سفر به شب

نگاهش به نقطه مبهمی خيره مانده بود. احساس می‌كرد زبانش خشك و تلخ شده. دلش گواهی می‌داد اتفاق بدی در حال رخ دادن است. از صبح كه بيدارباش داده بودند و آن خبر بين بچه‌ها پخش شده بود هركس به او رسيده بود نگاه معناداری تحويلش داده و از كنارش رد شده بود. وقتی صدای زنگ اخبار به سكوت آن روز صبح پنجه كشيد همه زودتر از هميشه توی صف ايستادند:
- از جلو...نظام!
 گروهان از دو روز مانده به تحويل سال، آب رفته بود. بنابراين تعداد سربازها كم‌تر از آن بود كه بتواند تنبلی خود را پشت بقيه پنهان كند؛ پا جفت كرد و خبردار ايستاد. صدای ارشد گروهان، رساتر از هميشه توی گوش گروهان پيچيد:
- دستور!
منشی گروهان با صدايی كه از سرما می‌لرزيد خواند:
دستور شماره سيصد و شصت و هشتِ گروهان ششم از گردان دوم!
ماده اول: دستورات فرماندهي!
تمام بدنش داغ شد. صدای تپش قلبش آن‌قدر شديد بود كه احساس كرد تمام بلندگوهای پادگان دارند آن را پخش می‌‌كنند.
ماده...
سرش گيج رفت. طعم گس و آزاردهنده‌ای زبانش را فرا گرفت.
ماده چهارم: تنبيهات! بدين وسيله سرباز وظيفه داوود يحياييان به دليل سستی در انجام امور محوله و هم‌چنين خواب در هنگام نگهبانی به يك هفته بازداشت در محل گروهان تنبيه می‌گردد. لازم به ذكر است...
نگاهش به نقطه مبهمی خيره ماند و لب‌هايش از هم كنده شد؛ اما هرچه كرد صدايی از آن بيرون نيامد.


سفر به شبچشم‌هايش خيره به ماه بود كه گاهی از پشت ابرهای تيره سرك می‌كشيد و اجازه می‌داد مهتاب روی شهر تاريك، دست نوازش بكشد. حواسش اما آن‌جا نبود. حواسش مثل دلش كيلومترها آن‌طرف‌تر بود؛ در اتاق كوچك خانه‌شان، روبه‌روی تلويزيون و جايی بين پدر و مادر و خواهرانش. نگاه ماتش از پشت پنجره، در پَستی و بلندی سطح ماه فرو رفته بود و مشامش پر شده بود از بوی خوشی كه حتماً از لای درز پنجره آشپزخانه بيرون زده و از آسمان شهرها و روستاهای مختلف گذشته بود؛ عطر خوش برنج ايرانی با سبزی‌های تازه و معطر، عطر زعفران با گُل چای و عطر جوانه ماش كه احتمالاً مادر مثل هر سال، روبان قرمز و يادگاری مادربزرگ را با وسواس دور آن بسته بود. حالا حتماً سينی بزرگ سبزه را گذاشته بودند بالای اتاق؛ كنار رحل قرآن و سفره هفت‌سين و تُنگ بلور.
بوی ماهی سرخ‌كرده، بدجوری ذهنش را به خود مشغول كرده بود. چشم‌هايش می‌سوخت. سرش كمی درد می‌كرد. دستش را بالا برد تا نم چشم‌هايش را بگيرد. زبری نوك انگشت و زخمی كه از زير پوست تَرَك‌خوردة آن فرياد می‌كشيد او را به خود آورد. نگاهش را از ماه گرفت و به قاب پنجره سپرد. بادی كه از لای شيشه شكسته می‌وزيد توجه او را به خود جلب كرد. متوجه شد باد سرد، سمج‌تر از هميشه، به تكه پلاستيك پوسيده و خاك‌گرفته روی پنجره هجوم آورده؛ دارد آن را از جا می‌كَنَد. و سوراخی كه روی پلاستيك ايجاد شده، بی‌دوام‌تر از آن است كه بتواند در برابر قدرت باد دوام بياورد. به كسی كه درست زير پنجره خوابيده بود نگاه كرد. در روشنايی محدودی كه از پنجره به داخل تابيده بود به سختی می‌توانست او را بشناسد. احساس كرد بودن او و سايرين باعث دل‌گرمی‌اش است. اما كاری از دستش برنمی‌آمد كه برای پنجره زهوار در رفته، قاب بدون شيشه و كسانی كه زير آن خوابيده بودند انجام بدهد.
