در خرداد سال 90 وقتی روی پیشخوانِ نزدیک‌ترین دکه مطبوعاتی مجله‌ي فیلم را دیدم، تازه متوجه شدم اولین روزِ ماه از راه رسیده؛ مثل همیشه مجله را با احتیاط توی کیف گذاشتم تا در نقطه‌ای خلوت و با آسودگی خیال‌ آن را مطالعه کنم. وقت مطالعه، یک‌بار از اول تا آخر، و تقریباً با سرعت آن را ورق زدم؛ اما پیش آن‌که مقاله و مطلبی نظرم را به خود جلب کند چشمم خورد به نامه سرگشوده‌ي زنده‌یاد دکتر کاوسی (و خدا می‌داند استفاده از عبارت زنده‌یاد برای اشاره به درگذشت و غیبت همیشگیِ ایشان چه‌قدر سخت است). خوب یادم هست وقتی مطلب ایشان را دیدم مثل همیشه (که روی نوشته‌های نویسنده‌های مورد علاقه‌ام مکث می‌کنم) بیش‌تر از عادت همیشگی‌ام (مرور اجمالیِ تیترها و ایجاد فرصت برای مطالعه در آینده‌ای نزدیک) وقت گذاشتم و آن نامه را یک‌نفس تا آخر خواندم. حتماً یکی از دلایلش این بود که آن نامه خطاب به همکار عزیزم آقای مهرزاد دانش نوشته شده بود و در همان سطر اول به نوشته ایشان (در صفحه خشت و آینه‌ي چند شماره قبل‌تر) اشاره شده بود. واقعیت این است که من هم اواخر زمستان 89 و در واکنش به موج سفسطه و توهینی که آن‌روزها علیه استفاده از عبارت فیلمفارسی و خالق آن راه افتاده بود یادداشت کوتاهی نوشته بودم که طبق پیش‌بینی‌ خودم فکر می‌کردم قرار است در شماره نوروز همان‌سال چاپ شود. اما دست تقدیر باعث شد یادداشت مورد بحث در همان شماره‌‌ای به چاپ برسد که نامه‌ي دکتر کاوسی هم در آن منتشر شده بود. وقتی مطلب ایشان را خواندم حسرتم از این که نوشته من در شماره‌ي نوروز منتشر نشده بود بیش‌تر شد. با خودم گفتم اگر این اتفاق افتاده بود شاید اسم من هم در کنار آقای دانش آمده بود؛ و حالا می‌توانستم با افتخار اعلام کنم یکی از معدود کسانی هستم که آقای دکتر کاوسی خطاب به او نامه نوشته. اما حتماً خواست خدا بود؛ و حتماً صلاح در این بود که ماجرا این‌گونه رقم بخورد...تا در کم‌تر از بیست‌ و چهار ساعت یکی از معجزه‌های به‌ظاهر ساده به وقوع بپیوندد. معجزه‌ای که به درستی از آن به قدرت ذهن یاد می‌شود. درست فردای همان‌‌شب که با یاد فیلمفارسی و دکتر کاوسی و آن نامه به خواب رفته بودم وقتی داشتم از پلکان یکی از ایستگاه‌های مترو بالا می‌آمدم گوشی تلفن همراهم زنگ خورد. شماره ناآشنا بود و من که داشتم از یک تونل عمیق و تاریک به سطح زمین ‌نزدیک می‌شدم با چشم‌هایی کم‌وبیش ناآشنا به نور و کمی خواب‌آلود و گُنگ، تلفن را جواب دادم. صدای رسا و جوان‌تر از سنِ پیرمردی که از پشت امواج سراغ مرا گرفته بود بعد از سلام و خوش‌وبش اولیه گفت: «من کاوسی‌ام.» شاید به‌خاطر پیدا کردن یک جای نسبتاً خلوت در خیابان یا شاید هم به‌خاطر جست‌و‌جو‌ی ناخودآگاه ذهن (در سابقة تماس یا تماس‌های قبلی) بود که ناخواسته و شاید ناباورانه کمی مکث کردم. همین باعث شد آن بندة خدا دوباره خودش را معرفی کند تا به صورت کامل باورم شود و این‌بار دیگر خواب از سَرَم بپرد: «دکتر هوشنگ کاوسی!» باید اعتراف کنم دست و پایم را گم کرده بودم و نمی‌دانستم چه باید بگویم. حتماً آقای دکتر وضعیت مرا فهمید که خیلی سریع رفت سر وقت ماجرا و در حالی که می‌خندید گفت: «خواستم از شما تشکر کنم به‌خاطر مطلبی که در شمارة جدید فیلم نوشته بودید. به‌ همین خاطر زنگ زدم دفتر مجله و شماره تلفن‌تون رو گرفتم و...» تشکر؟... دکتر امیرهوشنگ کاوسی؟... آن‌هم از من؟ آخر من چه‌کاره باشم که دشمن سرسخت و شمارة یک فیلمفارسی از من تشکر کند؟! وقتی آقای دکتر صحبت می‌کرد تصویر آن یادداشت کوتاه که در صفحه‌ي خشت و آینه همان شماره چاپ شده بود مدام جلوی چشمم پَر می‌زد و تیتر دوپهلوی آن توی ذهنم می‌رفت و می‌آمد: فیلمفارسی زنده است...