حباب‌ها روی پرده

حباب‌ها روی پرده‌ی سینما

این روزها به لطف سایت‌ها و سامانه‌های فروش و رزرو، به راحتی می‌توان برای هر فیلمی، هر سانس که بخواهید و در هر کجای شهر‌ بلیت تهیه کرد و به سینما رفت. این روزها به لطف همین سایت‌ها حتی از میان صندلی‌های هنوز فروش نرفته می‌توان صندلی خود را هم در سالن نمایش تعیین کرد. نیازی به چاپ سَنَد هم نیست. کافی‌ست در باجه‌ی فروش سینما، کُدی که برایتان پیامک شده را در دستگاه وارد کنید و بلیت را تحویل بگیرید؛ به همین سادگی! به همه‌ی این‌ها بیفزایید تمهید پردیس‌ها و سالن‌های چند منظوره در ایران را که با ساخت سالن در کنار رستوران‌ها و فروشگاه‌ها و سوپرمارکت‌های بزرگ، با یک تیر دو نشان زده‌اند و به این صورت، گاهی مشتریان فروشگاه‌ها جذب سینما می‌شوند؛‌ و گاهی برعکس. متن کامل این یادداشت را در ادامه‌ی مطلب بخوانید.

ادامه نوشته

آن‌سوي ابرها   

نگاهي اجمالي به آمار مخاطبان سينما نشان مي‌دهد خطر كاهش تعداد افرادي كه در طول سال براي ديدن فيلم وارد سينما مي‌شوند، امروز بيش از هر زمان ديگري جدي‌ست. شايد اگر سياست‌گذاران و مديران سينماي پس از انقلاب، از همان ابتدا اين نكته را جدي گرفته بودند و براي آن، برنامه‌هاي كوتاه يا درازمدت طراحي كرده بودند امروز نياز نبود زانوي غم بغل بگيريم و با حسرت، از گذشته‌هاي نه چندان دور ياد كنيم. اگر كاهش چشم‌گير مخاطبان سينما را با تعداد شمارگان كتاب‌هايي كه تازه وارد بازار نشر مي‌شوند و تيراژي كه اغلب در پشت نسخه ويدئويي فيلم‌ها نوشته مي‌شود مقايسه كنيم، متوجه مي‌شويم كه كاهش مخاطبان اغلب محصولات فرهنگي، ظاهراً سرنوشت مشابهي دارد و بي‌آن‌كه كسي آرام و خزنده بودنش را جدي بگيرد شيوع و گسترش آن از مدت‌ها قبل آغاز شده است؛ درست مثل تشخيص يك بيماري دشوار و مهلك، پس از ابتلا و گسترش آن در بدن.

به طور حتم بروز چنين مشكلي تنها يك دليل قطعي ندارد و در حقيقت مي‌‌توان گفت مجموعه‌اي از عوامل و شرايط باعث بروز آن شده‌ است. اما مهم‌ترين عاملي كه در اين زمينه مي‌توان به آن اشاره كرد از بين رفتن عادت مطالعه، از بين رفتن عادت تماشاي فيلم در سينما، از بين رفتن احترام چشم و گوش و ذهن، و در مجموع، تخريب تدريجيِ آداب فرهنگي‌ست. آداب و آييني كه در سال‌هاي اخير با افزايش تمام قد مشكلات اقتصادي، به كلي در برابر نحوة زندگي در اجتماع امروز رنگ باخته است. و البته به تمام اين‌ها بيافزاييد مشكلات و نقايص موجود در پخش و توزيع محصولات فرهنگي را كه باعث شده به تجديد چاپ برخي كتاب‌ها (در طول سال‌ها) و توزيع نسخة ويدئويي فيلم‌ها (تا سقف دويست سيصد هزار نسخه) دل‌خوش كنيم. و تازه، اين‌ آمارها مربوط به محصولات فرهنگي و آدم‌هاي خوش‌بختي‌ست كه چنين فرصتي نصيب‌شان شده! چندي پيش، يكي از مستندسازهايي كه حاضر شده بود به صورت مستقل و با پرداخت هزينه‌ها به صورت شخصي، فيلمش را در بخش كوچكي از شبكه نمايش خانگي– و آن‌هم فقط در فروشگاه‌ها و كتاب‌فروشي‌هاي معتبر– توزيع كند، تعريف مي‌كرد كه از فيلمش فقط هشتصد نسخه تكثير كرده اما در طول دو سال گذشته فقط حدود دويست نسخه از آن به فروش رفته؛ و مابقي روي دست توزيع‌كننده و فروشگاه‌ها باد كرده! به تعبيري بهتر، از ميان علاقه‌منداني كه خريدار و خوانندة هميشگيِ نشريات و كتاب‌هاي سينمايي هستند حتي هشتصد نفر هم پيدا نشده‌اند كه با خريد نسخه‌هاي اين فيلم، اميد به ساخت و توزيع مستندهاي بعدي را در دل او زنده نگه‌دارند.