در سكوتی كه از چند دقيقه پيش حاكم شده بود صدای خُر و پُف يكی دو نفر به گوش می‌رسيد. به آن‌ها حسودی‌اش شد كه اين‌طور بی‌خيال خواب‌شان برده بود. يعنی آن‌ها هيچ دغدغه‌ای نداشتند كه به آن فكر كنند؟ پدری...مادری...نامزدی...عقد كرده‌ای...چيزی! با خود فكر كرد: «واقعاً آن‌ها الآن دارند به چه چيز فكر می‌كنند؟ چطور می‌توانند در چنين شبی پتو را روی سر خود بكشند و اين‌طور سريع و بی‌خيال بخوابند؟» يك ساعت قبل، همين‌ افراد، وقتی عقربه‌های ساعت از نُه گذشته و سال تحويل شده بود خوابگاه را روی سرشان گذاشته بودند. همديگر را در آغوش كشيده بودند؛ نُقل و شيرينی پخش كرده بودند و ظرف آن را به اَقدم هم كه آمده بود سركشی كند و آمار بگيرد تعارف كرده بودند. يادش آمد از وقتی به آن‌‌جا آمده بودند اين اولين‌بار بود كه چيزی به نام لبخند را روی لب اقدم ديده بود. البته شايد همان روز اول كه با لباس شخصی وارد محدوده گروهان شده بودند يك نيم لبخندی زده و مرموزانه و با لحنی دو پهلو ورودشان را تبريك گفته بود ولی...نه؛ هرچه بيش‌تر به ذهنش فشار می‌آورد كم‌تر به ياد می‌آورد كه لبخندی– حتا كم‌رنگ– روی صورت سنگی ستوان اقدم‌ارسی‌ ديده باشد. هر چه بود اخم بود و تهديد و تنبيه: «بخوابيد رو زمين، تنبلا!...حالا غلت بخورين!...حالا پاشيد سريع بدوييد!...حالا دوباره بخوابيد رو زمين!...لعنتی‌ها، اين‌همه پيه و دنبه رو از كجا آوردين؟...به خدا نامَردم اگه همه‌شو آب نكنم!»
