مقایسه کنید تا دریابید فیلم تازهی مجیدی در چه جایگاهی قرار دارد.
شاید اگر فیلمنامهنویسان فیلم (مجید مجیدی و نیما جاویدی) یکی دو حفرهی ریز فیلمنامه را پر کرده و از پیش افتادن مخاطب (در مقصود اصلیِ هاشم و دار و دستهاش از پیدا کردن گنج!) جلوگیری کرده بودند امروز با «خورشید» فروزنده و درخشانتری روبهرو بودیم. فیلمی که طراحی صحنه و فیلمبرداری درخشانی دارد و تا همینجا هم یک سر و گردن بالاتر از اغلب آثار حاضر در بخش رقابتی جشنواره ایستاده است.
مرتبط: پیوند به همین یادداشت در سایت روزنامهی همشهری



بعدازظهر یکشنبه هفدهم آذرماه، سالن سیفالله داد خانه سینما میزبان نمایش و نقد و بررسی فیلم «گوزنها» ساختهی تحسینشدهی مسعود کیمیایی بود.
«دلبند» روایتگر برشهایی از زندگی یک زن کهنسال مازندرانی است که مثل اغلب نیاکان خود (در سدههای دور) همچنان در کار دامداری است. حرفهای که به شهادت متن ابتدای فیلم، در دو دههی اخیر به دلایلی از جمله: دشواریهای انجام این کار، عدم تمایل نسل جدید به پیروی از نسل قبل و البته بیتوجهی دولتها (به این موضوع و اینگونه افراد) به آرامی در حال حرکت به سوی نابودی است. به تعبیری دیگر «دلبند» میکوشد از خلال ثبت چهار فصل از زندگی خانم فیروزه خورشیدی، نمایش پیوستگی عمیق او با طبیعت، و همچنین انس و اُلفتاش با گاوهایی که با آنها بزرگ شده، دلیل پافشاری و ماندنِ یکی از قدیمیترین دامدارهای منطقهی پاجیمیانا بر سر شغل موروثی خود را به نمایش بگذارد. شغلی که خود او از آن به درد شیرینی که خداوند، شرارههایش را از کودکی به جاناش انداخته یاد میکند. متن کامل را در
«بازگشت به خانه» را میتوان یکی دیگر از مستندهای «خودبیانگر» سالهای اخیر به شمار آورد. فیلمی که ظاهراً مرحلهی ساخت آن با مداوای نسبیِ زخمهای کهنهی فیلمساز همزمان بوده و همین که او به اشتراک گذاشتن دوران نقاهت خود با تماشاگران رضایت داده نشان میدهد خوشبختانه مرحلهی درمان را کموبیش با موفقیت پشت سر گذاشته و دستکم بر هراس خود (از قضاوت شدن توسط دیگران) غلبه کرده است. ترسی که البته اصلیترین لایهی این فیلم را نیز تشکیل داده است. متن کامل را در
رابین ویلیامز: به درون ذهن من بیا چنان که از عنواناش هم پیداست میکوشد تا مخاطب را در سفر به عمق ذهن و هزارتوی سلولهای مغز رابین ویلیامز همراهی کند. بازیگری که خبر درگذشت او (در یازدهم آگوست 2014) بیش از آن که به داستان نخنما شده و تکراری شدهی خودکشی بر اثر ابتلا به افسردگی اشاره داشته باشد، نشاندهندهی مسیر لغزنده افراد (در اینجا: کمدینهای همیشه خندان) در عبور از مرز ناامیدی و پذیرش تباهی است. خطر روبهرو شدن با یک «بنبست» کامل که به شهادتِ همین فیلم، توانایی آن را دارد تا بازیگر پرانرژی، طناز و بیقراری با ویژگیهای رابین ویلیامز را نیز به ورطه سقوط و نابودی بکشاند. متن کامل این نوشته در
این روزها که با خروج آمریکا از برنامه جامع مذاکرات هستهای، تصمیمگیری درباره سرنوشت و آینده برنامه اتمی به دشوارترین و در حقیقت به حساسترین بخش خود نزدیک شده، تماشای مستندی درباره اکبر اعتماد، پایهگذار سازمان انرژی اتمی حس و حال ویژهای دارد. مردی که او را پدرِ دانش هستهای در ایران میدانند و ثبت پیشبینی عجیب او درباره سرانجام این مذاکرات فرساینده و طولانیمدت، برگ برنده مستند مورد بحث به حساب میآید: «در یک جمله بگویم مذاکرات [هستهای] ایران و کشورهای غربی به نتیجه نخواهد رسید. اگر هم رسید من به شما میگویم به ضرر ایران خواهد بود.»
همهی درختان من آنگونه که رخشان بنیاعتماد در یادداشت ضمیمه دیویدیِ این فیلم نوشته، از تصمیم به ساخت مستندی درباره محیط زیست و بحرانهای آلودگی هوای تهران حاصل شده است. فیلمی که ظاهراً قرار بوده در سال 1393 به سفارش یکی از سازمانهای مرتبط با این مقوله تولید شود اما به گفته بنیاعتماد، اشتیاق این سازمان که بیش از او و گروهش به ضرورتِ انجام این کار معتقد بوده– و مدیریت آن، اصلاً از همان ابتدا پیشنهاد و قول حمایت مالی را مطرح کرده– آرامآرام کمرنگ شده و مثل اغلب پروژهها و حمایتهای دولتی، در نهایت به دست فراموشی سپرده شده است: «و دیگر نه تماسی برقرار شد و نه اثر و ثمری در پی داشت.» متن کامل را در ادامهی مطلب بخوانید.
