سال گذشته نوشته بودم با وضعیت بغرنجی که صدور کارت‌های اهل مطبوعات و رسانه با آن روبه‌روست دیگر برای تماشای فیلم‌های جشنواره به برج میلاد نخواهم رفت. اما انتخاب یکی از دوستان قدیمی به‌عنوان مدیر ارتباطات و از همه مهم‌تر، اختصاص سانس اول صبح به فیلم‌های مهم و پر سر و صداتر جشنواره باعث شد قولم را زیر پا بگذارم و از آن‌جا که شب‌ها و در سانس‌های آخر، امکان تماشای فیلم‌ها را نداشتم تصمیم گرفتم از فرصت استفاده کنم و ضمن مقایسه‌ی امسال با سال گذشته، فیلم‌هایی که دلم می‌خواست و برای دیدن‌شان دورخیز کرده بودم را ببینم. آن‌چه می‌خوانید یادداشت کوتاهی‌ست که هم‌زمان با شروع جشنواره در ویژه‌نامه‌ی سینمایی روزنامه‌ی دنیای اقتصاد به چاپ رسید؛ و برای خودم، بیش و پیش از هر چیز، توصیف شرایط خاصی‌ست که به شکسته شدن عهد سال گذشته‌ام منجر شد. این وضعیت را شاید فقط عشاق سینما بهتر بتوانند درک کنند. کسانی که در نیمه‌ی بهمن‌ماه هر سال، دور سالن‌های نمایش فیلم حلقه می‌زنند و نومیدانه آرزو می‌کنند با گرمای دل‌شان بتوانند یخ سینما را آب کنند!

با احتساب ده روز جشنواره، بیش از بیست سال است که به عنوان روزنامه‌نگار در متن و حاشیه‌ی جشنواره فیلم فجر حضور دارم. دو دهه سرشار از خاطرات ریز و درشت و خرد و کلان که یادآوری و مکتوب کردن‌شان قابلیت آن را دارد تا تبدیل به کتاب خاطرات شود؛ کتاب قطوری شاید با میلیون‌ها سطر یادآوریِ گذشته! کتابی سرشار از رنج و سرمستی و وابستگی و... عشقی بی حد و مرز که شاید گاهی با خودآزاری و رنج و دشواری‌ و... تحمل مصایب نیز پیوند داشته باشد. مصایبی نظیر فیلم دیدن‌های طولانی‌مدت، تحمل فرسایش جسم و البته گاهی هم عرق‌ریزیِ روح که به صورت طبیعی، کارِ پیدا کردنِ اثری قابل اعتنا از میان یک دو جین نوارهای متحرک و بی‌روح و «بی‌سینما» را بسیار دشوار می‌کند. اما آن‌چه که باعث می‌شود چنین مصیبت شیرینی را به جان بخرم و به سنت سال‌های اخیر، در قول دادن به خود، عهدشکنی پیشه کنم جوانه زدن سبزه‌ی عشق در میانه‌ی– ظاهراً– سردترین ماه سال است. ماهی در میانه‌ی زمستان که آن سال‌ها (سال‌های آغاز راه جشنواره) همیشه مترادف با بلورهای برف بود و متاسفانه در سال‌های اخیر، نام دیگر خشکسالی‌ست!
هر سال این موقع سال که می‌شود چتر خود را امتحان و آماده می‌کنم تا اگر بلورهای برف روی شانه‌ی شهر نشست شاید یکی از اولین کسانی باشم که ایمان خود به رحمت خدا را به نمایش می‌گذارد. گاهی آسمان– حتماً به حکمتی پنهان– ناامیدم کرده و گاهی دیگر، اشک‌های محو و بلورینی شده، از پیِ بغضی خوددار و طولانی؛ و این حکایتِ یک معاشقه‌ی تکراری از یک روزنامه‌نگار– اینک– در محدوده‌‌ی میانسالی‌ست که هر سال در میانه‌ی بهمن به شوق تماشای آن سبزه‌ی تازه جوانه زده، راهی تالارهای نور و بلور می‌شود؛ و منتظر می‌ماند تا برف برای سپید کردن سیاهی چتر، آغوش بگشاید.