اولين‌بار كه به چهره هميشه خشم‌گين و چشمان نافذ او خيره شده بود زمانی بود كه وسط‌های صف، از خستگی روی زمين ولو شده بود و در حالی كه صدای قلبش را روی نبض شقيقه‌هايش می‌شنيد، تند تند نفس كشيده بود. مثل كسی كه ديگر نا نداشته باشد تكان بخورد و حالا در نقطه‌ای روی زمين به آخر خط برسد! احساس می‌كرد اين ديگر آخرين باری است كه می‌تواند تا پشت ديوار بهداری بدود و برگردد. احساس می‌كرد زانوهايش از گرسنگی می‌لرزد. احساس می‌كرد همين كه اقدم يك‌بار ديگر توی سوت كوچكی كه هميشه توی جيب پيراهنش بود فوت كند و نعره بزند: «نه، نشد؛ يه بار ديگه!» او از غصه خواهد مُرد؛ چون جان و نَفَس ديگری برايش باقي نمانده كه چهارصدمتر ديگر هم بدود! نفسش كه جا آمد به چهره اقدم خيره شد. سن‌اش به زحمت به سی می‌رسيد ولی خشن‌تر و چاق‌تر از آن بود كه كم‌تر از چهل، چهل و پنج به نظر برسد. از روزی كه بهشان لباس داده بودند به اين فكر كرده بود كه اقدم را كجا ديده و حالا كه در چند قدمي او نيم‌خيز روي زمين افتاده بود آرام‌آرام داشت به نتيجه می‌رسيد. تصوير مبهمی توی ذهنش جرقه زد. ياد فرمانده خشنی كه توی غلاف تمام فلزی ديده بود افتاد. و با خودش فكر كرد اگر اقدم به جای اين كلاه لبه‌دار، كلاه بزرگ و سايه‌دار او را روی سر می‌گذاشت حتماً می‌توانست آن نقش را دوباره بازی كند و حتماً بهتر از بازيگر نقش فرمانده می‌توانست زير و بم آن شخصيت را از كار درآورد! شايد خودِ خود او می‌شد. شايد هم تمام اين‌ها يك تَله بود و قرار بود او مثل آن بی‌عاطفه كه حتماً در پشت صحنه، فرمان استنلی كوبريك كبير را اطاعت می‌كرد بلايی سر بچه‌های مردم بياورد؛ آن‌ سرش ناپيدا! اصلاً شايد آن شب كه لو رفتن نوع غذای گروهان را به لو رفتن اطلاعات نظامی تعبير كرد و همه را به خط كرد تا شعار «تنبيه براي همه» را عملی كند تمام‌اش فيلم بود. شايد توی تاريكی يك دوربين كار گذاشته بودند تا سينه‌خيزرفتن يك مشت آش‌خور صفر كيلومتر، توی گِل و شُلِ برفی كه تازه باريده بود، باورپذير و طبيعی‌تر به نظر برسد. و شايد همه اين كارها برای اين بود كه وقتی تماشاگر، توی صندلی سينما فرو رفته و دارد خدا را شكر می‌كند كه آن‌جا و بين آن‌ها نيست، با اينسرتی از آرنج خيس و پاره يك بالاپوش نظامی كه تازه، خون طبيعی هم روی آن بود دكمه همذات‌پنداری مخاطبان فشرده شود.
وقتی با هويك و مجيد و فرشاد و مهرعلی، از فرصت استفاده كرد و به جای سينه‌خيز رفتن توی برف، چرخيد و داخل كانال سيمانی خزيد به جای آن‌كه به فكر چاره‌ای برای پايان‌ دادن به آن استرس دسته‌جمعی‌ باشد ياد فيلم‌های پارتيزانی افتاد كه سال‌ها قبل توی تلويزيون ديده بود. ياد خزيدن سربازها توی كانال‌ فاضلاب افتاد. ياد اسلحه‌هايشان افتاد كه خشاب‌هايی دايره‌شكل داشت. ياد منورهايی افتاد كه در صحنه‌هايی از آن فيلم‌ها شب را مثل روز روشن می‌كرد. ياد انفجارهايی افتاد كه ديواره‌های كانال را می‌لرزاند و باعث می‌شد سربازها از ترس انفجار و گرد و خاك، مثل لاك‌پشت خود را جمع كنند. ياد خمپاره‌ای افتاد كه توی يكی از همين فيلم‌ها سيلوا كوشينا، بازيگر زيبارو و محبوب او را كشته بود و باعث شده بود او نتواند جلوي خودش را بگيرد و همان‌جا جلوي پدر و مادرش زده بود زير گريه! حالا درست وسط كتفش يعنی درست همان‌جا كه تركش خمپاره به سيلوا خورده بود درد می‌كرد. احتمالا وقتی خودش را توی كانال انداخته بود، توی تاريكی، سنگ يا پاره‌آجر پشت سرش را نديده بود. همان‌طور كه دراز به دراز خوابيده بود و منتظر بود درد وسط كتفش آرام شود گوش تيز كرد تا از دورشدن گروهان مطمئن شود. به غير از غرش هواپيما كه از زمين برمی‌خاست صدای ديگري نبود و فريادهای اقدم، ديگر به سختی شنيده می‌شد. همان‌طور كه چشمش به آسمان بود هواپيما را ديد كه از بالای سرش رد شد. آرزو كرد ای كاش می‌شد هواپيما چند دقيقه توی زمين صبح‌گاه فرود بيايد و او و گروهش را هم با خود ببرد. خودش را در قالب هنرپيشه‌ای ديد كه با حركت اسلوموشن دنبال هواپيمای در حال حركت می‌‌دود؛ درِ هواپيما باز بود و يكی از بچه‌های دسته «جيم» (اين اسم را خودش روی گروه پنج نفره‌اش گذاشته بود) خودش را تا روی بال خم كرده بود و تلاش می‌كرد دست او را بگيرد. اما هرچه تلاش كرد و بيش‌تر دويد، نرسيد كه نرسيد؛ و هواپيما خيز برداشت و بدون او از روی ساختمان دژبانی و برجك‌ نگهبانی گذشت.