چند سال پیش مجلهی [اینک تعطیل شدهی] «صنعت سینما» ویژهنامهای منتشر کرد که سوژهی محوری آن، آخرین ساختهی فیلمسازان سرشناس سینما، و به نوعی میتوان گفت نقطهی مقابل یک پژوهش دربارهی نخستین ساختههای آنها بود. موضوعی که جدا از ناب بودن سوژهاش (هیچ نشریهای تا آن زمان چنین پروندهای منتشر نکرده بود) درسها و پندهای عبرتآموز فراوانی داشت. یکی از آن نکتهها این بود که نشان میداد تقریباً هیچکدام از فیلمسازها آخرین فیلم خود را به قصد «ضرب شست نشان دادن» به همکاران خود یا نمایش «نشانهای از مرگآگاهی» نساخته بود؛ و به همین خاطر واپسین ساخته و به عبارتی دیگر آخرین یادگار به جا مانده از آن فیلمسازان، کمترین تناسبی با بهترین و درخشانترین ساختهشان نداشت و نشان میداد آن فیلمها در زمان و زمانهای تولید شدهاند که سازندگانشان هنوز هم انگیزه و رمقی برای فیلمسازی، و امید و آرزوهای دور و درازی برای زندگی داشتهاند. مصداق بارز چنین ادعایی را میتوان زندهیاد محمدرضا مقدسیان دانست که تازه پس از مدتها بایکوت و بیکاری، فرصت پیدا کرده بود تا انبوهی از ایدهها و سوژههای خود را به زبان تصویر روایت کند. متن کامل را در
عنوان آی آدمها... از یکی از معروفترین شعرهای نیما یوشیج گرفته شده. آنجا که پدرِ شعرِ نو ایران میگوید: «آی آدمها.../ که بر ساحل نشسته شاد و خندانید/ یک نفر در آب دارد میسپارد جان/ یک نفر دارد که دست و پای دایم میزند/ روی این دریای تُند و تیره و سنگین که میدانید...» به این ترتیب نیاز به توضیح ندارد که هدف از تولید چنین فیلمی که دربارهی کمکهای موسسهی خیریهی زنجیرهی امید به کودکان و نوجوانان بیمار ساخته شده، تلنگر زدن به برخی آدمهای منفعل یا بیواکنش در روزگار ماست. آدمهایی که سرهایشان را در گریبان فرو بردهاند و به قول زندهیاد مهدی اخوانثالث «کسی سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را». احتمالاً به همین خاطر هم رخشان بنیاعتماد به جای برگزاری همایشهای موسوم به «همت عالی» و جمعآوری کمکهای مالی، با تمهید جالبی، تماشاگران فیلم خود را به حلقههای متعدد زنجیرهی امید افزوده است. چنان که به شهادت متن ابتدای فیلم، کلیهی درآمد حاصل از فروش دیویدیِ آی آدمها... به موسسهی زنجیرهی امید تعلق دارد؛ و به این ترتیب مخاطبان سینمای مستند با خرید نسخهی قانونی این فیلم در درمان کودکان بیمار سهیم شدهاند. رخداد خجستهای که بیش از هر چیز بر تاثیر چشمگیر سینمای مستند سالهای اخیر بر تحولات اجتماعی و از جمله، رواج خیرخواهی و گسترش نوعدوستی اشاره دارد. متن کامل را در
بزم رزم (سید وحید حسینی) را از برخی جنبههای متفاوت میتوان یک مستند «نمونهای» دانست. شاید مهمترین جنبه آن، پرداختن به زوایای پنهان و ناگفته مانده تصنیفهای آهنگین و پرشور و حالی است که به شهادت خود این فیلم برای جلوگیری از حساسیت نیروهای متدین و مذهبی (کسانی که انقلاب روی دوش بخشی از آنها متولد شد) و البته توجیه حضور سازهای تشکیلدهنده موسیقی (در ارکسترها) به «سرود» تغییر نام داد! متن کامل را در
خوانِ بیخان با نمایی از رانندگی فیلمساز/ راویِ فیلم در جادهای طولانی و بهظاهر بیانتها آغاز میشود؛ و سپس صدای او را میشنویم که میگوید به بهانهی زمینگیر شدن و شرایط نامساعد مادربزرگاش در حال رفتن (و در حقیقت، در حال بازگشت) به زادگاهش مشهد است؛ شهری که بعداً میفهمیم بخش عمدهای از خاطرات تلخ و شیرین زندگی او را در خود جا داده است. نمای پایانی فیلم نیز کموبیش، تکرار همین نماست؛ با این تفاوت که اینبار راوی، پس از در میان گذاشتن (و در حقیقت، به اشتراک گذاشتن) مشکلات و گرفتاریهای خانوادگی خود با بیننده، به سوی آسمانی با ابرهای تیره و بارانزا حرکت میکند. تمثیلی از حرکت جبرآلود فیلمساز و در وجهی عمیقتر، انسان، در بخشی از جادهی زندگی که از بد حادثه اینبار به تنهایی، سکوت و فضایی غمزده آمیخته است.در نهایت، آنچه در فاصلهی این دو نما پیش چشم مخاطب جان میگیرد برشی از سوءتفاهمهای فامیلی و البته مشکلات موجود در زندگی خانوادگیِ سازندهی فیلم است که مثل سایر مستندهای خودبیانگرِ سالهای اخیر (در راس آنها: پیر پسر به کارگردانی مهدی باقری) میکوشد داستان را به نحوی تعریف کند که در پایان، کفهی همذاتپنداری (بخوانید: حمایت) مخاطبان به طرف راوی سنگینی کند. متن کامل را در
هفتاد و شش دقیقه و پانزده ثانیه... با نمایی از تلاشِ عباس کیارستمی برای کنار زدن برف از روی پاترولِ معروف خود آغاز میشود و با تصویری از دویدن و دور شدن او در یک بیشهزار پر از درختهای زیتون به پایان میرسد. آنچه در فاصلهی این دو نما پیش چشم تماشاگر رژه میرود برشهای کوتاه و بلندی از زندگی این فیلمساز سرشناس و جهانی است که شاید در نگاه نخست، معمولی و در برخی موارد حتی پیش پا افتاده به نظر برسد اما عمیقتر که نگاه کنیم، برشهای کوتاه و بلندی از سبک زندگی یا به تعبیری بهتر، نوع نگاه خاص کیارستمی به دنیای اطرافش را به نمایش میگذارد که به لطف مشاهدهگریها و البته نگاه کنجکاوانهی سیفالله صمدیان به پردهی سینمای مستند راه یافته است. نگاهی که گاهی مثل همین نمای آغاز فیلم– که ذکرش رفت– تلاشهای فردی و عمدتاً یکنفرهی کیارستمی برای لذت بردن از زندگی را بازتاب میدهد و گاهی مثل نمای آخر آن، تعبیری از آغوش گشودن او رو به طبیعت و به نوعی، گردن نهادن به مشیت الهی است. متن کامل در
