پوستر فیلم من پاول واکر هستم

کارگردان: آدریان بویتنهویس. موسیقی متن: داریل بِنِت. تدوین: تونی کِنت. مدیر فیلم‌برداری: شاون لُلِس. تهیه‌کننده: دریک مورِی. محصول 2018
روز سی‌ام نوامبر 2013 که خبر درگذشت پاول واکرِ چهل ساله بر اثر تصادف اتومبیل منتشر شد تقریباً همه‌ی مخاطبان سینما و در راس آن‌ها علاقه‌مندان سری فیلم‌های اکشن و پرهیجانِ تند و تیز در شوک عجیبِ ناشی از شنیدن این خبر فرو رفتند. شوکی که ناشی از ناباوری آن‌ها از مرگ یکی از خوش‌تیپ‌ترین و خوش‌قیافه‌‌ترین مردان هالیوود، آن‌هم بر اثر تصادف بود. یعنی همان چیزی که پاول واکر و بازیگران نقش‌های مقابل او (در سریِ تند و تیزها) بارها و بارها از انواع مختلف و مهیب آن جان سالم به در برده بودند. اما تمام آن تصادف‌ها و زد و خوردها و حرکات باورنکردنی و آکروباتیکِ ماشین‌ها که به لطف جلوه‌های درخشانِ بصری و در دستان اکشن‌کاران قهاری نظیر راب کوهن، جان سینگلتون و جاستین لین بسیار باورپذیر و جذاب از کار درآمده بود، ظاهراً مثل خودِ سینما، فقط یک دروغ بزرگ و شیرین بود. چنان که طبق اعلام خبرگزاری‌ها پاول واکر در روز سی‌ام نوامبر 2013 پس از شرکت در یک مراسم خیریه (در والنسیای کالیفرنیا) سوار ماشین «کارِرا جی‌تی» سرخ‌رنگِ مورد علاقه‌ی خود شد و اندکی بعد، آن‌طور که برادر او (کالب واکر) در همین فیلم می‌گوید، در یک محوطه‌ی خالی‌، متروک و صنعتی، با سرعتی مهارنشدنی و البته «به شکلی احمقانه» به یک درخت برخورد کرد. تصادفی که طبق اعلام پزشکی قانونی به «جراحت پس از سانحه»، «سوختگی در تصادف» و در نتیجه، «مرگ غم‌انگیز» او منجر شد.
سال گذشته و حدود پنج سال بعد از آن واقعه‌ی تلخ و باورنکردنی، آدریان بویتنهویس (مستندساز کانادایی‌تبارِ اهل ونکووِر) به سراغ این سوژه جذاب رفت تا به تعبیری نشان بدهد مرگ در یک‌قدمی همه ماست. خصوصاً در یک‌قدمیِ آدم‌هایی که نه به مرگ فکر می‌کنند و نه زندگیِ شتاب‌آلود و سراسر مشغله و کار و تلاش به آن‌ها اجازه انجام چنین کاری را می‌دهد! بویتنهویس که از حدود یک دهه قبل در لوس‌آنجلس زندگی می‌کند، پیش از این، مستندهای مشابه دیگری هم ساخته بود که شاخص‌ترین آن‌ها من هیث لجر هستم (2017) درباره دیگر جوانمرگِ هالیوود، هیث لجر بود که اتفاقاً در بیش‌فعالی، فوران انرژی و ماجراجویی، شباهت عجیبی به پاول واکر داشت. 