مي‌دانم. در شرايطي كه گران شدن مايحتاج روزانه، حتي فرصت فكر كردن به اين حرف‌ها را از مردم كوچه و بازار گرفته، پرداختن به اين‌گونه مسائل، بيش‌تر شبيه غُر زدني بي‌نتيجه است؛ اما چه مي‌توان كرد؟ فعلاً جز اين راه ديگري باقي نمانده است! اگر مديران فرهنگي اين مرز و بوم، هر نوع فيلمِ خنثي و بدون دغدغة فرهنگي– به‌خصوص آن‌ها كه هميشه و در هر شرايطي قابليت بازپخش و تكرار چندباره دارند– را به اسم «سينمايي» و «داستاني» از آنتن تلويزيون پخش نكرده بودند مخاطب امروز تلويزيون، هر نوع تصوير متحركي را به عنوان «فيلم» نمي‌پذيرفت. اگر تمام زيرشاخه‌هاي سينماي مستند را به نمايش گذاشته بودند ديگر تماشاگري وجود نداشت كه فقط فيلم‌هاي مرتبط با حيات وحش يا آثار و بناهاي تاريخي را مترادف اين نوع سينما بداند. و اگر سيل فيلم‌هاي بيهوده و غيرجذاب، اجازه و فرصت انتخاب كردن را به تماشاگران اصيل سينما داده بود آمار مخاطبان سينما، امروز، چيز ديگري نشان مي‌داد. 
با تمام اين حرف‌ها شايد هنوز هم خيلي دير نشده باشد. كافي‌ست مديراني كه وظيفه و مسئوليت هدايت فضاهاي فرهنگي را برعهده دارند آمار و ارقام واقعي را به نفع خود تفسير نكنند و به جاي كاشت محصولاتي كه نيروي باروري را از اين زمين مي‌گيرد، به فكر بذرهاي اصلاح شده باشند؛ لوبياهاي سحرآميزي كه رويا خلق كند و تماشاگر گريزپا را با خود به آن‌سوي ابرهاي خيال ببرد؛ به جايي فراتر از آسمان سينما.


اين نوشته پيش از اين در شماره 446 ماهنامه سينمايي فيلم به چاپ رسيده است.