اورسن ولز صحبت میکند را میتوان یکی از معدود مستندهای ایرانی دانست که تا کنون درباره یک فیلمساز غیر ایرانی ساخته شده است. فیلمی درباره «پسر عجیب هالیوود» (لقب سینمای آمریکا به او) که یکی از بزرگترین فیلمهای تاریخ سینمای این کشور (همشهری کین) را در بیست و دو سالگی کارگردانی کرد. به تعبیر گفتار متن همین فیلم: «آنهم بدون قید و شرط و با آزادی کامل.» نیازی به توضیح ندارد که این مستند بر مبنای تصویرهای به جا مانده از این فیلمساز و نماهای آرشیوی بنا شده است. تصویرهایی که نیما قلیزادگان در یکی از گفتوگوهای پیرامون آن گفته از میان آنها پنج فیلم یک ساعته و یک نسخهی یک ساعت و چهل و پنج دقیقهای، مناسب نمایش عمومی تدوین شده است. متن کامل را در
نخستین احساسی که از مواجهه با عنوان «پرندهی آبی» در ذهن ایجاد میشود، تصور رویارویی با یک فیلم زیستمحیطی یا دستکم مستندی دربارهی حیات وحش است. این تصور را نخستین نمای فیلم نیز تکمیل میکند. جایی که یک ماهیِ سرخوش و آزاد تلاش میکند تا با پریدن و جهیدن در خلاف جهت رودخانه، خود را به نقطهی بهتر و بهظاهر امنتری برساند. اما در ادامه، این تصویر، به نمای مردی که در یک استخر در حال شناست پیوند میخورد. کسی که کمی جلوتر درمییابیم او قهرمان مسابقههای شنا و در حقیقت، شخصیت اصلی فیلم است. به این ترتیب پس از پیوند طبیعت به اجتماع انسانی، و از طریق گفتههای همکاران قدیمی قهرمان فیلم با مهندس تقی عسگری آشنا میشویم. مردی که به روایت دوستاناش نهمین دههی عمر را سپری میکند، خوشبختانه این روزها در نهایت سلامت، سرگرم کارهای عمرانی است و در نظام مهندسی/ ورزشی کشور، طرحهای نوینی در زمینهی استخرهای شنا، شیرجه و واترپلو ارائه کرده است. متن کامل را در
اغلب کسانی که به کرمانشاه سفر کردهاند، احتمالاً سری هم به ایزدکدهی باستانی «بیستون» در چهل کیلومتری این شهر زیبا زدهاند. کوهِ ستبری، تکیه داده به کنارهراهی باستانی که سنگنگارهها و سنگنوشتههای تاریخی و مهمی را در قلب خود جای داده است. کتیبهای که تقریباً 2509 سال پیش به دستور داریوش هخامنشی بر سینهی کوه «بیستون» ایجاد شد تا در کنار «فرّ وَ هَر»، 9 نفر از فرمانروایان شکستخورده، 2 تن از بزرگان پارس و همچنین گئوماتِ مُغ، نقشی از او نیز به عنوان پادشاه پیروز باقی بماند. اثری متعلق به پانصد و بیست سال پیش از میلاد مسیح (ع) که اینک در ارتفاع 130 متری سطح زمین، یکی از مهمترین مفاخر کهن و باستانیِ ایرانزمین به شمار میرود؛ یکی از زیباترین و ارزشمندترین یادگارهای به جا مانده از دوران هخامنشیان. متن کامل را در
«نادرهکار» با نمایی آغاز میشود که در آن، سازندهی فیلم (منوچهر مشیری) روبهروی خانهای ایستاده و زنگ آن را میزند. کمی بعدتر، زمانی که او از واکنش صاحبخانه ناامید شده، در باز میشود و پیرمرد کهنسالی در آستانه میایستد که ابتدا او را به داخل دعوت میکند اما زمانی که متوجه حضور تصویربردار و صدابردار (گروه تولید فیلم) میشود از آنها میخواهد فیلمبرداری را قطع کنند، وسایلشان را کنار بگذارند و سپس برگردند. کمی بعدتر پس از آن که دوربین موفق میشود نگرانی پیرمرد را حتی از پشت توریهای فلزی و میلههای محفاظ ثبت کند (نمادی از مراقبتهای وسواسگونهی او از آنچه در حریم خانهاش میگذرد) فیلمساز که ظاهراً خود را محق میداند تا هر طور شده از داخلِ خانه تصویر بگیرد، با جاسازی و مخفی کردن دوربین بازمیگردد. اینبار تمهید کارگردان جواب میدهد و تماشاگر فرصت پیدا میکند تا در کنار نگرانی و دلشورهی فیلمساز (که در تصویرها جاری است) همراه با یکی دو نفر دیگر (از دوستان مشترک) وارد خانهی مرد کهنسال شود. متن کامل را در
فتحالله امیری، چهرهی شناختهشدهی مستندهای حیات وحش که پیش از این، در فیلم «اشک سیاه» به وضعیت اسفناک یوزپلنگ ایرانی در پارک ملی کویر پرداخته بود اینک در تازهترین ساختهاش «گرداب انقراض» بار دیگر خطر انقراض این یوزپلنگ را در سطحی گستردهتر دنبال کرده است. یکی از نادرترین گربهسانانِ حیات وحش جهان که کمتر از پنجاه سال پیش در چهارمحال بختیاری، داراب، مسجد سلیمان، جنوب ایلام، دوشان تپهی تهران و بسیاری دیگر از بخشهای کشور ما وجود داشت و متاسفانه امروز تعداد بسیار محدودی از آن، در پهنهای گسترده و دور از هم باقی مانده است. متن کامل را در ادامهی مطلب بخوانید.