نيم‌خيز شد. بعد از آن‌كه هر دو طرف را به دقت پاييد با لحني آمرانه به سربازان وفادار خود دستور داد: «حالا بهتره آروم و بی ‌سر و صدا دنبال من بياين!» و خميده و دولا دولا به سمت خيابان پشت مسجد به راه افتاد. بچه‌های دسته «جيم» هم بی هيچ حرف و بهانه‌ای دنبال او رفتند و يكي دو كوچه آن‌طرف‌تر چپيدند توي اتاق‌ نگهباني كه يك بخاری نفتی قطره‌ای داشت و خوش‌بختانه برخلاف خيلی وقت‌ها روشن و گرم بود. آن‌ها در طول زمستان آن‌قدر سرما را تحمل كرده بودند كه ديدن يك بخاری درب و داغانِ قديمی به راحتی می‌توانست توهم يا سراب به نظر برسد. بنابراين مثل آوار ريختند روی هم و سعی كردند در نزديك‌كردن انگشت‌‌های خود به كوره بخاری از هم سبقت بگيرند. چند لحظه بعد گرما مثل عَشَقه دور انگشت‌هايشان پيچيد و در رگ‌هايشان جاری شد. شعله‌های رنگ‌پريده آتش كه روی گونه‌هايشان ‌رقصيد به خيال آن‌ها رنگی از شور ‌داد و آتش، نگاه‌های يخ‌زده آن‌ها را مجذوب خود كرد.
چشم‌های خود را بست و اجازه داد نور، پشت پلك‌هايش بتابد. مژه‌ها، خيس و شبنم‌زده همديگر را در آغوش كشيدند. شمارش معكوس آغاز شد. پشت پلك‌هايش مثل پرده سينمای محله‌شان كدر و تيره بود؛ با اشباح ريز و درشتی كه در هم می‌لوليدند. صدای يك بوق كوتاه، هم‌زمان با شروع تاريكی در گوش‌هايش پيچيد. خوب كه دقت كرد ستاره‌ها را ديد كه سوار بر قوس رنگين‌كمان از سقف می‌بارند. مثل دانه‌های ريز برف؛ زمانی كه می‌رقصند و روی گلبرگ شقايق می‌نشينند. احساس كرد دوباره دارد عاشق می‌شود. موسيقی ملايمی گويش‌هايش را نوازش می‌كرد. خوب كه دقت كرد يك پيزيكاتوی ويولن بود كه سوار بر يك ملودی جذاب از اعماق خاطره‌ها می‌آمد؛ زنگارها را كنار می‌زد و نزديك می‌شد. بعد از اين مقدمه كوتاه، نوبت سمفونی بود. سمفونی كه اوج گرفت ديگر از خود بی‌خود شد. تنها كاری كه از او برمی‌آمد سپردن خود به دست امواج بود؛ اما بی‌ آن‌كه اختيار داشته باشد سوار بر نور می‌رفت. ناگهان تصوير شهر قديمی كه از چشم آسمان، دل‌گير و غم‌زده بود به دو بخش تقسيم شد. يكی از پشت سر فرياد كشيد: «رامكا شد...رامكا!» و انگار كسی آن بالا منتظر چنين حرفی بود؛ به چشم بر هم زدنی تصويرِ دو نيم شده بالا رفت. جای آن عكسِ خش‌دار و سياه و سفيد، تصوير ابرها، پرده را پر كرد. احساس كرد با صندلی به نوك يك هواپيما بسته‌ شده و دارد از پشت كوه‌های سر به فلك كشيده پرواز می‌كند. هميشه از بلندی می‌ترسيد اما اين‌بار با بقيه وقت‌ها تفاوت داشت. انگار اين احساس برای هميشه در او مُرده بود! دست‌هايش را گشود و پرواز كرد. ابرها او را به جايی بردند كه فقط نوای پرنده‌ها می‌آمد؛ و صدای پای باد. اما خوب كه گوش