حباب‌ها روی پرده‌ی سینما

این روزها به لطف سایت‌ها و سامانه‌های فروش و رزرو، به راحتی می‌توان برای هر فیلمی، هر سانس که بخواهید و در هر کجای شهر‌ بلیت تهیه کرد و به سینما رفت. این روزها به لطف همین سایت‌ها حتی از میان صندلی‌های هنوز فروش نرفته می‌توان صندلی خود را هم در سالن نمایش تعیین کرد. نیازی به چاپ سَنَد هم نیست. کافی‌ست در باجه‌ی فروش سینما، کُدی که برایتان پیامک شده را در دستگاه وارد کنید و بلیت را تحویل بگیرید؛ به همین سادگی! به همه‌ی این‌ها بیفزایید تمهید پردیس‌ها و سالن‌های چند منظوره در ایران را که با ساخت سالن در کنار رستوران‌ها و فروشگاه‌ها و سوپرمارکت‌های بزرگ، با یک تیر دو نشان زده‌اند و به این صورت، گاهی مشتریان فروشگاه‌ها جذب سینما می‌شوند؛‌ و گاهی برعکس.
اما در این میان، آن‌چه که ظاهراً اهمیت خود را از دست داده، ضرورت عشق به سینما و تلاش برای وجه رویاپرور فیلم‌هاست. این روزها به لطف اینترنتِ فراگیر، بلیت رزرو می‌کنید، از آسانسور یا پله‌برقی‌ پردیس‌ها و سالن‌های شیک و چندطبقه بالا می‌روید، بوی مطبوع انواع غذاها و عطر انواع قهوه‌ها و دم‌نوش‌ها را به مشام می‌کشید و وارد سالن‌های شیک و تمیز می‌شوید اما متاسفانه اغلب فیلم‌ها پیش از تابلوی «خروج» به پایان می‌رسند؛ طوری که وقتی به خیابان می‌رسید به‌سختی می‌توانید یکی از دیالوگ‌های فیلم را به یاد بیاورید، چه رسد به داستانش!
چندی پیش برای تماشای فیلمی به سینما رفتم و تقریباً نیم‌ساعت پس از آغاز داستان، تازه یادم افتاد که در جشنواره‌ی سال گذشته آن را دیده‌ام؛ و یادم آمد که تازه همان‌وقت هم اگر در رودربایستی با خودم، ترافیک و دوریِ راه گیر نکرده بودم عطای تماشای آن را به لقایش بخشیده بودم. متاسفانه باید پذیرفت ویروسِ ساخت فیلم به روش تله‌فیلم‌– که شاملِ آسان‌گیریِ مطلق در نحوه‌ی تصویرپردازی و داستان‌‌‌گویی‌ست– این‌روزها بیش از هر زمان دیگری عوارض خود را بروز داده و متاسفانه تکنیک و محتوای تولیدات سینمای ایران را به‌ سوی آسان‌گیری و ضعف در ساختار عمومی هدایت کرده است. برخی از فیلم‌سازها هم که اصلاً باورشان شده این‌طور فیلم ساختن بخشی از زبان سینماست، دل‌زدگیِ تماشاگران و عدم استقبال آن‌ها از فیلم خود را به حساب دشمنیِ پنهانِ منتقدان و مافیای اکران می‌گذارند و به‌ سادگی خود را تبرئه می‌کنند؛ بی آن که یادشان باشد آن‌چه در تاریخ سینما و حافظه‌ی ماندگار آن خواهد ماند «عیار» نهفته و تنیده در خودِ فیلم‌هاست، نه توجیهاتی از این قبیل.
از همه بدتر، از بین رفتن پاتوق‌های سنتیِ نمایش فیلم (جلسه‌های هفتگی یا ماهانه، کانون‌های فیلم، نقد و بررسی‌های کاملاً تخصصی و فیلمخانه‌ای) است که باعث شده اهل خانواده‌ی رسانه و مطبوعات، هرکدام، جزیره‌ی خود را داشته باشند و عمدتاً در خلوت و تنهایی فیلم ببینند. بی آن که در این زمینه، همدلی، هم‌زبانی و اساساً تجربه‌ی مشترکی شکل بگیرد. در چنین شرایطی‌ گاهی منتقدان هم راه را اشتباه رفته و می‌روند؛ و متاسفانه در برخی موارد، سر از بیغوله‌های ناشناخته‌ای درآورده و می‌آورند که پایان آن «تایید» و متاسفانه در برخی موارد «ستایش» از همین شِبهِ‌فیلم‌هاست! یک نمونه از انواع کالاهای تصویری که فقط برای تامین منافع برخی افراد یا سازمان‌ها تولید می‌شوند و در خوش‌بینانه‌ترین حالت، هدف‌شان، رجزخوانی و رکوردشکنی در گیشه‌هاست. فیلم‌هایی که در بسیاری موارد حتی قدرت و جذابیتِ فیلمفارسی‌های کلاسیک را هم ندارند؛ و متاسفانه فقط باید به حال آن‌ها تاسف خورد. 


نکته: این یادداشت پیش از این در پانصد و بیست و نهمین شماره‌ی ماهنامه‌ی سینمایی فیلم (شهریورماه 96) به چاپ رسیده است.