«وازاریه» را میتوان غبارروبی از داستان شکلگیری «بازار» به عنوان قلب تپندهی پایتخت دانست. یکی از قطبهای اقتصاد کشور که زمانی نماد هویت تهران بوده و حتی در نقشهی دارالخلافهی عهد ناصری (آنزمان که این شهر فقط پنج محله داشته) نیز دردانهی این شهر به حساب میآمده است. به تعبیر گفتار متن فیلم: «از میدان ارگ و کاخِ شاهی در شمال تا دروازهی شاه عبدالعظیم در جنوب.» منطقهای که بسیاری از تحولات اقتصادی، سیاسی، اجتماعی و حتی فرهنگیِ تاریخ معاصر به دست آدمهای آن انجام شده؛ و به همین دلیل باید گفت پرداختن به اهل بازار، به عنوان افرادی که منشاء این تحولات گسترده بودهاند، در حقیقت، بیش از یک ضرورت ساده بوده است. پرداختن به این قشر از آدمهای متموّل تاریخ، متاسفانه تا کنون مغفول مانده بود و احتمالاً این نکته ریشه در کمبود منابع تصویری مورد نیاز برای ساخت فیلم داشته است. نکتهای که البته در مستند مورد بحث نیز از همان دقایق نخستین، خود را به رخ میکشد؛ جایی که بعد از تاکید بر نصب و راهاندازی تلگرافخانهی بازار (آنهم پس از ارگ سلطنتی) و همچنین بهای گزاف آن (که گوینده میگوید: هزینهی ارسال چهار کلمهاش با خرید «یک مَن تنباکوی اعلای خوانسار» مساوی بوده!) به واپسین تلگراف میرزا تقیخان امیرکبیر، پیش از شهادت او اشاره میشود اما آنچه که این جملههای غمانگیز و تکاندهنده را همراهی میکند فقط تصویر مُهرهای دستسازی است که عنوانهای «قائممقام» و «صدراعظم» روی آن حک شده و هیچ ربطی به این نامهها ندارد. متن کامل را در
صفر تا سکو را میتوان رمزگشایی از موفقیتهای ورزشی در سطح ملی و جهانی دانست. موفقیتهایی که اغلب ما تنها از طریق اخبار و همچنین نمایش برشهایی از اینگونه مسابقهها در برنامههای ورزشی یا شبکههای اجتماعی شاهد آن بودهایم؛ بی آن که بدانیم در پسِ این خوشحالیهای عمیق و وصفناپذیری که در ورزشگاهها و محافل ورزشی موج میزند، چه مرارتها و رنجهایی در جریان بوده و چه تلاشهایی انجام شده تا مثلاً یک قهرمان از کشور ما روی سکو بایستد، و شادی و غرور ملی را به مردم سرزمین خود اهدا کند. قهرمانی که برای به چنگ آوردن موفقیت و جنبههای مختلف آن، سخت تلاش کرده و جنگیده؛ آنهم درست در زمانی که اغلب ما درگیر روزمرّگی بودهایم و شاید مشکلات را بهانه کردهایم تا کمی استراحت کنیم و از زندگی لذت ببریم!
«اُبوایست» در لغت به معنای نوازندهی ساز بادیِ «اُبوا» در ارکسترهاست و البته فیلمی که چنین عنوانی را بر خود دارد دربارهی آهنگسازی با ویژگیهای مجید انتظامی است. موسیقیدان برجسته و پرآوازهای که زمانی (اواخر دههی پنجاه) در ارکستر سمفونیک تهران «اُبوا» مینواخته و اتفاقاً همین ساز تخصصی، مسیر زندگی او را تغییر داده است: «جایی که معمولاً نوازندهی «اُبوا» مینشیند، وسط ارکستر و قلب آن است. یک روز رهبرِ وقتِ ارکستر که میدانست اغلب نوازندهها در کافهها و کابارهها هم مینوازند، با عصبانیت یک مشت پول خُرد از جیباش درآورد، روی سر نوازندهها ریخت و گفت: «بزنید مطربها!» همین بیاحترامی و جمع بستن آدمها با لحن تمسخرآلود باعث شد از جایم بلند شوم و به نشانهی اعتراض ارکستر را ترک کنم.» واکنشی که انتظامی میگوید باعث اخراج او از کادر آموزشی هنرستان و دانشکدهی موسیقی شده؛ و به نوعی میتوان گفت ناخواسته مسیر زندگی او را تغییر داده است. متن کامل را در 
فیلمنامه سارا و آیدا (نوشته امیر عربی) مثل اغلب داستانهای شهری در روزگار ما، بر اساس یک ایده کلی شکل گرفته است. ایدهای محوری درباره مصایب زندگی در کلانشهری با ویژگیهای تهران که اینبار به نحوه روبهرو شدن دو دختر جوان با این مشکلات میپردازد و متاسفانه با پایان گرفتن فیلم درمییابیم همین ایده کوتاه و کلی هم فدای منطقِ خاص روایتِ داستان شده؛ به جای آن که بیش از هرچیز با منطقِ واقعیِ زندگی در پایتخت منطبق باشد. شهری که امروزه میزبان مهاجرانی از شهرهای مختلف است؛ و اتفاقاً همین نکته باعث افزایش مشکلات زندگی در این شهر شده. آنهم دوچندان بیشتر از سالهای نسبتاً دور! متن کامل را در
پازلیها را میتوان نزدیکترین فیلم به ایدهی مرکزی مجموعهی «کارستان» دانست. فیلمی دربارهی شکلگیری و موفقیتِ ایدهی کارآفرینی در میان نسل جوان (آنهم نسل جوانِ دور از پایتخت) که شاید خیلیهایشان به جای «پشت میز نشینی» و برخورداری از «رفاه» نسبی و «امنیت شغلی» که معمولاً با دریافت یک حقوق ثابت به دست میآید، ایدهی چندانی برای کار کردن و گسترش آن به نفع دیگران نداشته باشند؛ و این دقیقاً همان چیزیست که یکی از قهرمانان این فیلم تلاش میکند تا در دیداری کوتاه با نامزد و شریک آیندهی زندگی خود، به صورت خلاصه برای او توضیح دهد.
