نگاهي اجمالي به آمار مخاطبان سينما نشان ميدهد خطر كاهش تعداد افرادي كه در طول سال براي ديدن فيلم وارد سينما ميشوند، امروز بيش از هر زمان ديگري جديست. شايد اگر سياستگذاران و مديران سينماي پس از انقلاب، از همان ابتدا اين نكته را جدي گرفته بودند و براي آن، برنامههاي كوتاه يا درازمدت طراحي كرده بودند امروز نياز نبود زانوي غم بغل بگيريم و با حسرت، از گذشتههاي نه چندان دور ياد كنيم. اگر كاهش چشمگير مخاطبان سينما را با تعداد شمارگان كتابهايي كه تازه وارد بازار نشر ميشوند و تيراژي كه اغلب در پشت نسخه ويدئويي فيلمها نوشته ميشود مقايسه كنيم، متوجه ميشويم كه كاهش مخاطبان اغلب محصولات فرهنگي، ظاهراً سرنوشت مشابهي دارد و بيآنكه كسي آرام و خزنده بودنش را جدي بگيرد شيوع و گسترش آن از مدتها قبل آغاز شده است؛ درست مثل تشخيص يك بيماري دشوار و مهلك، پس از ابتلا و گسترش آن در بدن.
به طور حتم بروز چنين مشكلي تنها يك دليل قطعي ندارد و در حقيقت ميتوان گفت مجموعهاي از عوامل و شرايط باعث بروز آن شده است. اما مهمترين عاملي كه در اين زمينه ميتوان به آن اشاره كرد از بين رفتن عادت مطالعه، از بين رفتن عادت تماشاي فيلم در سينما، از بين رفتن احترام چشم و گوش و ذهن، و در مجموع، تخريب تدريجيِ آداب فرهنگيست. آداب و آييني كه در سالهاي اخير با افزايش تمام قد مشكلات اقتصادي، به كلي در برابر نحوة زندگي در اجتماع امروز رنگ باخته است. و البته به تمام اينها بيافزاييد مشكلات و نقايص موجود در پخش و توزيع محصولات فرهنگي را كه باعث شده به تجديد چاپ برخي كتابها (در طول سالها) و توزيع نسخة ويدئويي فيلمها (تا سقف دويست سيصد هزار نسخه) دلخوش كنيم. و تازه، اين آمارها مربوط به محصولات فرهنگي و آدمهاي خوشبختيست كه چنين فرصتي نصيبشان شده! چندي پيش، يكي از مستندسازهايي كه حاضر شده بود به صورت مستقل و با پرداخت هزينهها به صورت شخصي، فيلمش را در بخش كوچكي از شبكه نمايش خانگي– و آنهم فقط در فروشگاهها و كتابفروشيهاي معتبر– توزيع كند، تعريف ميكرد كه از فيلمش فقط هشتصد نسخه تكثير كرده اما در طول دو سال گذشته فقط حدود دويست نسخه از آن به فروش رفته؛ و مابقي روي دست توزيعكننده و فروشگاهها باد كرده! به تعبيري بهتر، از ميان علاقهمنداني كه خريدار و خوانندة هميشگيِ نشريات و كتابهاي سينمايي هستند حتي هشتصد نفر هم پيدا نشدهاند كه با خريد نسخههاي اين فيلم، اميد به ساخت و توزيع مستندهاي بعدي را در دل او زنده نگهدارند.
ميدانم. در شرايطي كه گران شدن مايحتاج روزانه، حتي فرصت فكر كردن به اين حرفها را از مردم كوچه و بازار گرفته، پرداختن به اينگونه مسائل، بيشتر شبيه غُر زدني بينتيجه است؛ اما چه ميتوان كرد؟ فعلاً جز اين راه ديگري باقي نمانده است! اگر مديران فرهنگي اين مرز و بوم، هر نوع فيلمِ خنثي و بدون دغدغة فرهنگي– بهخصوص آنها كه هميشه و در هر شرايطي قابليت بازپخش و تكرار چندباره دارند– را به اسم «سينمايي» و «داستاني» از آنتن تلويزيون پخش نكرده بودند مخاطب امروز تلويزيون، هر نوع تصوير متحركي را به عنوان «فيلم» نميپذيرفت. اگر تمام زيرشاخههاي سينماي مستند را به نمايش گذاشته بودند ديگر تماشاگري وجود نداشت كه فقط فيلمهاي مرتبط با حيات وحش يا آثار و بناهاي تاريخي را مترادف اين نوع سينما بداند. و اگر سيل فيلمهاي بيهوده و غيرجذاب، اجازه و فرصت انتخاب كردن را به تماشاگران اصيل سينما داده بود آمار مخاطبان سينما، امروز، چيز ديگري نشان ميداد.
با تمام اين حرفها شايد هنوز هم خيلي دير نشده باشد. كافيست مديراني كه وظيفه و مسئوليت هدايت فضاهاي فرهنگي را برعهده دارند آمار و ارقام واقعي را به نفع خود تفسير نكنند و به جاي كاشت محصولاتي كه نيروي باروري را از اين زمين ميگيرد، به فكر بذرهاي اصلاح شده باشند؛ لوبياهاي سحرآميزي كه رويا خلق كند و تماشاگر گريزپا را با خود به آنسوي ابرهاي خيال ببرد؛ به جايي فراتر از آسمان سينما.
اين نوشته پيش از اين در شماره 446 ماهنامه سينمايي فيلم به چاپ رسيده است.