پاول واکر 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

این مستند‌ساز که فیلم قبلی را به صورت مشترک با همکار تهیه‌کننده‌اش (دریک مورِی) ساخته بود، در من پاول واکر هستم خود به تنهایی روی صندلی کارگردانی نشسته؛ و البته حاصل کار او مثل فیلم قبلی، مستند جذابی است که بار دیگر ثابت می‌کند تلفیق گفت‌وگوها با عکس‌ها و فیلم‌های خانوادگی و به‌ظاهر آماتوریْ قابلیت آن را دارند تا در قالب یک روایت کلاسیک از سرگذشت شخصیت محوری فیلم، برش‌های پنهان و ناگفته مانده‌ی زندگی او را به نمایش بگذارند. برش‌هایی که این‌بار در من پاول واکر هستم جدا از نقشه‌ی موفقیت این بازیگرِ درگذشته، هوش سرشار و استعداد غریزی او را نیز به نمایش می‌گذارد.
البته این مستند نیز مثل اغلب فیلم‌هایی که درباره «چهره‌های سفر کرده» و «از میان ما رفته» ساخته شده، شامل برخی اظهار نظرهای اغراق‌آمیز و احساسی است که معمولاً به شکلی کاملاً طبیعی و قابل پیش‌بینی از سوی دوستان و هم‌چنین بستگان درجه یکِ شخصیت اصلی– اما غایبِ محوریِ فیلم– بیان می‌شود. به عنوان مثال در همین فیلم، تایریس گیبسون (همبازی او در برخی قسمت‌های تند و تیز) می‌گوید: «پاول واکر بهترین آدم روی زمین بود.» و مدیر برنامه‌هایش (مت لوبر) او را آدمی توصیف می‌کند که «با چشم‌هایش می‌توانست تو را جادو کند!» توصیف‌هایی که به نظر می‌رسد کاربرد احساسی آن‌ها خصوصاً در چنین فیلمی نیاز به توضیح بیش‌تری نداشته باشد. از این زاویه باید گفت آن‌چه که به بزرگ‌ترین حفره‌ی اطلاعاتی من پاول واکر هستم منجر شده غیبت همسر و فرزند واکر (ربه‌کا سوته‌رُس و میدو واکر) در این مستندِ دریغ‌آلود و ستایش‌آمیز درباره‌ی اوست. غیبتی که به شکل عجیبی نه فیلم‌ساز و نه سایر افراد حاضر در فیلم، برای علت آن هیچ توجیه یا توضیحی ارائه نمی‌دهند.
در مقابل این نقطه‌ضعفِ بزرگِ فیلم می‌توان به تمهید جالب فیلم‌ساز در معرفی بی‌وقفه‌ی گفت‌وگو شونده‌ها تا پایان فیلم اشاره کرد که در مقایسه با بسیاری از نمونه‌های وطنی– که اغلب، فرض را بر شناخت قبلی مخاطب از شخصیت‌ها گذاشته و از تکرار معرفی آن‌ها صرف‌نظر می‌کنند– کمی غیرعادی و حتی می‌توان گفت گشاده‌دستانه است.   
نکته قابل ذکر بعدی، استفاده‌ی دراماتیک و کم‌سابقه از عنوانِ فیلم در قالب میان‌نویس‌هایی کاربردی و تاکیدی است که در طول مدت زمانِ مستندِ مورد بحث، چند بار تکرار می‌شود و هر بار تاثیر متفاوت و تازه‌ای از خود به جا می‌گذارد. یکی از مهم‌ترین لحظه‌های این کاربرد، جایی است که به حضور پاول واکر در پلزنت‌ویل (گری راس، 1998) و یکی از نقش‌های اصلی این فیلم اشاره می‌شود. جایی که ویترسپون قبل از آن که عنوان من پل واکر هستم روی تصویر ظاهر شود می‌پرسد: «اون کی بود؟!»
از این زاویه من پاول واکر هستم بیش‌تر از آن که مستندی درباره‌ی این بازیگرِ جوانمرگ شده‌ی سینمای هالیوود باشد، در حکم مرهمی است که غیبت و جای عمیقاً خالی پاول واکر را نشانه گرفته است. بازیگری که در آستانه‌ی بلوغ هنری قرار داشت و تا سال‌ها بعد می‌توانست سینمای اکشنِ هالیوود را با نام خود بیمه کند اما متاسفانه دستِ بلندِ حادثه برای او سرنوشت دیگری رقم زد و اجل به او مهلت نداد تا فعالیت‌های هنری و خیرخواهانه‌ی خود را بیش‌ از این گسترش دهد.
در پایان باید اشاره کرد سرنوشتِ عجیبِ پاول واکر و مرگ او در اوج ناباوری– که در فیلم هم به خوبی مورد پرورش و اشاره قرار گرفته– می‌تواند برای طرفداران او هشداردهنده و حتی به نوعی الهام‌بخش باشد. خصوصاً برای کسانی که از «ایجاد تعادل» میان کار شبانه‌روزی و رسیدگی به امور خانواده‌ درمانده‌‌اند؛ و هیچ تصوری از اتفاق‌های غیرمنتظره‌ و فاصله‌گذارانه‌ای نظیر مرگ ندارند. گزنده بودن این لایه از من پاول واکر هستم زمانی خود را بیش‌تر به رخ می‌کشد که مدیر برنامه‌های او آرزومندانه می‌گوید چروک‌هایی که در آستانه‌ی چهل سالگی آرام‌آرام در حال دویدن روی خطوط چهره‌ی او بودند به‌راحتی می‌توانست قدرت، جذابیت و صلابت مردانه‌ی او را در سال‌های بعد تضمین کند. اما عجیب آن که این‌بار هم پایان زندگی، مثل سرنوشت شخصیت‌هایی که او اجرایشان را برعهده داشت غیرمنتظره و غیر قابل پیش‌بینی بود؛ درست مثل خود سینما.
مرتبط: پیوند به همین نوشته در سایت ماهنامه‌ی سینمایی فیلم