نقطهکور (مهدی گلستانه) در ادامه تب فراگیر و عجیب سالهای اخیر (تبی که ظاهراً به این زودیها فروکش نخواهد کرد) فیلمی درباره تردیدهای عمدتاً بیپایه و اساس، و به عبارتی دیگر سایه شوم خیانت بر زندگی زناشویی است. مضمونی متاسفانه تکراری و تکرارشونده که البته به مدد مرزهای ممیزی و محدودیتهای نمایشی [در کشور ما] تا حد ممکن از نفس افتاده اما چنان که دیده میشود، به صورت کامل از دور خارج نشده است! متن کامل را در
اصابت قایق بیسرنشینِ پایان فیلم به دیوارهی سنگیِ حیات خلوت فیلمساز (پرویز شهبازی در روزهای جشنواره فجرِ دو سال پیش و در گفتوگو با احمد طالبینژاد، دریاچهی سد کرج را حیات خلوت خود معرفی کرده بود) آنهم لحظاتی پیش از طلوع نمادین آفتاب که قاعدتاً باید زندگی و نورِ امید را در دل مخاطبان فیلم روشن کند، بیشتر از آن که بازتابدهندهی وضعیت غیرقابلتصور شخصیتهای داستان «مالاریا» باشد تصویری از وضعیت غریبیست که متاسفانه کارگردان فیلم، خود، دچار آن شده است. متن کامل این یادداشت که دربارهی فیلم مالاریا نوشته شده را در
اگر پرداختن به زندگی و نحوهی فعالیت کارآفرینان موفق را مهمترین اصل برای قرار گرفتن در مجموعهی مستند «کارستان» بدانیم باید پذیرفت بنیانگذار محک متفاوتترین فیلم در این مجموعهی فعلاً شش قسمتیست. این تفاوت حتی از انتخاب عنوان فیلم آشکار میشود که برخلاف نمونههای مشابه، نه تنها هیچ تلاشی برای ایجاد کنجکاوی در ذهن مخاطب ندارد بلکه برخلاف رسم معمول و به صورت مستقیم، سوژهی اصلی خود را هدف قرار داده است: بنیانگذار موسسهی حمایت از کودکان سرطانی؛ یا با عنوان اختصاری آن «محک». این فیلم حتی در مسیر اشاره به نحوهی کارآفرینی و میزان یا کیفیت آن نیز متفاوت عمل میکند و بدون نزدیک شدن به برخی جزییات– که تازه پس از تماشای فیلم، کنجکاویبرانگیزتر هم جلوه میکند– به راحتی از روی آنها میپرد و سعیده قدس را بیشتر بهعنوان یک زن موفق (در عرصهی اجتماع) معرفی میکند؛ تا مثلاً یک کارآفرین نمونه (در سطح کشور). نکتهی بسیار مهمی که باید اشاره کرد این مستند اصلاً و اساساً بر پایهی آن شکل گرفته است. متن کامل را در 

نخستین پرسشی که احتمالاً ذهن خیلیها را حتی پیش از تماشای این فیلم به خود مشغول میکند، فهمیدن معنای کوپریتو است؛ پرسشی که برای دریافت پاسخ آن باید تا تیتراژ پایانی فیلم، تحمل و صبر کرد. جایی که فیلمساز بی هیچ تلاشی برای معرفی زبانِ «اَکَدی» (شاخهای از یکی از زبانهای باستانی که برای نگارش خط میخی به کار میرفته) در قالب یک نوشتهی کوتاه اشاره میکند که کوپریتو در این زبان خاص به عنوانِ ریشهی نامِ کبریت شناخته میشده است! اما جدا از این نکته– که بههرحال بخشی از سلیقهی فیلمساز در انتقال اطلاعات به حساب میآید– احتمالاً آنچه باعث شده او اشارهی کوتاه و گذرا به این نکتهی مهم و ضروری را بهجای آغاز فیلم، به انتهای آن منتقل کند، زمان بسیار محدود فیلم (37 دقیقه) برای روایت تاریخ تقریباً یکصد و سیسالهی کبریت در کشور ماست (از 1268 تا 1396)؛ مدت زمانی ناکافی که شتاب فیلمساز برای اشارهی گذرا به سرفصلهای جذاب و مهم آن، از همان سکانس آغازین به چشم میآید. بخشی که فیلم بدون هیچ مقدمهای، واکنش میرزامهدیخانِ ممتحنالدوله را در سن دوازدهسالگی و دربارهی نخستین مواجههاش با پدیدهی کبریت (بهعنوان سوغاتیِ جذابِ از فرنگ آمده) با مخاطبان خود به اشتراک میگذارد: «اسماعیل کبریتها را در دست گرفته بود و فریاد میکرد: «هر قوطی پنج شاهی!» نامادریِ مهدیخانْ لبِ حوض پهن شده بود تا دستهایش را بشوید. مهدیخان کبریت کشید، شعله، دامنِ خانم را فرا گرفت. اما از آنجا که کنیزها نتوانستند آتش را خاموش کنند خانم را به حوض انداختند!» متن کامل را در
داستانهای مربوط به زندگیهای پر فراز و نشیب، و شرح موفقیتهایی که معمولاً از فقر در کفِ خیابان تا عالیترین موقعیتهای اجتماعی، ثروت و توانمندی را در بر میگیرند، همیشه در طول تاریخْ جذاب، نظرگیر و درخشان بودهاند. حالا میخواهد این داستانها فراز هیجانانگیزی از یک کتاب روانشناسی، برشی از یک رُمان عامهپسند یا حتی مثل زندگی چارلی چاپلین، تصویری باورنکردنی از آنروی سکهی شانس باشد. مهم، عبور خیالانگیز اما دشوار و رازآلودِ قهرمانِ ماجرا از پیچ و خمهای سرنوشت، و رسیدن و قدم گذاشتن به سرزمینِ رستگاری است. مسیر پُرسنگلاخی که حتی اگر وجه عمیقاً فانتزیِ زندگی را هم نادیده بگیریم، در برخی موارد، بیشتر شبیه رویاست تا واقعیت!رویایی که در مستند پنبه تا آتش (بهرام عظیمپور) همشاگردیِ مصطفی چمران در مدرسهی انتصاریهی عودلاجان را از دستفروشی در شهرستانها و لحافدوزی در راستهی بازار تا پیوستن به خانوادهی صنعت آهن و فولاد کشور همراهی میکند. یا به عبارتی دیگر، از انبار کردن پنبهها و عرضهی مستقیم لحافها در مغازهی شخصیِ خود تا تصمیم به تغییر شغل و سپس چرخشی ناگهانی به سوی فروش آهن.
در ادامهی جلسات هفتگی نمایش فیلم که روزهای یکشنبه در مرکز گسترش سینمای مستند و تجربی برگزار میشود شامگاه دیروز، یکشنبه هفدهم اردیبهشتماه، مستند تحسین شدهی «متهمین دایرهی بیستم» (ساختهی حسام اسلامی) در سالن سینماحقیقت به نمایش درآمد و سپس جلسهی نقد و بررسی این فیلم با حضور امید نجوان بهعنوان منتقد مهمان برگزار شد.
مستند مردی که فسیل شد به ظاهر در بارهی تعطیل شدن ناگهانی موزهی دیرینشناسی در شهر کرمان و جایگزین شدن مجموعهی تفریحی «قلعهی وحشت» به جای آن است (مجموعهای با اسمی بامسما که مسئول آن میگوید با هدف جلب گردشگرانِ علاقهمندان به ترس و وحشت راهاندازی شده است!) اما در باطن میکوشد تا ضمن جانبداری از مسئول این موزه که بخش عمدهای از عمر خود را صرف کشف، گردآوری و نمایش فسیلهای مختلف از سطح استان کرده، به طرح دیدگاههای متناقض و گاه متنافری بپردازد که پیرامون او وجود دارد. به همین خاطر هم هست که گزارش موجز و نسبتاً دقیقی که ظاهراً مدتها پیش در بارهی تعطیل شدن این موزه از رادیو پخش شده، در همان ابتدای فیلم گنجانده شده تا نشان بدهد قصد از انجام این کار چیز دیگری است. در حالی که اگر هدف از اشاره به این گزارش، جلب توجه تماشاگران و به اشتراک گذاشتن یک انتقاد صریح و بیپرده با آنها بود به طور حتم انتقال این بخش به سکانس پایانی فیلم بهتر میتوانست جوابگو باشد. جایی که در وضعیت فعلی با صحبتهای اندرزگونهی محسن تجربهکار (در بارهی هدفی که از انجام این کار دنبال میکند، دیدگاهش در بارهی تقسیم روزی از سوی پروردگار و به یادگار گذاشتن هدف ارزشمند خود برای فرزندانش) به پایان میرسد.