فیلمفارسی زنده است... در آن نوشته به تاثیرگذاری عمیق و موثر این کلمة نُه حرفی اشاره و تاکید کرده بودم که این کلمه، موثرترین و شاید بتوان گفت مهم‌ترین عبارت تولید شده در ادبیات سینمایی‌ کشور ماست. عبارتی که از متن و بطن سینمای آسان‌گیر و خیال‌پرداز چند دهه پیش سر برآورده اما امروزه کاربردی فرامرزی پیدا کرده و اغراق نیست اگر بگوییم اشاره‌ي آن به فرهنگ خاصی در زمینة فیلم‌سازی‌ست. توی فکر آن نوشته بودم که صدای آقای دکتر دوباره مرا به خود آورد: «توی این شماره که تازه دراومده یک مطلب خطاب به آقای دانش نوشته‌ام و اگه این مطلب به شماره‌ي بعد می‌رسید حتماً توی اون به نوشتة جذاب شما هم اشاره می‌کردم. اما چه کنم که چاپ این دو مطلب، هم‌زمان شده و دیگه برای تصحیح اون فرصت نیست!» چه می‌توانستم بگویم؟ گفتم: «اختیار دارید آقای دکتر! این چه حرفیه؟ همین‌که با من تماس گرفتید و نظرتون رو گفتید از هر چیز دیگه‌ای برای من باارزش‌تره.» و البته اغراق هم نکرده بودم. هیچ‌وقت حتی تصورش را هم نمی‌کردم چند دهه پس از آن‌که خلاقیت دکتر کاوسی باعث شده بود عبارت فیلمفارسی را با جابه‌جا و برعکس کردن اسم استودیو پارس‌فیلم و انتخاب «ف» به‌جای «پ» خلق کند، صاحب چنین ذوق و استعداد غریبی با یکی از نویسنده‌ها و هم‌کاران خود که چند دهه از او کوچک‌تر است تماس بگیرد و به‌خاطر یک حمایت ناقابل از او تشکر کند. حتماً خود آقای دکتر هم به این موضوع فکر کرده بود که پرسید: «راستی، شما چند سال‌تونه؟» یادم هست وقتی سنم را گفتم ایشان مثل پدربزرگی که نتیجه‌ي زحمات خود را در چهره‌ي نسلی که آموزش داده می‌بیند گفت: «اما خدا رو شکر، قلم و نثر شما بیش‌تر از سن‌تون نشون می‌ده.» باید اعتراف کنم واکنش دکتر کاوسی را به هیچ‌وجه تا انتهای عمر فراموش نخواهم کرد؛ برخورد دوستانه‌ و محبت‌‌آمیزی که به جرات می‌تواند سرمشق کسانی قرار بگیرد که از «بزرگی» فقط فرهنگ تفرعن و تفاخر به کوچک‌ترها و کم‌سن‌تر از خود را آموخته‌اند؛ و فکر می‌کنند اهمیت و نشانه‌ي بزرگ بودن‌ این است که جواب سلام دیگران را ندهند و مثلاً برای‌شان «کلاس» بگذارند! در حالی که بزرگ‌ترین درسی که مرام و محبت دکتر کاوسی به من آموخت دقت‌نظر و احترام ایشان بود. آن‌شب وقتی به خانه برگشتم تمام کتاب‌هایی که از ایشان داشتم را از کتابخانه بیرون آوردم و در حالی که با خودم فکر می‌کردم این تعداد کتاب برای استادی با وسعت اطلاعات و سابقة فعالیت ایشان خیلی کم است گفت‌وگوی آن روز صبح خودم و ایشان را توی ذهنم مزه‌مزه کردم. از یادآوری حرف‌هایی که رد و بدل شده بود احساس شعف می‌کردم و انگار که خواب دیده باشم دلم می‌خواست توی آن رویا غوطه‌ور بمانم. دکتر کاوسی آن‌روز پشت تلفن گفت: «من پیش از این‌هم گاهی وقت‌ها نوشته‌های شما را مطالعه می‌کردم اما به‌طور حتم، از این پس با دقت بیش‌تر اسم و مطالب شما را دنبال خواهم کرد.» همین حرف و جمله کافی بود تا احساس مسئولیتم نسبت به آن‌چه می‌نویسم و خواهم نوشت بیش‌تر و بیش‌تر شود. اما اکنون که صاحب آن قلم و دیدگاه آهنین برای همیشه از میان ما رفته احساس می‌کنم حالا نوبت من و ما (نسل روزنامه‌نگاران پس از ایشان) است که از مواضع و دیدگاه‌های خیرخواهانه‌ي دکتر کاوسی حفاظت کنیم. صحبت‌های یکی از بازیگران مطرح سینمای ایران که اخیراً در یک برنامه تلویزیونی، فیلم‌ِ فارسی را با فیلمفارسی اشتباه گرفته بود و لجوجانه بر موضع نادرست خود پافشاری می‌کرد نشان می‌دهد برای مبارزه با سالکان و پیروان این مکتب، به‌غیر از مسیر پر سنگلاخ و پر از پیچ و خمِ پیشِ رو، راه دیگری وجود ندارد. مسیری که در گردنه‌ي توهم با اظهار فضل سردمداران فیلمفارسی مسدود شده و فعلاً برای عبور از آن باید راه جای‌گزین را برگزید. با این وجود به نظر می‌رسد آن‌چه که عبور از این گردنه را کمی فرح‌بخش می‌کند لبخند زیرکانه و از سر رضایتِ دکتر امیرهوشنگ کاوسی‌ست که از آن بالا به افراد درگیر در این ماجرا نگاه می‌کند و احتمالاً برای تفسیر و تعبیر این آش درهم جوش، در فکر یک جمله یا عبارت مترادف است؛ چیزی در مایه‌های فواید آبگوشت و سینمای آبگوشتي!
اين نوشته پيش از اين در چهارصد و پنجاه و هفتمين شماره‌ي ماهنامه فيلم به چاپ رسيده است
مرتبط:
چشم‌انداز شماره‌ي چهارصد و پنجاه و هفت
مطلبي منتشر نشده از دكتر كاوسي: پذيرايي از ويليام وايلر در تهران