آفتاب لب بام

نمايش فيلم در پارکها– که تابستان امسال به صورت پراکنده در تهران اجرا شد- يکي ديگر از همان ايدههاي تشريفاتي و ناکارآمديست که سالهاست زير پرچم برقراري صلح و آشتي ميان مردم و سينما از کيسه طرح و برنامه مسوولان فرهنگي کشور بيرون ميآيد و اندکي بعد (خيلي زودتر از آن که قابل باور باشد) به تندباد فراموشي سپرده مي شود. نمونههايش را در سالهاي اخير کم نديده ايم؛ از پيشفروش کردن بُنهاي سينما در ميان کارمندان دولت گرفته تا خريد اينترنتي بليت از داخل خانهها، با امتياز انتخاب صندلي! (راستي، کسي ميداند پروژه رويايي ِ «سينما کارت» در چه وضعيتيست؟) واقعيت اين است که طرح تازه مديران فرهنگي شهرداري، بيش از آن که حاملِ اشتياق سينما براي فشردن دست هاي مردم (و يک آشتي پردامنه با آنها) باشد ناخواسته در پي حقير شمردن آن تا حد يک کالاي پيش پاافتاده و غيرضروريست. البته اين نکته را بايد پذيرفت که از دوراني که تماشاگران عاشق سينما براي رفتن به معابد نور و صدا، و به جا آوردن آداب فيلم ديدن (يا شايد تجربه هزارباره شنيدن صداي زنگ و چشم دوختن به کنار رفتن شوق انگيز پرده هاي مخملين) لباس ميدوختند و خود را مي آراستند سالها گذشته و ديگر چنين آدابي مثل نسل دوربينهاي سوپر هشت و ويدئوهاي بتاماکس به انقراض کشيده شده. حالا ديگر چنگالهاي زندگي صنعتي آنقدر بر اعصاب شهروندان فشار مي آورد که خيليها آداب آراستگي و پيرايش را در مقابل مهمانان خود نيز به کار نميگيرند؛ چه رسد به وجود بيوجود سينما! در چنين شرايطي و در زمانهاي که سينماهاي خانگي (مثل همه جاي دنيا) حاکمان بلامنازع صنعت سرگرمي به حساب مي آيند نمايش فيلمهاي سينمايي (آنهم فيلمهاي روز و در حال نمايش) تنها يک کارکرد دارد و آن هم عادت دادن مخاطبان انبوه سينما به تماشاي فيلم، بدون کمترين دغدغه يا حتي تحمل رنج سفرهاي درون شهري. البته اي کاش چنين تمهيدي با استانداردهاي نمايشي همراه بود (مگر نه اين که اغلب تالارهاي نمايش فيلم در کشور ما با استانداردها فاصله دارند؟) و دستکم مي توانست فرهنگ-در حال فراموشي- فيلم ديدن در سينماهاي تابستاني – و البته لذت تماشاي فيلم در فضاي باز – را دوباره به يادها بياورد. کساني که در سال هاي آغاز دهه 60 چند صباحي اين فرصت طلايي نصيبشان شد تا همراه با لغزيدن نور آفتاب غروب بر تن ديوارهاي خسته و قديمي سينما «بهار» تجريش (همان سينماي منقرض و فراموش شده که در ابتداي خيابان دربند به خاک سپرده شده) لذت فيلم ديدن در عصرهاي خنک دامنه البرز را تجربه کنند شايد بتوانند اين حرف را تاييد کنند. متاسفانه فضاي تابستاني سينما کانون يا سينماهاي تابستاني پارکهاي بزرگ، امروز بيشتر به آثار باستاني شبيهاند تا بوستانهايي از رنگ و نور؛ و اگر کمي دير بجنبيم همانها هم تبديل به محلي براي عرضه سيديهاي قاچاق ميشود که آخرين نفسهاي سينما را لگدمال کرده و به جنازه آن چوب ميزنند. با اين تمهيد و در چنين شرايطي شايد مسوولان پارکهاي بزرگ بتوانند جاي خالي سينما را در اغلب مناطق پر جمعيت پُر کنند (مثل پارک پليس در شمال منطقه تهرانپارس) ولي با کمارزش نشان دادن کالايي به حرمت سينما (به همان دلايلي که چند سطر بالاتر آمده) نميتوانند مردم را مجاب کنند که بعد از به پايان رسيدن فصل گرما براي رفتن به سينما، کيلومترها از خانه و محله خود دور شوند. پايانبخش اين گونه طرحهاي مُسکّن و مقطعي، همواره، تب سرديست که در پي گذر روزگار و پايان ماجرا به عرق خواهد نشست. از قديم گفتهاند: اگر متولي، حرمت امامزاده را نگه ندارد از ديگران چه انتظاري هست؟