در سکانسی از والسی برای تهران مهرداد مهدی و دوستانش اندکی بعد از دادن تعهد به نیروی انتظامی (مبنی بر این که از این پس در معابر عمومی نوازندگی نخواهند کرد) ساز خود را اینبار برای مسافران خستهی یک اتوبوس کوک میکنند و تصمیم میگیرند حالا که نگاه رسمی، مخالف حضور نوازندههای دورهگرد در خیابانهاست، دستکم روحیهی ماجراجویانهی خود را با مردم کوچه و بازار به اشتراک بگذارند. این بخش از فیلم را به تنهایی میتوان چکیدهی والسی برای تهران به حساب آورد. مستندی که در کنار تاکید بر موانع موجود بر سر راه نوازندههای خیابانگرد، تمام تلاش خود را به کار میگیرد تا دستکم در برآورده شدن آرزوی تعدادی از آنها سهیم باشد و شاید ضبط نخستین تصویرها از برگزاری جشنوارهی موسیقی خیابانی را به نام خود بزند.
مستند زمستانِ شمعدانی... دربارهی فصلهایی به هم پیوسته از زندگی یک دختر جوان در گوشهای از کشور ماست. دختر جوانی به نام فاطمه که در پیِ زنجیرهای از واکنشهای غیرمنطقی اینک مجبور است با آیندهای که در هالهای از ابهام و تاریکی فرو رفته کنار بیاید. واکنشهایی نه تنها غیرمنطقی بلکه حتی غیرعقلانی که از سوی خواستگار قبلی و سپس پدر فاطمه به او تحمیل شده است. در حقیقت خانوادهی فاطمه که از ماجرای ربوده شدن دخترشان توسط یک خواستگارِ بیسواد و بیمنطق آزردهخاطر شدهاند، از ترس بیآبرویی و برای سرپوش گذاشتن بر حرف و حدیثهای احتمالی، ناخواسته به ازدواج او با پسرداییاش رضایت دادهاند. ازدواجی که بخش پایانی فیلم نشان میدهد برخلاف تصور با عشق، گرما و طبعاً موفقیت نیز همراه نبوده است.
پیت داکتر و یارانش در کمپانی معظم پیکسار که در سال 2009 انیمیشن بلندپروازانهی بالا را به تماشاگران سینما در سراسر دنیا هدیه داده بودند سال گذشته اثر جاهطلبانهی دیگری به نام پشت و رو روانهی پردهها کردند. انیمیشنی که برای تصاحب اسکار 2016 رقیب دیگری نداشت؛ و به هدفش هم رسید. از نگاهی واقعبینانه باید پذیرفت داکتر که در بالا تمام سعی خود را به کار بسته بود تا با ساخت و پرداخت لحظههای چشمنواز، پر احساس و تاثیرگذار (آن کلیپ جذاب و جادوییِ ابتدای این فیلم را که یادتان هست) ذهن تماشاگر را از فکر کردن به حفرههای عجیب فیلمنامه باز دارد (کارل فردریکسن در ده سالگی و از طریق یک فیلم خبری با ماجراجوییهای کاشفی به نام چارلز مانتز آشنا میشود اما سرانجام وقتی در هفتاد سالگی از نزدیک موفق به دیدن او میشود مانتز تقریباً همسن خود اوست!) اینبار در پشت و رو جبران مافات کرده و با همراهی دو نفر از خلاقترین نیروهای پیکسار (مگ لوفو و جاش کولی) فیلمنامهای نوشته که اصطلاحاً موی لای درزش نمیرود! داستان بسیار جذابی دربارهی دنیای پرظرافت و تخیلآمیزی که در ذهن یک دختربچهی یازده ساله به نام رایلی میگذرد. شخصیتهای اصلی فیلم، پنج احساس اصلی این کودکاند: شادی، غم، نفرت، ترس و خشم. احساساتی که به رایلی کمک میکنند تا مسیر اتفاقات زندگی روزمرهاش را مشخص کند و از یک اتاق کنترل مجهز و در عین حال پیچیده که در مغز کوچک او مستقر است به نیروی خودآگاهیاش فرمان میدهند چه کارهایی را انجام داده و از انجام چه کارهایی اجتناب کند. در حقیقت، کاری که داکتر و همکارانش در گسترش موضوع و نگارش فیلمنامهی این فیلم انجام دادهاند از آن کارهای به ظاهر سهل اما بسیار ممتنعی است که به ذهن هر کسی نمیرسد؛ مگر آن که از رویای خود مراقبت کرده و در کمک به پرواز و اوج گرفتن آن کوشا بوده باشد. به گونهای که هیچ عاملی (چه تکنیکی و چه اجرایی) نتواند مانعی بر سر راه گسترش ایده ایجاد کند.
یکی دو سال پیش یکی از دوستان آهنگساز در یکی از شبکههای اجتماعی نوشته بود: «حتی از نوع نامگذاری بعضی از تولیدات سینمای ایران هم میتوان حدس زد که جدایی نادر از سیمین چه تاثیر عمیقی بر روند فیلمسازی در ایران داشته است.» و اضافه کرده بود که: «شاید بشود گفت در دههی 90 بخشی از انرژی سینما صرف تولید فیلمهایی شبیه جدایی... خواهد شد. در حالی که بخش مهمی از راز موفقیت این فیلم در اصیل و اوریژینال بودن آن است و به طور حتم کپیهای دسته دوم و سوم هرگز موفقیت این فیلم را تکرار نخواهند کرد.» به نظر میرسد این پیشگوییِ غریب در تعدادی از فیلمهایی که در جشنوارهی سال گذشته به نمایش درآمد به نتیجه رسیده است. البته در این میان دستیاران سابق فرهادی (حمیدرضا قربانی با خانهای در خیابان چهل و یکم و احسان بیگلری با برادرم خسرو) با وسواس، احتیاط و دقت فراوان از کنار این دامچاله عبور کرده بودند (گرچه حاصل کار آنها چندان هم بدون تاثیرپذیری نبود) اما در نهایت با وجود این که فرهادی سر صحنهی تازهترین فیلمش بود و کاری هم در جشنواره نداشت، سایهی او بر سینمای ایران و جشنواره کاملاً مشهود بود.