داد و حواسش را جمع كرد احساس كرد صدای سازهای بادی هم از جايی– آن دورها– شنيده می‌شود. باد او را با خود برد؛ سيال و رها و بی قيد و بند. از درياچه‌ها كه گذشت و روی تپه‌ها جاری شد درخت‌ها به احترام او سر خَم كردند و كنار رفتند. آن سوی درخت‌ها موسيقی اوج گرفت. احساس كرد آن بالا بايد خبرهايی باشد. حدسش درست بود؛ ماريای سرزمين اشك‌ها و لبخند‌ها، تنهايی‌اش را با درخت‌ها قسمت كرده بود و صدايی جادويی، برگ‌ها را نوازش می‌داد: «...تپه‌ها قلب مرا/ با آوای موسيقی سرشار می‌كنند/ قلبم سَر آن دارد كه بخواند/ هر آوازی را كه می‌شنود...» صدا به نظرش آشنا آمد. احساس كرد جای ديگری هم آن را شنيده است. شايد آن را از زبان سيندرلا شنيده بود؛ وقتی با غصه‌هايش، قصه اولين دفعه تنها سينما رفتن او را نوشته بود. و شايد صدای جلسومينا بود؛ وقتی تنهايی غم‌بار خود را با جاده قسمت می‌كرد. هرچه بود نور بود و جادو بود و نور بود؛ نوری جادويی كه جشن يك‌نفره او در تاريكی‌ سينما را به روشن‌ترين روزهای عمرش تبديل كرده بود.
از وقتی خودش را می‌شناخت در سينمای كوچك و دنج محله‌شان به ديدار معشوق رفته بود. بعدها كه عصر ويدئو آغاز شد و او بهترين فيلم‌های عمرش را در خانه و در قاب كوچك تلويزيون ديد متوجه شد آن‌جا برای او يك سينما پاراديزوی واقعی بوده كه خاطره‌انگيزترين فيلم‌های عمرش را هديه گرفته. مثل خيلی ديگر از بچه‌های هم‌نسل خودش، اول با كارتون شروع كرده بود كه آن زمان‌ در سينما نمايش داده مي‌شد: سيندرلا...گربه‌های اشرافی... بامبی...اسب شاخ‌دار. بعد از آن نوبت به سربازهای چوبی لورل و هاردی رسيد و توبی‌ تايلر كه اهميتش به خاطر بازی گروهبان گارسيای زورو در آن بود. و پيش از آن‌كه همه عيدی‌های دوران نوجوانی و اسكناس‌های تانخورده و نوی خود را به پای نورمن ويزدوم و شیرفروش احمق و سر بزنگاه و من زندان را دوست دارم و... بريزد بهترين خاطره‌‌اش سينمارفتنِ دسته‌جمعی با بچه‌های مدرسه‌شان بود. هنوز اولين روزی كه با بچه‌های كلاس‌شان از پله‌های كوتاه سينما بالا رفته و داخل تالار نور شده بود را به روشنی در حافظه داشت. روی پلاكارد بزرگ و بالای در، عكس يك توكای سياه‌رنگ بود و زير آن نوشته بودند: «جشنواره فيلم‌های كودكان و نوجوانان». پسر شرقی اولين فيلمی بود كه به دنيای او رنگ ديگری زد. فيلمی كه قهرمانش (زِرو!) پسری هم‌سن و سال و تقريباً شبيه خودش بود؛ رها در كوچه‌ها، شمشير به دست و مثل خود او عاشق سينما! و بعد پسران تفنگ‌های چوبی از راه رسيدند و پسران دو راه حل برای يك مساله و پسران رهايی و سازدهنی و لباسی برای عروسی و مسافر و زنگ‌ اول، زنگ دوم و...خيلی‌ها و خيلی‌های ديگر.
