مجلهی فیلم ویژهنامهی فصل بهار خود را به پنجاهسالگیِ فیلمهای خشت و آینه و گنج قارون اختصاص داده بود. دو فیلمی که در پاییز و زمستان سال 1344 به پردهی سینماها راه یافتند و دو جریان کاملاً متفاوت سینمایی را رقم زدند. برای این شماره، از بسیاری نویسندهها خواسته شد تا دیدگاه امروز خود دربارهی این دو فیلم را به کوتاهترین شکل نوشته و برای مجله ارسال کنند. نگارنده هم جزو این گروه بود اما یادداشت بنده به شکل عجیبی در هیاهوی آرایش آخرین صفحههای این شماره گم شد؛ و طبعاً از انتشار در این ویژهنامه بازماند. آنچه اینجا و در ادامه میخوانید همان یادداشتهاست که به دلیل اختلال طولانیمدت در سایت بلاگفا با کمی تاخیر منتشر میشود.
خشت و آینه ****
فیلمی برای تمام فصول
فیلمی عجیب از دورانی عجیبتر! اثری بهغایت مدرن؛ نه فقط در دوران خود بلکه حتی برای امروز و فردا. شاید حتی بتوان آن را یک کلاس درس برای علاقهمندان سینما و فیلمسازانی دانست که کُرنش در برابر سفارش، سُستی در برابر استقامت و مهمتر از همه، تمهیدِ همرنگ جماعت شدن را به گردنِ محدودیتها و نظارتها و هدایتهای نهان و پنهان میاندازند. در چنین شرایطی خشت و آینه را باید آجری دانست در دلِ دیوارِ شورِ و شعور، آگاهی و غرور، و انگیزه و غریزه. فیلمی که به شهادت تاریخ، نه تکراری و کهنه شده و نه خواهد شد.
گنج قارون *
از روزگار معصومیت
گنج قارون را میتوان چکیده سه دهه حضور پدیدهای بهنام سینما در جامعه ایرانِ آن روزگار و به تعبیری، حاصل تولد دوباره این هنرِ قرن بیستمی با مناسبات عوامپسندی در سرزمین ما دانست. فیلمی از دوران تسلط پرده نقرهای بر زندگی مردم کوچه و بازار یا به عبارتی بهتر، نشانی از قدرت ستارههای جهانِ رویاپردازی بر روزگار معصومیت. یک آینه تمامنما از سینمایی که به تعبیر سلطان بلامنازعاش (فردین) «همه در آن خود را میدیدند و فکر میکردند سینما همین است که هست!» و برای پیدا کردن کلیدی که قفل چنین صندوق رازآلودی را باز کند چه تشریحی بهتر و دقیقتر از این؟