عصر روز یکشنبه ۱۹ اردیبهشت در پنجمین برنامه از دورهی جدید کانون فیلم «سینماحقیقت» ابتدا فیلمهای «شش چشم» و «دستور آشپزی» از ساختههای مستند و تجربی محمد شیروانی به نمایش درآمد و سپس نقد و بررسی این دو فیلم با حضور امیر پوریا (منتقد سینما) صورت گرفت.
یکشنبه دوازدهم اردیبهشت سالن نمایش مرکز گسترش سینمای مستند و تجربی میزبان نمایش و سپس نقد و بررسی مستند «موج نو» به کارگردانی احمدطالبینژاد بود. 



خانهی دختر (شهرام شاهحسینی) از جمله فیلمهایی بود که پس از نخستین نمایشها در جشنوارهی سال گذشته واکنشهای متناقضی را برانگیخت. ابهام موجود و گسترده در سراسر فیلم، از جمله چیزهایی بود که به راحتی میشد فهمید فیلم را 
اگر فیلمها و مستندهایی که به صورت پراکنده و حاشیهای به موضوع سالنهای سینما و تعطیلی آنها پرداختهاند را کنار بگذاریم میتوان گفت روزی روزگاری سینما (ساختهی مشترک شهرام میراباقدم و سام ارجمندی) تا امروز تنها فیلم مستندیست که به صورت متمرکز به موضوع تاسیس و تعطیلی گستردهی سینماها در ایران پرداخته است. این فیلم که اتفاقاً در روز ملی سینمای ایران در شبکهی نمایش خانگی توزیع شد غمنامهای بر سرگذشت تالارهای پر از رنگ و نوریست که زمانی منبع الهام و رویاپردازی بخش عمدهای از مخاطبان سینما بودند و اینک در گوشهگوشهی تهران و برخی شهرهای بزرگ، به آینههای دق تبدیل شدهاند. آینههایی رو به رویابینها و عاشقان سینما که تنها کارکردشان برآوردن آه و افسوس آنهاست و دیگر هیچ. روزی روزگاری سینما با نماهایی از سینماهای قدیمی و در هم شکستهی خیابان پیروزی تهران آغاز میشود. به این ترتیب و به صورت تلویحی به یکی از مهمترین مقاطع تاریخ سینمای ایران اشاره میشود که شامل پیروزی انقلاب اسلامی و سوختن تعدادی از سینماها در آتش خشم مردم انقلابیست. مقطعی که سازندگان این فیلم، بنای حسرت و غمخواری خود را در زمین آن پیریزی کردهاند. به این ترتیب بلافاصله پس از نمایش تصویرهایی از وضعیت بغرنج نخستین سالن سینما در ایران (که بقایای رو به تخریب آن در خیابان امیرکبیر فعلی به نمایش گذاشته میشود) با تلخکامی آپاراتچی سینما گلریز همراه میشویم که به ورشکستگی سینما و سرنوشت غمانگیز کارکنان آن اشاره میکند. روزی روزگاری سینما بی آن که ادعای پژوهش و تحقیق دربارهی دلیل یا دلایل تعطیلی سینماها در ایران را داشته باشد میکوشد تا با مرهم نوستالژی، زخم ناسورِ آدمهای غریب سینما را تا حدی خنک نگهدارد. آدمهایی که زمانی قلب سینماهای این شهر را به حرکت وا میداشتهاند و حالا جز گریستن بر مزار آن، چارهی دیگری ندارند. به تعبیری بهتر این فیلم به پاسِ دلِ غمگین و زخمخوردهی آپاراتچیها و کارکنان گمنام سینماها ساخته شده و این، مهمترین امتیاز اثریست که با جزییاتی تحسینبرانگیز به بزرگترین گورستان سینما در جهان (لالهزار با حدود بیست سالن) اشاره کرده است. از این زاویه، تاثیرگذارترین بخش فیلم جاییست که دوربین سازندگان فیلم، اشکهای تلخ و صادقانهی سرکنترل سینما پیروزی را در قاب میگیرد. مردی از یک نسل تباه شده که گویی میرود تا با بستن درهای سینما، دردهای خود را در پشت دهلیز رویا پنهان کند.
نمایشی باشد لوس و بیمعنی است. جالب این که راوی گفتار متن (حامد بهداد که میتوانست امتیاز اصلی و برگ برندهی فیلم باشد) هم نتوانسته از نخستین آزمون خود در این زمینه سربلند بیرون بیاید و حاصل آن، قرائت نادرست کلمهها و نامهاییست که متاسفانه بدون تصحیح نهایی، در حاشیهی صوتی فیلم به جا مانده است. از کاربرد خودمانیِ نام ساموئل خاچیکیان (که بهصورت ساموِل بیان میشود) و سِندیکا (بهجای سَندیکا) که بگذریم، آنچه مایهی تعجب میشود تلفظ نادرست نام برخی سینماها و چهرهها توسط اوست که در بعضی موارد کموبیش همزمان با اشارهی تصویری فیلم به همان مکانها و آدمها به نمایش گذاشته میشود. در این میان تلفظ نام قدیمیِ سینما صحرا (Rivoli) که بهداد آن را با کاربرد کسره برای حرف «واو» (بهصورت ریوِلی) میخواند بیش از همه به چشم میآید. یا رابرت آلدریچ، کارگردان فیلم 12 مرد خبیث که با روایت او به اِلدریچ تبدیل شده است.