سال‌ها بعد كه ديكتاتور بزرگ و لايم‌لايت و جويندگان طلا و كازابلانكا و  شاهين مالت و دليجان و جاده و در بارانداز و گنج‌های سيه‌رامادره و جوليوس سزار و خداحافظ تيرانداز و قاتلين پيرزن و خيلی فيلم‌‌های ديگر را در فيلم‌خانه‌ها و سينماتك‌ها و جلسات نيمه‌‌خصوصی نمايش فيلم ديده بود با خودش فكر كرده بود كه سينمای كوچك محله‌شان چه با اهميت بوده و او خبر نداشته! از آن به بعد هر وقت از كنار ساختمان خالی و دودگرفته سينما رد می‌شد جای آلفردو را خالی می‌كرد و زير لب زمزمه می‌‌كرد: «خوبه كه نيستی؛ تا ببينی سينمای محبوبت به چه روزی افتاده‌!»
وقتی قد كشيد و بزرگ شد سينمای كهنه و درب و داغان گوشه ميدان، ديگر گنجايش رويای او را نداشت؛ رويايی كه در تالارهای بزرگ و ديگری بايد سراغ آن را می‌گرفت. حالا ديگر فريم به فريم‌ فيلم هم برايش اهميت پيدا كرده بود. وقتی داستان به پايان می‌رسيد و عجول‌ترين تماشاگر سينما، زودتر از همه، پرده مخملِ جلوی در را كنار می‌زد دنيا جلوی چشم او تيره و تار می‌شد. اما اين‌بار با بقيه وقت‌ها فرق داشت؛ سايه‌ای كه روی ديوار و پايين پرده افتاده بود تنومندتر از آن بود كه تصور می‌كرد. بيش‌تر شبيه تصوير ضدنور زامپانو بود؛ وقتی آمده بود حسابش را با جلسومينا تسويه كند! برگشت و نگاه كرد. روی شانه‌های سايه، چيزی می‌درخشيد. پلك زد. خوب كه نگاه كرد ستاره زرد و گل‌دوزی‌شده‌ای را ديد كه روی شانه‌های يك لباس نظامی به او چشمك می‌زد. و چشم‌های شفاف و پر نفوذی كه در تاريكی شب تلاش می‌كرد به عمق جان او نفوذ كند. كف دستش عرق كرد. رنگ از رُخش پريد. زانوهايش لرزيد. خود خودش بود: اقدم! با اين وجود خودش را از تك و تا نينداخت؛ گردنش را كمی صاف كرد، سرش را روی لبه تخت جا به ‌جا كرد و اجازه داد پلك‌ها، تا جايی كه می‌توانند روياهای سركش و گريزپا را پشت مژه‌های مرطوب نگه دارند. خوب كه دقت كرد متوجه شد منورها شب را مثل روز روشن كرده‌اند. از دور، صدای غرش هواپيما به گوش می‌رسيد و ستاره‌ها سوار بر قوس رنگين‌كمان از سقف می‌باريد...