در يك قدمی آرامشگاه ابدی آقای نويسنده
اين روزها اگر گذرتان به بهشت زهرا بيافتد، در يكی از نورانیترين گوشههای مزار هنرمندان (جايی كه خاك، هنوز مرطوب و تازه است و گلهای پرپر شده بيهوده میكوشند تا قطعهيی از مساحت زمين را از گزند آفتاب محفوظ نگهدارند) قدم به آرامشگاه ابدی مردی میگذاريد كه بیپروا عاشق وطنش بود، بیمحابا به زندگی عشق میورزيد و اين عشق بیمرز و ناتمام را قطرهقطره بر جان كاغذهای سفيد اتاقش می ريخت.
وقتی ديروز در نخستين پنجشنبهی خاموشی او به زيارت مزارش رفتم بیاختيار ياد اولين ديدارمان افتادم كه پس از توضيح مفصل دربارهی يك برنامهی تلويزيونی و دعوت از او برای انجام گفتوگو كمی تامل كرد و گفت: «پاشو بيا اينجا حضوری ببينم چی ميگی! ... خودكار داری؟» و زمانی كه از آنسوی حلقوم تلفن جواب هيجانزده و مثبتم را شنيد گفت: «پس يادداشت كن: خيابان كارگر شمالی، نرسيده به كوی دانشگاه، كوچهی...»
بقيهاش را يادم نيست. فقط يادم هست وقتی آن كوچه را كه گفته بود شتابان و با گامهای بلند پشت سر میگذاشتم تا به خانهاش برسم در ذهنم ويژگیهای منزل يك نويسنده را تجسم میكردم و چشمهايم (چشمهای خستهام كه از هراس و اضطراب دير رسيدن در حدقه میلرزيد) نمرههايی را میكاويد كه هركدام به طريقی بر سر در خانهها نصب بود و البته تا آن شماره كه او گفته بود فاصلهها داشت!
بعيد میدانم بتوانيد حال و روز كسی را درك كنيد كه در يكی از عصرهای داغ و تفتيدهی تابستان 75 عرقريزان و نفسنفسزنان، تمام خيابان كارگر شمالی و آن كوچهی مقابل «كوی» را پياده گز كرده باشد تا بيش از يك كيلومتر آنسوتر در دو سه قدمی اتوبان كردستان به منزل نادر ابراهيمی رسيده باشد! مردی با قامتی بلند، چهرهيی نورانی و زبانی شوخطبع و شيرين كه از قبل به انتظار واكنش طرف مقابل، لبخند به لب خود نشانده باشد و زمانی كه به او بگويند: «بهتر نبود از اتوبان كردستان نشانی میداديد؟» چشمهايش از شيطنت برق بزند و در سايهی آن سبيل شناسنامهيی جواب بدهد: «مگه ابنمشغله و ابوالمشاغل را نخواندهيی؟ من طرفدار طبقهی كارگرم. برای همين هميشه از كارگر نشانی میدهم. كاری هم به كردستان ندارم!»
آنچه كه اينروزها در سوگ از دست دادن نادر ابراهيمی قاجار كرمانی در ذهنم جاری است (تا همين ديروز صبح نمیدانستم كه استاد چنين نام پردامنه و دنبالهداری دارد!) جدا از يادگاریها و امضاهايش بر تارك كتابهای عزيز ابنمشغله و حكايت آن اژدها (كه حالا جزو عزيزترين موجودات كتابخانهی من به حساب میآيند) آنچه كه از ذهنم پاك نمی شود چهرهی فراموشناشدنی مردي است كه شيرهی احساسش را بر كالبد كاغذ میدميد؛ مردی با قامتی بلند، چهرهيی نورانی و زبانی شوخطبع و شيرين كه سالها قبل بهدرستی در پيشانی نوشت يك عاشقانهی آرام نوشت: «عشق به ديگری ضرورت نيست، حادثه است. عشق به وطن ضرورت است، نه حادثه. و عشق به خدا تركيبی است از ضرورت و حادثه.»
این وبلاگ تلاش ناچیزیست برای انتشار نوشتههایی دربارهي سینما، تلویزیون و ادبیات.