این روزها که نسخهی ویدئویی رد کارپت به بازار آمده و به تعبیری میتوان گفت این فیلم پیش از رفتن به انبار فیلمخانهی ملی ایران، به آخرین معبر خود (محدودهی نمایش خانگی) رسیده راحتتر میتوان به پدیدهی رضا عطاران پرداخته و تسلط نسبی او بر مقولهی کمدی و طنز عامیانه را مورد بررسی قرار داد. تسلطی که شاید بتوان گفت ریشه در سالهای حضور او در سریالها و آیتمهای طنزآمیز تلویزیونی دارد و اینک که ساخت و تولید کمدیهای معروف به شانه تخممرغی (!) نسبت به سالهای گذشته رونق چشمگیرتری پیدا کرده اهمیت و تاثیر خود را بیشتر نشان میدهد. در حقیقت آنچه که باعث میشود کار عطاران در قفسهی سوپرمارکتها بیش از سایر کمدیهای همردیف خود جلوه کند دقت و توجه زیرکانهی او به مقولهی رویاپردازیست. آنهم رویاپردازی شیرین قشر متوسط و ضعیف جامعه که در تقسیمبندی معروف به خوشههای یارانه، جزو دهکهای پایین جامعه به حساب میآیند و طبعاً از ماجراجویی و موقعیتهای کمیکِ کارگردان/ بازیگری که میکوشد به زبان آنها سخن بگوید و خود را همسطح و همقد آنها نشان دهد لذت میبرند. آنهم بازیگری که نشان داده برای نزدیک شدن به فهم و زبان مردم کوچه و بازار از هیچ کوششی دریغ ندارد و اظهار نظر او در همینباره و در حاشیهی جشنوارهی فجر سال گذشته جنجال به پا کرد (عطاران در جلسهی پرسش و پاسخ پس از نمایش
جدا از این موارد، لحظههای کمیک رد کارپت حرف و جذابیت چندانی برای عامهی تماشاگران سینما ندارد؛ مگر آنکه آنها وودی آلن (البته عینک او!) جیم جارموش، تیلدا سوئینتون، آیشواریا رای و خصوصاً استیون اسپیلبرگ را بشناسند و صدا زدن اسم کوچک آنها توسط هنرپیشهی محبوبشان باعث خندیدن آنها شود! این همان تمهیدیست که تقریباً یکدهه پیش جناب ساشا بارونکوهن با مضحکهی خود و البته کشور قزاقستان در فیلم بورات به راه انداخت و احتمالاً با اینکار، لبخند را به لب میلیونها تماشاگر مشتاق فیلمهای کمدی هدیه داد. در حقیقت رضا عطاران همین کار را با تماشاگران و کشور زادگاه خود تکرار کرده است. تماشاگران ظاهراً به ستوه آمده از فیلمهای آپارتمانی و تلهفیلمهای شبهسینمایی که در زمان مُردهی سال (گرمترین ماههای تابستان که با ماه رمضان و جام جهانی تقارن پیدا کرده بود) به سینما رفتند تا ثابت کنند هنوز هم دو عامل جذابیت و تبلیغات، قدرت آن را دارد که گامهای معلق مخاطب را پای گیشهها سُست کند. باید اعتراف کرد صادقانهترین و البته قابلتاملترین بخش این فیلم تیتراژ آن است. لحظههایی که در تلفیق عنوانها و اسمهای ایرانی با نماهایی از یک فیلم هالیوودی شکل گرفته؛ و بیش از هر زمان دیگر فاصلهی تکنیکی سینمای کمدی ما و سینماگران آنسوی آبها را به رخ میکشد. فاصلهای به اندازهی یکی دو اقیانوس، و البته چند دریا که میان ماست.




همزماني نمايش اولين ساختههاي نيکي کريمي و جرج کلوني در جشنواره فيلم سال قبل از آن «اتفاق» هاي نادر و کميابي بود كه نمي توان نقش قضا و قدر را در شکل گيري اش ناديده گرفت. جدا از امکان مقايسه بين ساختار تکنيکي و محتواي هر دو فيلم ، آن چه که فاصله ي بعيد و طولاني يک شب را از شب به خير و موفق باشی تضمين ميکند، جهان روياهاي سازندگان آنهاست که ريشه در خاستگاههاي فکري و ذهنيشان دارد؛ همانقدر که روايت داستاني برمبناي تنهايي و بيپناهي يک دختر نگونبخت در جامعهی امروز ايران براي کريمي اهميت داشته، طرح آزاديهاي بنيادي از طريق پرداختن به دوره و دوران معروف به مککارتيسم، کلوني را برانگيخته تا نسبت به نادرويشي و ناروا بودن ترور شخصيتي موضع بگيرد. اين نوشته بر آن نيست تا با ايجاد مقايسه بين ساختمان فني و تکنيکي اين دو فيلم، به شکلي قابل پيشبيني، حکم به بضاعت محدود سينما و سينماگران ايراني بدهد، اما مرور، و يک بررسي همهجانبه نسبت به جهانبيني هر دو فيلمساز – که در بازيگري و ساخت اولين فيلم شان مشترکند – نشان ميدهد ستارهي سينماي ما چقدر در انتخاب سوژهي اولين فيلمش دست به عصا بوده است؛ آن هم سوژهاي که در کنار اجراي نسبتاً راحت و کم دردسر، خرج خود را درآورد و در ضمن، بستر و مسير راه بعدي او را هم مشخص کند. فيلم اول نيکي کريمي، جدا از قرار دادن يک زن در کانون حوادث داستان – که مطلوب جشنوارههاي اين سالهاست – در مسير عبور از گذرگاههاي طي شده و امتحان پسداده قرار دارد. پيرنگ داستان به گونهاي طراحي شده که به راحتي مي توان آن را دنبالهاي بر دشواريهاي محاط بر زندگي زنان ايراني (مثلاً در دايره به کارگرداني جعفر پناهي) دانست؛ تمهيدي به ظاهر کارآمد که به خودي خود، نقطهضعف فيلم و چشم اسفنديار فيلمساز به حساب نميآيد. اما آنچه که اين نوشته ميکوشد تا به آن بپردازد، شانه خالي کردن سازندهي فيلم براي نگهداري از مسئوليتي است که در ظاهر براي نمايش آن اقدام کرده. او در اين مسير از همان تمهيد موثر کيارستمي بهره ميگيرد تا به جاي موضعگيري و بيان جسارتآميز برخي ناگفتهها، مسئوليت هرگونه برداشت از نشانههاي مورد نظر بيفتد به گردن تماشاگر بخت برگشتهي فيلم! دربخشي از داستان که مامور انتظامي در خارج از قاب پنجرهي ماشين قرار ميگيرد يا در فصلي که يک راننده آژانس، سراسيمه وارد ساندويچفروشی ميشود تا برای مسافرش – که ما نميبينيم – کمک بگيرد، فقط تمهيدات کيارستميوار است که به ياري فيلم ميشتابد و آن را ازسقوط باز ميدارد. البته در سکانسهاي پاياني هم بار ديگر با حلول روح کيارستمي روبه رو هستيم؛ و دوباره ، همان ليدر سياه و اهدايي او به روياي تماشاگر فيلم!
این وبلاگ تلاش ناچیزیست برای انتشار نوشتههایی دربارهي سینما، تلویزیون و ادبیات.